وقتی دلم می تنگه

بغض گلمو می بنده

حالم گرفته می شه

راس راستی خسته می شه

دلم می خواد بخونم، اينو برای هميشه:

دستهای ما کوتاه بودند، و خرماها بر بالای نخيل فراوان...

ما دستهای خود را بريديم و به سوی خرماها پرتاب کرديم...

خرما فراوان ريخت...

          اما ما ديگر دست نداشتيم......!!!

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۳

 

سلام تنهاترينهاClick here to visit the Emoticons Mail site

خسته نباشيد...

امروز می خوام  در مورد نوشته ها  و شعرهايی که

 در وبلاگم مينويسم موضوعی رو به دوستان بگم ...

من هميشه در نوشته ها و شعرهام يک فرد خيالی در نظر می گيرم

خيلی از دوستان فکر می کنند که نوشته های من بيشتر

بابت شکست يا ناکامی از عشق يک موجود زمينيست...

من بيشتر شعرها و نوشته هام بر اساس اتفاقاتيست که احيانآ

برای دوستان يا اطرافيانم پيش مياد و وقتی می بينم از

 نظر موضوعی جالب و فراگيرِ در موردش چيزی می نويسم.

ديگه بيشتر از اين مزاحمتون نميشم...فقط خواستم اين ابهام برطرف شه.

            ****************************************

گريه کن ای ديده در خون نشسته

                     ناله سر کن بغض در گلو شکسته

رفته اونکه همدم و همراه من بود

                     سخت رفتن بی تو با پاهای خسته

وقتی رفتی ، نبض لحظه بی صدا شد

                     قامت من با شکستن آشنا شد

وقتی رفتی در به روی غصه وا شد

                     قصه غم، قصه ای بی انتها شد

باورم نميشه هرگز اين جدايی

                     باورم نميشه رفتی، که نيايی

رفتی و تو گوش من زنگ صداته

                   همدم بودن من خاطره هاته

کاش می ذاشتی، سر رو شونم نازنينم

                   کاش می موندی، ای اميد آخرينم

کاش می ذاشتی، سر رو شونم نازنينم

کاش می موندی، ای اميد آخرينم..............!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۳

 

HTMLPower 3.1

 
اين برنامه همون طوری كه از اسمش پيداست

 برای اينه که نتوانند سورس وبلاگ يا وب سايتتون

 رو ببينن و جلوگيری از ذخيره ی صفحات شما بر

 روی هارد ديسک و کلی کارای ديگه
دانلود
حجم:
800 كيلوبايت
سريال:
dvm0day4AD1662AF101E5421D8B41876F2

D1A98BD9465F27638104D

                  ************************************

صدا را از فايلهاي ويدئويي جدا کنيد

ALL video sound extractor v 1.0.5

شايد خيلی وقتها پيش اومده که شما قصد داشتيد

 آهنگ يک فيلم رو استخراج کنيد (منظور

شوهای ويدپويی است)
خب اين برنامه بسادگی اين کارو برای شما انجام ميده
يعنی شما مسير فايل ويدپويی خودتونو بهش

بديد و مسير ذخيره آهنگ و وکار تمام است

از مزيتهای اين برنامه امکان استخراج آهنگ

 با فرمتهای مختلف است
مثلا فرمت MP3 از کيفيت بالايی برخوردار است

 ولی فرمت WMA از کيفيت کمتر منتها حجم خيلی

 کمی برخوردار است و براحتی ميتواند از طريق

 اينترنت منتقل شود
شما ميتوانيد کيفيت فايل WMA را طوری تنظيم کنيد

 که با حداقل سرعت اينترنتيتان هماهنگ باشد تا

هنگام انتقال طرف مقابل آن را بصورت قطع و

 وصل دريافت نکند

Download All Video Sound

 Extractor v 1.0.5

اينو بگم اين ورژن از برنامه فقط ۲ روز قبل منتشر

 شده و در صورتی که برنامه رجيستر نشده باشه

 فقط ميتونه ۳۰ ثانيه اول و استخراج کنه اما قصه

نخوريد ما نام کاربری و کد رجيستر اونو به شما ميديم

Crack All Video Sound Extractor v 1.0.5
user name : tanha
registration cod: 9AA7365D

4B6A3ADB9F3A34B20F7B9EF10308E

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۳

 

   لئو ناردو ويلهلم دي كاپريو

       

   leonardo dicaprio                           

متولد 11نوامبر 1974
محل تولد نيويورك بزرگ شده لوس انجلس
مادرش ايرملين الماني و پدرش جورج يك ايتاليايی

 اصيل است .
در يك سالگي پدر و مادرش از هم جدا مي شوند و

يك برادر ناتني به نام آدام دارد.
بازيگر مورد علاقه: رابرت دنيرو
اولين فعاليتش در سن پنج سالگي در يك برنامه

 اگهي تبليغاتي بوده است.
اولين حضور تلويزيوني لئو در يك سريال تلويزيوني به نام
خانواده "لسي" تحقق پيدا كرد.پس از ان در سريال هاي
سانتا باربارا ،مهاجمان،والديندغدغه ها،

موجودات 3 ايفاي نقش داشت
فيلمها:
۱. زندگي اين پسر : در كنار رابرت دنيرو1993
۲. چه چيزي گيلبرت گريپ را مي خورد : در كنار جاني دپ و
 جوليت لوويس
۳. چابكدست و مرده : شارون استون ،جين هاكمن1995
۴. خاطرات بسكتبال(جيم كارول)1995
۵. اتاق ماروين: مريل استريپ ،دايان كيتون ،
رابرت دنيرو(در سال 1997،جايزه طلايي بهترين بازيگر

 جشنواره بين المللي فيلم مسكو براي بازي در

 اين فيلم به لئو تعلق گرفت)
۶. رومئو + ژوليت 1996
۷. تايتــــــــــــــــــــانــــــــيـــــــــــــــــــك 1997 : كيت وينسليت

 فرانسيس فيشر،
 بيلي زين،كتي بيتس،بيل پكستن،گلوريا استوارت

و سوزي آميس (كه ديگه نيازي به معرفي ندارد)
۸. مردي با نقاب اهنين 1998 : جان ملكوويچ
شهرت: كنت برانا،جودي ديويس،ملاني گريفثت
۸. ساحل2000
۹. گانگستر هاي آمريكايي2000
و
اگه مي توني منو بگير2003

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۳

 

منجمد شدن طوفان آه در انبار نفس

                             ريختن ديوار غرور

شکستن بلور اميد و فرار پرنده آرزو

                            رفتن به سوی تقدير با گامهايی ناتوان

تدفين فريادی در پس نقابی خندان

                            و تموج دريای خون در درون

خوردن مِهر ممنوع، بر خلسه آغوشی گرم

                           بودن يک عمر در حسرت چيدن غنچه

و محو جاذبه بين روحها، ديده پوشی از همه چيز

                           برای لمس هدفی

که اکنون بی رنگ شده...!

               و من مبهوت از کرده تو...

                          خنده ای تلخ را گريستم...!!!!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۳

 

گلی که دست تو چيده، پيش رومه

              هنوزم بادبادکامون، لب بومه

صدای پات مياد از اون سر دالون

             می گه خوبی چی چيه، وفا کدومه

بين ما هر چی بوده تموم شده

              عشق اين دوره چه بی دووم شده

دست سردت ميگه اون روزا گذشته

              ديگه عشق و عاشقی از ما گذشته

ميگم آروم بشه دل، تنها بمونه

               می دونم دوره اين حرفا گذشته

دلم اندازه اين ابرا گرفته

               عشق تو خنده از اين لبها گرفته

چی بگم، هر چی بگم فايده نداره

               غم عالم توی قلبم جا گرفته

کسی که زندگيش و باخته تو نيستی

               اونکه با رنگ و ريا ساخته تو نيستی

اون منم تنهاترين، تنهای دنيا

                اونکه خوب و بد و نشناخته تو نيستی

بين ما هر چی بوده تموم شده

                عشق اين دوره چه بی دووم شده

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸۳

 

دی جی مريم واقعأ چه کسيه؟
حرفها و عکسهای دروغی زيادی از اين پديده جديد

موسيقی ايران روی سايتهای اينترنتی هست.

حتی يک ويديو ازش ساختن که روح خواننده اش

 ازش بی خبره.

و باز هم قبل از اينکه مصاحبه اختصاصی رها از

 بی بی سی رو با دی جی مريم ( ولی اسمش اين نيست)

بخونين .به نمونه آهنگهاش با اسمهای درستش گوش

 بدين که ديگه اسمها رو اشتباه نگين و خواننده شو حرص ندين.
ليست آهنگها با اسمهای درست.

و از آلبوم جديد:

گفتی برای بانوان برنامه اجرا می کنی. همين چند لحظه پيش برای من يک برنامه اجرا کردی که خيلی جالب بود.

 با آهنگ هات هم می رقصی ، يعنی ميتونی يک کنسرت

زنده داشته باشی.

 کنسرتی که برای بانوان در فرهنگ سراهای

 جمهوری اسلامی می گذاشتی رو به همين صورت

 برگزار می کردی ؟
بله. ما برای اجرا برای بانوان هيچ مشکلی نداريم.

تا حالا چند تا کنسرت گذاشتی ؟
پنج شش تايی گذاشتم ، ولی بيشتر اونها کارهای

 مولودی خونی بوده. يعنی کارهای مذهبی مثلاً درباره

حضرت زهرا.

از چهار سالگی پدرم وقتی تشخيص داد که ميتونم بخونم 

 من رو کلاسهای مختلف گذاشت تا به سنی رسيدم که

 تونستم مولودی خوانی کنم.

حتی مدرسه هم که می رفتم ، سر صف قرآن می خوندم

 و يا مثلاً در گروه سرود بودم. مشوق اصلی من

هم پدر و مادرم بودند.

اونها بودند که من رو هميشه به جلو هل می دادند.

 من بعضی وقت ها با خودم می گفتم اگر اينها نبودند

 من الان به اينجا نمی رسيدم.

کارهای مذهبيت هم به صورت Techno بوده و

باهاشون می رقصيدی ؟
کارهای مذهبی من هم ريتميک هستند. چون

 دوست دارم جوونها خوششون بياد و ارتباط برقرار کنند.

يعنی از مولودی خونی شروع کردی و رسيدی به

 خوندن Techno هايی که ما شنيديم ؟
بله. درسته.

چند سالته ؟
۱۸ سال

اسم واقعيت چيه ؟
من محشر ، فرزند زمين ، پدرم خورشيد ، مادرم زمين 

 برادرم آتش و خواهرم آب.

چرا فکر می کنی به نام DJ Maryam معروف شدی ؟
چون کارهای من رو از من دزديدن و اسم خودم رو

 نمی دونستند. هر کسی برای خودش يک اسم انتخاب کرد

 مثل DJ Maryam ، مريم رها ، مريم راهی ،

 مريم تارا و ...

تو يک سری مطلب از اينترنت چاپ کردن که همه راجع به يک شخص به نام DJ Maryam نوشته شده که ميگی

 همه اينها شايعه هست ، ميتونی يکی رو برامون بگی ؟
بله ... " DJ Maryam که در تهران اولين آلبوم

خود را خوانده اکنون در بازداشت به سر می برد!

 اون در اولين آلبومش خود را به عنوان يک پديده

 موسيقی نشان می دهد.

 پديده ای که پس از بهترين خواننده زن ايران يعنی گوگوش

 ظهور کرده! " ... همه اينها شايعه هست! من نه تا حالا

 دستگير شدم و نه اينکه کسی به من حرفی زده!

اسم من هم DJ Maryam نيست ... اسمم محشر هست !!!

 قربان شما!!!

محشر ، واقعاً محشری ... با اون رقصی که برای من

انجام دادی و اجرای که داشتی. برام خيلی جالب بود که

 از اجزای صورتت استفاده می کردی و کاملاً با

 موسيقی همراه بودی.

اصلاً به فکر اين هستی که يک کنسرت

برای همه آدم ها نه فقط بانوان اجرا کنی ؟
من دوست دارم فقط برای خانم ها کنسرت اجرا کنم.

يعنی اصلاً فکر نمی کنی که دلت بخواد روزی يک

 کنسرت داشته باشی که يک عالمه جمعيت بشينن

اونجا و با اسم واقعی خودت معروف بشی ؟
با اسم خودم باشه ولی خوب يک عالمه جمعيت ميتونه

 همه شون خانم باشه! اونهم فقط به خاطر اينکه از کوچيکی

 خودم در يک خانواده مذهبی بزرگ شدم و اعتقاداتم رو

 هنوز از دست ندادم.

برام جالبه. اينجا يک عالمه آقا هست! آهنگ سازی که

 آهنگ های تو رو ساخته و شاعری که شعرهای تو رو نوشته.

 تو جلوی اونها اجرا می کنی اما حاضر نيستی

جلوی آقايان ديگه اجرا کنی ؟
برای اينکه با مقنعه و مانتو هستم. تمام خانم هايی که در

 گروه های مختلف موسيقی ، خوانندگی رو به صورت

 آوا خونی يا زير صدا خوندن اجرا می کنند ،

 هيچ مشکلی ندارند.

 ولی نميخوام جلوی آقايون برنامه اجرا کنم.

 اينهايی هم که الان باهاشون کار می کنم ، همه مثل

برادرهای من هستند. مثلاً برادر خود من هم

نوازنده است!

توی اين کنسرت هايی که برای خانم ها اجرا می کنی

چی می پوشی ؟
خيلی اسپورت ( ورزشی ) ميرم روی صحنه ...

 سعی می کنم خيلی ساده باشم. موهام رو هم با

 روبان های صورتی يا قرمز به صورت خرگوشی می بندم.

 آخر کنسرت هم  روبان هامو پرت می کنم به سمت جمعيت.

موهام هم به مدل مو محشری معروف شده! مردم هم آخر ،

 سر روبان ها دعوا می کنند!

يعنی چی کار می کنند دقيقاً ؟
روبان ها رو تيکه تيکه می کنند!

چی شد که موسقی تو از مولودی خونی به Techno تغيير

 شکل پيدا کرد ؟ آيا خودت به اين نتيجه رسيدی و يا

 مثلاً با آهنگ سازی آشنا شدی ؟
به خاطر اينکه من حرکت رو دوست دارم ، Techno رو

 شروع کردم. به نظر من تو هر زمينه ای ، اگر جوون هامون

 به حرکت در بيان کشورمون به سمت پيشرفت ميره.

من توی مجموعه فرهنگی پدرم هستم ، اونجا هم آهنگ ساز

 شاعر و نوازنده هست. اکثراً هم که شما گفتيد آقا نيستند! من

توی اجراهام نوازنده خانم هم دارم. فقط توی استوديو

 آهنگ ساز من آقا هست ... ايشون ميسازه و من ميرم

 توی کنسرت می خونم و زياد هم همديگر رو نمی بينيم

 و من بيشتر با خانم ها سر و کار دارم.

الان آهنگ ساز گروهتون آقای " مهدی احمد پوريان "

هم اينجا هستند.

آقای احمد پور ، چطور شما با محشر آشنا شديد ؟
بنده به عنوان سرپرست گروه موسيقی مرکز اسطوره شناسی

 استخدام شدم. حيطه اصلی فعاليت من در زمينه موسيقی

 کلاسيک هست. از اونجايی که محشر خانم از لحاظ

کلاسيک خونی بسيار حرفه ای عمل می کردند و اساتيد

 بسيار حرفه ای هم داشتند ، اين بود که ما به فکر افتاديم و

 گفتيم که ايشون توانايی لازم رو برای خوانندگی داره

 در ضمن ما هم امکاناتش رو داشتيم ، پس اومديم و برای

 گروه خودمون به صورت صميمانه يک سری کارهايی

 رو اجرا کرديم.

البته قابل ذکر هست تنها ترين کار "ميان سنی" که من انجام دادم

و فکر می کنم به خاطر حيطه فعاليتم آخرين کارم هم باشه

همين کارهايی بود که با خانم محشر انجام دادم که متاسفانه

 به دست يک سری اشخاصی که همه جا پيدا ميشن

 به سرقت رفت و به سرعت هم پخش شد. به دليل صدای

 قشنگ و ناز خانم محشر.

محشر خانم ، آيا اصلاً فکرشو می کردی که موسيقی

 خودت انقدر پخش بشه و همه گوش بدهند؟

مثلاً شده خودت تا به حال برخورد کنی که بری و

 يک جا موسيقی خودت رو بشنوی ؟
مغرور نيستم اما من چون خودم رو هميشه از کوچيکی قبول

 داشتم و خيلی هم زحمت کشيدم و هدفی داشتم و هميشه

 پيگير هدفم بودم ، به اين صورت فکر می کردم.

البته الان هم ، فکر نمی کنم هنوز به هدفم رسيده باشم.

من نظرم بالاتره ...

يعنی چی نظرت بالاتره ؟
چون الان آلبوم من مرزها رو طی کرده و شنيدم که جاهای

 مختلف دنيا آهنگ های من رو ميذارن ، دلم می خواد مثل

 خواننده های بزرگ دنيا بشم. چون من خيلی مونده به

 DJ بودن برسم.

پس در حقيقت کار DJ رو نمی کنی و آهنگ سازی رو

 شخص ديگری انجام ميده و تو فقط ميخونی ، درسته ؟
بله.

اگر به خودت بود که برای گروهت اسم انتخاب کنی 

 به جای DJ Maryam که برات انتخاب کردن ،

چه چيزی انتخاب می کردی ؟
محشر.

خودت کدوم يک از آهنگ هات رو بيشتر از همه دوست داری ؟
من همه رو دوست دارم. ولی آهنگ " يه يه "

 ميشه گفت گلچين آهنگ هام هست.

روی صدای تو يک عالمه Effect صوتی هست.

آيا خودت اين Effect ها رو می پسندی ؟
بله! چون که به سبک روز دنيا هست. الان حتی تو کشور

 خودمون هم اشخاصی هستند که از اين Effect ها استفاده

 می کنند ، چه برسه کشورهای ديگه! چون آهنگ های روز

 دنيا اينطوری هست. ما نمی تونيم برگرديم و مثلاً سبک

 موسيقی سال چهل و هشت رو اجرا کنيم ، چون جوونها

 نمی پسندند. خود من هم چون جوون هستم و ۱۸ سالم هست

 اين سبک رو دوست دارم. من اين آهنگ رو در

 ۱۶ سالگی خوندم. يعنی دو سال پيش.

اولين باری که موسيقی خودت رو شنيدی ، کجا بوده ؟
اگر راستش رو بخواهيد اولين بار خودم نشنيدم.

ولی به گوشم می رسيد که جاهای مختلف پخش شده.

 بعدها وقتی خودم مثلاً از خيابون رد می شدم ، ميشنيدم ...

اوايل خيلی برام سخت بود و گريه می کردم که نکنه

 کارم با شکست روبرو بشه. ولی خوب با صحبت های

 پدر و مادرم به اين نتيجه رسيدم که باز هم می تونم

 روی پای خودم بايستم و آهنگ های قشنگ تر برای خانم ها اجرا کنم.

از اونجايی که من ميدونم چند تا آهنگ جديد

 هم داری که اقلاً هنوز به قول خودت به سرقت نرفته

 می خواهم بدونم که با اين آهنگ ها چی کار می خواهی بکنی ؟
اين آهنگ ها رو بهش چارچنگولی چسبيدم که ندزدن!

 يعنی خيلی سفت چسبيدم و نمی خوام اين به سرقت بره.

البته آلبوم پيش هم که به سرقت رفته ، دو سال حفظش کرده بودم.

 برای آلبوم جديدم می خواهم در وزارت ارشاد راه

 قانونی اش رو طی کنم. آلبوم قبلی من هم هنوز در

 وزارت ارشاد هست و می خواهم از راه قانونی

 مجوز اون رو هم بگيرم.

تو خواننده زن هستی و تک خونی هم می کنی.

 فکر می کنی وزارت ارشاد اين رو قبول می کنه ؟
شايد قبول بکنه. ولی برای کنسرت بانوان ما هيچ مشکلی نداريم .

گفتی دو سال آلبومت رو نگه داشتی. توی اين دو سال می خواستی با آلبوم چيکار کنی ؟ چرا خودت زودتر پخشش نکردی

 که شخص ديگری اين کار رو نکنه ؟
ما اين آهنگ ها رو برای کنسرت بانوان ساختيم! اين

 موسيقی رو ساختم که تکميل بشه ، مخلوط کردن اون کامل بشه

 مجوز اون رو از ارشاد بگيرم و کلاً برای اين موارد

 صبر کردم. چون طی کردن راه های قانونی در ايران

 يک مقدار زمان می بره. يک آهنگ هم ساختيم به

 اسم " دزد دريايی " که اون رو در کنسرت بانوان برای

اون کسی که آلبوم من رو دزديد اجرا می کنم!

"دزد دريايی" که ميگی برای دزد آهنگ هات ساختين

برای آلبوم جديدت هست ؟
بله.

پس يکی از آهنگ هايی هست که دزديده نشده و تا

 حالا هيچ جا پخش نشده ، درسته ؟
درسته. فقط شما اون رو گوش داديد.

يک آهنگ هم داری به نام " هوار هوار " که خودت بهم گفتی

 تِم تاجيکی داره. درسته ؟
بله. چون تاجيک ها زبان شيرينی دارند ، دوست داشتم

 يک آهنگ به صورت تاجيکی بخونم. چون هم خيلی

 دوستشون دارم و هم دوست دارم که اونها هم به همين اندازه

من رو دوست داشته باشند و که دوستيمون دو طرفه باشه.

آيا همه آهنگ هاتون رو خودتون ساختيد و يا شده که

از يک آهنگ Techno خارجی استفاده بکنيد ؟
همه آهنگ ها رو آهنگ ساز خودم ، برای من ساخته و از

 هيچ جايی برنداشتيم! اين آهنگ ها مخصوص خود من هست ... محشر ...

بعضی از شنونده های ما پرسيدند که چطوری می تونند به

 موسيقی تو دسترسی داشته باشند ؟ آيا تو خودت يک سايت

 اينترنتی داری ؟
بله. http://www.mahshar
music.com

تو سايتت چی هست ؟
چون تازه راه افتاده قراره يک چيزهايی توش بذاريم.

 موزيک خودم، خبرهايی راجع به خودم و مسائل فرهنگی

 مجتمع فرهنگی که در اونجا کار می کنيم.

يک آهنگ جديد ديگه هم خوندی که اون جزو آهنگ هايی

 هست که کسی نداره به نام " مترسک " ... آهنگ ساز

 اين آهنگ هم پيش ما هستند ... مازيار ....

 مازيار کِی اين آهنگ رو ساختی ؟
اين آهنگ رو در حدود سه ماه پيش ساختم که محشر خانم

 برای کنسرت بانوان می خواستند استفاده بکنند.

چون کار من بيشتر موسيقی الکترونيک هست ، اين کار

 رو به صورت الکترونيک و با استفاده از کامپيوتر و

 سينتی سايزر ساختم و آوردم و در اختيار ايشون گذاشتم

محشر خانم گوش دادند و رضايت دادند و در نهايت کار رو

 شروع کرديم.

محشر : اين آهنگ مترسک رو می خواهم تقديم کنم به همه

 بر و بچه های بی بی سی !

مرسی. من هم اميدارم همون طوری که خودت می خواهی 

 يک روز يک کنسرت باشکوه بدی با اسم خودت و

اگر آقايون نمی تونند بيان ، اقلاً من ميتونم بيام!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۳

 

سلام تنهاترينهاClick here to visit the Emoticons Mail site

 باز من اومدم...

 امروز بعد از کلی کلنجار رفتنClick here to visit the Emoticons Mail site، بالاخره تونستم

 مشکل وبلاگمو حل کنم...

 شرمنده از اينکه اين چند روز نتونستم خدمت دوستان برسم و

 کامنتهاشونو جواب بدم ...

 بهتر است بدانيم که...

  تا روزي که بخشيدن را ياد نگرفته ايم ؛

 زندگي کردن را نخواهيم آموخت .

* بـدانيـم کـه ؛ براي غالب شدن بر عادت زشت شکايت کردن ،

 بايد برکات زيبایخـداونـد را بشماريم

* بـدانيـم کـه ؛ خـدا مي خواهد در هر لحظه اي براي هريک

از ما همه چيز باشد .

* بـدانيـم کـه ؛ آنچنان که جواهر بدون ساييدن براق نمي شود ،

ما هم بدون درد کشيدن ، کامل نخواهيم شد .

* بـدانيـم کـه ؛ کمک خـدا فقط به اندازه يک دعا از ما فاصله دارد .

* بـدانيـم کـه ؛ بهتر است نقشه هاي خود را با مداد تصورات

خود بکشيم و آنگاه پاک کن را به دستان پرقدرت خـداونـد بسپاريم .

* بـدانيـم کـه ؛ پاسخ درست خداوند هميشه بعد از

درخواست اشتباه ما روشنايي بخش است .

بياييد هر روز تازه را با دلايل خاصي که آن روز دارد به ستايش

خـداونـد مشغول باشيم و در آن روز شاهد خلق بهترين

 و زيباترين لحظه ها باشيم ...

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۳

 

وقتی با پای پياده، دل تو جاده ها می ناله

                  غم و غصه هامم تک تک با خودم تنها می زاره

می رم اون دورا که هيچکس، حرفی از غمم ندونه

                   تازيانه های باد هم، غصه منو ندونه

حتی رگبار ترانه اشکمو يادم نياره

                   کل بار غربتم رو می گذارم روی شانه

می روم تا بی نهايت، تا که جاده ای نباشه

                   تا که نفرت و بهانه ، توی زندگيم نباشه

ديگه خسته گشته اين دل، از بس اين مسير رو رفته

                   حتی اون طاقت ايوب،  پيش من هم کم مياره

سيلی دست زمونه، زخم خنجر کنايه

                   بغض سرد سينه ام هم مثل دار وحشيانه

حتی اون چشای غمبار، گونه های گودی رفته

                   لبای خشک و ترکدار، صورت سرد و شکسته

 دست به دست و همگنانه

                   واسه پوسيدن ريشم، قلبم و رفتند نشانه

ديگه هيچکی يار من نيست، جز يه مرگ جاودانه

                   فقط اون سکوت تنهاست، دلم و کرده ستاره

چی می شد به مثل يک خار، تک و تنها در بيابان

                   يا که ماهی می شدم من، توی تُنگ  که بی امانه

به اميد اينکه ديگه، تک و تنها شده ام من

                  دل به هيچکی نمی بستم، ليلی وار و عاشقانه

حتی واسه اشک چشمم، تاب موندنش تموم شد

                   ديگه بارون خدا هم ، پيش اشکم بی قراره

ديگه چکه چکه می رم، ديگه تکه تکه می رم

                  ديگه خار و تيغ راه هم، به پاهام اثر نداره

ديگه عادی شده راهم، ديگه مرده اون نگاهم

                  حتی بارون اميد هم، به من عکسش و می باره

حتی توی بی نهايت، ديگه من جايی ندارم

                   دست بی رحم زمانه، منو کرده صيد يه باره

                                                    تنها

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۳

 

 با من بمان...ای دلهره های زندگی...

 صدای بی کسی مرا تا جاده زندگی می شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟

 صدای بارون و تو خيابون خويش می شنوی؟!!!!!!!!

 پس چگونه صدای دلهره های دل ما را نمی شنوی؟

 منی که از اول تا آخر جاده دنبال بوته ای نه تنها تازه، بلکه حتی خشک

 می گشتم. که درد دلهای خويش را لااقل به آن می زدم...

 شايد بوته خشکيکه يک برگ بر روی شاخه اش بيش نداشت و

 به اميد بارون نشسته بود، حرفهای مرا بشنود، و جوابم را با انداختن تنها

 برگ سبز خود بدهد.چه دل خوشيی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 چه دلخوشی...وقتی که فکر می کنم که من هم دستِ کمی از آن ندارم.

 چرا که اون از من دلخوشيش بيشتر است.

 چرا که در انتظار باران نشسته است، که روزی خواهد آمد.

 اما افسوس! که من با اين انتظار که دارم مانده ام که کی آنروز

 خواهد رسيد ... تا حال که اينقدر فکر کرده ام، چيزی جز چرايی مبهم و بوته ای

 خشک ، اما با يک برگ سبزو بويی آشنا نمی بينم.

 و در آخر صدايی جز صدای تو را در جاده های زندگی نمی شنوم...

 سرانجام از بوته ای خشک می پرسم : تا کِی قادر به تحمل اين

 انتظار هستی؟

 يا لا اقل می توانی در يک جمله آنرا تعريف کنی؟؟ 

                                          می توانی؟!!!!!!!!!

 

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۳

 

سلام تنهاترينهاClick here to visit the Emoticons Mail site

 خسته نباشيد...Click here to visit the Emoticons Mail site

 امروز انقدر در احساس شادی غوطه وريمClick here to visit the Emoticons Mail site که ديگه نميشه چيزی نوشت.Click here to visit the Emoticons Mail site

 Click here to visit the Emoticons Mail site سالروز ولادتClick here to visit the Emoticons Mail site تنها معصوم جهانClick here to visit the Emoticons Mail site قائم المنتظر المهدی رو به شما و همه

  شيعيان جهان تبريک عرض می کنم...Click here to visit the Emoticons Mail site

 نور علی نور شده ، ميلاد آقاClick here to visit the Emoticons Mail site همراه با روز جمعه که متعلق به خودشه

 همزمان شده و می دونم که امروز هر چی از آقا بخواهيم Click here to visit the Emoticons Mail siteپيش خدا شفاعت می کنه

 و خواستمون برآورده می شه...پس غافل نباشيد...

  راستی دعا واسه ظهور آقا يادتون نره....

        Click here to visit the Emoticons Mail site  Click here to visit the Emoticons Mail site Click here to visit the Emoticons Mail site Click here to visit the Emoticons Mail site Click here to visit the Emoticons Mail site Click here to visit the Emoticons Mail site Click here to visit the Emoticons Mail site  Click here to visit the Emoticons Mail site  Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

 پنجره چشمای تو، وقتی به چشمام وا می شه

                        نمی دونی توی وجودم، که چه غوغائی پا می شه 

 لحظه ای که تو با منی، آتيش به جونم می زنی

                        گُر می گيره جون و تنم، وقتی می گی تو با منی

 نه می تونم بگم برو، نه می تونم بگم بمون، آخه من اينجام رو زمين، توام تو اوج آسمون 

 بيشتری از يه آرزو، فراتر از يه خواستنی

                       عشقِ ِتو؛ توخون ِ منه، يه عشق نا گسستنی

 وقتی که چشمات خيس شدند، طهارت عشق و ديدم

                        زمزمه های قلبت و با گوشای دل شنيدم

 يه سايه پا به پای من، تو خوب و بد راضی شدی

                       با من ِ ديوونه ترين، چه ساده همبازی شدی

 نه می تونم بگم برو، نه می تونم بگم بمون، آخه من اينجام رو زمين، توام تو اوج آسمون...

             

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ،۱۳۸۳

 

 اگر رنجورم،ولی خواهم ماند،خواهم گفت،خواهم خواند....

                                          اگر چه گلها نباشند...!

 اميد را خواهم ساخت، اگر چه رفته است، گلها را خواهم شکفت

                                          اگر چه پژمرده اند...! 

 خواهم ماند، اگر چه بی سامانم، مهر را خواهم ساخت، اگر چه

                                         از بوی دلفريبش اثری نيست...!

 و من سرکرده، سر خواهم کرد، پيش می روم تا بيابم

                                          راهی نمانده است...!

 در دوردست حيات را می بينم، و حال گلها را، حتی پرندگان هم

                                          درين سمت می خوانند...!

 گويی درختان نيز لبخند می زنند، گويی آسمان آبی ترست

                                         و من همچنان می روم، ميروم...!

 بالاترها؛ شقايقها را می بينم، عشق را می بينم، راه را باز هم

                                        با قدمهای بلند دنبال می کنم...!

 با شوق قدم بر ميدارم، ميروم، ميروم، باز هم ميروم، و حال

                                         چيزی را می بينم ...!

 بله! نوريست؛ می درخشد، پيش می روم...از آنسوی،

                                        نوری منعکس می شود...!

 دستانم می لرزد، بازش خواهم کرد، گويی تمام وجود مرا

                                         به آنسوی می کشاند...!

 و چه نوری! گويی در ميان خورشيدم، پيش می روم، به 

                                         آسمان نگاه می کنم...!

 خورشيد لبخند می زند، پرندگان جمع شدند، تمام گلها 

                                         شکوفا شدند...!

 چه روزيست...پيش رويم زورقی بر زمين می افتد، نگاهی می کنم آنور

                                        نور مرا در بر می گيرد...!  

 می خوانم، با تمام نيرويم؛ می خوانم...( خدا، خدا، تنها اميدی تو

                                        خدا؛ تمام نورها... خدا...!)

 و حال ديگر فارغ از خيال، چيزی را احساس نمی کنم...

                                        جز درخشندگی نام تو...!!!

   

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۳

 

سلام تنهاترينهاClick here to visit the Emoticons Mail site

 امروز بهترين برنامه های شرکت کافی کاپ رو براتون معرفی می کنم.
 برنامه ی اول که جايگزين بسيار مناسبی به جای برنامه 

 کاربردی Front Page می باشد.
 برنامه ی HTML EDITOR که به درد اونايی ميخوره که

 وبلاگ دارن و می خوان انواع کدها رو ويرايش کنن.

دريافت برنامه
کرک برنامه
 برنامه ی دوم که به درد درست کردن لوگو برای وبلاگ و يا وب سايت

 ميخوره و همچنين می تونيد به وسيله ی اين برنامه  جالب بنرهای

 تبليغاتی فوق العاده ای برای خودتون درست کنيد.اين برنامه 

 FIRE STARTER بنرهای زيبايی رو با فرمت flash براتون ميسازه.
 اين برنامه رو به همه ی دوستان وبلاگ نويس توصيه می کنم.

دريافت برنامه

کرک برنامه
 برنامه ی بعدی و بسيار جالب اين شرکت برنامه ی GIF ANIMATOR

می باشد که با اين برنامه می توانيد به راحتی عکسهای انيميشن جالبی

 برای وبلاگ و يا وب سايتتون بسازيد.


دريافت برنامه
 برنامه ی آخر هم برنامه ی HEADLINE FACTORY

می باشد که همون جوری که از نامش پيداست مخصوص ساختن

headline بدون دانستن زبانهای جاوا و اچتمل می باشد.

دريافت برنامه
شرکت کافی کاپ برنامه های جالب ديگری رو هم ارائه

 داده که اگر خواستيد می تونيد به آدرسcoffeecup.com مراجعه کنيد.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ،۱۳۸۳

 

   تو اين دنيای سنگی

    دلم داره ميميره

                            از اين چشمای رنگی

                              دلم داره می گيره

   چرا دنيا سياهه

   همش غرق عذابه

                             چرا حرفا دروغه

                             همش رنگ کلاغه

   چرا چشما غروبه

   فريب يک نگاهه

                             چرا جسما شکسته

                             همه تن ها شده خسته

  خدايا! ای خدايا

  به فرياد دل ما

                             بزن باران نوری

                             تا بباره باز غروری

  که شايد با غرورم

        همه باشند تو تنهايی

               که شايد اين غرورم

                       باشه رقيب تنهاييم...!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳

 

سلام تنهاترينهاClick here to visit the Emoticons Mail site

خسته نباشيد...

 طبق معمول شنبه ها يک مطلب طنز می خوام براتون بنويسم...

 اميدوارم که بتونم خنده ای بر لبانتان شکوفا کنم...خوش باشيد.

 چند سالی بود که دیپلم گرفته و خدمتش را در یکی از پادگانهای تهران

 در قسمت لجستیکی و تعمیرات گذرانده بود و نه ماه و بیست روزی

 میشد که بیکار بود. سعید پسر خجالتی و خونسردی بود که همیشه

از اینکه بلد نبود حرف بزند و روابط عمومی ضعیفی داشت از

 طرف خانواده سرزنش میشد، مادرش میگفت:بی عرضه مفت خور!

اگه میتونی برو یه لقمه نون در بیار! و پدرش میگفت: سعید جان

 تو الان برا خودت مردی شدی و... از اینجور حرفها. تنها

 سرگرمی سعید کامپیوتر بود و اینترنت، تا پول تو جیبی مختسرش

 را میگرفت سراغ مغازه کامپیوتری میرفت یک کارت میخرید

 و شبها یا چت می کرد و یا عکس آخرین مدلهای ماشین را

 Down load میکرد چون به ماشین علاقه داشت وهم به

مکانیکش وارد بود و بلاخره ساعت 2 یا 3 صبح با داد و

 بیداد مادرش که میگفت:بیا کپه مرگتو بزار دیگه پسر...

میرفت و میخوابید.
یک شب یک Edatc خیلی مهم داشت اما Account نداشت ، هر

 چه از مادرش خواهش کرد مادرش به او پول نداد نا چار رفت سراغ

 پدرش و با هزار کلک و بامبول پول گرفت و یک راست رفت سراغ

مغازه سر کوچه. وقتی که آخر شب میخواست پای کامپیوترش برود

 مادرش گفت: اهوی!یه لا قبا! تو که پول نداری چرا هی زرت زرت

 میری از این کارتای کوفتی میگیری... از این به بعد هر وقت دست

به جیب شدی میتونی کارت بخری و ... خلاصه هر چی سر کوفت

 تو دنیا بود نثارش کرد و با غرولند رفت خوابید سعید هم با اعصابی خرد

 و کلافه نشست تا چت کند شاید از این حال و هوا در بیاید یک ساعتی

 گذشت که یک آگهی اینترنتی روی صفحه ظاهر شد.

شرکت مهندسی (آوار بر سر مدرن کاشانه) در نظر دارد جهت

اتمام پروژه نیمه کاره تپه های ژیگول آباد، یک مهندس ناظر استخدام نماید

علاقمندان میتوانند پس از پر کردن فرم ذیل و ثبت آدرس

Email خود ... سعید هم با بی حوصلگی و برای اینکه حالش جا بیاد

 شروع کرد به خالی بستن : سن :24 سال ، تحصیلات:کارشناسی

ارشد عمران ، دانشگاه محل تحصیل: ucla ،

رتبه فارغ التحصیلی: A+ و ... بلاخره فرم را کامل پر کرد

و برگشت سر کا اصلی خودش یعنی chat .
دو سه روزی از ماجرا گذشت، یک شب که سعد Emailاش را

 چک میکرد متوجه یک نامه جدید شد که از شرکت (آوار بر سر مدرن کاشانه)

 رسیده بود. جناب آقای مهندس سعید سرنجی این شرکت مفتخر است

 در راستای در راستای اهداف سترگ خود از شما با حقوق

 مکفی دعوت به همکاری نماید...سعید خندید و با خود گفت: حتما

شوخیه یکی خواسته اذیتم کنه اما وقتی نامه را تا آخر خئاند

و آدرس دفتر مرکزی شرکت و شماره تلفن را دید هاج و واج ماند،

 دو سه تا نیشگون از خودش گرفت و با یک پس گردنی جانانه

 حال خودش را جا اورد.
نه خواب نمیدید با خودش گفت: پسر، بلاخره شانس آوردی........
فردا صبح زود کت و شروار دامادی پدرش را پوشید وا با یک

 کروات عهد وزوزک شاه به گردن به سمت ادرس شرکت به راه افتاد

 در راه به خودش میگفت: فقط یادت باشه اعتماد به نفس داشته باش

 شانس فقط یک بار در خونه ادمو می زنه وقتی که در آینه آسانسور

کرواتش را مرتب میکرد نگاهی به خودش کرد و گفت:بابا مهندس!
مصاحبه برای استخدام شروع شد، دو مرد میانسال که یکی مدیر

عامل و دیگری رئیس هیات مدیره بودندشروع کردند به سؤأل کردن.

 اولی گفت: خوب آقای سرنجی ظاهراً شما تحصیلکره آمریکا هستید.
سعید هم با غرور گفت: بله ucla من تازه به ایران آمده ام

و هنوز مدارکم ترجمه نشده! اما امیدوارم بتونم تو پرژه خودم

 را ثابت کنم. با این جملات دیگر بحثی از مدرک به میان نیامد.
دومی گفت: البته برای ما کار شما بسیار مهمه... راستش ما یک پروژه

 نیمه تمام داریم که مهندس قبلی روی فونداسیون آن کار کرده و اسکلت

آن را بالا آورده ولی چون زمین شنی بود و احتمال رانش وجود داشت

 مهندس حقیقت منظورم مهندس قبلیه مرتب هزینه ها را میبرد بالا

 میدونید که ... تو این دوره زمونه کار باید بزن و در رویی ! انجام بشه.
سعید هم متفکرانه گفت: بله مستحضرم . . اولی گفت: به هر حال آقای

 مهندس، ما به تجربه شما نیاز داریم با حقوق ماهی۷۰۰ تومن شروع میکنیم

به شرطی که اولین پروژه جواب بده. ازفردا صبح شروع میکنیم.

 سعید کم مانده بود سکته کند اما خودش را جمع و جور کرد و گفت:

 من فردا صبح در خدمتتان هستم. تا فردا صبح نخوابید دل تو دلش نبود

 در خانه گفته بود که یک کار در شهرداری گرفته مادرش در جواب

 گفته بود: خدا رو شکر که دعاهای این دعا نویس بالاخره اثر کرد!
سعید با همان تیپ دیروزی رفت شرکت و از آنجا با ماشین شرکت

رفت سر ساختمان که روی یک تپه قرار داشت و در کنار آن سه

خانه پراکنده نیمه ساز بود. کاگرها با دیدن تیپ سعید کلی کیف کردند،

یکی گفت: حتما ار اون مهندسای توپه.
دیگری گفت: میگن خارج درس خونده حتما کلی بارشه. سعد هم شروع

 کرد به دستور دادن، این ماسه ها را از اینجا ببرید پشت ساختمان،

کیسه های سیمان باید مرتب روی هم چیده بشه.... آهای پسر میخوام

 این بار آجر یکبار کامل شمرده بشه!... کارگرها هم گوش به فرمان،

تند تند کارها را انجام میدادند تا بعداظهر دو بار آجرها را

شمرده بودند و سه بارماسه ها را از جلوی ساختمان برده بودند

 به پشت ساختمان و دوباره برگردانده بودند سر جایش بعد از ظهر

 سعید در حالی که چهره فکورانه ای گرفته بود گفت: فردا کار

 اصلی شروع میشه.
شب خسته و کوفته بدون سر زدن به اینترنت خوابید. مادرش به

پدرش گفت: دیدی دعا نویسه اعتیادش را هم خوب کرد؟
پدرش هم گفت خدا را شکر. صبح فردا سعید با ماشین شرکت

سر کار رفت، میخواست دستورات تخصصی بدهد اما

 از ساختمان سر رشته ای نداشت

پس شروع کرد به گفتن اصطلاحات مکانیکی، به سر کار گر گفت:اون

 سگ دست ها را درست بزنید. سر کارگر گفت: منظورتون خر پاها است؟

 سعید گفت: آره ما تو ucla میگیم سگ دست!
یک بار هم سر کارگر داد زد که این یاتاقانها را درست جا بزن. کارگر

هم با دهان باز و چشمان متعجب به سعید نگاه میکرد که سرکارگر رسید

و گفت: منظور مهندس تیرچه هاست منتهی مهندس خارجی میگه ما نمی فهمیم!
خلاصه سعید هر روز صبح میرفت و شب با یک اصطلاح

 جدید بر میگشت به خانه،یک شب وقتی که سعید خواب بود حس کرد

 که یک نفر محکم تکانش میدهد فکر کرد باز هم مادرش است پتو را

روی سرش کشید و گفت: بابا ولم کنید بخوابم اما بازهم تکانها ادامه داشت

تا اینکه با فریاد مادرش که داد میزد زززززلزله از خواب پرید.

بدو،بدو با پدرش و مادرش که برادر کوچکتر را بغل کرده بود

رفت توی حیاط، زمین دیگر تکان نخورد مادرش خدا را شکر کرد

 و وحید را گذاشت زمین و پدرش دولا شود و زمین را بوسید

 اما سعید میرد توی سرش و میگفت:ای داد بی چاره شدم آخه

الان چه وقت زلزله بود حتما ریخته پایین!ماهی700 تومن پرید....

پدر و مادرش فقط نگاه میکردند زلزله را فراموش کردند.
سعید میگفت: خدایا نمیشد یک ماه دیگه می اومد حداقل من

 یک ماه حقوق میگرفتم. پدرش پرسید: سعید حالیته چی میگی

چرا کفر میگی پسر، مگه چی شده؟ سعید هم تمام ماجرا را

تعریف کرد از پیاز تا سیر. مادرش گفت:عیبی نداره چیزی نشده

آقای مهندس! فردا میری انگار نه که اتفاقی افتاده.اما پدرش گفت:

چی میگی زن دروغ گفته تو هم پیاز داغش را زیاد میکنی! فردا صبح

 میری واقعیت رو میگی و خلاص، حالا بریم بخابیم که صبح خیلی کار

 دارم سعید هم با ناراحتی به رختخواب رفت اما خوابش نبرد.

 صبح به جای کت شروار یک دست لباس ساده پوشید و با

 راننده شرکت به سمت ساختمان رفت هرچه نزدیکتر میشد

 دلهره اش بیشتر میشد ماشین هم در جاده خاکی منتهی به تپه

 مرتب در دست انداز می افتاد.
به نزدیک تپه که رسید چشمهایش را بست تا آن صحنه

 دلخراش را نبیند بعد از چند لحظه ماشین توقف کرد راننده

برگشت و گفت: رئیس و رؤسا و کارگرها همه منتظر شما هستند،

 سعید با نگرانی چشمهایش را باز کرد و از بین مژه هایش به

 سمت ساختمان نگاه کرد و گفت: وای خدای من! باورم نمیشه!

 سریع از اتومبیل پیاده شد صدای کف زدن و سوت همه فضا

را پر کرده بود، کارگرها به سمت سعید دویدند او را روی دست

 گرفتند آنها سعید را بالا پایین میانداختند و میگفتند:آقا سعید

مهندس چاکریم، چاکریم و سعید متعجب به ساختمان نگاه میکرد

 که بین آواره های سه ساختمان دیگر محکم و پا برجا

 ایستاده بود سعید با خودش میگفت: خدا پدرت رو بیامرزه

 مهندس حقیقت، کارت خیلی درسته چه فوندانسیونی ساختی.

 کارگرها هم مرتب مبگفتند: سرنجی دوست داریم ویا بابا تو

 دیگه کی هستی. بالاخره سعید را جلوی
پای مدیران شرکت که لبخند بر لب داشتند گذاشتند. اولی

گفت: تبریک میگم آقای مهندس واقا شاهکار بود و دومی

 گفت:من مطمئنم در پروژه بعدی که شهری با صد دستگاه

 آپارتمانه ما نبوغ بیشتری از شما خواهیم دید. سعید هم که

هول شده بود گفت: باعث امتنان مزید خاطر بنده خواهد شد

 اگه بتونم خدمتی کنم.

مسابقه مسايقه:هر کی بتونه بگه در اين داستان چند قلط املائی بود

بهش جايزه ميديم. بدون غره کشی.

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۳

 

 سلام تنهاترينهاClick here to visit the Emoticons Mail site

 خسته نباشيد...

 روز جمعتون به خير و خوشی...اميدوارم امروز استفاده

 کافی رو برده باشيد، و شروع هفته جديد، همراه با موفقيت و شادکامی

 براتون باشه...انشألله ...

 از همه دوستان عزيزی که لطف می کنند و به کلبه درويشی ما

 سر می زنند، و با نظرات دلسوزانه و زيبايشان منو راهنمايی می کنند

 کمال تشکرو قدردانی رو دارم...هر کم و کاستی اگه هست به بزرگی خودتون ببخشيد.

               Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

 درباره خوشرفتاری زن با شوهر، در اسلام سفارشهای زيادی شده است.

 زنی شب عروسی دخترش، به او گفت: تو آسايشگاهی که در آن بزرگ شده ای

 و لانه ای که در آن رشد کرده ای، رها کرده به خانه ای می روی که

 آنرا نمی شناسی، پيش دوستی می روی که با او الفت

 نداشته ای، بايد کنيزش باشی تا غلامت گردد...

 ده مطلب را از من به خاطر داشته باش:

Click here to visit the Emoticons Mail site با قناعت خوشرفتاری کن تا وجدان و قلبت آسوده باشد.

Click here to visit the Emoticons Mail site با گوش دادن و فرمانبرداری ، خوشنودی خدا رو بدست بياور.

Click here to visit the Emoticons Mail site چشم شوهرت به چيزی که آنرا از تو بد ببيند؛ نيفتد، سرمه چيز جالبيست.

Click here to visit the Emoticons Mail site مواظب دماغ او باش که بوی بد نشنود، آب بهترين عطرها برای رفع کثافات است.

Click here to visit the Emoticons Mail site مال او را حفظ کن و ريشه محافظت مال، در ارزش آن است.

Click here to visit the Emoticons Mail site اموال و فرزندانش را نگهداری کن، راه اين کار مديريت صحيح از منزل است.

Click here to visit the Emoticons Mail site در وقت خوراک او دقت کن! زيرا حرارت گرسنگی آتش افروز است.

Click here to visit the Emoticons Mail site موقع خوابش آرامش را اختيار کن! زيرا کم شدن خواب عصبانيت می آورد.

Click here to visit the Emoticons Mail site اسرارش را فاش نکن.اگر اسرارش را فاش کردی از خيانتش در امان نباش.

Click here to visit the Emoticons Mail site مخالفت دستور او را نکن! زيرا مخالفت با امراو کينه اش را تحريک می کند. 

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۳

 

ادامه ماجرا...

 منم قبول کردم سوار سرويس که شديم دلش طاقت نياورد ازم پرسيد دانشجويي؟

گفتم: آره؛ ازم يکم سوال پرسيد، منم پرسيدم. موقع پياده شدن

 ازش خواستم که شماره رو بگيره و اونور خيابون پارش کنه

 ولي شماره رو گرفت و پاره نکرد.

۲ روز بعد بهم زنگ زد و قصه ی ما شروع شد...

روزاي اول فقط می خواست منو بشناسه همش می ترسيد

چون از پسرا چيزاي خوبي نشنيده بود خودشم تجربه اي نداشت...

بخاطر ترس از خونوادش همش ازم ميپرسيد باهات دوست شم؟

باهات دوست شم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم ميگفتم: نه ؛ ميگفت چرا ؟ميگفتم: من خيلي بداخلاقم ميخنديد

 و ميگفت ما که چيزي نديديم.

دوستيمون ادامه داشت 2-3 روزي يبار همو ميديديمو هرروز بهم زنگ ميزديم.

ولي چيزي که هميشه برام جالبه اينه که هيچ وقت به چشمی

 غير از رفاقت نگاش نکردم اونقد پاک بود و معصوم که اصلا

فکر چيزاي ديگه و اينکه اون يه دختره و من يه پسر تو مغزم نيومد

 براي بار اول بود که روح يه دختر رو دوست داشتم نه جسمشو.

ميترسيدم .ميترسيدم از اينکه بهم وابسته شه اونوقت ديگه نميشد جدا شد

ولي ... اتفاقي که نبايد ميفتاد افتاد بهم گفت دوسِت دارم...

اين جمله رو خيلي شنيده بودم ولي هميشه خنديده بودم ولي

اينبار دلم لرزيد.تو همين گير و دار بودم که ازم پرسيد يعني ميشه

 ما تا هميشه باهم باشيم؟ميشه آيندمون رو باهم رقم بزنيم؟

ديگه نميتونستم اين حرفارو بشنوم شايد خواسته  خود منم

 همين بود شايد نميتونستم هيچ کس رو غير از اون تو مغزم جا بدم

 ولي...ولي من موقعيتشو نداشتم. درستِ که وضع پدر مادر

 جفتمون خيلي خوب بود ولي هردومون خيلي جوون بوديم

دستمون به هيچ جا بند نبود...

چند روز فکر کردم.بهش گفتم ديگه هيچ وقت نميخوام

 ببينمت ولي بعد از چند روز دوستش بهم زنگ زد ازم خواست

 که بهش زنگ بزنم گفت که حالش خيلي بدِ...

 بلاخره منو راضي کرد بهش زنگ زدم.

ازش خواستم ديگه هيچ وقت به من نگه دوسِت دارم

منو فقط دوسته خودش بدونه و اونم به سختی قبول کرد .

ولي رفتار من خيلي بد شده بود همش اذيتش ميکردم دست خودم نبود ولي ...

ديگه داشتم خودمو درست ميکردم همه خلافهامو کنار گذاشتم

داشتم خونوادمو راضي ميکردم که بريم خواستگاريش تا يروز...

تا يروز با گريه به خونمون زنگ زد ازش پرسيدم چي شده

سعي کردم آرومش کنم ولي همش گريه ميکرد ازش خواستم بياد

 تا همديگرو ببينيم رفتيم همون کافي شاپ خودمون

بهم گفت يه خواستگار پولدار اومده قبول نکرده؛ ولي پدرش

گفته اگه قبول نکردي ديگه تو اين خونه نمون ديگه هيچي براش مهم نبود

براي اولين بار سرشو گذاش رو شونمو گريه کرد .

تو همون حالت سرشو آورد بالا و ازم پرسيد تو منو ميخواي يا نه؟؟؟

من خشکم زده بود نميدونستم چي بگم با اون چشاي معصوم و

 پر اشکش زل زده بود تو چشمام يه دفه بهش گفتم آره...

آره ميخوامت.يه دفه تو چشاش برق خوشحاليو ديدم اشکاشو پاک کرد

 و زل زد تو چشام ولي گفت چطوري؟پدرم ميگه بايد با اون

 ازدواج کنم .بيا فرار کنيم من از جام بلند شدم و گفتم نه...

 اين مسخره بازيا همش ماله فيلماس دوباره زد زير گريه وطاقت نياوردم

 نشستم گفتم ۲ روز بهم فرصت بده فکر کنم وتو اين ۲ روز

 بهم زنگ نزن قبول کرد.تو اين ۲ روز کارم شده بود سيگار و

سيگارو سيگار داشتم داغون ميشدم...

بلاخره تصميممو گرفتم...

الان2سال از اون ماجرا ميگذره حالا يه بيکارم يه الاف .

باهم فرار کرديم ولي دستگير شديم .بهم نگفته بود که عموش

تيمسار نيروي انتظاميه.هنوز 10 روز نگذشته بود که گرفتنمون تو يه رستوران.

باباش از من شکايت کرد ولي وقتي که فهميد دخترش سالمه

 مثل روز اول ،خودشو کشيد کنار.به جرم آدم ربائی6 ماه زندان بودم .

از دانشگاه اخراج شدم.از خونواده طرد شدم حالا دارم تو يه مغازه

فروشندگي ميکنم. دختري هم که دوسش داشتم ديگه هيچ وقت

نديدم و بعداً فهميدم که با همون خواستگارش با گريه و ناراحتي

ازدواج کرده و شوهرش بردتش خارج.

اينم سرگذشت من بود يه دوستيه ساده همه چيه منو نابود کرد

 ديگه هيچ کس رو ندارم فقط خودمم و خدا .ديگه هيچ اميدی

 براي زندگي ندارم.ولي زندگي ادامه داره با همه ي پستي و بلندياش.

خيلی وقته که به خوابم نميای ٬توئی که تمومه دنيای مني

ديگه شعرای منو نميخونی ٬توئی که تنها دليل بودنی 

بدون تو زندگي براي من تموم شد...تموم شد!!!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ،۱۳۸۳

 

غروب يکي از روزاي سرد زمستون بود که براي اولين بار ديدمش.

تو يه کافي شاپ؛ يه کافي شاپ که ديگه نميتونم پامو اونجا

بذارم چون خاطره هاش منو ديوونه ميکنه.

تو نگاه اول فقط زيباييش چشمو گرفت.کي فکر ميکرد؛

کي فکر می کرد دختري که دارم نگاش ميکنم ميتونه سرنوشتمو تغيير بده؟

اونشب بارون تندي ميومد چشامون بهم دوخته شده بود

ولي اون از ترس مادرش نميتونست خوب نگام کنه.

وقتي بستنيش رو خورد نميخواست ولي همراه مادرش بلند شد

و رفت وبا اينکه خودم می خواستم و دوستام هم

خيلي اصرار داشتن دنبالش نرفتم.

چند هفته گذشت يه بار که همراه يکي از دوستام رفته

بوديم دانشگاهشون يه لحظه حس غريبي بهم دست داد

دختری رو ديدم که انگار ۱۰ سال بود می شناختمش.

ولي هرچي فکر می کردم فايده نداشت انگار حافظم

هم از کار افتاده بود.هي نگاش ميکردم اونم با همون شرم

و حيا و معصوميتي که تو چشاش موج می زد نگام ميکرد.

خيلي وقت بود اين معصوميت رو تو چشم هيچ دختري

نديده بودم.بلاخره دل رو زدم به دريا و رفتم جلو

ازش پرسيدم من شما رو ميشناسم ؟سرشو انداخت پايين

سوالم رو دوباره تکرار کردم اينبار به آرومي جواب داد

اونشب ...کافي شاپ...

تازه فهميده بودم اگه اونشب نرفتم دنبالش سرنوشت

ما رو جلوي هم قرار داد در صورتي که نه اون دانشجوی

اون دانشگاه بود نه من و هردومون همراه دوستمون به

طور اتفاقي تو يکروز اومده بوديم اونجا.

براي اولين بار حس کردم اين دختر ارزش اينو داره

که ازش تقاضاي دوستي کنم.

ازش خواستم شمارمو بگيره ولي يه دفعه سرخ شد

و رنگش پريد با اضطراب گفت نه.نه.من موقعيتش رو ندارم

اصرار کردم و بهش گفتم من به نظرت احترام ميذارم

فقط دليلتو بهم بگو.بهم گفت که اگه خونوادش بفهمن...

ادامه دارد...

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۳