سلام تنهاترينها

چرا وقتی که آدم تنها می شه

غم و غصه اش قد يک دنيا می شه

می ره يک گوشه پنهون می شينه

اونجا رو مثل يه زندون می بينه

غم تنهايی اسيرت می کنه

تا بخواهی بجنبی پيرت می کنه

وقتی که تنها می شم،اشک تو چشام پر می زنه

غم مياد يواش يواش خونه دل در می زنه

ياد اون شبها ميوفتم زير مهتاب بهار

زير جنگل لب چشمه می نشستيم من و يار

غم تنهايی اسيرت می کنه...تا بخوای بجنبی پيرت می کنه...

ميگن اون دنيا ديگه مثل قديما نمی شه

دل اين آدما، زشت و ديگه زيبا نميشه

اون بالا باد داره زاغ ابرارو چوب می زنه

اشک اين ابرا زياد ولی دريا نمی شه

غم تنهايی اسيرت ميکنه...تا بخواهی بجنبی پيرت می کنه

                                                                          فريدون فروغی

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۳