اين شعر كانديد شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست است :

 وقتي به دنيا امدم سياه بودم
وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم
وقتي جلو افتاب ميرم باز هم سياهم
وقتي ميترسم هم سياهم
وقتي سردمه سياهم
وقتي مريضم باز هم سياهم
وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود
تو اي دوست سفيدمن:
 
وقتي به دنيا امدي صورتي بودي
وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي
 
وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي
وقتي ميترسي زرد ميشي
وقتي مريضي سبز ميشي
وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي

                                           
    وتو به من ميگي رنگين پوست ؟!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

فاطی بغ نکن. منم گريه ام ميگيره.روسريت را بکش جلو.رفته عقب.کاش کسی اينجا نبود تا روسريت رو بر می داشتی و من يکبار ديگه و برای آخرين بار موهاتُ نوازش می کردم.يادته چقدر موهايتُ دوست داشتم.هیچوقت دوست نداشتم دست مرد غریبه ای یه کم از اون بدنت رو لمس کنه...اونروز بدون شک روز مرگ من بود...آه فاطی فکر کنم ديگر وقتی نداشته باشم.بذار برات تعريف کنم.شايد از شنيدنش لذت ببری.وقتی اومدم تو و اونو دیدمش...!!! دم در لبهايش کبودتر و کلفت تر از هميشه بود.هلش دادم توی حياط و در رو پشت سرم بستم.پهن شده بود کف حياط و چشمهاش حسابی گرد شده بود.آی فاطی ، فاطی؛با همين چشمها به تو نگاه می کرد.اگه برادرت زنده بود هيچ وقت جرات چنين کاریو پيدا نمی کرد.آخه مادرت هم که پير و زمين گيره.نشستم روی سينه اش.گفت چکار داری؟ونمی دونم می خواست چی بگه که چنگ زدم توی لبهای گوشتالو و بدترکيبش و محکم فشردم.آه فاطی با همين لبها تو رو بوسيد.دستت رو از روی چشمات بردار.بذار بيشتر ببينمت.بسه  ديگه.گريه نکن.تو که نمی دونی چقدر وحشت کرده بود.مثل گناهکاری که غير منتظره عزراييل رو ببينه.حس می کردم چاقو قلممِ و دارم شاهکار ادبی قرن روا می نويسم.نمی دونی چه احساس وحشتناک پرابهتی داشتم .چاقورو توی دست راستم بيشتر فشردم و محکم فرو کردم زير شکمش و کشيدم سمت قلبش. وقتی به دنده هاش گير کرد مورب کشيدمش پايين.اگه بدونی چشماش با چه ترس ملتمسانه ای نگام می کرد.از خاطرم گذشت که حتما تو هم آن موقع بايد همين گونه نگاهش کرده باشی و چاقو رو بيشتر تا مچ دستم فرو کردم تاانتقام تورو بگیرم.فاطی گريه نکن.خواهش می کنم.عزيزم گريه نکن.بخند بخند .تو که نمی دانی چقدر وحشت کرده بود.به خاطر تو کشتمش فقط برای خنک شدن دل تو .فاطی بيگناه من.

باشه جناب سروان آمدم..فاطی گفته بودم پای بيشتر از ايناش وايسادم.فاطی تو يه مرد می خواستی و من حالا می خوام بالای دار برم وفقط مردان بزرگ هستند که بالای دار می رند.

و آفتاب طلوع کرد ؛در حالی که مردی اعدام؛نه،مردی بالای دار رفته بود.وزنی چند قدم آن طرف تر روی زمين آسفالتی حياط پشت زندان روی زمين نشسته بود در حالی که چادرش از سرش روی شانه هايش افتاده بود و چند تار از موهايش به صورت خيس از اشکش چسبيده بود و جلوی اولين اشعه های خورشيد ميدرخشيد.و با صدايی که مثل اينکه از ته گلوی کسی که دارد اعدام می شود در می آيد با خودش می گفت من دروغگوی کثافت اون چيزی نبودم که تو فکر می کردی!

 

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

ميلاد با سعادت  خاتم الانبيا محمد مصطفی (ص) ودريای صداقت امام جعفر صادق(ع) را خدمت دوستان عزيز تبريک عرض ميکنم.

مطلب زیر روایتی است از حضرت صادق (ع) که آنچنان زیبا بود که دریغم آمد در این وبلاگ

چیزی از آن نگویم .

حضرت صادق (ع) فرمود که من در کتابی خواندم خدای تعّالی فرموده : به عزّت وجلالم و کرم واسعم

و مقام والایم در عرش قسم آرزوی هر امیدواری که به خلقم دل بسته باشد و به من امید نداشته

باشد بوسیله نا امیدی امید او را قطع می کنم و لباس ذّلت در میان مردم به او می پوشانم و او را از

مقام قربم کنارش می زنم و از وصالم دورش می کنم .

آیا بنده من به غیر از من در شدائد امیدوار است و حال آنکه رفع همه شدائد در دست من است .

او چشم به غیر از من دارد و در فکرش در خانه غیر از مرا می زند و حال آنکه کلیدهای درهای بسته

به دست من است و در خانه من باز است برای کسی که مرا بخواند .

من تا به حال امید چه کسی را قطع کرده ام ؟ چه کسی امیدوار به من در کارهای مهمّش بوده که

امیدش را به نا امیدی کشانده باشم ؟

من آرزوهای بندگانم را در نزد خود حفظ می کنم آیا آنها راضی نمی شوند که من حافظ آن آرزوها

باشم و آنها را به آن آرزوها برسانم ؟ چرا آنها راضی نشوند وحال آنکه من به ملائکه ایی که در تسبیح

من ملول نمی گردند و عالم را پر کرده اند امر نموده ام که درهای رحمت را بین من و بندگانم هیچگاه

نبندند .آیا باز هم آنها به قول من اطمینان نمی کنند ؟

آیا بنده من نمی داند که هیچ مشکلی از مشکلات که من برای او به وجود آورده ام کسی جز به اذن من

نمی تواند آنها را رفع کند.

چه شده است که او را رویگردان از خود می بینم حال آنکه من با جودم در وقتی که او هنوز از من چیزی

نخواسته بود به او همه چیز داده ام ولی حالا که از او می گیرم میخواهد دیگری به بر گرداند و از دیگران

 آن را سوال می کند ؟

آیا او همیشه مرا ندیده که عطایا را قبل از آنکه از من بخواهد به او می دهم ؟ حالا که او می خواهد

ممکن است که من به او جواب ندهم؟

آیا من بخیلم که بنده ام مرا بخیل تصور کرده است ؟ آیا تمام جود کرم از من نیست؟ آیا همه آرزوها نزد

من نمی آید ؟! چه کسی آرزوهایی که به دیگران بسته است غیر از من فطع می کند ؟

آیا آنهائی که به دیگران دل می بندند و از آنها امید دارند از من نمی ترسند؟

اگر اهل آسمانها و زمین آرزوهایشان را از من بخواهند ومن به هر یک از آنها آنچه را که همه خواسته اند

بدهم از ملک من به قدر ذرّه ای کم نمی شود ؟ چگونه ممکن است ملکی که من قیم او هستم کم شود

و ناقص گردد ؟ پس ای بدبخت کسانی که از رحمت من مایوسند و ای بد بختی و بد حالی  بر گناهکارانی

که مراقب شئون من نیستند باد .

                             

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٥

 


It's going to be okay

روزگار بهتري از راه مي رسد
 
Just give tings a little time
كمي شكيبا باش
 
And in the meantime…
و تا آن زمان ...
 
Keep believing in yourself;
خود را باور بدار
 
Take the best of care;
هماره هوشيار باش
 
Try to put things in perspective;
بكوش تا دورنماي همه چيز را در نظر آوري
 
Remember what's most important
مهمترين ها را به ياد بسپار
 
Don't forget that someone cares;
فراموش مكن كه ديگري نگران توست
 
Search for the positive side;
درجستجوي جنبه مثبت (هرچيز) باش
 
Learn the lessons to be learned;
بياموز درسهاي اموختني را
 
And find your way through to the inner qualities;
به سوي گنجينه هاي درون راه بگشا
 
The strength, the smiles,
با تكيه بر توانايي ،  لبخند
 
The wisdom and the optimistic outlook
خرد و خوشبيني
 
Those are such special parts of you
اينهاست پاره هاي يگانه وجودت
 
It's going to be okay
آري روزگار بهتري فرا مي رسد

سال نو مبارک!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٥

 

به نام يگانه هميشه تواناي مهربان

چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك ( المپيك معلولين )

 در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط

آغاز مسابقه قرار گرفتند.

همه اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي

مي خوانيم. آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه

 آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند

 به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان

 مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود.

ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد .

 اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد.

هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس

 همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.

يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد

 جسمي و رواني) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و

 گفت : اين دردت رو تسكين ميده .

سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان

 به خط پايان رساندند.

در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا

 خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند.

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٤

 

تو که دستت به نوشتن آشناست
 دلت از جنس دل خسته  ماست
                         دل دریارو نوشتی‌،همه دنیارونوشتی،‌دل ماروبنویس
           بنویس هر چه که ما رو به سر اومد [سالهاست

                  که ما از تو مينويسيم،اينبار نوبت توست...]
     بد قصه ها گذشت و بدتر اومد 
                                                                          
بگو از ما که به زندگی دچاریم
       لحظه ها رو می کشیم ، نمی شماریم
  بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد فکر بهاریم 

           دست من خسته شد از بس که نوشتم
  پای من آبله زد بس که دویدم
        تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن
       چرا اونجا که تویی من نرسیدم
            تو که از شکنجه زار شب گذشتی
        از غبار بی سوارشب گذشتی
        تو که عشقو با نگاه تازه دیدی
      بادبان به سینه  دریا کشیدی
 
          بنویس از ما که عشقو نشناختیم
          حرف خالی زدیم و قافیه باختیم
            بگو از ما که تو خونمون غریبیم 
            لحظه لحظه در فرازیم و فریبیم
 بگو از ما که...

                        بی خيال...می دونم قصه ما شب دراز دارد!!!

                     فزت و رب الکربلايت دل پاک نياز دارد!!!


                                     «رستگاریت مبارک»

                                                                                            

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٤

 

شب که ماه را از جیب پیراهنم در بیاورم

                          صبح که خورشید از لای انگشتانم بریزد روی چهره امروز!

                                                     حتما یادم باشد،

                                     آنهایی را که به سایه ام دروغ پاشیدند!!!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٤

 

و لانادینک این کنت

 یا ولی المومنین ، یا غایه امال العارفین

 یا غیا ث المستغیثین ، یا حبیب قلوب الصادقین

 و یا اله العالمین

وقتی به این فراز دعا میرسم ، با یه امیدی  میگم  یا ولی المومنین ، بعدفکر می کنم من اگر مومن باشم ،پس غیر ممکنه جواب نده .. پس اگر جواب نمی گیرم یعنی ....  یا غایه امال العارفین...پس  یعنی عارف هم نیستم ... یا غیا ث المستغیثین ... پس معلومه هنوز هم  مستغیث نشدم تا فریادرسم باشه ....   یا حبیب قلوب الصادقین    ... اینو که اصلا روم نمیشه به زبون بیارم .. انقدر عهدشو شکستم و سر شکسته و شرمسار برگشتم دوباره  که روووووم نمی شه خودمو از قلوب صادقین بدونم ...یا اله العالمین .....  ولی نه این یکی رو خیلی دوست دارم مطمئنم دیگه اینجا

 شامل می شم .... اله همه عالمه ... جون می گیرم صدامو می برم بالا .. بلند می گم ...  و یا اله العالمین

 خدا شکرت .. بعد عین يه بچه می مونم که گم شده و یهو مادرش و تو يه جمع پیدا می کنه به هق هق میوفته و بی دلیل خودشو لوس می کنه و ...... شروع می کنم باهاش حرف می زنم ... آنقدر که یهو صدای سلم تسلیم کثیرا رو می شنوم و می فهمم باز از دعا جا موندم ! ولی ازش می خوام که مومن و عارف و مستغیث و صادقم کنه

دعا برای ظهور امام زمان فراموش نشه

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ،۱۳۸٤

 

Cameron Diaz

كامرون در سي ام آگوست 1972 در سن ديه گو كاليفرنيا بدنيا آمد او هنرپيشه اي معروف و موفق است. كامرون دختر يك پدر آمريكايي كوبايي از نسل دوم و يك مادر كه مليتي آمريكايي ايتاليايي و آلماني دارد مي باشد.
استعدادش او را به مجلاتي مانند مادمازل و seventeen و فعاليتهاي تبليغاتي براي كمپانيهايي مانند Calina Klein و كوكاكولا و لويس كشاند. بعد از ترك كردن خانه در سن 16 سالگي او به عنوان مدل به دور دنيا رفت موفقيت حرفه اي او را به ژاپن، استراليا، مراكش و پاريس كشاند كامرون در سن 21 سالگي به كاليفرنيا برگشت.

در سال 1994 كامرون اولين نقش خود را در فيلم كمدي-اكشن ماسك بدست آورد و ستاره ما با كمدين بزرگ جيم كري روبرو شد. بدون هيچ تجربه قبلي او يك نقش اصلي در اين فيلم بازي كرد. بعد از بازي در فيلم ماسك كامرون دياز درخواستهاي زيادي از طرف چند فيلمساز برجسته براي بازي در فيلمهايشان دريافت كرد.

در حاليكه كامرون براي ايفاي نقش در نسخه تبديل به فيلم شده بازي معروف مورتال كمبات آموزش مي ديد مچ دستش صدمه ديد كه باعث شد از بازي در اين فيلم صرفنظر كند. در عوض او يكسري فيلمهاي مستقل ساخت كه شامل "the last super" و "Feeling Minnesota" با شركت "Keanu Reeves" و "she's the One" با شركت «اِد بِرنز » و «جنيفر آنيستون» و "Head Above Water" با شركت "Harrey Keitey" مي شد.



در سال 1997 شايعاتي در مقالات از نامزد شدن كامرون براي بازي در برابر جوليا رابرتز در فيلم كمدي پرطرفدار "My Best Friend Wedding" بوجود آمد با وجود اينكه اين درخواست براي كامرون فرستاده شد او به ظاهر شدن در فيلمهاي مستقل با هزينه كم از قبيل « چيزهاي خيلي بد » ، « چيزهايي كه فقط با نگاه كردن به او مي تواني بگويي » ادامه داد.

در پاييز سال 2000 او در « فرشته هاي چارلي » ظاهر شد و پروژه بعدي او فيلمي از مارتين اسكورسيزي بود كه در برابر لئوناردو دي كاپريو ايفاي نقش کرد.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٤

 

(چه خوب شد نیامدی ارباب)

برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم نه ولی برای عدّه ای چه خوب شد نیامدی

گویی یا عصر هوش و نبوغ است این همه ادّعاها دروغ است

(دروغ میگیم منتظر آقائیم)

بخت بر ما اگر رو نماید گیرم این جمعه آقا بیاید

شک ندارم کسی منتظر نیست منتظر چشم کس سوی در نیست

غرق نجوا ، که شادی تمام است این چه وقت ظهور امام است

ادّعا می کنیم او ولی نیست او ز نسل و تبار علی نیست

از ظهور ولی می خروشیم زود او را به زر می فروشیم

او بیاید دلش بی شکیب است بین ما شیعیان هم غریب است

او بیاید همه کار داریم یا که نه خانه بیمار داریم(آقا شرمنده نمیتونم)

هرکسی در پی یک بهانه می خزد با بهانه به خانه

او بیاید همه ناتوانیم منکر بود صاحب زمانیم

علّت اینکه صحرا نشین است یا که مولایمان بی قرین است

دَردِ غم کِی زِ رویش زدودیم یار خوبی برایش نبودیم

او بیاید غریب است و تنها آقا نیا آقا بیای بازم سنگه ها

نه همان بِه که باید بماند او نمازش فرادی بخواند.. 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ،۱۳۸٤

← صفحه بعد