سجاده تو آبروي روي زمين بود    

ترديد ندارم که دلت پاک ترين بود

شب تا به سحر چشم نبستي از درد    

آخر چه کشيدي که جبينت پر چين بود

ديشب در و همسايه به هم مي گفتند    

صديقه مرضيه چنان بود چنين بود

گيسوي پريشان شده اي گفت به گوشم    

انگار که از رفتن تو شانه غمين بود

از آن همه عمري که به سرعت سپري شد    

نه سال فقط سهم من خانه نشين بود؟

تو رفتي و من ماندم و اين خانه کوچک

آخر چه کنم ؟ قسمتم انگار همين بود

علي اکبر لطيفيان

ولادت

سال چهارم بعثت بود که خداوند اراده فرمود به پیامبر گرامی‏اش هدیه‏ای بهشتی و تحفه‏ای گرانبها عطا فرماید؛ فاطمه علیهاسلام در بیستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت، در سرزمین توحید، مکه معظمه ، متولد شد و دنیا را به نور وجود خود منوّر ساخت.

فضایل

فاطمه علیهاسلام در خانه رسول خدا بزرگ شد و با مجاهدات و تلاش پیگیرش، تحت تربیت رسول مکرم، به مقامات بلند معنوی دست یافت؛ به‌طوری که در ستایش او چندین آیه قرآنی نازل شد. رسول خدا به تربیت دختر عزیزش توجه خاصی داشت، در فرصت‌های مناسب او را به بی‌اعتنایی به دنیا و ادب و ایثار و حفظ حجاب و. . . ترغیب می‏فرمود و با نصایح گوناگون و امید بخشیدن به فضل پروردگارو توجه به ذکر و تسبیح الهی به تربیت وی همت می‏گماشت. پیامبر اکرم بارها در سخنانش مقام و موقعیت والای فاطمه را برای مسلمان‏ها بیان می‏کرد و می‏فرمود: « فاطمه سبب خلقت افلاک است و ملائکه الهی در خدمت او هستند. او را اذیت نکنید که اذیت او اذیت من است . فاطمه‌ی من، اهل بهشت است و در قیامت با از شیعیانش شفاعت می کند. »
علاقه پیامبر نسبت به حضرت  
او با سختی‌ها و مشکلات فراوان بزرگ شد و هنوز یکی دو سال بیشتر از عمر شریفش نگذشته بود که با پدر بزرگوارش در
شعب ابوطالب گرفتار تحریم اجتماعی بت‏پرستان شد و در حدود پنج سالگی که از آن محاصره نجات یافت، مادر مهربانش را از دست داد. در هشت سالگی مجبور به هجرت به مدینه شد ولی علی‌رغم همه آن نابسامانی‏ها، وقتی به سن بلوغ رسید به‏قدری در کسب معارف الهی پیش رفته بود که چشم بزرگان عرب به او دوخته شده بود و خواستگاران فراوانی داشت که با پیشنهاد مهریه‌های سنگین ،افتخار همسری با او را خواستار بودند. اما رسول خدا در جواب آنها می‏فرمود :« ازدواج دخترم فاطمه به امر خدا است.»

ازدواج

سرانجام حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه‌السلام، یگانه شخصیتی که صلاحیت همسری و هم‌شانی با فاطمه علیهاسلام را داشت، به خواستگاری او آمد. رسول خدا هم به اذن خداوند، و رضایت فاطمه با ازدواج آنها موافقت فرمود.

مهریه فاطمه تعیین شد و پس از عقد آسمانی و شادباشی بهشتی، آن وصلت فرخنده به اطلاع عموم مسلمانان مدینه رسید و رسول خدا صیغه عقد را جاری فرمود.

فرزندان

فاطمه زهرا و امیرالمؤمنین دو همسری بودند که هیچگاه در زندگی خود به تجمل و دنیاپرستی نیندیشیدند و با کمال صفا یکدیگر را در پیمودن راه خدا کمک کردند و کوچکترین اختلافی بین آنها صورت نگرفت. خداوند به آنها دو پسر به نام حسن و حسین و دو دختر به نام زینب و ام کلثوم عنایت فرمود.

علاقه پیامبر به فرزندان فاطمه

رسول اکرم فرزندان فاطمه علیهالسلام را بسیار دوست می‏داشت و آنها را فرزندان خود می‌دانست و می‏فرمود: « آتش جهنم بر فرزندان فاطمه حرام است.» و در فرصت‏های مناسب مسلمین را به رعایت احترام و خدمت سفارش میکرد و لذا فاطمه اطهر و فرزندانش در زمان حیات رسول خدا بسیار محترم و عزیز بودند ولی آن حضرت مکرراً از ظلم‏هایی که پس از او بر آنان روا داشته می‏شود، خبر می‏داد واظهار ناراحتی می‏نمود و امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا علیهاسلام را دلداری می‏داد و افسوس و صد افسوس که این دوران، بسیار کوتاه بود و بیش از 9 سال طول نکشید که دست پر مهر رسول خدا از سر آنها برداشته شد و سایه پربرکتش از این جهان رخت بر بست.

در سوگ پدر

فاطمه زهرا علیهاسلام در سوگ پدر بزرگوارش بسیار اندوهگین بود و شب و روز به یاد پدر می‏گریست ، اما در این هنگامه، مسأله غصب خلافت توسط گروهی پیش آمد،که برای تثبیت خلافت خویش، علی‌رغم سفارشات اکید رسول خدا در مورد دخترش، به خانه‌ی فاطمه هجوم آوردند و با تازیانه دست مبارکش را آزردند و پهلوی او را که برای دفاع از حریم ولایت به‌پا خواسته بود، شکستند، بر گردن شیر خدا ریسمان بستند و او را به مسجد کشاندند.

مظلومیت فاطمه پس از وفات پیامبر

اما فاطمه پس از این جنایات هولناک که باعث سقط جنین او شد، باز دست از فداکاری و حمایت خود بر نداشت و با همان حال به دنبال امیرالمؤمنین به مسجد رفت و با استفاده از مقام و شخصیت خود، علی علیه السلام را از دست غاصبین نجات داد و سپس به خانه آمد و در بستر بیماری افتاد.

غاصبین حق امیرالمومنین و زهرا به این هم بسنده نکردند و
فدک را که حق مسلم حضرت زهرا بود،غصب کردند تا دست آنها را از مال دنیا هم کوتاه کرده باشند.

خطبه فدک

در این جریان، فاطمه علیهاسلام بارها با ابوبکر و عمر و احتجاجاتی داشت و امیرالمؤمنین نامه تندی به ابوبکر نوشت و حق مسلم فاطمه را اثبات کرد. فاطمه علیهاسلام هم خطبه‌ی تاریخی فدک در حضور جمع بسیاری از مسلمین ایراد فرمود و مدعیان دروغین خلافت و غاصبین فدک را رسوا نمود،اما اّنان بر اجرای مقاصد خویش همچنان پافشاری وبه دادخواهی آن مظلومان تاریخ ،پاسخ صحیح نگفتند بلکه افکار عمومی را علیه آنان شوراندند و با نسبت‌های ناروا و زشت به ساحت قدس امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا، مقصود و منظورخودرا بر ملا ساختند.

اما امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا با سربلندی و افتخار از این آزمایش بزرگ الهی خارج شدند و برای بقاء اسلام، در مقابل این همه ظلم و ستم از حقوق مسلم خود چشم بستند و دم نزدند. حتی وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام به خلافت دست یافت، باز هم به فدک که سرمایه هنگفتی بود،اعتنایی نکرد و فدک در طول تاریخ به تاراج رفت .

به هر حال فاطمه علیهاسلام هر روز رنجورتر می‏شد و کم کم حالش رو به وخامت می‏رفت. همه مسلمین از این پیش آمدها ناراحت بودند.
زنان مدینه به عیادت آن حضرت آمدند و حضرت خطبه‏ای برای آنها ایراد فرمود که چرا شوهران‌شان امیرالمؤمنین را یاری نکردند.

در آستانه شهادت

فاطمه علیهاسلام روزهای آخر عمر خود را سپری می‏کرد و به شدت از ابوبکر و عمر ناراضی بود، اما آنها که نارضایتی فاطمه را به صلاح حکومت خود نمی‌دیدند، آمدند تا به عنوان عیادت، رضایت وی را جلب کنند. فاطمه زهرا ابتدا نپذیرفت اما آنها پس از چند بار، امیرالمؤمنین علیهالسلام را واسطه کردند و بالاخره با اصرار زیاد به عیادت او آمدند . در همین ملاقات بود که فاطمه علیهاسلام رسماً نارضایتی خود را به گوش آنها رساند.

کم کم فاطمه علیها سلام
آستانه شهادت قرار گرفت. دستور داد برایش تابوت ساختند و سپس به امیرالمؤمنین وصیت نمود.

شهادت و دفن

روح پاکش در عصر یک روز غم‏انگیز از خانه دلتنگ دنیا پر کشید و به درجه رفیع شهادت نایل شد.
خبر شهادت آن حضرت فوراً در بین مردم انتشار یافت و
مدینه یک‌پارچه عزا و گریه شد . سیل جمعیت برای دلداری و تسلیت امیرالمؤمنین و فرزندان خردسال فاطمه به طرف آن خانه کوچک سرازیر بود تا کم‌کم خورشید غروب کرد.

مردم متفرق شدند و علی تنها شد. شب بود؛ او شخصاً برای
تغسیل و تدفین اقدام فرمود. شبانه آن بدن آزرده را همراه باران اشک خود غسل داد و کفن نمود و با عده کمی از شیعیان خاص خود بر او نماز خواند و بدن بی‌جان فاطمه را در گوشه‏ای دور از چشم بیگانگان به‌خاک سپرد ؛ سپس با دستی خالی و سینه‏ای پردرد به سوی قبر مطهر رسول خدا رو کرد و با کلماتی دلسوز خاطر خود را تسلی داد.

صبح شد و مسلمان‌ها که از تدفین فاطمه علیهاسلام خبر نداشتند جمع شدند.در میان مردم چهره قاتلین زهرا هم به چشم می‏خورد و وقتی که از دفن زهرا مطلع شدند با کمال جسارت
خواستار نبش قبرش شدند که ناگهان با غرش شیر خدا، نفس‌ها در سینه‏ها حبس شد و از تصمیم خود منصرف شدند.

مخفی ماندن قبر مطهرش

قبر مطهر فاطمه علیهاسلام باید تا قیامت، تا قیام فرزند عزیزش حجه بن الحسن عجل الله تعالی فرجه مخفی بماند تا سندی زنده بر مظلومیت آن بانو و گواهی بر ظلم و ستم قاتلین او باشد. اما راویان نکته‌سنج و عاشقان هوشمند که بوی تربت فاطمه را می شناسند از لابه‏لای کلمات ائمه اطهار و صفحات تاریخ به جستجوی قبر مطهر آن بانوی مظلومه برآمدند و به گمانی قریب به یقین، آن را در خانه خودش یافتند.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٤

 

خسته ام ، انگار صد سال پياده راه آمده ام . انگار صد سلسله کوه را روي شانه هاي نحيفم حمل کرده ام . انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.

خسته ام ، آنقدر خسته که نام خود را هم فراموش کرده ام و هيچ يادم نيست که اولين بار کدام گل را بوييده ام.من شکل سنجاقکي را که در کوچه کودکي بوسيده ام ، از ياد برده ام. خسته ام ، انگار اين جاده هاي سرد خاکي تمام شدني نيست . از دست زمين و آسمان دلگيرم و از درختاني که بي من سبز شده اند ، گلايه مندم.

خسته ام ، اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفسهاي گرمت بي اعتنا بگذرم. بگو ، چقدر به انتظار بنشينم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوسهايم باشند؟ چقدر پيراهن کدرم را در چشمه آرزوها بشويم و روي طناب دلواپسي پهن کنم ؟

اگر شوق رسيدن به دستهايت نبود ، هيچگاه آغوشم را نمي گشودم و اگر صداي گوشنواز تو نبود، از گوشه تنهايي بيرون نمي آمدم.اگر شوق ديدن چشمهايت نبود ، هيچگاه پلکهايم را بيدار نمي کردم و اگر نسيم حرفهايت نمي وزيد ، معناي جهان را نمي فهميدم.

خسته ام ، اما نه آنقدر که نتوانم هر روزبر باشکوه ترين قله زندگي بايستم و همراه با ستاره ها و خورشيد به تو سلام کنم. 

کی ميشه يه روز چشام به ذوق ديدن تو تر بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دعا برای ظهور آقا امام زمان(عج) فراموش نشه...

 
  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٤

 

my creed

to learn how to live for today.

to understand that i should accept the things beyond my control

and not take everything so seriously.

to hold on to courage and hope, and not let doubt discourage me from doing anything i aspire to do.

to remember that the world needs the sunshine os as many amilles as it can get and to do my part.

to build bridges instead of walls.

to see the best in others, to acknowledge their inner beauty with my outer appreciation

کيش من...

بياموزيم که برای امروز زندگی کنيم...

دريابم که بايد بپذيرم هر آنچه را در کفِ اختيار نمی توانم و همه چيز را اين همه جدی نگيرم.

جسارت و اميد را فرو نگذارم و ترديد را نگذارم که مرا دل سرد کند از انجام آنچه در دل دارم.

به ياد نگه دارم که جهان نيازمندِ آفتاب لبخندهای هر چه بيشتر است؛ يادم باشد که سهم خود را ادا کنم.

پل هايی بسازم به جای ديوار.

در همه کس از آن چه دارند بهترينش را بيابم و به نقش ظاهر خويش، زيبايی درونشان را به آنان بنمايم. 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤

 

    زمین می چرخد...

                       بی خبر از اینکه گهواره ای شده

                   برای گروهی« بی انسان»،

                            کاسه ی چشمانشان از شرم، تهی

                                  و حوضچه ی دلشان از نکبت لبریز...

                           و گروهی که مظلوم و برّه وار

                                           در دشتهای موهوم عشق و محبّت می چرند

                    و حجم باریک روحشان

                                                   زیر سنگینی حضور هرجایی آن مترسکان آدمیّت

                           هر روزخم تر می شود...

                                            و زمین همچنان بی خیال می چرخد...

     

                                              این است زندگی!!  

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٤

 

سلام تنهاترينها...

امروز اومدم تا ولادت با سعادت حضرت زينب که به اسم روز پرستار هم

ناميده شده، رو خدمت کليه پرستاران زحمتکش و شما دوستان عزيز تبريک بگم...

ميدونم که دير اومدم و ديروز بود ولی به علت نداشتن وقت اين بود که امروز

مزاحم شما دوستان شدم...به هرحال اميدوارم که هر روزتون خوش باشه و

سعادت و خوشبختی وقف راهتان باشه...انشالله...

                                                                                                

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٤

 

از رابطه من و ستاره همه محل باخبر بودند و هر کی ما دوتا رو باهم میدید میگفت باز لیلی و مجنون دارند میایند. یا بعضی زنهای که گاه گداری گوشه و کنار خیابون و کوچه باهم مشغول غیبت کردن بودند وقتی ما دوتا رو میدیدند با هم پچ پچ کنان میگفتند که خیلی به هم میاند و خداخوب در و تخته رو به هم جفت و جور کرده و از این جور حرفها.

داستان عشق مادست کمی ازعشاق درون کتاب نداشت و با گذشت زمان از علاقه ما به هم کمتر که نمیشد هیچ بیشتر هم میشد. برای من دیدن ستاره مثل رویا بود و ندیدنش کابوس وحشتناک ، حاضر بودم هر عذابی رو تحمل کنم تا در اذای اون بتونم روی ماه ستاره رو ببینم و میدونستم که علاقه ستاره هم به من دست کمی از من نداشت ولی از اونجایی که هیچ عاشقی به راحتی به معشوق اش نمیرسه و عذاب کشیدن رو پیشونی همه عاشقها نوشته شده ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم.

من و ستاره دختر عمو پسر عمو بودیم و از همون دوران کودکی همبازی هم بودیم پدر من و پدر ستاره هم باهم یک کارگاه تراشکاری رو با کلی بدهی راه انداخته بودند. عموی دیگه ام که از این دوتا برادر بزرگتر بود زیاد با برادرهاش رابطه خوبی نداشت و چون از وضع مالی خوبی برخوردار بود این دو برادر رو در شائن خودش نمیدید ولی این اواخر به خاطر پسرش حسام که نسبت به ستاره ابراز علاقه میکرد به پدر ستاره روی خوش نشون میداد و چون من رو مانع بزرگی برای ازدواج پسرش با ستاره میدید دنبال موقعیتی خوبی بود که بین پدر من و پدر ستاره اختلاف بیاندازه.

پدر حسام چندین بار ستاره رو برای پسرش خواستگاری کرده بود ولی پدر ستاره هر دفعه حرف منو به میون میکشید و میگفت که قول ستاره رو به پسر برادرم دادم. پدر حسام وقتی دید با زبون خوش نمیتونه به خواسته خودش برسه تصمیم گرفت از راههای دیگه وارد بشه و بیشتر اهدافش هم این بود که بین دو برادر اختلاف بیاندازه و بالاخره موقعیتی که پدرحسام در انتظارش بود فراهم شد. جریان از این قرار بود که مادر ستاره دچار بیماری مرموزی شد و تلاش پزشکان هم برای معالجه وی نتیجه بخش نبود و وضع جسمانی او روز به روز بدتر میشد تا جایی که توان تحرک و راه رفتن را از دست داده بود.

پدر ستاره از اینکه همسرش را در آن وضعیت بد قرار گرفته بود بسیار غمگین بود و نمیدونست که چکار باید بکنه پدر حسام که تا اون روز ساکت بود به برادرش پیشنهاد داد که همسرش رو به خارج کشور ببره و از پزشکان خارجی کمک بخواد ولی آقا رسول که از لحاظ مالی در تنگنا قرار داشت پیشنهاد برادرش رو رد کرد ولی پدر حسام با لحن دوستانه به برادرش گفت ما باهم برادر و هم خون هستیم من اگه امروز به داد تو نرسم کی پس برسم، بماند که تو پسرم رو لایق دخترت نمیدونید.

آقا رسول که از خجالت نمیتونست سرش رو بلند کنه با صدای گرفته گفت من نمیتونم بر خلاف میل دخترم عمل کنم و اگه تو این مبلغ رو به این خاطر میدی که رای من رو عوض کنی باید بگم در اشتباه اید. پدر حسام که از این لحن صحبت کمی جا خورده بود مکثی کرد و گفت نه نه به هیچ وجه اینطور نیست من فقط میخوام بدونی با دادن دخترت به پسر رحیم، دخترت رو بدبخت میکنی و تو این دوره زمونه پول حرف اول و آخر رو میزنه ولی با این حال بهت اجازه میدم که بعد از معالجه همسرت و در یک فرصت مناسب باهم در این مورد صحبت کنیم.

من مقدمات سفر هر سه شما رو به خارج فراهم میکنم تو هم بیش از این فرصت رو از دست نده، آقا رسول با سرحرفهای برادرش رو تایید کرد و از اون تشکر کرد ولی از نیت شوم برادرش بیخبر بود. من از یک طرف ناراحت بودم که برای مدتی از ستاره دور میمونم و از طرفی خوشحال بودم که مادر ستاره برای معالجه به خارج میرفت و این اندیشه من رو کمی آروم میکرد. روزی که آقا رسول به همراه دختر و همسرش راهی خارج میشدند رو به پدرم کرد و گفت امید من بعد از خدا به تو است من کارگاه را به تو میسپارم پدرم هم گفت خیالت راحت باشد تو دیگر باید دلواپس خانواده خود باشی نه چیز دیگری و من و ستاره هم که حرفی برای گفتن نداشتیم با چشمانی لبریز از اشک به دور دستها خیره شده بودیم.

بعد از رفتن آقا رسول پدرم مجبور شد بیشتر کاربکند و دیرتر به خانه بیاید تا اینکه جواب گویی بدهکاریها باشد. یک روز مردی به کارگاه پدرم مراجعه کرد و از یک نوع قطعه به تعداد زیاد سفارش داد که کل مبلغ سفارش بیش از پنجاه میلیون تومان بود ولی قطعه مورد نظر را با دستگاههای موجود در کارگاه نمیشد ساخت آن مرد به پدرم مبلغ دو میلیون بیعانه داده بود و قرار شد که قطعات را تا یک ماه دیگر تحویل بگیرد و وقتی پدرم بیعانه بیشتری در خواست کرد آن مرد با گفتن این جمله که من در حال حاضر همین قدر پول دارم و به زودی از بانک وام خواهم گرفت پدرم را قانع کرده بود.

پدرم برای اینکه بتواند دستگاه را تهیه و با آن قطعات را تولید کند مجبور شد سند کارگاه را نزد پدر حسام گرو گذاشته و با گرفتن سي میلیون تومان مشکلش را حل کند. پدر حسام این مبلغ را بعنوان قرض به مدت یک ماه به پدرم داد و گفت اگر نتوانی زودتر از یکماه پول من را بدی من کارگاه را خواهم فروخت و پدرم هم شرط او را پذیرفت غافل از اینکه او برایش نقشه کشیده است چون مشتری پدرم را هم او اجیر کرده بود و طبق نقشه از قبل طراحی شده هرگز دیگر به دنبال قطعاتی که سفارش داده بود نرفت و بعد از گذشت یکماه پدرم با کلی قطعه ساخته شده و سي میلیون بدهی گرفتار مکر بردادرش شد.

هیچ وقت اشکها و التماسهای پدرم را زمانی که برادرش مشغول حراج کردن کارگاه و دستگاههای آن بود فراموش نمیکنم، هنوز مدتی از این جریان نمیگذشت که خبر دار شدیم آقا رسول از خارج قصد بازگشت دارد و خبر ناگوارتر اینکه همسرش هم به رحمت خدا رفته بود و تلاش پزشکان برای معالجه وی بی ثمر بود. وقتی ستاره و پدرش به ایران بازگشتند پدر حسام با تزویر جریان فروش کارگاه را به شکل دیگری تعریف کرد و به پدر ستاره گفت بعد از رفتن شما به خارج شریکت کل کارگها را با دستگاههای آن یکجا به من فروخته و قصد فرار از کشور را داشته است و اینقدر گفت و گفت تااینکه دو برادر را به جان هم انداخت و دیگر حرفهای پدرم برای آقا رسول قابل قبول نبود.

پدرم که همه چیز را از دست رفته میدید خانه پدری خود را به قیمتی نازل فروخت و پول آن را به آقا رسول داد و زمانی طول نکشید که سنگینی اینهمه رنج و عذاب او را از پای در آورد ومنو مادرم را با کوله باری از مشکلات تنها گذاشت. پدر حسام که همه چیز را به سود خود میدید بار دیگر ستاره را از آقا رسول برای پسرش خواستگاری کرد و به پدر ستاره قول داده بود در صورت پذیرفتن خواسته اش او را از هر لحاظ بی نیاز خواهد کردد و پدر ستاره نیز پذیرفت با شنیدن این خبر از ستاره دنیا برایم تیره و تار شد دلم میخواست آن چه که شنیده بودم کابوسی بیش نباشد ولی تمام شنیدهای من چیزی جز واقعیت نبود.

به یکباره تمام روزهای خوشی که با ستاره داشتم مانند یک فیلم از مقابل دیدگانم عبور کرد و من با یادآوری آنروزها مثل ابر بهاری میگریستم. کسی که یک عمرتنها همدمم بود و همه جا نامش را بعنوان همسرم ذکر میکردم به یکباره از دست رفته میدیم اش. در این افکار غوطه ور بودم که ستاره با گفتن این جمله که من مطعلق به تو هستم نه کس دیگه اتاق را ترک کرد.

روز عروسی ستاره فرا رسید و مراسم باشکوهی بپا شد همه غرق شادی بودند و صدای هلهله از هر سویی به گوش میرسید وقتی خاله ستاره میخواست به اتاق دخترش برود تا او را به اتاق عقد ببرد با دیدن صحنه فجیعی مثل مار گزییده ها شد. ستاره غرق در خون بود و خون زیادی از بدنش رفته بود دخترک با تیغ شاهرگش رو زده بود و در دستش یک برگه رو نگه داشته بود روی برگه نوشته شده بود: عزیزم یادته که بهت گفتم برات میمیرم خیال کردی دروغ میگم نه هرگز بیا و مرگم رو ببین تا باورم کنی...

من بعد از آن اتفاق بی شباهت به مرده متحرک نبودم از همه جا و همه کس بریده بودم تنها دلخوشی ام خواب بود و خواب دیدند تا چشمهایم را هم میگذاشتم ستاره به خوابم میامد با چهرهای معصوم خنده بر لب دست در دست هم در باغهای خیالی میگشتیم و از مصاحبت با هم لذت میبردیم مادرم که از حال و روز من در خواب خبر نداشت با زبان نصیحت از من درخواست میکرد که کمتر بخوابم و به فکر کسب و کار باشم و چند بارهم چند دختر از فامیل و همسایگان را به من پیشنهاد کرد ولی من به او میگفتم من با خیال ستاره میخوابم و تمام رویای من به ستاره تعلق دارد مادرم با بغض میگفت آخه پسر نازنینم ستاره تو بی فروغ شده اون که دیگه دستش از دنیا کوتاه شده و از این جور حرفا...

یک شب ستاره در خواب به من گفت تو مگه منو دوست نداری من هم با تعجب گفتم چرا عزیزم این چه حرفیه که میزنی ستاره گفت پس چرا نمیای پیش من بمونی من بخاطر تو خودمو از بین بردم اوایل فکر میکردم که شوخی میکنه ولی هر روز خواسته خودشو تکرار میکرد. دیگه از این بلا تکلیفی خسته شده بودم تصمیم خودمو گرفتم یک شب که آسمان پر ستاره بود بار سفر خودمو بستم و به سفری بی بازگشت پای نهادم.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٤

 

ممکنه برای خيلی ها تکراری باشه ٫ولی برای شناخت خود خيلی چيزا بايد تکراربشه...

 

    چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
    دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد.
     بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد.
    وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
    معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند.

بايد بدونيم حرفهای ديگران فقط بايد در راهکردهای ما در حد يک الهام و راهنمايی باشه نه الزام و بايد...

از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٤

نصب ويندوز ۹۸ (عربی) بر روی cpu های ۲.۴ به بالا

همانطور که قبلا قول داده بودم امروز در مورد نصب ويندوز ۹۸ عربی رو cpu های ۲۰۰۰ به بالا منظورم از ۲۴۰۰ به بعد رو ميخوام بهتون بگم . دوستان من اين رو ميدونيد که وقتی بخوايد اين ويندوز رو نصب کنيد در آخرين مرحله چنين پيامی رو مشاهده خواهيد کرد windows protection error  اگر هم دقت کامل داشته باشيد فايلی به نام ndis رو نيز اونجا می بينيد . خوب دوستان من برای حل اين موضوع ابتدا سيستم رو رستارت کرده و از طريق زدن دکمه f8 وارد قسمت safe mode  ميشويد تا ويندوز به حالت غير طبيعی بالا بيايد در آنجا وارد منوی استارت قسمت run ميشويد و کلمه regedit رو تايپ کرده و اينتر رو ميزنيد خوب يه صفحه باز خواهد شد شما در اينجا شما وارد قسمت edit و از اونجا به find  ميرويد و کلمه ndis.vxd رو تايپ ميکنيد . در اينجا جستجو شروع می شود و کلماتی رو با اين اسم و پسوند پيدا می کنيد اين کلمه که پيدا شد باز از همون منو يعنی edit به find next  رفته و بازهمون عبارت قبلی رو تايپ ميکنيد ndis.vxd و وقتی اين عبارت رو پيدا کرد اون عبارت رو انتخاب کرده و delete ميکنيد تا پاک شود OK  رو زده و رستارت ميکنيد تا کامپيوتر راه اندازی شده و ويندوز اصلی بالا بيايد . خوب دوستان اينم در مورد نصب ويندوز

*************************************

تعمير بد سكتور هارد ديسك توسط نرم افزار HDD Regenerator v1.42

HDD Regenerator v1.42 نرم افزري هست كه چند وقت پيش در بخش دانلود كوچك سايت معرفي شده . اين نرم افزار يك ابزار منحصر به فرد براي تعمير صدمات وارده به هارد ديسك شما هست ! سازندگان اين نرم افزار اعدا ميكنن كه محصول شون توانايي بازسازي صدمات سخت افزاري وارده به هارد ديسك رو داره و بد سكتور ها رو تعمير ميكنه ( بر خلاف برنامه هايي كه اونها رو علامت ميزنن يا مخفي ميكنن ! ) . اين نرم افزار به بررسي سطح هارد ديسك ميپردازه و در صورت مواجه شدن با بد سكتور ، سعي در رفع اشكال اونها ميكنه.
اين نرم افزار ميتونه با همه نوع فايل سيستمي و هارد هاي پارتيشين بندي نشده و فرمت نشده هم كار كنه. شما به كمك اين نرم افزار ميتونيد يك ديسك بوت بسازيد و به كمك اون در محيط
Dos
به رفع اشكالات موجود در هارد ديسك بپردازيد. اين نرم افزار از يك تكنولوژي فوق العاده قدرتمند استفاده ميكنه و با انواع و اقسام هارد ديسك ها سازگاري داره . بعضا اشكالات هارد ديسك به قدري است كه فرمت low-leve هم مشكلي رو حل نميكنه اما اين نرم افزار ميتونه مشكل رو حل كنه. نتيجتا به كمك اين نرم افزار ميتونيد اطلاعات مهم خودتون رو كه قبلا به واسطه بد سكتور شدن قابل خواندن نبوده ، بازيابي كنيد .
آيا اين نرم افزار ميتواند هارد ديسك مرا تعمير كند ؟
60%
از انواع صدمات موجود ، توسط اين نرم افزار قابل تعمير هست . چنانچه هارد ديسك مشكل داري داريد بهترين كار اينه كه اين نرم افزار رو دانلود كنيد چون ممكنه همين نرم افزار مشكل شما رو حل كنه !
اطلاعات بيشتر و جزيي تر اين نرم افزار رو ميتونيد اينجا ببينيد !

دانلود كنيد با حجمي حدود 2 مگابايت
سريال برنامه :

Name : TEAM ACME
Serial: 01B5KT-ZN5D6F-HW62FV-BR3M9W-A94HDC-NWT6U7-1Y56RD-0B2WW2-FUEVD2-PN9NK3

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٤

 

سلام تنهاترينها...

خسته نباشيد...

اول از همه سالروز رحلت امام خمينی رو به کليه دوستان تسليت عرض می کنم

و همچنين قيام ۱۵ خرداد که بزرگترين تجربه و نويد برای ما ايرانيانه تا به خاطر داشته

باشيم که ما ميراث همون ايثارگرانی هستيم که برای رسيدن به عزت و آزادی و پياده

کردن اسلام واقعی در برابر هر ظلم و ستمی ايستادگی کردند و اگر امنيتی و

استقلالی و همين شبه اسلامی هم که الان ما داريم همگی شيره راه پاک اون عزيزان ميباشد.

اميدوارم بتونيم اين دِين رو ادا کنيم و بتونيم در راه اسلام و بسط اون کوشا باشيم.

دستگيری امام خمينی (ره)

در سحرگاه پانزدهم خرداد سال 1342، دژخيمان رژيم ستم شاهی به خانه امام خمينی رحمة الله يورش بردند. آنها امام را که سه روز پيش از آن، به مناسبت عاشورای حسينی در مدرسه فيضيه، در سخنان کوبنده ای، از جنايات شاه و اربابان آمريکايی و اسرائيلی او پرده برداشته بود، دستگير و دور از چشم مردم، به زندانی در تهران منتقل کردند. هنوز چند ساعتی از اين حادثه نگذشته بود که خيابان های شهر قم، زيرپای مردان و زنان انقلابی – که در اعتراض به رژيم شاه و حمايت از رهبرشان فرياد برآورده بودند – به لرزه درآمد. اين صحنه، درآن روز در تهران و چند شهر ديگر نيز به وجود آمد و بدین ترتيب، مردم ايران با اين قيام گسترده، نشان دادند که خواستار برقراری حکومت اسلامی و پايان دادن به رژيم ستمشاهی هستند.

 قيام پانزدهم خرداد قم

پس از انتشار خبر دستگيری امام (ره) در پانزدهم خرداد 1342، بسياری از مردم قم، به منزل ايشان رفتند و به اتفاق فرزندشان، حاج آقا مصطفی، در حدود ساعت شش بامداد، به سمت حرم مطهر حضرت معصومه (س) حرکت کردند. پس از مدتی، صحن مطهر و خيابان های اطراف، لبريز از جمعيتي شد که شعار " يا مرگ يا خمينی" را با هيجان شديدی تکرار می کردند. در همان زمان، علما و مراجع وقت هم با صدور بيانيه هايی، خواستار آزادی فوری حضرت امام (ره) شدند. در حدود ساعت ده صبح، با ورود نيروهای مسلّح برای تقويت نيروهای شهربانی قم، تيراندازی و رگبار مسلسل ها شروع شد و تعداد زيادی از مردم زخمی شده يا به شهادت رسيدند. شدّت تيراندازی به حدّی بود که امکان انتقال زخمی ها و اجساد شهيدان نبود و اين کشتار، تا ساعت پنج عصر ادامه يافت.

حمام خون در تهران

در پانزدهم خرداد 1342، مردم تهران هم چون ساير شهرها، در اعتراض به دستگيری امام خمينی (ره) به خيابان ها ريختند و قيام خونين خويش را آغاز کردند. سيل خروشان کشاورزان غيور و کفن پوش ورامين، دهقانان کن و نيز مردم جماران به سوی تهران سرازير شد. انبوه جمعيت بازاری، بار فروش، دانشگاهی و اقشار مختلف مردم، با فريادهای رعد آسای "يا مرگ يا خمينی" و "مرگ بر شاه" تهران را به لرزه درآورد. شاه که در برابر قيام قهر آلود ملٌت، تاج و تخت خود را درحال زوال می ديد، با رگبار مسلسل به جنگ ملٌت مظلوم رفت و تهران را در پانزدهم خرداد 1342، به کشتارگاه مخوف و حمام خون تبديل ساخت.

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٤

 

دعای فرج امام زمان

 

اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ برح  الخفا وَانْكَشَفَ الغطا وَانْقَطَعَ الرَّجاَّء

خدايا بلاء عظيم گشته و درون آشكار شد و پرده از كارها برداشته شد و اميد قطع شد

وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَيْكَ

 و زمين تنگ شد و از ريزش رحمت آسمان جلوگيرى شد و تويى ياور و شكوه بسوى تو است

الْمُشْتَكى وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى

 اعتماد و تكيه ما چه در سختى و چه در آسانى بر تو است خدايا درود فرست بر

مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ

 محمد و آل محمد آن زمامدارانى كه پيرويشان را بر ما واجب كردى و بدين سبب مقام

وَعَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَريباً كَلَمْحِ و

 منزلتشان را به ما شناساندى به حق ايشان به ما گشايشى ده فورى و نزديك مانند

الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ يا مُحَمَّدُ يا عَلِىُّ يا عَلِىُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِيانى

چشم بر هم زدن يا نزديكتر اى محمد اى على اى على اى محمد مرا كفايت كنيد

فَاِنَّكُما كافِيانِ وَانْصُرانى فَاِنَّكُما ناصِرانِ يا مَوْلانا يا صاحِبَ

 كه شماييد كفايت كننده ام و مرا يارى كنيد كه شماييد ياور من اى سرور ما اى صاحب

 الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى السّاعَةَ

الزمان فرياد، فرياد، فرياد، درياب مرا درياب مرا درياب مرا همين ساعت

السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ بِحَقِّ

 همين ساعت هم اكنون زود زود زود اى خدا اى مهربانترين مهربانان

 به حق مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرينَ محمد و آل پاكيزه اش جمعه اي ديگر هم

 گذشت و لي دلبر ما نيامد...اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلّيِکَ الفَرَج

 

یا صاحب الزمان ادرکنی

انکه رخسار تو را اینهمه زیبا میکرد کاش از ازل فکر دل ما میکرد.

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٤

 

حکايت :                                             
            درس زندگي :                                                   

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت .
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلاو يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد
  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٤

 

  courage and optimism.Always know that there are those whose love and understanding will always be there,even when you feel most alone

may you discover enough goodnees in others to believe in a world of peace. may a kind word,a reassuring touch, and a warm smile be yours

هشدار! در زندگانی تو همواره انسانهايی زيست می کنند لبريز عشق و درک ...

هرگاه که دست برآری، حتی به سردی آنروز که خويشتن را...............

        تنهاترين يابی.

و اميد که در وجود ديگران، زيبايی بجويی.

آن پايه که به دنيايی آرام و دلپذير........

 ايمان بياوری.

  

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤

 

ادوارد نورتن

   user posted image   
Edward Norton Jr

متولد ۱۸ اوت۱۹۶۹، كلمبيا، مريلند، آمريكا،
بازى را از سال ۱۹۹۶ شروع كرده .

«ادوارد نورتن» به زودى فيلم سينمايى «بروكلين يتيم» را كارگردانى مى كند.
فيلمنامه اين فيلم را خود او، از روى رمانى متعلق به جاناتان لتم نوشته و قرار است نقش اصلى فيلم را هم خودش بازى كند.
داستان فيلم، درباره يك كارآگاه باهوش است به نام لايونل اسراگ. ادوارد نورتن، علاوه بر اين، در دو فيلم ديگر بازى كرده كه هردو فيلم به زودى نمايش داده مى شوند.

فيلم اول، «پايين در دره» نام دارد و ديويد جيكوبسن آن را براساس فيلمنامه اى از خودش ساخته. اين درام، داستانش در دره سن فرناندو مى گذرد و درباره مردى است كه كم كم به اين نتيجه مى رسد كه كابوى است و حالا كه به اين نتيجه رسيده، دنبال راهى است براى اثبات خودش. اوان ريچل وود، ديويد مورس، بروى درن، رورى كالكين، آرتل كايارو و آويوا فاربر بازيگران ديگر اين فيلم هستند. پايين در دره، محصول آمريكا است.

فيلم دوم، «قلمرو بهشت» ساخته ريدلى اسكات، كارگردان گلادياتور است كه آن را از روى فيلمنامه اى نوشته ويليام موناهان ساخته است. داستان قلمرو بهشت، در قرن دوازدهم ميلادى مى گذرد، در سال هايى كه جنگ هاى صليبى به راه هستند... در اين درام عاشقانه جنگى، ارلاندو بلوم، اوا گرين، ليام نيسن، جرمى آيرونز و مايكل شين هم بازى كرده اند.
فيلم شناسی:                                                              
HarryPotter and the Chamber of Secrets (2002
Directed by Chris Columbus

        American History X (1998
Directed by Tony Kaye
 
        Fight Club (1999
Directed by David Fincher
Complete title: Fight Club (Single Disc Edition)
 
        Primal Fear (1996
Directed by Gregory Hoblit

        The Score (2001
Directed by Robert De Niro and Frank Oz

        Everyone Says I Love You (1997
Directed by Woody Allen
 
         Red Dragon (2002
Directed by Brett Ratner
With Anthony Hopkins, Edward Norton and Ralph Fiennes

        The Italian Job (2003
Directed by F. Gary Gray
With Mark Wahlberg, Charlize Theron, Donald Sutherland, Jason Statham, Seth Green, Mos Def and Edward Norton

 
        Spider-Man (2003
Directed by Sean Frewer, Brandon Vietti, Alan Caldwell, Sebastian Brodin, Patrick Carroll, Audu Paden, Tim Eldred, Johnny Darrell, Ezekiel Norton and Vincent Edwards (III)

        The Bank Dick (1940
Directed by Edward F. Cline
With W.C. Fields
 
        Rounders (1998
Directed by John Dahl
With Matt Damon and Edward Norton

        Death to Smoochy (2002
Directed by Danny DeVito
With Robin Williams and Edward Norton

 
        The People vs. Larry Flynt (1996
Directed by Milos Forman
With Woody Harrelson and Courtney Love

        Lady for a Day (1933
Directed by Frank Capra
With Warren William and May Robson

        25th Hour (2003
Directed by Spike Lee
With Edward Norton, Philip Seymour Hoffman and Barry Pepper
       
        The Angry Red Planet (1960
Directed by Ib Melchior
 
        A Day at the Races (1937
Directed by Sam Wood
With Groucho Marx, Chico Marx and Harpo Marx

        Baby (1985
Directed by Bill L. Norton
    
        Out of the Past (1998
Directed by Jeffrey Dupre, Brandon Vietti, Alan Caldwell, Sebastian Brodin, Patrick Carroll, Audu Paden, Tim Eldred, Johnny Darrell, Ezekiel Norton and Vincent Edwards (III)

        Villain Still Pursued Her (1940
Directed by Edward F. Cline
With Edward Norton, Ben Stiller and Jenna Elfman

        CyberTracker (1994
Directed by Richard Pepin, Brandon Vietti, Alan Caldwell, Sebastian Brodin, Patrick Carroll, Audu Paden, Tim Eldred, Johnny Darrell, Ezekiel Norton and Vincent Edwards (III)
With Don 'The Dragon' Wilson, Richard Norton and Stacie Foster

        Keeping the Faith/While You Were Sleeping (2000)
Directed by Edward Norton
With Edward Norton, Ben Stiller and Jenna Elfman
  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٤

 


                                قلبم ادامه خواهد داد ...

             نه آسمانی ؛ نه پری ؛ اهل همين حوالی ام

                                                                 ولی هميشه تا هنوز غريب اين اهالی ام

             چنان سکوت کرده ام که مردمان اين ديار

                                                                     گمانشان رفته که من آدمکی سفالی ام

            هنوز روی سر من علامت سؤال توست

                                                           چگونه اشکای چشات کرده زخويش خالی ام؟

                 شنيده ام صدای تو مرا به خويش خوانده است

                                                               نگو... نگو که تا ابد اسير خوش خيالی ام

          اگر چه بی ستاره از ضيافت تو رفته ام

                                                             ازتوچه پنهان که هنوزراهی ودستِ خالی ام

                       من با زمان می پژمرم ولی چه خوب مانده است !

                                                                       شاخه گل مريم تو کنار خردسالی ام

            کاربه دستم می دهد خاطره های کودکی

                                                             بغض به ما نيامده ... اين شده خوب حالی ام

                                

تنها هنگامی حقيقتی را می پذيريم که نخست در ژرفای

 روحمان انکارش کرده باشيم.

                                      پائولو کوئليو

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٤

 

از رسول خدا (ص) روايت شده به اين که: چون روز قـيامت شود منادی ندا

 می‌کند: کجا هستـند دشمنان من؟
جبرييل عرض می‌کند: ای پـروردگار من دشمنان تو زيادند، کدام دشمنان

خود رااراده فـرموده‌ای؟

خدای عزوجل فـرمايد: کجاينداصحاب خمر،يعـنی کسانی که شارب الخمرند.

 کجايند آن‌هايی که شب را در حالت مستی به صبح می‌آورند؟ کجايند آن‌‌‌‌‌‌‌‌هايی

 که فـرج‌های حرام را حلال شمردند؟
آن گاه خداوند آن‌ها را با شياطيـن قـريـن هم می‌سازد.خدای تعالی می‌فـرمايد:

کسی که مست‌کننده‌ای را بـياشامد و يا آن را به بچه‌ای که درک نمی‌کند

 بخوراند، او را از آب سوزان جهنم سيـراب می‌کنم، چه آن که آمرزيـده

 باشـد يا معـذت ( گناه ديگری داشته باشد يا نه) و کسی که به جهت

 خوشنودی من آن را ترک کند، او را از نوشابه‌های بهشتی سيراب می‌کنم

 و رفـتاری که با اوليا خود دارم با او انجام می‌دهم.

دعا برای ظهور امام زمان فراموش نشه..........

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ خرداد ،۱۳۸٤

 

آغاز دوباره هايم ۵ خرداد است...

گرچه آخرين رمقهای بهار است...  

هرگز به پايان بهارنيانديشم...        

که همين ۵ خرداد زيباتر است برای تولدی ديگر...

تمام سهم من از زندگی؛ گلی است که در سلول من روئيده

است. گلی تنها اما بی همتا                 

گلی به وسعت اسم خدا...            

آرامشی به رنگ اميد...               

  نويدی به پهنای سکوت زندگی...       

    نمادی برای بودن، بقا و تکامل...         

 و سکوتی مملو از فرياد:                 

               تولدی دوباره...

                         تولدی دوباره... 

                                            تولدی دوباره... 

                                                 تولدی دوباره... 

                                                                 تولدی دوباره... 
                                                                                               تولدی دوباره...
من از تمامی سهم خويش خواهم گذشت تا آرام آرام شنوای فرياد تو باشم...

 تولدی دوباره... 

             تولدی دوباره... 

                              تولدی دوباره... 

                                      تولدی دوباره... 

                                                                                               تولدی ديگر...

                                      

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٤

 

فقط يک بار او را می بينيم

پس خوب نظاره اش کن !

تو فقط يک بار با امروز زندگی می کنی، اما نوع زندگی تو در همين يکبار،

تمام عمرتورا تحت الشعاع قرارخواهد داد.امروزتو فرصت عمل کردن داری

می توانی باعث شوی که چيزهايی رخ دهند. می توانی خودت رانشان      

بدهی

و با کسانی که دوستشان داری باشی و از تجربه های زيبای اطرافت لذت ببری.

اما باوجود ابن اگر امروز از دستت برود، ديگر بازگشتی نداری و نمیتوانی نوار

زندگی ات را به عقب بگردانی و دوباره امروزرا تکرار کنی.              

 توبايدامروزراهمان اولين باری که می بينی شکارکنی واين ميسر نمی شود

مگراينکه هرلحظه راهمان لحظه زندگی کنيم. شکل ونوع زندگی تو در امروز بر تمام طول عمرت

اثر خواهد گذاشت. تو الان اين فرصت را داری تا نوع نگاه فردای خود به زندگی 

امروز، را کنترل کنی. می توانی فردا به امروزخود به ديده حسرت بنگری

يا بارضايت ازامروزياد کنی وهمه اينها به اين بستگی دارد که برخوردت با

امروز زندگی ات چگونه است امروزرا چنان زندگی کن که لذت و خاطره آن

در تمام عمر بر لبان تو لبخند بنشاند.

چقدر خوب بود که می توانستيم لحظات خوش زندگی را مثل يک عطر در يک شيشه نگه ميداشتيم و هر زمانی که ميخواستيم آن خاطرات خوش را زنده کنيم، در شيشه را می گشوديم و تمام لحظات و همان صحنه ها دوباره تکرار می شدند...! 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٤

 


مریم به تازگی صاحب فرزندی شده بود، این نوزاد شادی بخش زندگی او

 بود ازصمیم قلب دوستش داشت و شیره جانش را نثارش میکرد. با ظرافتی

 مادرانه از او پرستاری میکرد با نگاه توی چشمهای نوزاد عشقش را به او

هدیه میکرد بدون لحظه ای پشیمانی بیخواب میماند وتا صبح صدای نفسهای

 اورا میشمرد هر چه ازدستش بر می آمد برای راحتی فرزندش انجام میداد

 تکیه کلام مادر عزیز دلم تو زیباترین دختر روی زمین هستی بود

ندا با این نوا بزرگ شد و زیبایی ملکه ذهنش شده بود خودش را زیبا ترین

دختر روی زمین میدانست چون مادر آن را آنچنان ادا میکرد که به دل

 می نشست روزها میگذشت و ندا هرروزبزرگتر میشد. بیشتر باور می کرد

 که زیبا ترین دخترروی زمینه،توی دبستان مشکلی برایش پیش نیامد تا وقتی

 که وارد دبیرستان شد کم کم همکلاسیها شروع کردند به تمسخرندا و اینکه

 دختر به این زشتی وجود نداره اوایل ندا فکر می کرد اونها حسودی میکنند

 اما کم کم با دیدن دخترهای زیبا و خوش اندام و نگاه در آیینه متوجه شد

مادرش دروغ بزرگی به او گفته! با قبول زشتی از مادرش بدش اومد و از

 اینکه سالها مادر اونو گول زده و مسخره مردم کرده بدش اومد، گوشه گیر

 شد باتحمل سختی نگاههای اطرافیان دبیرستان را تمام کرد وبه محض اینکه

 تونست کاری برای خودش پیدا کنه از مادر جدا شد و تنها زندگی می کرد

مادر برای دیدن ندا به خونه ندا رفت اما ندا مادرش را به خونه راه نداد و

 حتی نخواست روی مادر را ببینه مادر غمگین و دلشکسته برگشت، روزها

 به همین منوال گذشت مادر گاهها" از فاصله دور به دیدن ندا میرفت و از

جایی که دیده نشه به تماشای ندا می پرداخت. کینه مادر در دل ندا هر روز

 بیشتر میشد تا جایی که مادر را به عنوان یک دشمن میدید. از دست مادر

هیچ کاری برنمی آمد جز صبر. روزی از این روزهای یک نواخت ندا با

 تنها دوستش اکرم بیرون رفته بود تصمیم داشت کمی خرید کنه از دوستش

 خواست تابه اون طرف خیابان برونداما اکرم میخواست مغازه های اینطرف

 را ببینه ندا دستش را کشید ولی با مخالفت اکرم مواجه شد اکرم ندا را هول

 داد ندا تعادلش را از دست داد و به وسط خیابان افتاد در همین موقع ماشینی

که متوجه افتادن ندا نشده بود باندا تصادف کردوندارا به گوشه پیاده رو پرت کرد

بابرخورد سرندا به دیواربیهوش شد راننده ندا واکرم را به بیمارستان رسوند

 پزشکان برای نجات ندا دست به هرکاری زدند ندا خونریزی مغزی کرده بود

 و در کما به سر می برد اکرم به مریم خبرداد ومریم سراسیمه خودش را به

 بیمارستان رسوند، کاری جز گریه و زاری ازدستش بر نمی اومد پشت اتاق

 عمل اشک میریخت ساعتها طول کشید بالاخره عمل تمام شد و دکتر از اتاق

 عمل بیون اومد مریم ،اکرم و راننده با ضطراب به سمت دکتر رفتند و از

 سلامتی ندا جویا شدند دکترگفت: عمل به خوبی تمام شده ولی چقدر بیمار

 صدمه دیده هنوزمعلوم نیست بایدمنتظرباشیم تاازکمابیرون بیاد البته اگر بیرون بیاد

امید زیادی نداشته باشید، با شنیدن این حرف صدای فریاد و گریه مریم

 بیمارستان بهم ریخت دکتر سعی کرد مریم را آرام کنه بهش گفت: شما

باید قوی باشید اون به شما احتیاج داره شاید بعد ازبهوش اومدن نتونه حرکت

 کنه یا هرچیز دیگه ای ممکنه، تنها توصیه من به شما صبره صبور باشید

و دست از دعا برندارید. صدای مریم کم شد وآرام آرام شروع کرد به اشک

 ریختن. حدود دو هفته ندا در کما بود در تمام این مدت مریم پشت در اتاق

ایستاده بود. موقعی که ندا بهوش اومد دکتر ندا را معاینه کرد تنها چیزی که

ندا دراین تصادف ازدست داده بود بینایش بود واین برای ندا ضربه تازه ای بود

ده روزبعد ندا ازبیمارستان مرخص شد چشمهای ندا نوری نداشت و تاریکی

 ارمغان این تصادف بود. مریم به عنوان پرستار وارد خونه ندا شد به ندا

 گفتند مرد راننده برای جبران صدمه ای که زده پرستار برایش گرفه مریم

 ساکت و آرام به پرستاری از ندا پرداخت دو سه سالی گذشت ندا برای

 پرستارش از رنگها صحبت میکرد و از شوقی که برای دیدن داشت.

مریم می سوخت اما اینبار به خودش گفت باید این بارکاری انجام بدم با دکتر

 ندا صحبت کرد در نتیجه این صحبت ندا برای عمل در بیمارستان بستری

 شد یک هفته بعد از عمل دکتر پانسمان دور چشمهای ندا را باز کرد ندا

می دید خوشحال بود از دیدن لذت میبرد بار اول که آیینه را به دست گرفت

 تا صورت زشت خود را ببینه توی آینه دختری زیبا دید تعجب کرد وقتی

با دکتر روبرو شد از دکتر پرسید بجز عمل چشم عمل زیبایی هم روی من

انجام شده؟ دکتر گفت: نه چطور مگه؟ ندا گفت قبل ازاین تصادف و جراحی

 من دختر زشتی بودم اما الان توی آینه دختری زیبا به زیبایی حوریهای

 بهشتی می بینم چه اتفاقی برای من افتاده؟

دکتر در حالی که اشک میریخت گفت: دخترم تو خودت را با چشمهای

 مادرت می بینی اون این دو چشم را به تو هدیه کرده تو چیزی می بینی که

 اون سالها دیده ندا از ته قلب متاسف و پشیمان شد ازظلمی که به مادر کرده

 بود از اتاقش بیرون اومد واتاق به اتاق گشت تا مریم را پیدا کرد به دست و

 پای مادر افتاد و صدها بار عذر خواست مریم چشمی درکاسه سر نداشت تا

به اشکهای ندا پاسخ بده ندا به جای هر دو اشک میریخت

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٤