THIS WORLD IS NOT FOR COWARDS

 

DO NOT FLY.

Look not for success or failure join

 yourself to the perfectly unselfish

will and work on.

Know that the mind which is born

to succeed joins itself to a determined

will and perseveres.

Live in the midst of the battle of

life anyone can keep calm in a cave

or when asleep.

Stand in the whirl and madness of

action and reach the center.

If you have found the center , you

cannot be moved.

اين جهان از آن بزدلان نيست.

سراسيمه مشو!

دغدغه پيروزی يا شکست را کنار بگذار.

خود را به اراده کاملا غير خودخواهانه بسپار و تلاش کن.

بدان که ذهنی که آمده تا پيروز شود خود را به اراده ای

 مصمم پيوند می دهد و با او می ماند.

در بطن ميدان مبارزه زندگی ، زندگی کن!

آرام ماندن در زاويه يا به هنگام خواب کار دشواری نيست.

در گرداب و در مرکز ديوانگی عمل بايست و خود را به کانون آن برسان.

اگر آن نقطه اتکا را يافته باشی ديگر نمی توان از آن جدايت کرد.

ويوک آناندا

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٤

 

مهديا! هر چه را که فرا چشم تو آيد، بر هر چه يا هر که بنگري، چيزي بيرون از يک انتظار نيست! هر چيزي، از ديدني تا ناديدني، از جنبنده گرفته تا جانور، از گياه تا گل، از چشمه تا دريا و از آسمان تا زمين، همه و همه، چيزي بيش از يک انتظار نخواهد بود... و هستي انتظاري است بي پايان که به تنهايي نفس مي کشد!

در تو نيز اي همگام سرنوشت! انتظاري شعله ور مي بايد و سوزان؛ انتظاري همانند با خورشيد که دمي با هر دمش، دميدني است ديگر، و طلوعي در طلوعي؛ انتظاري چونان دامن آفتاب، سراسر فروغ و روشني و سراپا روز؛ آفتابي که هر رشته از هر پرتوش چراغي است يکسر روشنايي؛ چراغي سراسر چراغ و سراسر شعله اي چراغ افروز!

در تو مي بايد به هر نفس، خورشيدي در آتش انتظار بسوزد؛ آتشي انتظار افروز در انتظار دميدن، در انتظار سحري که به هر گوشه دامان او سحري ديگر فروزان است و روشن.

از براي من نازنين! « انتظار » ــ همانند هر کلمه اي ديگر ــ همان چيزي است که نام ديگرش تقدير است؛ همان چيزي است که از ترکيب آنها من وجود پيدا کرده ام، و من يعني انتظار، اميد، اشتياق، عشق و انديشه، همه هستي و تو...!

 « دعا برای ظهور امام زمان فراموش نشه»

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ،۱۳۸٤

 

           Nicolas Cage

 

 

 

 

نام: نيكلاس كيج
نام اصلي: نيكلاس كاپولا
سال تولد: 7 ژانويه 1964
محل تولد: لانگ بيج / كاليفرنيا
همسر پاتريشيا آركت (بازيگر)
برادرزاده فرانسيس فوردكاپولا (كارگردان)

 
برنده اسكار:
ترك لاس وگاس (1995)
 
كانديد گلدن گلاب:
اقتباس (2002)
 
بيوگرافي:

او دوازده سال داشت كه پدر و مادرش از هم جداشدند.
او همراه پدرش به سانفرانسيسكو رفت. او عاشق
 بازيگري بود. تا اين حد كه تحصيل در دوران دبيرستان
 را رها كرد و وارد كنسرواتوار جوانان سانفرانسيسكو
 شد و يك سال بعد در سال 1981 بازيگري را از تلويزيون
 شروع كرد.  چندي نگذشت كه وارد عالم سينما شد و
 خيلي زود به عنوان يك چهره جوان به شهرت رسيد.
او در سال 1995 براي بازي در نقش يك نويسنده دائم الخم
ر در فيلم ترك لاس وگاس اسكار بهترين بازيگر را دريافت كرد.
او مهارت خود را در اجراي دو نقش كاملا متفاوت و
 رودررو در فيلم تغيير چهره (جان وو، 1997)
به معرض نمايش گذاشت.
پس از سه چهار سال،‌ نيكلاس كيج بار ديگر نام خود
 را در محافل سينمايي سر زبانها انداخت. بازي قدرتمندانه
 او در دو نقش - دو برادر دوقولوي نويسنده - در كمدی
 مبتكرانه اقتباس، نويد دومين اسكار را به او مي دهد.

بخشي از فيلمشناسي:

    اقتباس (اسپايك جونز، 2002)
    رمزگويان (جان وو، 2002)
   هشت ميليمتري (جوئل شوماخر، 2000)
    سرقت در 60 ثانيه (1999)
  بيرون آوردن مردگان (مارتين اسكورسيزي، 1999)
چشمان مار (برايان دي پالما، 1998)
تغيير چهره (جان وو، 1997)
هواپيماي ويژه محكومين (سايمون وست، 1997)
صخره (مايكل بي، 1996)
ترك لاس وگاس (مايك فيگيس، 1995)
بوسه مرگ (باربه شرودر، 1995)
گرفتار در پارادايز (جرج گالو، 1994)
مي توانست براي شما اتفاق بيفتد (اندرو برگمن، 1994)
ثروت ملی ( ديان کروگر ، ۲۰۰۴)
شهر فرشتگان ( مگ رايان ،۱۹۹۸)
ناخدا کارليز ماندولين (جان مادن ،۲۰۰۱)
مرد خانه( برت راتنر ،۲۰۰۰)
ديوانه( چر ،۱۹۸۷)
مردان ماتچستيک (ريدلی اسکات ،۲۰۰۳)
غرش ماهی(فرانسيس فورد کاپولا ، ۱۹۸۳)
سرقت از کاربيان(جاناتان پريس ،۲۰۰۴)
صخره قرمز غربی( کرايگ ری ،۱۹۹۲)
پسرم(۲۰۰۲،کارگردان )
مسابقه با ماه(شن پن،۱۹۸۴)
نزول مرگ(کريستوفر کاپولا،۱۹۹۳)
دختر جسور( مارتا کوليج)
کنستانتين(فرانسيس لاورنس)
 
 
  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٤

 

فقط يک زمان بسيار مهم وجود دارد و آن حال است .

و مهمترين کس ان کس است که اکنون می بينی !

زيرا هيچگاه نمی دانی آيا کس ديگری نيز خواهد بود که با او روبرو شوی؟!

و مهمترين کار نيکی کردن به اوست !

زيرا انسان تنها برای نيکی کردن آفريده شده است .!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٤

 

به چه می اندیشی

به واژه هایی که نگاه دلت را هویدا کند

به چه می نگری

به فاصله هایی که چون لهیب آتش

جنگل آرزوهایت را می سوزاند

به چه دل بستی

به تپش یک نگاه سرد

یک تجسم دور

یک لحظه برای یک لحظه

یک زمان کوتاه برای تمام لحظه ها

به چه دلخوش داری

به اینکه..

به اینکه سکوت نگاه ها

عشق لحظه ها خواهد شد

به چه خواهی رسید

به تمام عمر انتظار

به ياد چشم ها مردن و هیچ نگفتن

به چه چیز دنیای دلت راباختی

به اینکه او به رویای دل تو

پاسخ بی مهری دهد

به اینکه برای انتظار

از غروب نیز دلگیر تر

از آسمان ابری تر خواهی شد

تو که می دانی

دنیا تو را دفن خواهد کرد

تو که می دانی سراب است

این امید

پس به چه دلخوش کردی

بگذر

رها شو

که نگاهت قلب بیمارت را خسته تر خواهد کرد

چشم هایت راببند

تا نگاهت را نبینند

تو نیز چشم هایم را ندیدی؟!!!!!!!!

برای او باش که هميشه جاويد است...

همو ، همو که نور است...سراسر اميد است...!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٤

امشب نيست! شايد من نديدمش...

سلام دوستان....

شهادت امير المومنين علی(ع) را به کليه دوستان

و عاشقان آن حضرت تسليت عرض می کنم و اميدوارم

در اين روزهای پربرکت و شبهای قدر

 توفيق پيدا کرده باشيم تا هر چه بيشتر بتونيم

مولامون رو بشناسيم و با درک عظمتش بتونيم

گامی برداريم برای نزديکی به خدا...

           *******************************

چه سکوتيست...!

در امتداد وحشتزای اينشب، دگر ضجه ای نيست...

ضجه هايی کز نفير هر بينوايی سيطره شهر را فرا می گرفت...

و آرزوی يتيمانش چونان اکثيری که کاميابيش را

خواب زمزمه ميکرد.

کو آن انتظارشب...!!!

کو برق چشمان مادرانی که به هر تق تق در سو ميگرفت!

کو! کو آن قلندر شبگرد کوچه ها...

آن سبزينه پوش غريب...به همره توبره سنگينی که کس ندانست

به چه روی بر دوش آن غريبه سنگينی می کرد...

کو آن زمزمه های شبانه و آن عطر دل انگيزی که هر آدمی را

مست خويش ميکرد...

چه جالب بود...چه جالب...!

تقطع ضجه ها و ناله های کودکان نيز انتظار غريبه

را فرياد ميزد...

چه سکوتيست بسان سکوت رفتنهای شبانه اش...

امشب پس کجاست...؟؟؟

به حتم آمدست و رفته است که چنين سکوتی حاکم است...

پس چرا نديدمش؟؟؟؟

پس چرا نميشنوم زمزمه هايش، ناله هايش،فريادهايش..؟؟؟

کو ام يجيب هايش؟ کو من لی غيرک هايش؟؟؟

کو ذکر مولای مولايش...فريادهای ضعفت نفسيش؟؟؟

ديگر نميشنوم آن زمزمه ها را:

 انا عبد ذليل خاضع فقير بائس مسکين مستکين

چه رازيست، حُجب و حيايست بر اين غريبه...؟؟؟

آنکه اينسان تضرع ميکند، آنکه ترس صورتش را به زردی

گرائيده، ولی مردی را يارای مقاومت در برش نيست...

آنکه زره جنگش يک روست وز پشتش زره ای نيست

و اين ياداور غيرت اوست که به دشمنش پشت نميکند.

او که اينسان ناله های رعد گونش و اشکهای بارانيش

ياداور فصل بهاريست برای چاههای غريب شهر

 ببين که

چگونه خدايش را ميخواند، انگار وجودش را گناهي بود که

اشکهايش نيز تاب شستنش را نداشتند...

نميدانم

نميدانم ! چه گناهيست...شايد زندگی... کس چه ميداند...

آنکه برق چشمانش چشمان زالوان را کور ميکند، غيرتش

شجاعت پهلوانان را به سوال می کشد، ببين چگونه دوشش

منزلگاه بازی کودکان و يتيمان بود...ببين چگونه خود را

همبازی آنان ميکرد که گويی خود هنوز کودک است...

امشب نيست...شايد من نديدمش...

شايد امروزش به خوشی بوده است يا که ديگر بينوايان را

فراموش کرده است که پيدا نيست...

حتماً چنين است...!

                 *****************************

خدايا ز کارم گره وا شده

                       خدايا دلم غرق زهرا شده

غم و دردم آخر به پايان رسيد

                       به زهرا بگوئيد که مهمان رسيد

يقين دوخته چشم زهرا به من

                      نشانم دهد محسنم را به من

نشان تا دهند قلب بشکسته را

                     نشان تا دهند، بازوی بسته را

رسانديد ز غم گر چه جان بر لبم

                     مدارا کن ای کوفه با زينبم

خداحافظ، خداحافظ عزيزان

                    منو زهرا کنيم آرزوی ديدارتان...

      ‌        

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٤