سلام تنهاترينهاClick here to visit the Emoticons Mail site

خسته نباشيد...

امشب،آخرين شب پاييزه و يواش يواش بايد به پيشواز زمستون بريم...

امشب بلندترين شبِ ساله که به شب يلدا معروفه...

امشب از يه جهتهايی مثل شبهای عيد ميمونه و شوق و ذوق خاصی

بين مردم حاکمه...

امشب اکثر خونواده ها دور هم جمع ميشند و در کنار هم

امشب رو سر ميکنند.

اميدوارم امشب به شما عزيزان هم خوش بگذره و شب خاطره انگيزی براتون باشه.

ميگن امشب فال حافظ خيلی خوبه ، ما که نفهميديم چرا؟؟؟

ولی خوب حالا به خاطر اينکه دل دوستان رو نشکونيم اين کارو می کنيم.

هر چند که قرار شد يکی از دوستان زحمت اينکارو برای من بکشند ولی شما حتما اين کارو بکنيد. حتما خوبه ديگه

اين شب و ديگر شبهای زمستان همواره همراه با گرمی

 و شادی براتون باشه.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۳

 

پاييز

                     چشم تو را

                     مثل برگ آورد

روي  دست هايم  انداخت

           و من با اشاره هاي باران رفتم

           تا انگشتانم  را زير برگ ها  پنهان كنم...

 

از  تمام كوچه هاي  شب كه بگذري

         يك ستاره  نيست

         تا خيال كني

         در آسمان

نشانه اي  از  آن توست

 

گل مي كاري

                 آب توي  حلقش  مي ريزي

آفتاب  بر صورتش  مي پاشي

                انگشتانت  را در طرح  نوازشي  دورش  مي پيچي

و با صدايت

               پرندگان  آواز  را بر پيشاني اش  پرواز مي دهي

قلب  گل  از  باور زندگي  رنگ  مي گيرد

               گلدان را توي   ايوان مي گذاري

 و باد

               رنگ  گل  را مي برد...!

 

 سلام...

          اي اجاره نشين تابستان

            زود مهلت  تمام مي شود

              و تو بايد  به خانه ي  پاييز  كوچ  كني

                من حرف پرنده  را نمي  فهمم  ديگر

                 مگر نه  اين كه پرواز بر فراز  عشق ممنوع است

              پس  فانوس  را براي  چه مي خواستي ؟؟؟

      آسمان  تاريك تر از آن است

كه بالهاي  گمشده  را پيدا كني...!

 

                                مگر از زندگي  چه مي خواست  ؟

                  جز شانه ي مردي  براي  تحمل اشك هايش ؟

     همه آسوده  بخوابند

او از جاده هاي  نامهربان  گذشت 

                 و هيچ مردي   ندانست

                                 از گريه  تا گناه

                                      چه قدر فاصله ست...

 

                  شمع مرده

 پشت اين  نقاب  خنده    ، ديگري ست

                 شمع  مرده  اي

كه  گل نكرده   آتش  سرش

                 پشت اين نقاب شاد

مطيع دربند

                دو چشم سرد خفته است

كه  از دريچه  ها

                تو را صدا نمي كند

پشت اين نقاب صورتي

                آدمي  مرده است

و هيچ  كس  نديده است

               يا شكسته است

و راه  گوش ها بسته  بوده است...

 

غروب...

                        غروب  در چشمان  تو بود

                        وقتي  به دريا فرو مي رفتي

 اكنون  منم

 طلوع بيهودگي...!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳

 

تقويم دانشگاهي من

شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم  متوجه  نگاه سنگينش  شدم   هر جا كه مي رفتم اونو مي ديدم  يك بار  كه از  جلوي  هم در اومديم  نزديك  بود  به هم  بخوريم  صداشو نازك كرد    گفت  :  ببخشيد  من كه مي دونم  منظورش  چي بود  تازه ساعت  9:30  هم كه  داشتم بورد  را  مي خوندم  اومد  و پشت سرم  شروع  به خوندن  بورد كرد  آره دقيقا  مي دونم منظورش چيه  اون مي خواد  زن  من  بشه بچه ها مي گفتن  اسمش مريمه  از خدا  پنهون  نيست  از شما  چه پنهون  تصميم  گرفتم  باهاش  ازدواج  كنم

  يك شنبهامروز  ساعت  9  به دانشكده  رفتم  موقع  تو سرويس  يه خانمي  پشت سرم نشسته بود  و  با رفيقش  مي گفتن  و  مي خنديدن  تازه به من گفت آقا ميشه  شيشه  پنجرتون رو ببندين   من كه مي دونم منظورش چي بود  اسمش  رو مي دونستم  اسمش  نرگسه  مث  روز  معلوم  بود  كه  با اين  خنديدن  مي خواد  دل منو  نرم كنه  كه بگيرمش  راستيتش  منم از اون  بدم  نمي آد  از خدا پنهون نيست  از شما چه پنهون  تصميم گرفتم با نرگس  هم ازدواج كنم

 دوشنبه :   امروز  به محض  اينكه وارد دانشكده شدم سر كلاس  رفتم   بعد از  كلاس  مينا يكي  از همكلاسيهام  جزوه منو   ازم  خواست   من كه مي دونم  منظورش  چي بود  حتما  مينا  هم علاقه داره   با من ازدواج كنه  راستيتش  منم  از مينا بدم نميآد  از خدا پنهون نيست  از شما چه پنهون  تصميم  گرفتم با مينا هم ازدواج  كنم

 سه شنبه :   امروز  اصلا  روز  خوبي  نبود  نه از مريم  خبري  بود  نه از نرگس  نه از مينا  فقط  يكي  از من پرسيد  آقا ببخشيد  امور دانشجويي  كجاست ؟

  من كه مي دونم  منظورش  چيه ولي  تصميم نگرفتم  باهاش  ازدواج  كنم  چون كيفش  آبي رنگ  بود   حتما استقلاليه   وقتي كه جريان  رو  به دوستم  گفتم  به من گفت  :  اي بابا !‌ بدبخت منظوري نداشته     ولي  من مي دونم  رفيقم  به ارتباطات  بالاي  من  با دخترا حسوديش مي شه   حالا به كوري  چشم  دوستم هم كه شده   هر جور شده  با اين  يكي  هم ازدواج مي كنم

چهار شنبه :  امروز  وقتي  كه داشتم  وارد  سلف مي شدم  يك مرتبه  متوجه شدم  كه از دانشگاه  آزاد  ساوه  به دانشگاه ما اردو اومدند يكي  از دختراي  اردو  از من پرسيد  :  ببخشيد  آقا  دانشكده پرستاري كجاست ؟    من كه مي دونستم  منظورش  چيه   اما تو كاردرستي  خودم  موندم كه چه طور اين دختر  ساوجي   هم منو شناخته  و  به من علاقه پيدا كرده   حيف اسمش  رو  نفهميدم  راستيتش  از خدا پنهون نيست  از  شما چه پنهون   تصميم گرفتم  هر طور شده پيداش  كنم  و  باهاش  ازدواج كنم طفلكي  گناه  داره   از عشق من پير مي شه

پنج شنبه :  يكي  از دوستهاي   هم دانشكده ايم  به نام  احمد منو  به تريا دعوت كرد   من كه مي دونستم  از اين نوشابه خريدن  منظورش  چيه  مي خواد كه من بي خيال  مينا بشم  راستيتش از خدا پنهون نيست  از شما چه پنهون  عمرا قبول كنم

  جمعه : امروز  ضبح  در خواب شيريني  بودم  كه داشتم  خواب  عروسي  بزرگ  خودم  رومي ديدم  عجب شكوهي  و عظمتي  بود داشتم  انگشتم  رو توي  كاسه عسل  فرو ميكردم  و.... مادرم يك هو  از خواب بيدارم كرد   و گفت برم  چند تا نون بگيرم   وقتي  تو صف  نانوايي  بودم دختر خانمي  از من پرسيد   ببخشيد   آقا صف پنج تايي ها  كدومه ؟  من كه مي دونم  منظورش  چي بود  اما عمرا باهاش  ازدواج كنم

 راستش  از خدا پنهون  نيست از شما  چه پنهون  من از دختري  كه به نانوايي  بياد خيلي خوشم نمياد

  شنبه : امروز  صبح زود  از خواب بيدار شدم  صبحانه را خوردم  و  اودم كه راه بيفتم  مادرم گفت :  نمي خواد دانشگاه بري  امروز  جواب نوار مغزت  آماده ست  برو  از بيمارستان بگير

 راستيتش  از خدا پنهون  نيست  از شما چه پنهون مردم  مي گن  من مشكل رواني  دارم.

                                    برگرفته از بولتن جشنواره دانشجويي اصفهان ارديبهشت 81

هميشه شاد و خندان باشيد...

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۳

 

سلام تنهاترينهاClick here to visit the Emoticons Mail site

خسته نباشيد....

باز هم در پی گذر زمان به آخر هفته و جمعه رسيديم.

اميدوارم هفته ای رو که پشت سر گذاشتيد، مملو از موفقيت ومورد رضايت

براتون بوده باشه تا بتونيد هفته جديد رو با انگيزه و نشاط و اراده ای قوی

شروع کنيد...هميشه سبز و هميشه شاد باشيد.

          *********************************************

* برای دانستن سوال کن نه برای مغلوب ساختن ديگران، زيرا نادانی که

 دانش آموز است، مانند دانشمندان است و دانشمندی که برای مغلوب ساختن

ديگران فعاليت می کند، همانند نادان هاست.

* در پنهانی ها از نافرمانی خدا بترسيد، زيرا کسيکه قضاوت می کند

 همان کسی است که شاهد عمل بوده است.

* کسيکه گناه بر او پيروز شد، شکست می خورد و کسيکه از طريق شر

 بر ذشمن ظفر يافت مغلوب است.

* بی نيازی از عذر خواستن محترمانه تر از راستگويی در عذر است.

* انسان مومن صورتش خندان است و قلبش اندوهناک. در حوادث

حوصله فراوان دارد و روحش ذليل و تسليم وی است. از سرکشی

ناراحت می شود و با ريا، دشمن است. اندوهش طولانی و همتش عالی است.

حرفش کم است و کارش زياد. سپاسگزار و شکيباست. در فکر خود فرو رفته

و در ذکر حاجت بخل می ورزد. خوش برخورد و نرم خوست در عين

اينکه دليل تر از بنده است و روحش سخت تر از سنگ است.

* بی نيازی بزرگ اين است که به آنچه در دست مردم است بی اعتنا

 و از آن نا اميد باشيم.

* زينت نيازمندی عفت است و آرايش ثروتمندی سپاسگزاری.

* روز دادگری خدا برای ستمگر سخت تر از روزيست که

 بر مظلوم ستم شده است.

* مردم از نافرمانی خدا بترسيد، زيرا چه بسا آرزومندانی که به آرزوی

خود نرسيدند و بنيانگذارانی که در بنايی که ساختند، سکونت اختيار نکردند و

جمع کنندگان ثروتی که از راه غير صحيح و تضييع حقوق ديگران اندوخته اند

و بزودی برای ديگران می گذارند و می روند.از طريق حرام به ثروت رسيده اند و

در راه بدست آوردنش گناهانی را انجام داده است. چنين شخصی در دنيا و آخرت

 زيانکار است و همين است خسارت آشکار.

*  قدرت نداشتن بر انجام معصيت، يک نوع پاکدامنيست.

* آبرويت مانند جسمی محکم است. درخواست آنرا آب و متلاشی می کند

بنابراين ببين پيش چه کسی آنرا می ريزی.

* ستايش بيش از حد چاپلوسی است و کوتاهی در تعريفی که سزاوار

است، دليل بر نادانی و يا حسود بودن سخنگوست.

* سخت ترين گناهان، گناهيست که گناهکار آنرا کوچک بشمارد.

                                           نهج البلاغه

دعا برای ظهور امام زمان فراموش نشه...

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۳

 

Adobe Acrobat Reader v6.0

جديدترين نسخه از اين نرم  افزار جهت مشاهده کتابهای الکترونيکی
 بر روی اينترنت و باز کردن فايلهای pdf


دانلود کنيد
 
 
              ***************************************
 


جديترين ور‍‍ژن يكي از بهترين برنامه ها در زمينه فشرده كردن و باز كردن

 فايلهاي فشرده!!‌ از ويژگي هاي اين برنامه ميتوان سرعت و قدرت

 فشرده سازي بسيار بالاي برنامه نام برد!! اين برنامه ظاهري بسيار زيبا دارد.

               
حجم : 2.74 مگابايت

Name : [SoftoRooM.CoM] Code : ED7E8E64



دریافت نرم افزار


 
 
  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۳

 

عشق شوخي نيست

همه چيز از يك بازي احمقانه شروع شد ، با ديدن آن جوان تازه وارد به كلاس نا خداگاه من و بهناز و ميترا نگاهي به يكديگر كرديم و من با چشمكي به اونها فهماندم كه نقشه هاي جالبي براي اين تازه وارد در سر دارم ، باز هم سوژه اي پيدا شده بود تا براي مدتي ما را سرگرم كند شيطنتهاي من براي بچه هاي دانشكده عادي شده بود وقتي تو حياط روي نيمكت مي شستيم و سر بسر بچه هاي سال اولي ميگذاشتيم نگاههاي مشتاق بچه سوسولهاي دانشكده باعث ميشد تا ساعتها به قيافه هاي مزحك اونها بخنديم و لي در اون روز بخصوص با ورود امير به كلاس و ديدن متانت و جذابيت خاصي كه در چهره اش بود دوباره روح سركش من افسار عقلم را بدست گرفته بود و من مصمم بودم به هر طريقي كه شده او را نيز چون ديگران شيفته خود كنم،از اينكه پسرها با همه
زرنگي شون مثل موم تو دستهاي من بودند لذت مي بردم .

آخر وقت آنقدر معطل كردم تا همراه او از كلاس خارج شوم در چهار چوب در با تنه اي كه به بازوي او زدم باعث شدم تعادلش بهم بخوره و تمام جزوه هاو كتابهايش روي زمين بيافتد او بي آنكه منتظر شنيدن عذرخواهي از طرف من بشود خم شد و وسايلش را از روي زمين برداشت و آنقدر سريع اين كار را انجام داد كه وقتي به خودم آمدم او از كنارم دور شده بود بچه ها بيرون كلاس منتظر من بودند تا مثل هميشه با آب و تاب از مرحله اول نقشم كه با موفقيت انجام شده براشون تعريف كنم ولي اين بار تيرم به سنگ خورده بود، آن هم چه سنگي !!!
ولي من بيدي نبودم كه به اين بادها بلرزم فكر تازه اي به ذهنم رسيده بودوقتي اون را با بچه ها در ميان گذاشتم ميترا در حالي كه سعي ميكرد جلوي خنده اش را بگيرد رو به من كرد وگفت : دختر تو ديگه كي هستي! دلم واسه اين پسره ميسوزه اگر بدونه چه دامي واسش پهن كردي درس و دانشگاه و مي بوسه و براي هميشه ميگذاره كنار .
نگاهش كردم و گفتم :اينها همشون مثل هم هستند اول وانمود ميكنند هيچ علاقه و توجهي به جنس مونث ندارند ولي خدا ميدونه تو ذهن خرابشون چي ميگذره ... بجايي كه دلت واسه اون بسوزه كمك كن نقشه ام رو عملي كنم .

خودم هم نمي دونستم دنبال چي هستم ، ريشه تمام اين رفتارها بر مي گشت به همان سالي كه من وارد دانشكده شدم و آشنايي من با كيان پسري كه با روح و احساس من بازي كرد و بعد مثل يك دستمال بي ارزش مرا به دور انداخت و به سراغ ديگري رفت و او ... و تنها او باعث شد من از همه پسرها متنفر بشوم.
كيان تجربه تلخي بود از اولين و شايد آخرين عشق من و بعد از او ديگر پريا تبديل شد به شيطان كوچكي كه از بازي كردن با احساس ديگران لذت ميبرد .
امير هم طعمه اي ديگر بود و من اطمينان داشتم او نيز چون ديگران با وجود غرور و وقاري كه دارد بالاخره به دام نگاه آتشين من خواهد افتاد و آنگاه است كه من دور مي ايستم و سوختن او را در شعله هاي عشق تماشا ميكنم و از دست و پا زدن بيهوده او در آتشي كه روزي وجود مرا سوزانده بود لذت ميبرم .

همه چيز به نظر طبيعي مي آمد ولي نمي دانم چرا او به چشمان من نگاه نمي كرد بارها به بهانه هاي مختلف به او نزديك شدم تا شايد وادارش كنم براي جواب دادن به سوالاتم به من چشم بدوزد ولي او از نگاه من مي گريخت و هيچ عكس العمل خاصي درمقابل رفتارهاي من از خود نشان نمي داد و همين باعث ميشد من براي از پاي درآوردن او تلاشم را چندين برابر كنم ، بهناز و ميترا عقيده داشتند كه من بايد هر چه زودتر به اين بازي احمقانه پايان بدهم، رفتارهاي عصبي من آنها را نگران ميكرد خودمم نمي دانستم چه مرگم شده در تلاش براي به زانو در آوردن امير احساس ميكردم اين من هستم كه دارم به زانو در ميام، رفتار وگفتار و حتي ظاهر او ساده بود ولي در عين سادگي او وجه تمايزي با ديگراني كه من مي شناختم داشت ، بدرستي نمي دانستم چه چيزي در وجود اوست كه باعث مي شود نگاه و كلام من برويش اثر نكند . بهناز عقيده داشت او عاشق ديگري است يا شايد هم نامزدي يا كسي را در جايي ديگر دارد به هر جهت من حاظر نبودم به اين سادگي ها شكست را بپذيرم هنوز براي
نا اميد شدن زود بود .

آن روز در غذاخوري بهترين موقعيت بود تا سر صحبت را با او باز كنم ، من و ميترا سر يك ميز بوديم نگاهي به ميزي كه او پشتش نشسته بود كردم و در حالي كه لبخندي بر گوشه لبانم نقش بسته بود رو به ميترا كردم و گفتم : اوناهاش اونجا نشسته حالا خوب حواست به من باشه ايندفعه ديگه مي خواهم كارو تموم كنم .
ميترا نگاه نگرانش را بمن دوخت و گفت : پريا از فكر اين پسره بيا بيرون ، اين بچه درس خون عوضي فكر كرده كيه، بيا و دور اين يكي را قلم بكش كار دستمون ميدي ها ...
در حالي كه از جايم بلند ميشدم جوابش را دادم : تو كه اينقدر ترسو نبودي !

و بي آنكه معطل كنم سيني غذا را برداشتم و به طرف ميز او رفتم تنها پشت ميز نشسته بود و در حال خوردن غذايش جزوه اش را هم مطالعه ميكرد براي اينكه متوجه حضور من بشود سرفه كوتاهي كردم ولي او حتي سرش را بالا نياورد و همين مرا بيشتر عصباني كرد ، سعي كردم به رفتارم مسلط باشم سيني را روي ميز گذاشتم و خيلي آهسته پرسيدم : ببخشيد مي توانم اينجا بنشينم .
و او باز هم بي آنكه كوچكترين حركتي كند با دست اشاره كرد كه بنشينم . ديگر كاسه صبرم لبريز شده بود با عصبانيت جزوه را از دستش كشيدم و بروي ميز گذاشتم و در حالي كه از شدت خشم صدايم ميلرزيد به چشمان متعجبش خيره شدم وگفتم : به شما ياد ندادن وقتي يك خانوم باهاتون صحبت ميكنه به صورتش نگاه كنيد ؟
لبخند تمسخر آميزي زد و گفت : بايد ببخشيد ولي من اينجا خانومي نديدم !
نگاه غظبناكي به چهره بي تفاوتش انداختم : تو فكر كردي كي هستي ؟
جزوه اش را از روي ميز برداشت و گفت : مطمئنا اون كسي كه شما فكر ميكنئ نيستم و احتمالا بخاطر همينه كه شما اينقدر از دست من عصباني هستي.

بر خلاف هميشه حرفي براي گفتن نداشتم او با كلامش افكارم را بهم ريخته بود احساس ميكردم چيزي راه گلويم را بسته چيزي مثل يك بغز سنگين . در حاليكه در مقابلش ايستاده بودم لبخند تلخي زدم و گفتم : بر خلاف اونچه تظاهر ميكني تو يك ابله به تمام معنايي كه هيچ فرقي هم با اونهايي كه من تا بحال شناختم نداري .
و بي آنكه منتظر پاسخي بمونم از كنار ميزش دور شدم و خودم را به محوطه دانشكده رسوندم ميترا بدنبالم آمد و وادارم كرد بروي يكي از نيمكتها بنشينم عصبانيت در كلامم موج ميزد : فكر كرده كيه پسره احمق ، ميدونم باهاش چيكار كنم .

از فرداي آن روز تصميم گرفتم تغييري در پوشش ظاهريم بدهم بارها ديده بودم كه بااحترام خاصي با دختران محجبه برخورد ميكنه، اول همه فكر ميكرديم جزء گروه هاي سياسيه ولي بعد از يكي از بچه ها كه بيشتر از ديگران با او صميمي بود شنيديم كه نه تنها به هيچ گروه سياسي وابسته نيست بلكه از سياست فراريه. بچه ها بخاطر شغل پدرش كه سردبير يك مجله بود مي خواستند وادارش كنند عضو يكي از گروه هاي سياسي دانشكده بشود ولي او به هيج وجه حاظر نشده بود با آنها همكاري كند .
قيافه بچه ها وقتي من را با آن شكل و شمايل ديدند و نگاهاي متعجب شان واقعا ديدني بود ميترا و بهناز متعجب تر از بقيه به نظر ميرسيدند وقتي نظرشون را در مورد خودم پرسيدم بهناز دستي به شانه ام زد و گفت : چه مقبول شدي خانوم .
ميترا هم چرخي به دورم زد و نگاه عاقل اندر صفيحي به سر تا پايم انداخت و گفت : آرايش ملايم ، مقنعه مشكي ، ببينم موهاي هفت رنگت را چيكار كردي ؟ خوبه والا !! چي بگم ؟
در حالي كه به سمت در كلاس مي رفتم لبخندي زدم وگفتم : هيچي نگو ...
در يك لحظه تمام جزوه هام نقش زمين شد با عصبانيت خم شدم تا آنها را از روي زمين جمع كنم و در همان حال سرم را بلند كردم تا جواب ميترا را بدهم كه او را مقابل خودم ديدم جزوه ها را هر طور كه بود جمع و جور كردم ، آهسته برخاستم و بي اعتنا از كنارش دور شدم ولي او همچنان بي حركت در جاي خود ايستاده بود ، دلم مي خواست بدانم به چي فكر ميكنه ، يا اينكه من در افكارش جايي دارم پا نه ؟

براي خودم هم عجيب بود كه چرا با وجود بي اعتنايي ها و توهين هايي كه از او ديده و شنيده ام باز هم در مقابلش اينگونه شتاب زده عمل ميكنم ، حالا ديگر اين من بودم كه از او فرار ميكردم ... احساسي كه به او داشتم از جنس تنفر يا احساسهايي كه تا بحال تجربه كرده بودم نبود . هر چه بود لذت بخش و شيرين بنظر مي رسيد . ديگر برايم مهم نبود كه او را به چنگ بياورم براي اولين بار دلم مي خواست شكار شوم ، ولي او نه صياد بود و نه صيد ، او خودش بود ... و من هيچ كس، و امير باعث شد من به اين حقيقت تلخ پي ببرم . او حق داشت كه مرا نبيند چون من سالها بود كه خود را گم كرده بودم . در تمام اين مدت هر بار روبروي آينه مي ايستادم به جاي چهره واقعي خود ديگري را ميديدم، ولي آن رنگ و لعاب هميشگي كه چهره واقعيم را از ديد همگان پنهان ميكرد ديگر پاك شده بود .حالا ديگر من خودم بودم، و او را نيز بخاطر خودش دوست
مي داشتم ولي او از من فرسنگها فاصله داشت، دلم مي خواست دنياي او را بشناسم ولي او چنين اجازه اي را به من نميداد . پس چه بايد ميكردم ؟

تصميم خودم را گرفته بودم نامه اي برايش نوشتم و در آن به عشقم اعتراف كردم و از او خواستم يكبار و براي هميشه مرا آنطور كه هستم ببيند و آنوقت اگر مرا لايق عشق خود ندانست ديگر هيچگاه خود را به او تحميل نخواهم كرد .
بهناز و ميترا اين كار مرا ديوانگي محض مي دانستند خودم هم همين عقيده را داشتم ولي ديگر دير شده بود چون من تصميم خود را گرفته بودم . آن روز بعد از پايان كلاس در لحظه اي مناسب نامه را بدستش دادم و خيلي سريع از كلاس خارج شدم . در محوطه روي نيمكت هميشگي نشسته بودم و سعي ميكردم قيافه او را در هنگام خواندن نامه مجسم كنم ، در همان لحظه ميترا با عجله به طرفم آمد و گفت : خيالت راحت شد ...
پريا ... چي بسرت اومده كه حاضر شدي اينقدر خودت را پيش اين پسره كوچيك كني ؟
نگاهش كردم و گفتم : چطور مگه ؟
رو به من كرد و گفت :هيچي ، با همين دو تا چشمام ديدم كه آقا امير نامه پر از عشق شما را بدون اينكه باز كنه پاره كرد و ريخت تو سطل زباله
لبخند تلخي زدم و گفتم : تو مطمئني كه اون ...
ميترا با عصبانيت نگاهم كرد وگفت : آره ، همانقدر كه از ديوانه شدن تو مطمئنم.
آخه چرا ؟ اين سوال را مرتبا با خودم تكرار مي كردم بي آنكه جوابي برايش داشته باشم . ديگر همه چيز برايم تمام شده بود احساس ميكردم چيزي در وجودم خرد شده، بلند شدم و قدم زنان به سمتي ديگر رفتم دلم مي خواست تنها باشم ديگر هيچ چيز برايم مهم نبود نمي خواستم به اشكهايم اجازه دهم فرو بريزند و غرور شكسته ام را بيش از اين پايمال كنند .
چند روز بود كه در خانه بودم و از دانشكده بي خبر تا اينكه آن روز بهناز و ميترا براي ديدنم به خانه آمدند هر دو با ديدن چشمهاي پف كرده و حال و روزم ابراز ناراحتي كردند كه چرا زودتر به آنها خبر نداده بودم كه حالم خوش نيست . بعد از اينكه كمي از اين در آن در صحبت كرديم ميترا دست در كيف خود كرد و نامه اي را از آن بيرون آورد و بدست من داد و قبل از اينكه من سوالي كنم لبخندي زد و گفت: اين را امير داده و از من خواست بهت بگم متاسفه و اميدواره كه تو او را ببخشي.
ديگر طاقت اين شوخي ها را نداشتم ... نمي توانستم باور كنم ، در حال باز كردن نامه صداي ضربان قلبم را به وضوح ميشنيدم ، او براستي برايم نامه داده بود .
آنچه او در آن نامه برايم نوشته بود حقيقتا تفسير عشقي بود كه من آرزويش را داشتم.

او با خط خود برايم نوشته بود :((من معتقدم عشق شوخي نيست ، ولي گاهي يك شوخي ساده باعث تولد يك عشق ميشود ، همانگونه كه عشق ما متولد شد. آنچه از تو برايم گفته بودند وادرم مي ساخت بي اعتنا از كنار اين عشق بگذرم و تو را ، و احساس خود را ناديده بگيرم زيرا نمي خواستم تو مرا نيز چون ديگران بازيچه اميالت
قرار دهي. ولي هنگامي كه از سر كنجكاوي تكه هاي پاره شده نامه ات را در كنار هم قرار دادم چهره دختري را ديدم كه صادقانه به عشق پاكش اعتراف كرده بود ، او از من خواسته بود باورش كنم و من اينكار را كردم ، وتو نيز باور كن كه از همان ابتداي آشنايي مهر تو را در سينه نشاندم و تنها در انتظار رسيدن چنين روزي بودم تا به تو بگوئم :
دوستت دارم پريا ))

حق با امير بود ، عشق شوخي نيست ولي زندگي پر از شوخي هائي است كه عشق يكي از آنهاست . و من عاشق شوخي هاي زندگيم ...

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۳

 

او جام  صافي  بود  نوشيدند

او  قرص ناني  بود  خوردند

  او  جامه ي  سرخ  و سپيد كوليان  بود

  پوسيدگي هاي  رداشان را

 با  تكه هايش  خوب پوشاندند

  او بي ترازو  سوي  تو آمد

 اي  پايتخت  قرن  خون آلود

 اي زخمي  سردي

با او  چه كردي...؟؟؟

 

 تا نگاه....

 يك اشاره  راه  بود!

و من  در آستانه شكستم

  درها كه  بسته شد

  چهار انگشتم  در جيغ لولا ها گم  شد

حالا ...

 فلم سياه  درد  را مي چرخانم

 دفتر  را به عمق  خاطره  مي كاوم

  تا گوري  براي  نگاهت بگشايم ...!!!

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۳

 

                      هريسون فورد

                    

              ( Harrison Ford)

تاريخ تولد: 13 - جولاي - 1942
محل تولد: شيکاگو- آمريکا
شغل: بازيگر
سن: 62 سال

هريسون فورد اين بازيگر 62 ساله سينماي اکشن ، چهارده پانزده سال

 پيش در مصاحبه اي اعلام کرده بود که وي براي بازي در فيلم های

 اکشن پير شده است و بايد جاي خود را به جوانترها بدهد.اما ظاهرا

اين حرف ها ونيز چين وچروک هاي روي صورت هريسون فورد

 مانع از اين نشده که فيلمسازان اکشن کار هاليوودي دست از سر اين

 پيرمرد بردارند.فورد در فيلم " جنايت هاليوود" مثل جوان های

 بيست سي ساله، ازاين ور به آن ور مي رود و حتي در يک

 صحنه تعقيب و گريز با پاي پياده شرکت مي کند. فکرش را بکنيد

 با پاي پياده آن هم در دهه هفتم زندگي!

صداي هريسون فورد بر روي پرده

هريسون فورد در يک فيلم جديد سينمائي به جاي يکي از شخصيت های

 معروف کارتوني صحبت مي کند. نسخه سينمائي کارتون

 تلويزيوني " The Builder Bob" ساخته مي شود و فورد به

جاي شخصيت اصلي اين مجموعه صحبت خواهد کرد. بعد از آن

 که فورد در مصاحبه اعلام کرد يکي از دوستداران پرو پا قرص

اين مجموعه قديمي بوده، تهيه کنندگان فيلم تصميم گرفتند از حضور او

 در پروژه خود بهره بگيرند. بازيگر شصت و دو ساله سينما

 براي دوبله اين فيلم راهي انگلستان خواهد شد.


ترکيب دلپذير اکشن وکمدي
درباره سه گانه "اينديانا جونز" در آستانه
ساخت قسمت چهارم توسط استيون اسپيلبرگ

با جدي تر شدن مداوم موجي از فيلم هاي متعلق به محدوده ژانر

 در سينماي روز آمريکا که در عين رعايت قواعد ژانر، به هجو

 آن هم مي پردازند، جنبه پيشرو و تاريخ ساز سه گانه کلاسيک

 شده اسپيلبرگ، "اينديانا جونز"ها روز به روز بيشتر مي شود.

 آن موقع اسپيلبرگ فيلم هاي اين سه گانه را به شکلي بسيار خود

آگاهانه تر و به منظور هجو/ ستايش توامان قالب اکشن ماجرايی

 نساخت،ولي نتيجه بازي با فرمول هاي اکشن و لحن سرشار

 از شوخ طبعي هاي فيلم در عمل به چنين نتيجهاي منجر شد.

از اکشن هاي هجوآميزي مثل" جان سخت"ها وغيره تا مثلا " دسپرادو"

 و اين اواخر " روزي روزگاري در مکزيک" رابرت رودريگوئز

 که عمدا ميان اکشن و هجويه آن معلق اند، لحن ميان شوخي و

 جدي "اينديانا جونز"ها مرجع بسياري از فيلم هاي مهم دور وبرمان

 در سال هاي بعد از خود بوده است.
ايپيلبرگ حالا دارد قسمت چهارم را با حدود 15 سال فاصله نسبت

 به سومي مي سازد. هريسون فوردکلي پيرشده و بسيارکنجکاوی

 برانگيز است که ببينيم اسپيلبرگ و تهيه کننده/ داستان نويس

 خيالپردازقهار فيلم، جرج لوکاس، ايندي را در چه سن وسال و

 موقعيتي درگير حوادث نفس گير مي کنند و آيا از رابطه درخشان

 ايندي و پدرش(شون کانري) که در قسمت سوم يکي از

 بهترين رابطه بين شخصيت هاي سينماي دهه هشتاد را

 شکل داد، خبري هست؟
قسمت چهارم "اينديانا جونز" به کارگرداني اسپيلبرگ

 به تهيه کنندگي جورج لوکاس و بازيگري هريسون فورد قرار است

 در سال 2005 به روي پرده برود.

جايزه اسکار

1. هريسون فورد تنها در سال 1985 به خاطر بازي در

 "(شاهد)Witness" نامزد دريافت جايزه اسکار شد.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۳

 

اسكار وايلد :
ما همواره كارهاي احمقانه را كه انجام داديم به نام تجربه به رخ ديگران مي كشيم .!

تولستوي :
بدترين و خطرناكترين كلمات اين است :‌“ همه همين جورند

ناپلئون بناپارت :
مردم با شخص ما دوست نيستند بلكه با سعادتمان دوست هستند .!

البرت كامو :
در دنيا هيچ چيز نيست كه به يك لببخند بيارزد ..

گاندي :
سعي كن از گناه نفرت داشته باشي نه از گناهكار ..

سيسرون :
هيچ سخن ياوه اي نمي توان گفت كه فيلسوفي آن را نگفته باشد .

ونكوك :
برترين هنر دوست داشتن انسانهاست ..

ژان ژاك روسو:
فحش دليل كساني هست كه حق ندارند ..

اليوت :
فاصله ميان جنون و نبوغ با موفقيتها اندازه گيري مي شود .

آرساي كبير :
خداوندا به آنان كه دوستشان داري ! ‌چيزي نياموز ...

برنارد شاو:
انسانها تنها حيواناتي هستند كه سخت از آنها وحشت دارم ..

سقراط :
وقتي آزادي افسار گسيخته شود استبداد نزديك مي شود ...

ولتر:
دروغ مثل برف هست هر چقدر آن را بغلتانيد بزرگتر مي شود ..

باب يارگر:
به اشتباهات خود بخنديد قبل از اينكه ديگران اينكار را بكنند !!

نن :
به دنبال حقيقت نگرد تنها عقايدت را رها كن ..

شيلر :
آزادي تنها در عالم خيال وجود دارد ...

كانت :
چنان باش كه به همه بتواني بگوئي :‌چون من باش ...!

فرانكين :
پيش از ازدواج چشمها را خوب باز كنيد و بعد از آن كمي روي هم بگذاريدشان ...

سنت آگزوپري :
داشتن يك دوست عاليه ! حتي دم مرگ ...

ويكتور هوگو:
آزادي ما از نقطه اي شروع مي شود كه آزادي ديگران خاتمه يابد ..!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۳

 

 

سلام تنهاترينها

سالروز شهادت امام ششم( امام جعفر صادق ) رو به شما و کليه

شيعيان جهان و همچنين آقا امام زمان تسليت عرض می کنم...

اميدوارم توفيقی داشته باشيم تا امروز بتونيم يکی از عزاداران آن حضرت باشيم

و برای شناخت مقام ائمه هر چه بيشتر گام برداريم...

                    *************************************

نام: جعفر (به معنى نهر جارى پرفايده)
كنيه: ابو عبداللّه
لقب: صادق
 پدر: حضرت محمد بن على (ع )
مادر: معروف به ام فروه، دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر

تاريخ ولادت: يكشنبه 17 ربيع الاول ، سال 83 هجرى
مكان ولادت: مدينه
مدت عمر مبارک : 65 سال
علت شهادت: مسموميت
قاتل ملعون: منصور دوانيقى (خليفه عباسى )
زمان شهادت: يكشنبه 25 شوال ، سال 148 هجرى
مدفن مطهر:  قـبـر شريفش در قبرستان بقيع (واقع در مدينه منوره)

 در كنار قبر پدر و جدّ و عمويش امام حسن مجتبى (عليه السلام) مى باشد.

 

 زندگينامه امام جعفر صادق(ع)

امام جعفر صادق (ع) در پگاه روز جمعه يا دوشنبه هفدهم

 ربيع الاول سال 80 هجرى، معروف به سال قحطى، در مدينه

 ديده به جهان گشود. اما بنا به گفته شيخ مفيد و كلينى، ولادت

 آن حضرت در سال 83 هجرى اتفاق افتاده است. لكن

 ابن طلحه روايت نخست را صحيح ‏تر مى‏داند و ابن خشاب نيز

 در اين باره گويد: چنان كه ذراع براى ما نقل كرده، روايت

 نخست، سال 80 هجرى، صحيح است. وفات آن امام (ع) در

 دوشنبه روزى از ماه شوال و بنا به نوشته مؤلف جنات الخلود

 در 25 شوال و به روايتى نيمه ماه رجب سال 148 هجرى

 روى داده است. با اين حساب مى‏توان عمر آن حضرت را

 68 يا 65 سال گفت كه از اين مقدار 12 سال و چند روزى

 و يا 15 سال با جدش امام زين العابدين (ع) معاصر بوده و

 19 سال با پدرش و 34 سال پس از پدرش زيسته است كه همين

 مدت، دوران خلافت و امامت آن حضرت به شمار مى‏آيد و نيز

 بقيه مدتى است كه سلطنت هشام بن عبد الملك، و خلافت وليد

 بن يزيد بن عبد الملك و يزيد بن وليد عبد الملك، ملقب به ناقص،

ابراهيم بن وليد و مروان بن محمد ادامه داشته است.

كنيه مادر امام (ع) را ام فروه گفته ‏اند. برخى نيز كنيه او را

ام القاسم نوشته و اسم او را قريبه يا فاطمه ذكر كرده‏اند.

كنيه آن حضرت ابو عبد الله بوده است و اين كنيه از ديگر كنيه ‏هاى

 وى معروف‏تر و مشهورتر است. محمد بن طلحه گويد: برخى كنيه

 آن حضرت را ابو اسماعيل دانسته ‏اند. ابن شهر آشوب نيز

 در كتاب مناقب مى‏گويد: آن حضرت مكنى به ابو عبد الله و

 ابو اسماعيل و كنيه خاص وى ابو موسى بوده است.

 

 لقب امام صادق (ع)

 آن حضرت القاب چندى داشت كه مشهورترين آنها صادق، صابر

 فاضل و طاهر بود. از آنجا كه وى در بيان و گفتار

 راستگو بود، او را صادق خواندند

 

 فضايل امام جعفر صادق (ع)

مناقب آن حضرت بسيار است كه به اقتصار از آنها ياد مى‏كنيم.

 فضايل امام صادق بيش از آن است كه بتوان ذكر كرد.

جمله اي از مالك بن انس امام مشهور اهل سنت است كه: «بهتر

 از جعفر بن محمد، هيچ چشمي نديده، هيچ گوشي نشنيده و در هيچ

قلبي خطور نكرده است.»

از ابوحنيفه نيز اين جمله مشهور است كه گفت: «ما رأيت افقه

 من جعفر بن محمد» يعني: «از جعفر بن محمد، فقيه تر نديدم.»

 و اگر از زبان خود آن حضرت بشنويم ضريس مي گويد: امام صادق

 در اين آية شريفة: كل شيء هالك الا وجهه، يعني:

«هر چيز فاني است جز وجه خداي متعال،» فرمود: «نحن الوجه

 الذي يوتي الله منهم» يعني «ماييم آيينه اي كه خداوند از

 آن آيينه شناخته مي شود.» بنابراين امام صادق (ع) فرموده است

 او آيينه ذات حق تعالي است.

شيخ مفيد در ارشاد مى‏نويسد: علومى كه از آن حضرت نقل كرده‏ اند

 به اندازه ‏اى است كه ره توشه كاروانيان شد و نامش در همه جا

 انتشار يافت. دانشمندان در بين ائمه (ع) بيشترين نقل ها را از

 امام صادق روايت كرده ‏اند. هيچ يك از اهل آثار و راويان

 اخبار بدان اندازه كه از آن حضرت بهره برده ‏اند از ديگران

 سود نبرده ‏اند. محدثان نام راويان موثق آن حضرت را جمع

 كرده ‏اند كه شماره آنها، با صرف نظر از اختلاف در عقيده

 و گفتار، به چهار هزار نفر مى‏رسد.

بيشترين حجم روايات، احاديثي است كه از امام صادق (ع)

 نقل شده است، اهميت معارف منقول از جعفر بن محمد (ص)

 به ميزاني است كه شيعه به ايشان منسوب شده است: “شيعه جعفري”.

 كمتر مسئله ديني (اْعم از اعتقادي، اخلاقي و فقهي) بدون رجوع

 به قول امام صادق (ع) قابل حل است. كثرت روايات منقول

 از امام صادق (ع) به دو دليل است:

يكي اينكه از ديگر ائمه عمر بيشتري نصيب ايشان شد و ايشان

 با شصت و پنج سال عمر شيخ الائمه محسوب مي شود

 (148 83 هجري) ، و ديگري كه به مراتب مهمتر از اولي است

 شرائط زماني خاص حيات امام صادق (ع) است. دوران امامت

 امام ششم مصادف با دوران ضعف مفرط امويان، انتقال قدرت

 از امويان به عباسيان و آغاز خلافت عباسيان است. امام با حسن

 استفاده از اين فترت و ضعف قدرت سياسي به بسط و اشاعه معارف

 ديني همت مي گمارد. گسترش زائد الوصف سرزمين اسلامي و

 مواجهه اسلام و تشيع با افكار، اديان، مذاهب و عقايد گوناگون

 اقتضاي جهادي فرهنگي داشت و امام صادق (ع) به بهترين

 وجهي به تبيين، تقويت و تعميق “هويت مذهبي تشيع” پرداخت.

 از عصر جعفري است كه شيعه در عرصه هاي گوناگون كلام،

 اخلاق، فقه، تفسير و صاحب هويت مستقل مي شود.

 عظمت علمي امام صادق (ع) در حدي است كه ائمه مذاهب ديگر

 اسلامي از قبيل ابوحنيفه و مالك خود را نيازمند به استفاده از

 جلسه درس او مي يابند. مناظرات عالمانه او با ارباب ديگر اديان

 و عقايد نشاني از سعه صدر و وسعت دانش امام است. اهميت

 اين جهاد فرهنگي امام صادق (ع) كمتر از قيام خونين

 سيد الشهداء (ع) نيست.

 

امام و فقه اسلامی

ـ فقه شيعه اماميه كه به فقه جعفري مشهور است منسوب

 به جعفر صادق (ع) است. زيرا قسمت عمده احكام فقه اسلامی

 بر طبق مذهب شيعه اماميه از آن حضرت است و آن اندازه كه

 از آن حضرت نقل شده است از هيچ يك از (ائمه) اهل بيت

عليهم السلام نقل نگرديده است. اصحاب حديث اسامي راويان

 ثقه كه از او روايت كرده اند به 4000 شخص بالغ دانسته اند.

ـ در نيمه اول قرن دوم هجري فقهاي طراز اولي مانند ابوحنيفه

 و امام مالك بن انس و اوزاعي و محدثان بزرگي مانند سفيان شوری

 و شعبه بن الحجاج و سليمان بن مهران اعمش ظهور كردند.

 در اين دوره است كه فقه اسلامي به معني امروزي آن تولد يافته

 و روبه رشد نهاده است. و نيز آن دوره عصر شكوفايي حديث

 و ظهور مسائل و مباحث كلامي مهم در بصره و كوفه بوده است.

 ـ حضرت صادق (ع) در اين دوره در محيط مدينه كه محل ظهور

 تابعين ومحدثان و راويان و فقهاي بزرگ بوده، بزرگ شد،

 اما منبع علم او در فقه نه «تابعيان» و نه «محدثان» و نه «فقها» 

 آن عصر بودند بلكه او تنها از يك طريق كه اعلاء و اوثق طرق بود

 نقل مي كرد و آن همان از طريق پدرش امام محمد باقر (ع) و او

 از پدرش علي بن الحسين (ع) و او از پدرش حسين بن علي (ع) و

 او از پدرش علي بن ابيطالب (ع) و او هم از حضرت رسول (ص)

 بود و اين ائمه بزرگوار در مواردي كه روايتي از آباء طاهرين

 خود نداشته باشند خود منبع فياض مستقيم احكام الهي هستند.

آثار امام صادق (ع)

 

غالب آثار امام (ع) به عادت معهود عصر، كتابت مستقيم خود ايشان

 نيست و غالبا املاي امام (ع) يا بازنوشت بعدي مجالس ايشان است.

 بعضي از آثار نيز منصوب است و قطعي الصدور نيست.

      1-   از آثار مكتوب امام صادق (ع) رساله به عبدالله نجاشي

(غير از نجاشي رجالي) است. نجاشي صاحب رجال معتقد است 

 كه تنها تصنيفي كه امام به دست خود نوشته اند همين اثر است.

        2- رساله اي كه شيخ صدوق در خصال و به واسطه

 اعمش از حضرت روايت كرده است شامل مباحث فقه و كلام .

       3- كتاب معروف به توحيد مفضل، در مباحث خداشناسي و

 رد دهريه كه املاء امام (ع) و كتاب مفضل بن عمر جعفي است.

      4- كتاب الاهليلجه كه آن نيز روايت مفضل بن عمر است و

 همانند توحيد مفضل در خداشناسي و اثبات صانع است و تماما در

 بحارالانوار مندرج است.

      5- مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه كه منسوب به امام صادق (ع)

 و بعضي از محققان شيعه از جمله مجلسي،‌ صاحب وسايل (حرعاملي)

 و صاحب رياض العلما، صدور آن را از ناحيه حضرت رد كرده اند.

       6- رساله اي از امام (ع) خطاب به اصحاب كه كليني در اول

 روضه كافي به سندش از اسماعيل بن جابر ابي عبدالله نقل كرده است.

      7 رساله اي در باب غنائم و وجوب خمس كه در تحف العقول

 مندرج است.

      8-  بعضي رسائل كه جابربن حيان كوفي از امام (ع) نقل كرده است.

      9- كلمات القصار كه بعدها به آن نثرالدرد نام داده اند كه تماما در

 تحف العقول آمده است.

     10چندين فقره از وصاياي حضرت خطاب به فرزندش امام

 موسي كاظم (ع) سفيان شوري،‌ عبدالله بن جندب، ابي جعفر نعمان

 احول، عنوان بصري،‌  که در حليه الاولياء و تحف العقول ثبت گرديده است.

# همچنين ادعيه امام صادق (عليه السلام) (الصحيفة الصادقية و

 الصادصية الجامعة) : مجموعه ادعيه معتبره اي است که از

 دو امام بزرگوار پنجم و ششم (عليهماالسلام)  در کتب روايی

 شيعه وارد شده و دانشگاه امام صادق (ع) آن را به مناسبت

 بيستمين سالگرد تاسيس دانشگاه همزمان با ميلاد مسعود نبی

 اکرم اسلام(ص) و امام جعفر صادق(ع) منتشر کرده است.

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳

 

دروغ مي گفتم

                  و تكه تكه  پراكنده  مي شدم

                 انگار

                بلور  نازك  يك جام

                از اصابت يك سنگ

 دروغ  مي گفتم

 و هر دو  فهميديم

هنوز  مي ترسيم ...!

           *****************************************

ماشه  چكيد باز

موسيقي  دريا                  

 آشفته شد  با ضربه                  

  پرواز مرغك ها

 نيزار  را جنباند                   

 سگ صيد را آورد                  

در ماسه هاي  نرم  لغزنده  صداي  چكمه  پنهان  شد

   مرغان ساحل                  

 به سايه ي  نيزار  برگشتند                  

 

  در طول تاريکی

اشکهای آه                  

  با فريادهاي  تيز                  

  خواب  عناصر  را به هم  ميريخت  

پرلاي  تك مانده                 

 صدا مي كرد جفتش  را                

...از پشت مرداب   

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۳

 

عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

      روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

      دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»

      سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

      دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

      سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

      آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

      زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

      «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

  

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۳

 

رازهای عيان و پيش پا افتاده دولتمند شدن:

«همه رويدادهای زندگيت آيينه ايست که انديشه هايت را باز می تاباند.

اگر به پذيرش اين توهم گسترده که عوامل بيرونی زندگيت را تعيين

می کنند ادامه بدهی، ذهنت نخواهد توانست اين اصل را دريابد.

در واقع، هر چيز زندگی، مساله گرايش است. زندگی دقيقا همان

گونست که تصويرش می کنی.هر چيز که برايت پيش می آيد، محصول

انديشه های توست.اگر می خواهی زندگيت را عوض کنی بايد از

عوض کردن انديشه هايت شروع کني. همه آنها که دولتمند شدند

عميقاً معتقد بودند که دولتمند ميشوند، و به همين دليل کامياب شدند.»

« بزرگترين محدوديتها، خدوديست که انسان بر خويشتن تحميل می کند؛

و از اينرو، بزرگترين مانع کاميابی، مانع ذهنيست. حد و

 مرزهای ذهنيت را بگستر تا خد و مرزهای زندگيت را بگستری.

محدوديتهايت را منفجر کن تا محدوديتهای زندگيت را منفجر کنی

هيچوقت خود را دست کم نگير و از خود جسارت به خرج بده و هميشه

به خودت بيشتر از آنچيزی که هستی اعتماد کن و نترس.

راز هر هدف اين است که هم جاه طلبانه باشد، هم قابل دسترس

اما بيشتر مردم زياد محافظه کارند.محدوديتهای ذهنی خود را به نوعی عادت

بدل کرده اند. عادت کرده اند به برون بروند. مجاب شده اند که زندگی فقط

همين است و از رويا ميترسند. از گسترش خد و مرزهای ذهنيت نترش.»

« جوانی مانع نيست. افراد بيشماری بسيار جوانتر از تو دولتمند شده اند

مانع عمده بی خبری از راز است، يا دانستن آن و به کار نبستن آن.

خواستن بهترين مايه بقای انديشه هايت است. هر چه خواستن شديدتر

باشد، خواسته ات با شتابی افزون تر در زندگيت متجلی می شود.

راه دولتمند شدن، خواستن شديد آن است. در هر زمينه زندگی

 صميميت و شدت، لازمه کاميابيست.

راه کسب ايمان از طريق تکرار کلام است. کلام بر زندگی درونی و بيرونی

ما تاثيری خارق العاده دارد. کلام دارای اقتدار مطلق است. که مردم 

از بهره آن غافلند.معمولاً نفوذ کلام را بر ضد خود به کار می برند.

وقتی تخيل و منطق با يکديگر در تضادند، همواره تخيل پيروز می شود.

انديشه -  حتی دروغ - اگر معتقد باشيم که راست است

می تواند بر ما اثر نهد.»

« بگذار به تو هشدار دهم. شفر شايد پيش از رسيدن به تسلط ، دراز و

دشوار باشد. اما هرگز از آن دست نکش، به تو قول می دهم که

 ارزشش را خواهد داشت . روزی خواهی آموخت که تسلط بر تقديرت و جامه

عمل پوشاندن به روياهايت هدف غايی زندگیست. ما بقی بی اهميت است.»

« تخيل همان چيزيست که بعضی از افراد آنرا ذهن ناهشيارمی خوانند.

که بسيار قدرتمند تر از بخش هشيار می باشد.که در برابر نفوذ کلام

تاثيرپذيرتر است. وقتی در حين کاری، به خود می گويی که نميتوانی

يا در خود توانايی انجامش را نمی بينی به اين دليل است که اين انديشه

به طور نا محسوس و باور نکردنی در ذهن نا هشيار ما حک شده است.

در حالی که تو واجد همه شرايط اين کار هستی و بسيارآسانتر از

آنچه تصور می کنی  قادر به انجام دادن آنی. اوضاع و شرايط بيرونی

با دقتی حيرت انگيز به مطابقت با تصويری که از خودت داری می انجامند.

ميتوان به ذهن نا هشيار حقه زد و برای اين کار عزم و اراده بهترين وسايلند.

که ذهن ناهشيارت را مجاب ميسازد که ميتوانی به هر چه می خواهی برسی.»

« عمل ساده برروی کاغذ آوردن هدفها و مهلتها و مجموع ارقامت، نخستين

گام به سوی تبديل آرمانت به معادل مادی آن است.

و اين را بايد به خاطر داشت که زندگی دقيقاً همان چيزی را می دهد که 

از ان انتظار داريم.

« چه سود اگر آدمی همه جهان را به دست آورد، اما روحش را از دست بدهد.

پول خادمی بی همتا اما اربابی مستبد است.»

« آنان که هيچگاه از آنچه می کنندبه راستی لذت نمی برند، يا آنان که از

روياهای خود دست کشيده اند، به گروه مردگان زنده متعلقند.

نبوغ يعنی به انجام رساندن آنچه از ان لذت می بريد، اين

 نبوغ راستين زندگيست. انسان متوسط، از ترس حرف ديگران يا

 از ترس از دست دادن امنيت، هرگز جرات نمی کند کاری را که دوست دارد

به انجام برساند. پس راز نيکبختی آنست که هر روز چنان

 زندگی کنی که گويی آخرين روز زندگی توست.و با انجام کاری که می خواهی

آن روز را به کاملترين نحو زندگی کنی. بايد از کارت لذت ببری.

آنان که در کاری می مانند که از آن نفرت دارند، تاوانی مضاعف می پردازند.

نه تنها کارشان را دوست ندارند، بلکه اين کار آنها را  دولتمند نيز نميکند.

ذهنت را تقويت کن تا موقعيتها تسليم آرزوهايت شوند، بر

 زندگيت مسلط خواهی شد.»

« سکون و آرامش، عظيمترين تجلی اقتدار است.

باز ايستيد و بدانيد که من خدا هستم. هر روزهر چقدر که می توانی

تکرارش کن. برايت احساس ارامشی را به ارمغان خواهد آورد که برای گذر

از پستيها و بلنديهای زندگی ضروريست.به محض اينکه بتوانم ارباب

تقديرم باشم، قادر به انجام دادن هر کار خواهم بود، و هيچ چيز برايم

غير ممکن نخواهد بود.»

« ايمان می تواند کوهها را از جا برکند. برای استفاده موثر از ذهنت

بايد از اعتقاد به اقتدارش آغاز کنی.»

« هر چه بيشتر بر آنچه می کنی متمرکز شوی، مجذوبتر در

 کار يا موضوع يا شخصی که برابر توست ، بيشتر در زمان حال

 زندگی می کنی. اين تمرکز، کليد کاميابی در همه زمينه های زندگی است.

هر چه تمرکز تو بهتر باشد، خواهی توانست سريعتر و موثرتر کار کنی.

متوجه جزيياتی خواهی شد که از چشم ديگران مخفی می ماند.»

« گل سرخ مظهر زندگيست. خارهايش نمايانگر راه تجربه اند.

آزمونها و محنتهايی که هر يک از ما بايد برای فهم زيبايی راستين

هستی تاب آوريم. هر روز وقتی را به گل سرخ بده و به آرامی با خود تکرار کن

باز ايستيد و بدانيد که من خدا هستم.

هرگاه ذهنت از طريق تمرينهای تمرکز نيرومند شود و اتکا به نفس بيابی

در خواهی يافت که مشکلات زندگی ديگر تو را به چنگ نمی گيرند.

خواهی فهميد که چيزها همانقدر مهم هستند که ذهنت آنها را مهم بداند.

مشکل تا وقتی مشکل است که تو آنرا به مشکل بدل کنی.

هر چه ذهنت نيرومند تر باشد، مشکلاتت ناچيزتر خواهد نمود. اين منشا

آرامش درون است، پس تمرکز کن. اين يکی از بزرگترين کليدهای کاميابيست.

همه زندگی يعنی تمرينی برای تقويت ذهن. جان، جاودان است. در گذر

از هر زندگی، ذهن به آهستگی خود را کشف می کند و می پروراند.

هرگاه ذهنت به بالاترين سطح تمرکز برسد، به وضعيت خارق العاده ای

دست ميابی که در آن روياهايت با واقعيت منطبق می شوند.

همواره به خاطر بياور که در اوجی معين، ديگر ابری نيست. اگر

زندگيت ابريست، به اين دليل است که روحت آنقدر که بايد بالا نرفته است.

ترديد و خوش بينی همواره در تعارضند. با ثبات قدم بر ضد ترديد بکوش.

زيرا ترديد مانند هر انديشه ديگر ، در زندگيت متجلی خواهد شد. اگر

اعتقاد راسخ داشته باشی که وامت را خواهی گرفت، انرا به دست خواهی آورد.

مردم به ندرت جرات می کنند که چيزی بخواهند. بايد شهامت تقاضا

کردن را نيز داشته باشيم. نگذار ترس هدايتگرت باشد. ترس بذترين دشمن

توست، برادر ترديد است و بايد بر آن غلبه کنی.»

« بعضی معتقدند که کتابها يکسر بی ارزشند. بر اين اعتقادند که خودشان

جهان را باز می سازند. و چون از دانشی که در کتابها يافت ميشود بهره ای

نبرده اند، بدبختانه خطاهای نياکان خود را تکرار می کنند.

به اين طريق وقت و ثروت هنگفتی را به هدر می دهند. از سوی ديگر

به تله اعتماد به هر آنچه کتابها می گويند نيفت. نگذارآنان که پيش از تو

 آمده اند بجای تو بينديشند. فقط چيزی را نگه دار که فراسوی گذر زمانست.

و در آخر راز دوگانه دولت راستين را نيز خواهی يافت:

(( عشق به هر آنچه می کنی و عشق به ديگران.))

                                                                 پايان...

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۳

 

سلام تنهاترينهاClick here to visit the Emoticons Mail site

چند روز پيش کتابی می خوندم به اسم:« حکايت دولت و فرزانگي»

به نظر من که خيلی عالی و جذاب بود...ديد انسان رو نسبت

 به زندگی و هدفش و محيط اطرافش وسيع و گسترده ميکنه...

امروز ميخوام چند تا از نکات مهمش رو براتون بنويسم ولی

توصيه ميکنم که حتما اين کتاب رو گير بياريد و بخونيد.

روزگاری جوانی هوشمند می زيست که می خواست دولتمند شود.

آکنده از نوميديها و موانعی انکار ناپذير، هنوز به ستاره بخت خود

اعتقاد داشت.

يک روز که به شدت احساس ناکامی می کرد، ناگهان به فکر ديدار

يکی از عموهايش افتاد که بسيار دولتمند شده بود.شايد او بتواند

اندرزی بدهد و شايد از آن هم بهتر: پولی...

عمويش با آغوشی گرم او را پذيرفت و وقتی از حال او آگاه شد

قصد کرد که جوان را کمک کند و گفت:

بر آن شدم تا ياريت کنم تا از اين وضعيت برهی .تو را نزد مردی

خواهم فرستاد که به من کمک کرد تا دولتمند شوم. او را دولتمندِ آنی می خوانند.

جوان پيش دولتمندِ آنی رفت و پس از گذران ماجراهايی که بين او و

دولتمندِ آنی پيش ميايد برآن ميشود که اندرزهای او را گوش جان بسپرد.

  رازهای عيان و پيش پا افتاده دولتمند شدن :

« بيشتر مردم می ترسند چيزی بخواهند و وقتی چيزی می خواهند

به اندازه کافی اصرار نمی ورزند. اين خطاست.»

« بيشتر مردم معتقد نيستند که کسب دولت اسراری داشته باشد

معتقد نيستند که می توانند دولتمند شوند و البته حق هم دارند.

اگر فکر کنی که نمی توانی دولتمند شوی، به ندرت دولتمند می شوی.

بايد با شور و شوق طالب آن باشی. بيشتر مردم آماذه پديرش اين

 واقعيت نيستند، اگر چه اين اسرار به کلامی ساده بر آنها فاش شود.

بزرگترين محدوديت آنها کمبود تخيل خودشان است. به همين دليل

 اسرار دولتمندی در همه جهان تا اين حد حفظ می شود. اندکی شبيه

نامه ربوده شده در داستان ادگار آلن پو است. داستان درباره نامه ايست

که پليس در جستجويش بود و هيچگاه نمی توانست آنرا بيابد، چون به جای

اينکه در جايی پنهان شده باشد - در جايی که ابداً گمان نمی رفت قرار داشت ـ

در معرض ديد! کمبود تخيل آنها و تعصب ذاتيشون آنها

 رو از يافتن نامه باز می داشت.انتظار نداشتند آنرا در معرض ديد بيابند

از اينرو هيچگاه آنرا نديدند.»

« اشخاصی که صبر می کنند تا اوضاع و شرايط عالی از راه برسد

هرگز کاری رو به انجام نمی رسانند. زمان مطلوب برای عمل

همين حـــــــالــــاســـــــت.»

« آنچه بيشتر مردم ـ يا دست کم افراد نا موفق ـ از آن بی خبرند

اين است که زندگی دقيقاً به ما همان چيزی را می دهد که می خواهيم.

پس نخستين کاری که بايد کرد اين است که دقيقاً آنچه را که می خواهی

در خواست کنی. اگر تقاضای تو مبهم باشد، آنچه به دست می آوری

همانقدر درهم و برهم خواهد بود. اگر حداقل را بخواهی ، حداقل را به

دست خواهی آورد. هر درخواستی که می کنی بايد کاملاً دقيق باشد.

وقتی ثروتی را در نظر می گيری، بايد مقدار و مهلت اکتساب آنرا تعيين کنی.

اگر می خواهی مجاب شوی از عده ای بپرس که می خواهند

 سال آينده چقدر پول در آورند.از آنها بخواه که فوراً جواب دهند. اگر

آن شخص در راه کاميابی باشد،اگر واقعاً بداند که به کجا می رود

و اگر اهميت ندهد که رازش را با تو در ميان نهد ، خواهد توانست

بی درنگ پاسخ  گويد. اگر چه نه نفر از ده نفر، قادر نخواهند بود که

به مغزشان فشار بياورند و جواب سوال به اين سادگی را بدهند.

اين معموليترين اشتباه است. زندگی می خواهد بداند که دقيقاً

 از آن چه می خواهيد. اگر چيزی نخواهيد، چيزی به دست نخواهيد آورد.»

                          ادامه دارد...

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۳

 

سلام تنهاترينهاClick here to visit the Emoticons Mail site

اميدوارم روز جمعتون همراه با شادکامی و رضايت سپری شده

باشه و زمينه ای بوده باشه تا هفته جديد رو مصمم تر و خوشتر

شروع کنيد...

سبز و خوش باشيد...

                 ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

Click here to visit the Emoticons Mail siteاز حضرت علی (ع) سوال شد خدا چگونه با اينکه مخلوق وی

 زياد هستند، عمل آنانرا در قيامت محاسبه ميکند؟؟؟؟

حضرت فرمودند: همانطوريکه آنان را با اينکه زياد هستند رزق ميدهد.

سوال شد خدا چگونه مردم را با اينکه نمی بيند محاسبه می نمايد؟؟؟

حضرت فرمودند:همانطور که نديده آنان را رزق می دهد.

Click here to visit the Emoticons Mail siteگرفتاری که سخت به دام بلا افتاده از کسيکه سالم است و از

بلا ايمن نيست، به دعا نيازمند تر نمی باشد.

Click here to visit the Emoticons Mail siteمردم فرزندان دنيا هستند و کسی به خاطر دوست داشتن مادرش

سرزنش نمی شود.

Click here to visit the Emoticons Mail siteفقير فرستاده خداست، کسيکه او را محروم گرداند، خدا

 را محروم ساخته است و کسيکه به بيچاره کمک کند مانند کسيست

که به خدا کمک کرده است.

Click here to visit the Emoticons Mail siteايمان بنده خدا وقتی کامل است که نسبت به آنچه که در دست خدا

است بيشتر اطمينان داشته باشد ازآنچه در دست خودش ميباشد.

Click here to visit the Emoticons Mail siteبطور حتم قلبها نشاط و عقب ماندگی دارند: وقتی قلب نشاط پيدا

کرد به انجام کارهای مستحب وادارش سازيد و آنگاه که

عقب ماندگی پيدا کرد به انجام واجبات اکتفا کنيد.

                                   نهج البلاغه

دعا برای تعجيل ظهور امام زمان فراموش نشه.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آذر ،۱۳۸۳

 

               Nicol Mary Kidman  

                 

              نيکــــــول مـــري کــــيدمــــن

متولد: سال 1967
محل تولد: استراليا
سن: 37سال
شغل: بازيگر

کمتر مي توان هوش، وقار و هنرمندي را با هم جمع کرد.
نيکول کيدمن همه اينها را به اضافه موفقيت برت
ر

 بازيگري در جهان داراست.

اسکار
برنده اسکار بهترين بازيگر زن در سال 2002 به خاطر

 بازي در فيلم " ساعت ها" به کارگرداني استيون دالدري.
همسر سابق تام کروز.

فيلم شناسي کيدمن

1: آرامش مرگبار( جورج ميلر 1989)
2: روزهاي رعد( توني اسکات 1990)
3: افق هاي دور( ران هاوارد 1991)
4: چشمان کاملأ بسته( استنلي کوبريک 1998)
5: بيلي بتگيت ( رابرت بنتون 1992)
6: خباثت ( هارولد بکر 1994)
7: بتمن براي هميشه ( جوئل شوماکر 1994)
8: پرتره يک بانو( جين کمپيون 1995)
9: ميانجي صلح ( ميمي لدر 1996)
10: مولن روژ ( باز لورمن 1999)
11: ديگران ( آلخاندرو آمنه بار 2000)
12: ساعت ها ( استيون دالدري 2002)
13: کلد مانتين (آنتوني مينگلا 2003)

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۳

 

  من فکر می کنم، صد قرن سکوتِ بنفشه ها

        تفسيری جز فرار از فرياد ندارد...

         پس درد دلهايت را بلند بلند برايم بگو !

 شيشه تنهايی قلب من منتظر سنگ است...!!!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۳

 

در بيابان تنهاييم، در سوز و گداز گرمای فراق

                 به دو چيز رسيدم:

         باد خنک و رنگارنگ .... و چشمه گريان

ولی دل و به باد هديه دادم تا در وزشش آرام گيرم

همچنين فکرم را و احساسم را به خيال باد وقف کردم به امانت

چشمه از برای من جوشيد و اشک افسوس ريخت...!

                 و آنقدر خواند تا خشکيد..!!!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۳

 

كنترل يك كامپيوتر از راه دور


اگه دوستی داشته باشين كه كيلومترها با شما فاصله داره

 و مثلا يه جای سيستمش اشكال پيدا كرده باشه و ازتون

 بخواد كه درستش كنين يا اگه بخواين يه نرم افزاری

 رو روی سيستمش نصب كنين يا اصلا بخواين رو

 سيستمش خرابكاری كنين و نتونين برين پيشش

 يا دسترسی بهش نداشته باشين، چاره‌ش چيه؟

 با NetSupport می‌تونين اين كار رو مثل آب خوردن

 از طريق كامپيوتر خودتون و از راه دور انجام بدين!

اين نرم افزار بايد روی سيستم هر دو طرف نصب باشه

 كه فقط با دادن IP يك كدوم از اون‌ها ميتونين به كامپيوتر

 مقابل وصل بشين و كنترل اون رو بدست بگيرين

 بطوری‌كه Desktop اون مياد تو كامپيوتر شما.

 انگار كه همون‌جا روی همون ميز و با همون

 كامپيوتر دارين كار ميكنين و از اين طريق می‌تونين

هر بلايی كه خواستين رو سر اون كامپيوتره بيارين.

 حتی با اين نرم افزار می‌تونين file transfer كنين و

 هر فايلی رو از اون كامپيوتر به كامپيوتر خودتون و

 بر عكس انتقال بدين. چت ، ارسال و دريافت صدا و

 تصوير از امكانات ديگه‌ اين نرم افزاره. چند نكته:  

۱. ميشه گفت كه اين نرم‌افزار يه جورايی تقريبا مثل SUB7

 عمل ميكنه ولی با اين تفاوت كه بايد اصل نرم‌افزار

 روی هر كامپيوتری كه بخواين بهش وصل بشين، نصب

 شده باشه از اين‌رو كاملا آگاهانه‌ست، نه مخفيانه! و صد البته ايمن.

۲. با استفاده از خطوط كم‌سرعت، اين امكان وجود داره

 كه سرعت كار برنامه، پايين بياد.

۳. هر كامپيوتری كه اين نرم فزار روش نصب شده باشه

اگه روی اون پسورد گذاشته نشده باشه فقط با دادن IP كامپيوتر

 مورد نظر ميشه كنترل اون رو در دست گرفت.

   
      *****************************************

اينترنت اكسپلورر را فراموش كنيد!

اگر از برنامه اينترنت اكسپلورر خسته شده ايد

 و به دنبال يه برنامه با امكانات بيشتر هستيد من

 برنامه Fast Browser Pro رو به شما پيشنهاد می كنم.

 اين نرم افزار جالب ميتونه در آن واحد، تعداد زيادی

 صفحه وب رو تو يك پنجره باز كنه! اين خاصيت باعث

 ميشه گشت و گذار تو اينترنت آسانتر، سريع تر و لذت بخش تر بشه.

بوسيله اين نرم افزار شما می تونيد محتوای صفحات

 وب رو بشنوييد!! يعنی برنامه اونها رو براتون ميخونه.

 از ديگر امكانات اين برنامه ترجمه صفحات وب

 به زبانهای مختلف﴿ از جمله زبان فارسی﴾ هست.

 در واقع اين برنامه نقش يك مترجم را بازی می كند!

اين برنامه همچنين شامل گزينه هايی برای فيلتركردن

 فايل های فلاش، جلوگيری از باز شدن تبليغات و... هست.

 امكاناته ديگش بمونه تا خودتون اونا رو امتحان كنيد

 فقط اينو بگم كه اگر يه بار با چنين برنامه ای كار

 كنيد IE رو به كل فراموش خواهيد كرد!!

دانلود زبان فارسی:


  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۳