سلام تنها ترينها

روز جمعتون به خير و خوشی ،اميدوارم هفته ای که مياد همراه با موفقيت و شادی

براتون باشه...

ای کاش تنها بودم...ای کاش هميشه تنها بودم...!!!تا مرگ را تنهاييم به من هديه می داد.

از عشق نا اميدم،چرا که نا اميدم کرد در عين اميدواريم...و من اکنون مجهولی ام در

اين معادله،عشق برای من فقط جدايی به ارمغان آورد که قطره قطره وجودم شکست...

آری!رسيدم به اين حرف و نوشتم آنرا با قطرات اشکم که:بی گناهی کم گناهی نيست در ديوان عشق...من چه ندانسته در اين گرداب غرق شدم، خواستم پا را فراتر از تنهايی خويش

بگذارم...و چه اشتباهی...!!!

افسوس که دست غدار زمانه باز مرا به جای اولم بازگرداند، مقهورم، مقهورعشقی نا فرجام...

و شکسته ام، شکسته از طمع خويش که به تنهايی قناعت نکردم، و خود را تحقير دست

زمانه نمودم و برای به دست آوردن واقعيت در روياهايم سِير کردم،در حالی که 

جز سراب چيزی نيافتم و چه بد کردم...!!!

من با زمانه و تقدير خويش هم جنگيدم.می خواستم ثابت کنم که در نا ممکن ها مُمکنی هست و در محال چيزی به عنوان امکان...ولی چه بد پندار بود پندار من...

که در آتش سوخت همه اميدم و آرزويم، و خاکسترش هم نصيب آب نشد...

چه سخت است جدايی و جه بی رحم...!!!

                                                                         تنها.

 

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ امرداد ،۱۳۸۳