سادگی آسونه اما ساده موندن خيلی سخته

هوس و بيرون دروازه نشوندن خيلی سخته

انتهای اين مسير رو با خودم نگفته بودم

شايد اين راهی که رفتم اون روزا نرفته بودم

زندگی لحظه به لحظه چهره تازه می گيره

دنيارو هر کی با قلبش داره اندازه می گيره

شايد احساسی که دارم ديگر کمتر صادقانه است

وقت برگشتن از اين راه وقت يک کوچ دوباره است

می دونم موندن و بودن واسه خوش خياليهامه

شک و ترديد و سياهی حک شده رو سينه هامه ....!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٤

 

چارلی چاپلین رو که حتما می شناسین! همون که با لودگی هاش سالهاست که از پشت پنجره جعبه جادویی به خلوتمون سرک می کشه و لبخند رو روی لبهامون می نشونه. نمیدونم تا حالا توجه کردین که چرا با وجودی که فیلمهای اون رو بارها دیدیم ولی بازم از دیدینشون لذت می بریم؟! شاید شما هم با من هم عقیده باشید که؛ چارلی رو میشه فراتر از لودگی هاش دوست داشت!

خوندن قسمت پایانی نامه چارلی به دخترش « دژالدین »  را به شما توصیه می کنم:

 

به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد و او برای تعریف یکدلی، شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است. این را می دانم به روی صحنه، جز تکه ای حریر نازک چیزی بدن تو را نمی پوشاند. بخاطر هنر، می توان لخت و عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند.

برهنگی، بیماری عصر ما است و من پیرمردم و شاید حرفهای خنده آور می زنم. اما به گمان من، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست داری!

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی ! نترس! این ده سال تو را پیر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم، تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها می شود.

می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند. با من، با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید. با این همه پیش از آنکه اشکهای من این نامه را تر کند، می خواهم یک امید به خود بدهم:

امشب شب نوئل است. شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ دهد، تا تو آنچه را من براستی می خواستم بگویم، دریافته باشی.

چارلی پیر شده است دژالدین! دیر یا زود، باید به جای آن جامه های رقص ، روزی هم لباس عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. حاضر به زحمت تو نیستم. تنها گاهگاهی چهره خود را در آینه ای نگاه کن. آنجا مرا نیز خواهی دید. خون من در رگهای توست. امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد، چارلی را، پدرت را فراموش نکنی.

من فرشته نبودم، اما تا آنجا که در توان من بود، تلاش کردم آدمی باشم. تو نیز تلاشی بکن.

رویت را می بوسم.

 

سویس / دومین ساعت از 8760 ساعت سال 1964

**************************************

 

از اين نامه به حرف معلم بزرگ مطهری ميرسيم که می گفت:

رفتم غرب مسلمان نديدم ولی اسلام را ديدم... آمدم شرق مسلمان ديدم اما اسلامی نديدم...

تمامی احکام اسلام و آيه های قرآن و سخنان ائمه به طور غير مستقيم در سخنان يک مسيحی يا ارمنی و يا حتی لائيک نمود دارند ولی برای ما مسلمونها يک تکرار خسته کننده و مندرث محسوب ميشه...بياييم اعتقاداتمونو به لذتهای  مادی و زودگذردنيا نفروشيم تا به پوچی و هيچ گرايی نرسيم... 

 

جمعه متعلق به امام زمان (عج) اميدوارم دعای فرج و ظهور آقا فراموش نشه...

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ،۱۳۸٤

 

 

درسهای دکتر شريعتی

( بخش اول)

انسان به ميزان برخورداريهايی که در زندگی دارد ، انسان نيست ، بلکه درست به اندازه ی نيازهايی که در خويش احساس ميکند انسان است . سطح تعالی و درجه ی کمال هر انسانی را با درجه ی تعالی و کمال نيازهايی که دارد و کمبودهايی که در خود احساس ميکند دقيقا ميتوان اندازه گيری کرد. يعنی هر کس به ميزانی انسانتر است که نيازهای کاملتر ، متعالی تر، و متکاملتر دارد. آدمهای اندک نيازهای اندک دارند ، و انسانهای بزرگ نيازهای بزرگ . اينجا هست معنی اين حقيقت دقيق که :

آنان که غنی ترند ، محتاج ترند.

ارزش «علي» در بی نيازتر بودنش از ديگران نيست بلکه در احساس کردن نيازهای بلندتر و متعالی تر اوست نسبت به ديگران و همچنين در احساس نيازمندتر بودن و احساس کمبود بيشتر کردن او در هستی است که ديگران چنين احساسی را ندارند.

يک روح بزرگ که مسير کائنات و همچنين کاروان تکامل و استعداد و امکان کمال و عروج روح بشری را تا سر منزلهای خيلی دور تر ميبيند و قله ی مطلق را در کوهستان سر به خدا کشيده ی وجود، ميبيند و احساس میکند ، دچار حيرت ميشود و احساس هراس ميکند. اين غير از پريشانی و غير از ترس و جبن است. حيرت و هراس در برابر  عظمت وجود و شکوه ابديت و زيبايی خدا است و اين احساسها را دلی ميتواند دريابد که استعداد فهم و احساس اينها را داشته باشد و دامنه ی ادراکش تا ديواره های هستی گسترش يابد. به همين دليل است که ميبينيم پيامبر اسلام آرزو ميکند که : خدايا بر حيرت من بيفزای . اين حيرت زاده ی شناخت است و پريشانی زاده ی جهل . هراس معلول آشنايی با عظمت و شگفتی است و ترس معلول گناه و گمراهی.

ادامه دارد...

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٤

 

فاطمه ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و شش بچه‌شان بي غذامانده‌اند.  

احمدآقا ،صاحب مغازه ، با بي‌اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .

فاطمه  در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت : «احمدآقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي‌آورم .»

احمدآقا گفت نسيه نمي‌دهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي‌شنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه مي‌خواهد خريد اين خانم با من .»

خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم مي‌دهم ليست خريدت كو ؟

فاطمه گفت : اينجاست .

- « ليست‌ات را بگذار روي ترازو به اندازه ی  وزنش هر چه خواستي ببر . » !!

فاطمه با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت .

احمدآقا باورش نمي‌شد .

مشتري از سر رضايت خنديد .

احمدآقا با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ی  ديگر ترازو كرد كفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند .

در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است .

كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود 

 

« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن »

 

************************

فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .

دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كي داد و پاداش بسيار برد .

دعا برای ظهور آقا امام زمان فراموش نشه...

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ تیر ،۱۳۸٤

 

اين کارو حتما بکنيد تا سرعت اينترنتتون تا ده برابر افزايش پيدا کنه . اين کار باعث ميشه هر صفحه ای برای دومين بار يا بعد از اون که ميخواد باز شه به سرعت هر چه تمام باز بشه.

توجه: اگر مراحل رو انجام داديد و در ابتدا تغييری احساس نکرديد اون رو پاک نکنيد چون تو جايی که شما فکرش رو نميکنيد به کمکتون مياد بدون اينکه شما بفهميد.

ابتدا به Start برید و تو Run تایپ کنید Regedit و Enter بزنید.
حال به دنبال این عبارت بگردید:
[HKEY_CURRENT_USER\Software\

Microsoft\Windows\CurrentVersion\

Internet Settings]
سپس در سمت راست پنجره به دنبال این عبارات بگردید
:
 MaxConnectionsPerServer -1
 MaxConnectionPerl_OServer -2
ممکنه این دو عبارت رو مثل من نداشته باشید پس روی ...

 

صفحه سمت راست ، کليک راست كنيد و از قسمت [New]، روی [DWORD] كليك كنيد.
سپس عبارت شماره 1 را بنويسيد . برای عبارت شماره 2 هم همین مراحل را انجام بدید. حالا روی عبارتهای ساخته شده دو بار کليک کنيد و در قسمت [Value data] برای گزينه اول عدد 8 و برای گزينه دوم حرف a را وارد کنيد و سيستم را Restart کنيد.

توجه: در هنگام نوشتن به حروف بزرگ دقت كنيد.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٤

 

انسان بوسیله برآوردن تمایلات خود نمیتواند به لذت و شاد کامی برسد ، بلکه در صورتی که میتواند به آن سر چشمه راه یابد که پا بر سر این تمایلات بگذارد.

راز عشق در این است که به دیگری لذت ببخشی، ولی عشق را برای لذت نخواهید زیرا عشق حقیقی هوا و هوس نیست.

بزرگترين خطري كه بيشتر ما را تهديد ميكند پايين و قابل دسترس بودن اهدافمان است و نه بلند بودن و غيرقابل حصول بودن آنها.

هر اقدام بزرگ، ابتدا محال به نظر مي‌رسد.

بدترين و خطرناكترين كلمات اين است که بگوييد همه همين جورند.

باید هوش و مهارت خود را بکار ببریم، چیزیکه دیروز غیر ممکن بود، امروز دشوار است، فردا با خوشی و رضایت قبول خواهد شد.
اگر اميد نبود هيچ مادري فرزند خود را شير نمي داد و باغباني درختي نمي نشانيد.

درخت تنومند به راحتي رشد نمي‌كند هر چه باد شديدتر باشد، درختان قوي‌تر مي‌شوند.

اگر در اولین قدم، موفقیت نصیب ما می شد، سعی و عمل دیگر معنی نداشتد.

امید سرابی است که اگر ناپدید شود همه از تشنگی خواهند سوخت.

اگر آرزومنديد که به سعادت برسيد پيش از آنکه خود عبرت ديگران شويد از ديگران پند و عبرت بگيريد.

گذشتن از ميان ترس، به مراتب با وحشت كمتري همراه است تا زندگي كردن با ترس.

اگر ( فقط ) را باعث امیدواری و استقلال خود میدانید هرگز به آرزوی خود نخواهید رسید.

امید داروئی است که شفا نمیدهد اما درد را قابل تحمل میکند.

زندگي آنقدر طولاني نيست که تمام تجربه هاي آنرا عملا" بثبت برسانيم براي پيشرفت و آسايش بهتر، تا ميتوانيم بايد از تجربه هاي ديگران استفاده کنيم.

آينده ها به نظر بزرگ جلوه ميکنند اما وقتي که گذشتند ميفهميم که نا چيز بوده اند.

شهامت فقدان ترس نیست، بلکه مقاومت در برابر آنست.

مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه، به عادت آب دادن گلهاي باغچه بدل شود.

خلق نیک، بال و پر انسان است.

پيش از ازدواج چشمها را خوب باز كنيد و بعد از آن كمي روي هم بگذاريدشان .

موفق نمی شوید مگر از کاری که انجام میدهید لذت ببرید .

ما همواره كارهاي احمقانه را كه انجام داديم به نام تجربه به رخ ديگران مي كشيم.

باور كردن اينكه شخصي حقيقت را ميگويد،سخت است وقتي كه ميداني اگر جاي او بودي دروغ ميگفتي.

اگر واقعيت را بگوييد، لازم نيست هيچ چيزي را بخاطر بسپاريد.

تجربه را در روي تختخواب نرم و متكاي پر قو نميتوان بدست آورد .

ستاره بخت هيچ كس شوم نيست، اين ما هستيم كه آسمان را بد تعبير مى كنيم

سعادت مانند توپ فوتبال است وقتي از ما دور مي شود دنبال آن مي دويم و وقتي مي ايستد با يك ضربه آنرا از خود دور مي سازيم .

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٤

 

Meryl Streep

 مريل استريپ

 

نام اصلي:          مري لوئيز استريپ     

           سال تولد:          22 ژوئن 1949                    

           محل تولد:          بسكينگ ريج نيوجرسي (آمريكا)
 

بيوگرافي:                                                                       

در نوجواني قصد داشت خواننده اپرا شود و حتي آموزش هم ديد اما در جواني عاشق بازيگري شد. از كالج بسيار معتبر و معروف واسار در رشته هنرهاي نمايشي و سپس از دانشگاه بيل فارغ التحصيل شد. براي بازي در نمايشي به نام 27 گاري پر از پنبه نوشته تنسي ويليامز كانديد دريافت جايزه توني (اسكار تئاتر) شد.

از سال 1977 و با فيلم جوليا (فرد زينه مان) بازيگري در سينما را آ‎غاز كرد و يكسال بعد براي بازي در فيلم شكارچي گوزن (مايكل چيمينو) كانديد جايزه بهترين بازيگر مكمل اسكار 1978 شد. دريافت دو جايزه اسكار براي فيلمهاي كريمر عليه كريمر (رابرت بنتون، 1979) و انتخاب سوفي (آلن جي پاكولا، 1983) و بازي در نقشهاي متفاوت و متنوع او را به عنوان بهترين بازيگر زن دهه هشتاد انتخاب كرد.

او در سال 1978 براي پرفرمانس خود در فيلم تلويزيوني همه سوزي جايزه اسكار تلويزيوني شد.

دهه نود شايد براي او چندان موفقيت آميز نبود. تنها حضور او در فبلم پلهاي مديسون كانتي (كلينت ايستوود، 1995) دهمين كانديداي اسكار را براي او به ارمغان آورد.

سال 2002 سال خوبي براي او بود. بازي او در در دو فيلم اقتباس (اسپايك جونز) و ساعتها (استفان دالدري) بار ديگر و پس از سالها نام او را سر زبانها انداخت. او براي بازي در فيلم اقتباس كانديد جايزه اسكار شد.

برنده اسكار:                                                         

- انتخاب سوفي (1979)

- كريمر عليه كريمر (1983)

 

نامزد اسكار:                                                        

         - اقتباس (2002)                        

- پلهاي مديسون كانتي (1995)

            - كارت پستالهايي از صميم قلب (1991)

- فريادي در تاريكي (1990)  

- آيرون ويد (1987)           

- بيرون از آفريقا (1985)     

- سيلك وود (1983)           

- زن ستوان فرانسوي (1981)

- شكارچي گوزن (1978)       

برنده گلدن گلاب:                                                   

- اقتباس (2002) 

نامزد گلدن گلاب:                                                   

- ساعتها (2002)

بخشي از فيلمشناسي:                                              

اقتباس (2002)            

 ساعتها (2002)             

       آواي قلب من (1999)            

          يك چيز واقعي (1998)            

اتاق ماروين (1997)      

قبل و بعد (1996)        

شيفته رودخانه (1995)   

خانه اشباح (1994)       

   مرگ از آن وي باد (1992)

از جانت دفاع كن (1991)

              كارت پستالهايي از صميم قلب (1991)

زن شيطان (1990)         

فريادي از تاريكي (1990) 

حسد (1988)               

آيرون ويد (1987)            

بيرون از آفريقا (1986)      

سرشار (1990)                

عاشق شدن (1985)             

سيلك وود (1983)              

انتخاب سوفي (1983)          

آرامش شب (1982)             

زن ستوان فرانسوي (1981)   

اغواي جوتانيان (1979)        

كريمر عليه كريمر (1979)     

منهتن (1979)                   

شكارچي گوزن (1978)         

جوليا (1977)                    
 
 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤

 

سايه مرگ

هيچ اميدي به قبولي در امتحانات سال آخر تحصيلي ام نبود اين مسله برام از روز روشن تر بود من كه كل سال رو به كار كردن در اين مغازه و اون مغازه گذرونده بودم به چه اميدي بايد دلخوش به قبولي ميكردم. داشتم خسته كوفته به راهم ادامه ميدادم كه چشمم به يك كيف زنونه خورد از مقابلش عبور كردم ولي باز برگشتم حس عجيبي داشتم رنگ و روي كيف داشت منو وسوسه ميكرد تصميم گرفتم كه كيف رو بردارم. از جيب بغل كيف شروع كردم يه دفتر تلفن بود توش با خط بد چند صدتا شماره تلفن با عناوين مختلف مثل دكتر فلاني يا مهندس به چشم ميخورد جالب اينكه مشخصات دفتر تلفن نشون ميداد كه صاحب دفتر تلفن يه خانومي است، بين دوراهي گير كرده بودم دلم ميخواست كيف رو كنكاش كنم ولي وجدانم اجازه اينكار رو نميداد در آخر تصميم گرفتم صاحب كيف رو پيدا كنم به سمت باجه تلفن رفتم و شماره مالك رو از دفتر تلفن گرفتم بعد از شنيدن چند بوق يه پيرمردي گوشي رو برداشت و گفت بفرماييد من من كنان گفتم كه من با خانوم الهام درستكار كار داشتم.

پرسيد شما باز هم با ترس و لرز گفتم من كيف ايشون رو پيدا كردم احساس كردم گوشي از دستش رها شده باصداي بلند داد زد خانوم خانوم مژده بديد بعد از كمي انتظار از اون طرف گوشي صداي ظريفي اومد و گفت: ببين آقاي محترم من كاري با شما ندارم و قول ميدم شما رو تحويل پليس ندم تو رو خدا اون كيف رو به من برسونيد. من كه شوكه شده بودم گفتم اشتباه گرفتيد اين حرفا چيه من حتي نميدونم توي كيف شما چيه كيف شما جلوي من سبز شد و من از كنجكاوي به شما زنگ زدم خواستم تلفن رو قطع كنم كه اون خانوم گفت الهي دورت بگردم قبول هرچي كه ميگي قبول تو رو خدا همون جا باش الان ميگم راننده بياد دنبالت من كه كمي آروم گرفته بودم آدرس رو دادم و تلفن رو قطع كردم.

بعد از نيم ساعت يه ماشين بنز مشكي جلوي كيوسك ترمز كرد و منو سوار ماشين كرد به نظرم همون پيرمردي بود كه با هم تلفني صحبت كرديم تا به مقصد برسيم حتي يه كلمه با من حرف نزد وقتي داشت ماشين رو توي حياط پارك ميكرد خانومي كه پيشبند بسته بود به استقبال ما اومد با تعظيم گفت قربان خانوم منتظر ورود شما هستند بفرماييد من كه حسابي گيج شده بودم با اشاره دست به راه افتادم وقتي به اتاق رسيديم مستخدم من رو با خانوم تنها گذاشت و رفت با صداي خانوم به خودم اومدم! كه گفتي اونو ندزديدي با ترس گفتم ب.. بله با صداي بلند داد زد دروغ گو چطور جرات ميكني به من دروغ بگي بده به من كيف رو، وقتي كيف رو گرفت به سرعت وسايل داخلش رو خالي كرد چند تكه كاغذ. پاسپورت شناسنامه.... پس كوش كجاست گفتم چي خانوم چي كجاست در همين حال كه داشت ميگشت يه قطعه گردنبند از داخل كيف بيرون افتاد برق عجيبي در چشمان خانوم موج ميزد بي اختيار به زمين افتاد مثل بچه اي كه به مادرش رسيده باشه گفت عزيزم آخه تو كجا بودي تو كه منو كشتي.

باورم نميشديه دختر با سن و سال حدودا‌ بيست و پنج شش سال به يك گردن بند اينطور وابسته باشه من كه نيم ساعتي سرپا بودم خسته شدم تصميم گرفتم بشينم با صداي آرومي گفتم اجازه ميديد من بشينم دختر كه وجود منو رو فراموش كرده بود بلند شد و روي مبل نشست و منو هم به نشستن دعوت كرد بگو ببينم اسمت چيه ،گفتم ميلاد پرسيد به نظر نمياد دزد باشي ولي تو اين كيف غير از اين وسايل حدود پنج هزار دلار پول هم بوده من كه بلد نبودم دلار رو حساب كنم پرسيدم يعني خيلي پول ميشده، دختر از سادگي من خنده اش گرفته بود با لبخند گفت نه باور نميكنم تو دزد باشي حتما همون طور كه گفتي كيف رو پيدا كردي براي من پولهاي توي كيف مهم نبود فقط اين گردنبند مهمه كه به دستم رسيد حالا ميتوني بري به كارت برسي! من با بغض گفتم كار كدوومه، من كه كاري ندارم دخترك پرسيد يعني تو بيكاري ميخواي يه كار خوب بهت بدم با خوشحالي گفتم بله گفت تو راننده گي بلدي گفتم بله خانوم من سه ساله كه گواهينامه دارم الهام خانوم گفت راست اش رو بخواهي آقا حبيب مستخدم اين خونه ديگه پير شده و نميتونه خوب رانندگي كنه اگه قبول كني تو راننده اين خونه بشي من كه بد جوري خوشحال بودم گفتم با كمال افتخار قبول ميكنم ولي خونه ما از اينجا خيلي دوره من نميتونم هر روز به خونه برم.

الهام گفت اگه دلت بخواد يكي از اتاقهاي اينجا رو به تو ميدم هر وقت هم كه دلت خواست با آقا حبيب ميريد به مادرت هم سر ميزني ديگه كاري نداري با تشكر از الهام خانوم خداحافظي كردم.

كار من از فرداي اون روز شروع شد ولي همونطور كه حدس ميزدم كار زياد مشكلي نبود روزي يكي دوبار ميرفتم خريد و گاهي هم خانوم رو به گورستان ميبردم اون جور كه از حبيب آقا شنيدم پدر مادر الهام به شكل عجيبي فوت شده بودند هردوي اونها بعد از چند ماه بيماري كم كم توان جسمي خودشون رو از دست داده بودند و دار فاني رو وداع گفته بودند. خانوم هم بعد از مرگ اونها گه گاهي بر سر قبرشون ميرفت و براشون شمع روشن ميكرد. در مجموع دختر ارومي به نظر ميرسيد با خصوصيات خاص خودش. تو اون خونه كسي رفت و آمد نميكرد به جز شخصي به نام افخم كه در واقع پسر عموي پدر الهام خانوم بود اين شخص كه ظاهري آراسته داشت از زمانهاي دور به اين خانه آمد و رفت داشت و تا قبل از فوت والدين الهام به خارج از كشور رفته بود و دو ماه بعد از فوت آنها دوباره به ايران برگشته بود با تمام اين حرفها نميدونم چرا با اولين برخورد نتونستم اون رو بعنوان شخص مثبتي باور كنم زياد با اهالي خونه صحبت نميكرد و فقط با خانوم خونه چند ساعتي گپ ميزد.

يك روز كه قصد ترك خانه رو داشت از من خواست تا با اون همراه بشم من هم با بي ميلي قبول كردم در راه سوالات زيادي از من پرسيد از نحوه آشنايم با خانوم و گذشته ام و در آخر هم گفت اگه به چيزي احتياج داشتي رو من حساب كن نزديكي يك فروشگاه از من خواست تا ماشين رو نگه دارم و پياده شد و به من گفت اگه اشكالي نداره غروب به قبرستان بيام تا باهم به خانه برگرديم فقط گفت اگه اونجا اومدي با چراغ علامت بده تا من خودمو به تو برسونم بعد هم راهش رو كشيد و رفت من كه از اين نوع رفتار آقاي افخم بدجوري مشكوك شده بودم تصميم گرفتم تعقيب اش كنم ماشين رو به پاركينگ هدايت كردم و سريع دنبالش افتادم بعد از كلي پياده روي آخر ديدم در يك خونه رو ميكوبه و بعد يك پيرمرد كه چهره اي شبيه رمالها رو داشت در و باز كرد و با هم به داخل رفتند من خودمو به بالاي پشت بام رسوندم.

خيلي مضطرب بودم از قسمت نورگير به پايين خيره شدم صدا به راحتي به گوشم نميرسيد ولي ديدم كه آقاي افخم در قبال پرداخت مقدار زيادي پول يك بسته كه بي شباهت به داروي گياهي نبود از پيرمرد گرفت و انجا را ترك كرد من بعد از مكث كوتاهي به دنبال آقاي افخم افتادم بله همانطور كه گفته بود به سمت قبرستان ميرفت من هم رنگ به رخسار نداشتم با ترديد تقيب را ادامه ميدادم آقاي افخم وقتي به قبر آقا و خانوم درستكار رسيد ايستاد تبسمي شيطاني كرد و گفت شما فكر كرديد كه ميتونيد ثروت پدرم رو بالا بكشيد مگه من ميذارم همون طور كه شما رو به قبرستان فرستادم اون دختر خل و چل تون و هم نزد شما ميارم بعد هم با صداي بلند خنديد! من كه از ترس دچار رعشه شده بودم به آرامي اونجا رو ترك كردم وقتي به پاركينگ رسيدم دچار شك و دودلي شدم از ترس جرات نميكردم طبق قرار به قبرستان برم از طرفي اگه نميرفتم هم آقاي افخم ممكن بود شك كنه روي همين اصل ماشين رو روشن كردم و راهي قبرستان شدم وقتي رسيدم با چراغ علامت دام و از دور آقاي افخم رو ديدم وقتي نور ماشين به صورت اش افتاده بود چهرهاي وحشت ناكي پيدا كرده بود در ماشين رو باز كرد و بعد از سلام گفت چيه چرا رنگ ات پريده با لكنت گفتم آقا من هر وقت ميام اينجا اينطوري ميشم.

گفت نترس پسر جون اينجا آدمهاي شريفي خوابيدن بعد هم خنديد من هم حركت كردم وقتي به خانه رسيديم مستخدم در رو براي ما باز كرد و رو به آقاي افخم كرد و گفت حال خانوم زياد خوب نيست داروهاش هم تموم شده آقاي افخم با لبخند گفت براشون تهيه كردم نگران نباش بعد به سمت اتاق خانوم رفت من كه همه چيز برام مشخص شده بود تصميم گرفتم جريان رو به آقا حبيب بگم آقا حبيب بعد از اينكه حرفهاي منو خوب گوش كرد از من خواست تا با اون همراه بشم از زير زمين خونه تفنگ برداريم تا بتونيم جلوي آقاي افخم رو بگيريم وقتي وارد زير زمين شديم ديدم حبيب آقا در رو به روي من بست و گفت حالا كه همه چيز روفهميدي اينقدر اينجا ميموني تا به پوسي تازه همه چيز برام روشن شد بله درست فهميده بودم همه بر عليه دختر بيچاره قيام كرده بودند سرنوشت من هم كه نا معلوم بود. وقتي چشمم به تاريكي عادت كرد خودمو توي زير زمين متروك ديدم كه كلي سوراخ سومه داشت نميتونستم بيكار بشينم تا شاهد مرگ دو نفر باشم تصميم گرفتم خوب زير زمين رو بگردم كلي اينطرف و اونطرف رو گشتم ديگه از گشتن خسته شده بودم كه چشمم به يك تابلو افتاد كلي روش خاك نشسته بود خواستم خاكش رو تمييز كنم كه تابلو شروع به حركت كرد خيلي عجيب بود تابلو جلوي يك راهرو را گرفته بود با خوشحالي وارد راهرو شدم به يك دو راهي رسيدم وارد دالان سمت چپ شدم كمي كه جلوتر رفتم متوجه شدم دارم از خونه بيرون ميام و به خانه مجاور كه متروكه بود هدايت ميشم با يك نردبان خودم رو به بالاي ساختمان رساندم و به اتاق الهام خانوم مشرف شدم به موقع رسيده بودم آقاي افخم در حال هم زدن دارو بود تا آن را به خانوم بخوراند از قسمت نورگير اتاق آماده بودم سنگي را كه در دست داشتم بر سر آقاي افخم رها كنم ولي انگار قصد آمدن به آن سمت را نداشت يك تكه سنگ كوچك به اتاق انداختم آقاي افخم زير نورگير ايستاد پرسيد كي اون بالاست اين بهترين فرصت بود كه نقشه ام رو عملي كنم سنگ رو رها كردم و بيچاره افخم رو مجروح كردم سريع خودم رو به اتاق رسوندم و دست و پاي افخم رو با ملحفه بستم.

خانوم كه دچار شوك شده بود كم كم حالش بهتر شد و وقتي جريان رو از زبان من شنيد بيشتر شوكه شد وقتي افخم به هوش آمد شروع به انكار قضايا كرد ولي من داروي خانوم رو به سمت اش بردم و با تمسخر گفتم قربان نوش دارو را ميل داريد زياد طول نكشيد كه آقاي افخم و حبيب آقا بهمراهش خانومش به دست پليس سپرده شدند. الهام خانوم كه جون خودش رو مديون من ميدونست قسمتي از ثروت خودش رو به من داد و خودش راهي خارج شد و تنها يادگار مادرش رو بعنوان امانت به من سپرد اون گردنبند بصورت امانت دست من موند تا اگه خانوم از خارج برگشت اون رو بهش برگردونم.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٤

 

تو به آينده اميد داری

ولی سرنوشت خيلی بی رحمه

و روياها مثل شمع رنگ ميبازند و خاموش می شوند

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٤

 

همش يه حسی بهم ميگه من عاشق اين شعرم:                                       

                  تنهايی غروب                                                                             

غروب ای فصل خوب قصه های عاشقونه

         غروب ای با تو بودن فصلی از گل با ترانه        

                                                          غروب ای همصدای لحظه های خواب و رويام

                                                  صدای پای بودن توی دلهام تو نفسهام

                چه سخت بی تو رفتن ، چه سخت بی توموندن          

                              نميشه اين جدايی باور من...                       

                                            وداع آخرينه، جدايی در کمين، غروب لحظه های واپسينه

                                به دادم برس ای عشق، که بی تو من شکستم،

                             به ياد لحظه های با تو بودن

                     تموم لحظه های آشنايی نا تمومه، غروب لحظه های با تو بودن پيش رومه...

جدايی تلخ، مثل لمس دردِ، حس مرگه

                                        جدايی تلخ بی تو، سخت رفتن، سخت موندن...

                   جنون لحظه های با تو بودن از تو گفتن... !!!

                    

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٤

 

گاهی اوقات وقتی می خواهیم یه تصمیم جدی بگیریم یه ترس ناخواسته ، از عواقب اون تصمیم به سراغمون میاد و دچار تردیدی نگران کننده میشیم . دکتر الکسیس کارل میگه :

 

کسی که نداند چگونه با ترس و نگرانیهای خود مبارزه کند زود می میرد

 

وخوبه اینو بدونیم که :

 

سراسر زندگی ما مملو از بدبختی های وحشتناکیست که غالبا هرگز اتفاق نیفتاده اند

 

شاید یکی از دلایلی که نگرانیها رو بوجود میاره این گفته هربرت هاوکس باشه که میگه :

 

نیمی از تمام نگرانیهای روی زمین بوسیله افرادی بوجود میاد که می خواهند تصمیمی بگیرند اما فاقد اطلاعات و دانش کافی هستند تا تصمیم خود را بر آن پایه بنا نهند

 

پس برای غلبه بر این نگرانیها میتونیم از روش تحلیل ترس دیل کارنگی کمک بگیریم ، اونجا که میگه :

 

1-     واقعیتها را مشخص کنید .

2-     واقعیتها را تجزیه و تحلیل کنید .

3-     تصمیم بگیرید و عمل کنید .

 

البته حضرت علی (ع) بهتر از اینها رو گفته و فکر می کنم این ها از نهج البلاغه کپی کردند تغیرش دادند بعد نوشتنش ....

 

دعا برای ظهور آقا امام زمان فراموش نشه ها...........

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ تیر ،۱۳۸٤