اراده ايستادگی در برابر ترس است؛         چيرگی بر ترس، نه فقدان ترس.      

                                                                                            مارک تواين

نمی توانی مانع حلقه زدن پرنده های غم    به گردِ سر خويش باشی، ولی می توانی مانع آنها از ساختن آشيانه در موهای خود شوی.

                                                                                      يک ضرب المثل چينی

نگران آن نيستم که ناشناسم، به دنبال آن هستم که ارزش شناخته شدن را داشته باشم.

                                                                                            کنفسيوس

بهتر است سزاوار افتخار و بزرگی باشيم و آن ها را نداشته باشيم تا اينکه آنها را داشته باشيم و شايسته آن نباشيم.

                                                                                             مارک تواين

يک باستان شناس، بهترين همسر ممکن برای يک زن است. هر چه زن مسن تر شود، وی بيشتر به او علاقه مند می گردد!

                                                                                           آگاتا کريستی

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٤

 

 از درد به خود می پيچد.

 در وجودش افسوسی بود از بودنش...

يک طناب آويزان از سقف، يک قلم و يک کاغذ و يه دنيا خاطره

قالبی خالی از اميد بر روی تخت بيمارستان

و نگاهی پر از خواهش که پنجره را می پاييد

شب هنوز پابرجاست...

و ستاره ای که هر شب می درخشيد...

ابری رسيد

چشمی بسته شد...

                          و سياهی جاودان گشت...!!!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

Mystery
 

Not a “fire”

Which you can turn into ashes

By pouring a handful of water,

Not a “lie”

Which you can innocently believe,

Not a “motto”

Which you can naively recite,

I’m a “poem”!

*

Not an old song

Which you can easily forget,

Not a tired instrument

Which you can play harshly,

Not a yesterday memory or a tomorrow image

Which you can review in a few seconds,

I’m “today”!

Like an unwritten poem but unforgotten,

Like the tear drop which fell down your eyes,

Like the pollen in the wind’s hands,

I’m a “myster.

 

راز

نه آتشم كه به مشتي آب خاكسترم كني

نه دروغم كه معصومانه باورم كني

نه شعارم كه ساده دلانه از برم كني

من شعرم !

*

نه آوازي كهنه ام كه از يادم ببري

نه سازي خسته

 كه به زخمة ناسازخويش بدري

نه خاطرة ديروز و خيال فردا

كه آسان از برابرم گذري

من امروزم !

*

مثل شعري نگفته اما نرفته از ياد

مثل اشكي كه ناغافل از چشمي افتاد

مثل گرده هاي گل در كف باد

من رازم !

                                            

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٤

 

سالروز شهادت مظلومانه هفتمين  معصوم ، امام موسی کاظم رو به شما دوستان و کليه شيعيان جهان تسليت عرض ميکنم. و اميدوارم که سعادت و لياقت دريافت معرفت و کمال وجود نورانی ائمه شامل حال همگی بشه تا درخت وجودمان هميشه در راه اسلام و بسط اون سبز بمونه...

سلام بر تو ای هفتمین فروغ امامت! سلام بر تو ای وارث شهادت! سلام بر تو ای قبله نیازمندان! سلام بر تو ای آزادترین اسیر و ای آزاده ترین زندانی! تو که زندان، گلستان عبادت و خلوت تو شده بود و زندانیان سنگ دل، اسیر کرامت و زرگواری ات. تو که زنجیرهای ستم و تازیانه های دشمنی و کینه، قبل از شکنجه و آزار تو به سجده افتادند و دل بی رحمشان در برابر خلق نیکوی تو به رحم آمد. سلام خدا بر تو ای امام هفتمین که تن رنجیده و روح بلندت، شاهد مظلومیت خاندان توست. سلام و درودبی پایان الهی بر تو و دودمان پاک تو باد.            

         

امام موسي كاظم (ع)

ابوالحسن موسي بن جعفر (ع) امام هفتم از ائمه اثني عشر (ع) و نهمين معصوم از چهارده معصوم (ع) تولد آن حضرت در ابواء (محلي ميان مكه و مدينه) به روز يكشنبه هفتم صفر سال 128 يا 129 ق واقع شد.

چگونگي به امامت رسيدن آن حضرت:
در زمان حيات امام صادق (ع) كساني از اصحاب آن حضرت معتقد بودند پس از ايشان اسماعيل امام خواهد شد. اما اسماعيل در زمان حيات پدر از دنيا رفت ولي كساني مرگ او را باور نكردند و او را همچنان امام دانستند پس از وفات حضرت صادق (ع) عده اي چون از حيات اسماعيل مأيوس شدند پسر او محمد بن اسماعيل را امام دانستند و اسماعيليه امروز بر اين عقيده هستند و پس از او پسر او را امام مي دانند و همينطور به ترتيب و به تفضيلي كه در كتب اسماعيليه مذكور است. پس از وفات حضرت صادق (ع) بزرگترين فرزند ايشان عبدالله نام داشت كه بعضي او را عبدالله افطحمي دانند اين عبدالله مقام و منزلت پسران ديگر حضرت صادق(ع) را نداشت و به قول شيخ مفيد در”ارشاد” متهم بود كه در اعتقادات با پدرش مخالف است و چون بزرگترين برادرانش از جهت سن و سال بود ادعاي امامت كرد و برخي نيز از او پيروي كردند اما چون ضعف دعوي و دانش او را ديدند روي از او برتافتند و فقط عده قليلي از او پيروي كردند كه فطحيه موسوم هستند.

ـ برادر ديگر امام موسي كاظم (ع) اسحق كه برادر تني آن حضرت بود به ورع و صلاح و اجتهاد معروف بود اما برادرش موسي كاظم (ع) را قبول داشت و حتي از پدرش روايت مي كرد كه او تصريح بر امامت آن حضرت كرده است.

ـ برادر ديگر آن حضرت به نام محمد بن جعفر مردي سخي و شجاع بود و از زيديه جاروديه بود و در زمان مامون در خراسان وفات يافت اماجلالت قدر و علو شأن و مكارم اخلاق و دانش وسيع امام موسي كاظم (ع) بقدري بارز و روشن بود كه اكثريت شيعه پس از وفات امام صادق (ع) به امامت او گرويدند و علاوه بر اين بسياري از شيوخ و خواص اصحاب حضرت صادق (ع) مانند مفضل ابن عمر جعفي و معاذين كثير و صغوان جمال و يعقوب سراج نص صريح امامت حضرت امام موسي الكاظم (ع) را از امام صادق (ع) روايت كردند و بدين ترتيب امامت ايشان در نظر اكثريت شيعه مسجل گرديد.

 

 شخصيت اخلاقي:

او در علم و تواضع و مكارم اخلاق و كثرت صدقات و سخاوت و بخشندگي ضرب المثل بود. بدان و بدانديشان را با عفو و احسان بيكران خويش تربيت مي فرمود.

شبها بطور ناشناس در كوچه هاي مدينه مي گشت و به مستمندان كمك مي كرد. مبلغ دويست، سيصد و چهارصد دينار در كيسه ها مي گذاشت و در مدينه ميان نيازمندان قسمت مي كرد. صرار (كيسه ها) موسي بن جعفر در مدينه معروف بود. و اگر به كسي صره اي مي رسيد بي نياز مي گشت معذلك در اطاقي كه نماز مي گذارد جز بوريا و مصحف و شمشير چيزي نبود.

 

 برخورد حاكمان سياسي معاصر با امام:

مهدي خليفه عباسي امام را در بغداد بازداشت كرد اما بر اثر خوابي كه ديد و نيز تحت تأثير شخصيت امام از او عذرخواهي كرد و به مدينه اش بازگرداند گويند كه مهدي از امام تعهد گرفت كه بر او و فرزندانش قيام نكند اين روايت نشان مي دهد كه امام كاظم (ع) قيام را در آن زمان صلاح و شايسته نمي دانسته است و با آنكه از جهت كثرت عبادت و زهد به (العبد الصالح) معروف بوده است بقدري در انظار مردم مقامي والا و ارجمند داشته است كه او را شايسته مقام خلافت و امامت ظاهري نيز مي دانستند و همين امر موجب تشويش و اضطراب دستگاه خلافت گرديده و مهدي به حبس او فرمان داده است.

ـ زمخشري در (ربيع الابرار) آورده است كه هارون فرزند مهدي در يكي از ملاقاتها به امام پيشنهاد نمود فدك را تحويل بگيرد و حضرت نپذيرفت وقتي اصرار زياد كرد فرمود مي پذيرم به شرط آن كه تمام آن ملك را با حدودي كه تعيين مي كنم به من واگذاري، هارون گفت حدود آن چيست؟ امام فرمود يك حد آن به عدن است حد ديگرش به سمرقند و حد سومش به افريقيه (آفريقا) و حد چهارمش كناره درياي خزر است. هارون از شنيدن اين سخن سخت برآشفت و گفت: پس براي ما چه چيز باقي مي ماند؟ امام فرمود:
مي دانستم اگر حدود فدك را تعيين كنم آن را به مامسترد نخواهي كرد (يعني خلافت و اداره سراسر كشور اسلام حق منست) از آن روز هارون كمر به قتل موسي بن جعفر (ع) بست. در سفر هارون به مدينه هنگام زيارت قبر رسول الله (ص) در حضور سران قريش و روساي قبايل و علما و قضات بلاد اسلام گفت: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا بن عم و اين را از روي فخر فروشي به ديگران گفت. امام كاظم (ع) حاضر بود و فرمود: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا ابت (يعني سلام بر تو اي پدر من)
مي گويند هارون دگرگون شد و خشم از چهره اش نمودار گرديد.

 

 زندان نمودن امام و چگونگي شهادت:

درباره حبس امام موسي (ع) به دست هارون الرشيد شيخ مفيد در ارشاد روايت مي كند كه علت گرفتاري و زنداني شدن امام، يحيي بن خالد بن بر مك بوده است زيرا هارون فرزند خود امين را به يكي از مقربان خود به امام جعفربن محمد ابن اشعث كه مدتي هم والي خراسان بوده است سپرده بود و يحيي بن خالد بيم آن را داشت كه اگر خلافت به امين برسد جعفربن محمد را همه كاره دستگاه خلافت سازد و يحيي و بر مكيان از مقام خود بيفتند. جعفر بن محمد بن اشعث شيعه بود و قايل به امامت موسي (ع) و يحيي اين معني را به هارون اعلام مي داشت. سرانجام يحيي پسر برادر امام را به نام علي بن اسماعيل بن جعفر از مدينه خواست تا به وسيله او از امام و جعفر نزد هارون بدگويي كند. گويند امام هنگام حركت علي بن اسماعيل از مدينه او را احضار كرد و از او خواست كه از اين سفر منصرف شود. و اگر ناچار مي خواهد برود از او سعايت نكند. علي قبول نكرد و نزد يحيي رفت و بوسيله او پيش هارون بار يافت و گفت از شرق و غرب ممالك اسلامي مال به او مي دهند تا آنجا كه ملكي را توانست به هزار دينار بخرد. هارون در آن سال به حج رفت و در مدينه امام و جمعي از اشراف به استقبال او رفتند. اما هارون در قبر حضرت رسول (ص) گفت يا رسول الله از تو پوزش مي خواهم كه مي خواهم موسي بن جعفر را به زندان افكنم زيرا او مي خواهد امت ترا برهم زند و خونشان بريزد. آنگاه دستور داد تا امام را از مسجد بيرون بردند و او را پوشيده به بصره  نزدوالي آن عيسي بن جعفربن منصور بردند.

 عيسي پس از مدتي نامه اي به هارون نوشت وگفت كه موسي بن جعفر در زندان جز عبادت ونماز كاري ندارد يا كسي بفرست كه او را تحويل بگيرد يا من او را آزاد خواهم كرد. هارون امام را به بغداد آورد و به فضل بن ربيع سپرد و پس از مدتي از او خواست كه امام را آزاري برساند اما فضل نپذيرفت و هارون او را به فضل بن يحيي بن خالد برمكي سپرد. چون امام در خانه فضل نيز به نماز و روزه و قرائت قرآن اشتغال داشت فضل بر او تنگ نگرفت و هارون از شنيدن اين خبر در خشم شد و آخر الامر يحيي امام را  به سندي بن شاهك سپرد و سندي آن حضرت را در زندان مسموم كرد و چون آن حضرت از سم وفات يافت سندي جسد آن حضرت را به فقها و اعيان بغداد نشان داد كه ببيند در بدن او اثر زخم يا خفگي نيست. بعد او را در باب التبن در موضعي به نام مقابر قريش دفن كردند. تاريخ وفات آن حضرت را جمعه هفتم صفر يا پنجم يا بيست و پنجم رجب سال 183 ق در 55 سالگي گفته اند.
 

نجمه همسر امام:

نجمه، مادر بزرگوار امام رضا (ع) و از زنان مومنه، پارسا، نجيب و پاكيزه بود. حميده، همسر امام صادق (ع)، او را كه كنيزى از اهالى مغرب بود، خريد و به منزل برد.
نجمه در خانه امام صادق (ع)، حميده خاتون را بسيار احترام مى كرد و به خاطر جلال و عظمت او، هيچ گاه نزدش نمى نشست! روزى حميده در عالم رويا، رسول گرامى اسلام (ص) را ديد كه به او فرمودند: اى حميده! نـجـمـه را به ازدواج فرزند خود موسى درآور زيرا از او فرزندى به دنيا خواهد آمد كه بهترين فرد روى زمين باشد. پس از اين پيام، حميده به فرزندش امام كاظم (ع) فرمود: پسرم! نـجـمـه بانويى است كه من هرگز بهتر از او را نديده ام، زيرا در زيركى و محاسن اخلاق، مانندى ندارد.من او را به تو مى بخشم، تو نيز در حق او نيكى كن. ثـمـره ازدواج امـام مـوسـى بـن جعفر (ع) و نجمه، نورى شد كه در شكم مادر به تسبيح و تهليل مـشـغـول بـود و مـادر از آن، احـسـاس سنگينى نمى كرد و چون به دنيا آمد، دست ها را بر زمين گذاشت، سر را به سوى آسمان بلند كرد و لب هاى مباركش را به حركت درآورد: گويا با خدايش رازو نيازمى كرد. پس از تولد امام هشتم (ع)، اين بانوى مكرمه با تربيت گوهرى تابناك، ارزشى فراتر يافت.

  

   سخنان برگزيده

 

 * امام كاظم ‏عليه السلام: ثَلاثٌ مُوبِقاتٌ: نَكثُ الصَّفَقَةِ و تَركُ السُّنَّةِ و فِراقُ الجَماعَةِ؛

سه چيز تباهى مى‏آورد: پيمان شكنى، رها كردن سنّت و جدا شدن از جماعت.

* امام كاظم ‏عليه السلام: عَونُكَ لِلضَّعيفِ أفضَلُ الصَّدَقَةِ؛

 كمك كردن تو به ناتوان، بهترين صدقه است.

 * امام كاظم‏ عليه السلام: لَو كانَ فِيكُم عِدَّةُ أهلِ بَدرٍ لَقامَ قائمُنا؛

 اگر به تعداد اهل بدر (مؤمن كامل) در ميان شما بود، قائم ما قيام مى‏كرد.

* امام كاظم‏ عليه السلام: لَيسَ مِنّا مَن لَم يُحاسِب نَفسَهُ في كُلِّ يَومٍ؛

 كسى كه هر روز خود را ارزيابى نكند، از ما نيست.

 * امام كاظم ‏عليه السلام: ما مِن شَى‏ءٍ تَراهُ عَيناكَ إلّا و فيهِ مَوعِظَةٌ؛

 در هر چيزى كه چشمانت مى‏بيند، موعظه‏اى است.

* امام كاظم ‏عليه السلام: مَن كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَف َّ اللَّهُ عَنهُ عَذابَ يَومِ القِيامَة؛

هر كس خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب خود را در روز قيامت از او باز مى‏دارد.

 * امام كاظم ‏عليه السلام: إذا كانَ ثَلاثَةٌ في بَيتٍ فَلا يَتَناجى‏ إثنانِ دونَ صاحِبِهِما فَإنَّ ذلِكَ مِمّايَغُمُّهُ؛

هر گاه سه نفر در خانه ‏اى بودند، دو نفرشان با هم نجوا نكنند؛ زيرا نجوا كردن، نفر سوم را ناراحت مى‏كند.

* امام كاظم‏ عليه السلام: إيّاكَ أن تَمنَعَ في طاعَةِ اللَّهِ فَتُنفِقُ مِثلَيهِ في مَعصِيَةِ اللَّهِ؛

مبادا از خرج كردن در راه طاعت خدا خوددارى كنى، و آن‏گاه دو برابرش را در معصيت خدا خرج كنى.

* امام كاظم ‏عليه السلام: لاتُذهِبِ الحِشمَةَ بَينَكَ و بَينَ أخيكَ وَأبْقِ مِنها فَإنَّ ذَهابَها ذَهابُ الحَياءِ؛

مبادا حريم ميان خود و برادرت را (يكسره) از ميان ببرى؛ چيزى از آن باقى بگذار؛ زيرا از ميان رفتن آن، از ميان رفتن شرم و حيا است.

* امام كاظم ‏عليه السلام: أبلِغ خَيراً و قُل خَيراً ولا تَكُن أمُّعَةً؛
خير برسان و سخن نيك بگو و سست رأى و فرمان‏برِ هر كس مباش.
* امام كاظم
‏عليه السلام: المُصيبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ و لِلجازِعِ اثنَتانِ؛
مصيبت براى شكيبا يكى است و براى ناشكيبا دوتا.
* امام كاظم‏
عليه السلام: الصَّبرُ عَلَى العافِيَةِ أعظَمُ مِنَ الصَّبرِ عَلَى البَلاءِ؛
شكيبايى در عافيت بزرگ‏تر است از شكيبايى در بلا.

 

منبع: برگرفته شده از سايت حديث نت

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٤

 

لحظه خداحافظي

ديگه يواش يواش داشت قبول ميکرد که مادرش داره بار و بنديل خودش را مي بنده و برای هميشه از کنارش ميره. با ديدگان پر از اشک و دلي مالامال از درد و اندوه، نگاههايش را به صورت زرد و تکيده مادرش که روی تخت به حال مرگ افتاده بود دوخته بود. انگاری مادرش ميخواست که نفس های آخر عمرش را روی همان تخت بده و از اين دنيای لعنتي برای هميشه خداحافظي کنه

پسر کوچولوی 9 ساله به اين فکر ميکرد که بدون مادرش چي ميخواهد بکنه، ميترسيد که تنهای تنها بشه. نفسهای مادرش به شمارش افتاده بود، ديگه حتي قادر به گشودن چشمهايش هم نبود، دل پسر کوچولو به درد آمده بود، درونش داشت فرياد ميکشيد که مادر چشمهايت را باز کن، حتي برای يک لحظه هم که شده، من رو نگاه کن. اشک گوله گوله از روی گونه هاش سر ميخوردند و روی دستش مي ريختند. سنگيني دستهای مهربان پدرش را روی شانه هايش احساس ميکرد که به او ميگفت : پسرم بلند شو برو بيرون، پسر کوچولو دوست نداشت مادرش را در آن لحظات تلخ با دردی که از بيماری ميکشيد تنها بگذارد، گفت نه پدر دوست دارم پيش مادرم باشم

سنگيني خاصي در اتاق حکمراني ميکرد، مثل اينکه همه چيز عزا گرفته بودند. حتي ماهي کوچولوی توی تنگ کنار پنجره هم ديگه مثل هميشه سرحال نبود. پسر کوچولو ديدگانش رو به صورت مادرش دوخته بود و يک لحظه از صورت مادرش برنمي داشت. يهو متوجه لبان مادرش شد که ميخواست مهر سکوت را بشکند شد، با صدای خيلي ضعيف که به زور ميشد فهميد ميگفت : آقا کوچولو بيا يه بوس به مامان بده، پسر کوچولو از خوشحالي ندوونست چطوری خودش را توی بغل مادرش رها کرد، چنان مادرش را ميبوسيد و ميبويد مثل اينکه سالهاست که او را نديده، مثل اينکه بهترين هديه دنيا را بهش داده بودند. اشکهايش با اشکهای مادرش به هم گره ميخوردند، نميدانست که اين اشکها، اشکهای شادی نوازش مادر هست و يا غمي که بيماری مادر در دل کوچولوی او بجا گذاشته بود

مادرش دستهايش را تا نزديکهای صورت او بلند کرد ولي نيمه های راه متوقف شد! پشيمون نشده بود ولي ديگر قادر نبود بيشتر از اون بلند کنه. يهو اين فکر به ذهن پسر کوچولو خطور کرد که مبادا سنگيني من باعث بشه نفس مادر بره و ديگه بر نگرده به خاطر اين سريعا" خودش را از بغل مادرش بيرون کشيد. قطره های اشک را روی صورت معصوم مادرش مي ديد که سر ميخوردند و توی بالش غرق ميشدند. پسر کوچولو دوباره از جايش بلند شد و ايندفعه بطرف پاهای خسته و بي رمق مادرش که از گوشه پتو بيرون بود رفت ، خم شد و پاهايش رو بوسيد. مادرش ايندفعه با صدای بلند گريه ميکرد مثل اينکه تمام قوايش را صرف اينکار کرده بود با صدای خيلي لرزان پسر کوچولو را به خواهر بزرگش که فقط 16 سال داشت مي سپرد و فقط بعد از تنها چند ساعت پسر کوچولو را برای هميشه تنها گذاشت

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٤

 

jodie foster

نام اصلي: جودي فاستر

سال تولد: 19 نوامبر، 1962

محل تولد: لس  آنجلس، آمريكا

جايزه اسكار: متهمان (1988)، سكوت بره ها (1991                   

بيوگرافی:                                                 

با نام آليشيا كريستين فاستر متولد 19 نوامبر 1962 در لس آنجلس. كودك همه فن حريف و فوق العاده باتجربه سينماي آمريكا و توليدات بين المللي سالهاي 1970 كه طي سالهاي 1980 به مقام ستاره نقش اول رسيد.

بازيگري را از 3 سالگي در توليدات تلويزيوني ديسني شروع كرد... هنوز 13 سال نداشت كه در «راننده تاكسي (مارتين اسكورسيسزي، 1976)» ايفاگر نقش شخصيت نوجوان معتادي شد به نام آيريس و بخاطر همين فيلم نامزد جايزه اسكار شد و 10 سال بعد براي بازي در فيلم «متهمان (جاناتان كاپلان، 1988)» مجسمه طلايي را از آن خود كرد. او همچنين بخاطر نقش آفريني هوشمندانه اش در فيلم «سكوت بره ها (جاناتان دمي، 1991) دومين جايزه اسكار را ربود. جودي فاستر كارگرداني سينما را هم تجربه كرده است: كوچك مردي به نام تبت (1991) و خانه تعطيلات (1995)

بخشي از فيلمشناسي:                                                   

اتاق وحشت (2001)

تماس (1996)

خانه تعطيلات (+كارگرداني، 1995)

نل (1994)

ماوريك (1994)

سامرزبي (1993)

سايه ها و مه (1992)

موقعيت معكوس (1992)

سكوت بره ها (1991)

متهمان (1988)

كوچك مردي به نام تبت (+كارگرداني، 1991)

خانه امن (1988)

مبهوت (1986)

خون ديگران (1984)

همسر اوهارا (1982)

من گل آبي (1977)

راننده تاكسي (1977)

باگزي مالون (1976)

آليس ديگر اينجا زندگي نمي كند (1975)

كانزاس سيتي (1972)

ناپلئون و سامانتا (1972)


The Dangerous Lives Of Altar Boys (2002)

 Candleshoe 

 

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

 

به دور خواهم چرخيد
چون سنگ آسيا
و روزهای خود را آرد می کنم
برای خميری که هرگز
ور نخواهد آمد.
برای نانی که هميشه

فطير خواهد ماند....!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٤