روز که می شود

هی خط می زنيم خودمان را

و می نويسيم از سر سطر

رديف می کنيم

منجوقهای خواهش را

لابلای واژه ها

و قاب می کنيم

بر ديوار اين و آن

هی چرخ می زنیم

در کوچه های دلواپسی

می باریم

دانه دانه سفید

بال می زنیم

روی شاخه های بید

دست می کشیم

روی سقف دوستی

می شکافيم و می شکفيم

ارغوانی

و شب همه شب

می نشينيم پژمرده

روبروی تنهايی !

  

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ،۱۳۸۳