غروب همراه سپیده وهلن رفتیم کنسرت و کلی خوش

 گذراندیم.آخر شب نشستم پای تلفن و در حالی که آرام آرام

 آدامس می جویدم با جوانی بنام بهرام صحبت می کردم.

هرچند از آشنایی من و بهرام فقط دو ساعت می گذشت

 اما گویا سالها او را می شناختم.لحن صحبتش با جوانهایی

 که در یک سال اخیر هم صحبتم بودند توفیر داشت...

روز بعد قرار داشتیم.یک تاکسی رد میشد که با تکان دست

 من زد روی ترمز و چراغهای عقبش روشن شد.

سوار که شدم پرسید:دربست میخوای آبجی؟

 بله لطفا.

کجا؟

گاندی.لطفا سریعتر...

پیاده شدم و...

چشم گرداندم پی جوانی که به

 خاطرش صبح به آن زودی ترک رختخواب گرم کردم.

بهرام هم تازه رسید.باور نمی کردم آن گالانت

 سورمه ای متالیک مال خودش باشد.جلیقه و

شلوارش شیری بود اما پیراهنش همرنگ اتومبیل اش

.سلام...دیر که نکردم.

نه خیلی.سلام.

...

زلزله بود و بند بند وجودم می لرزید.به خدا

 در برابر

 هیچ کدام از آنها که همچون باد وارد

 زندگی ام شدند

 و گذشتند اینگونه خودم را نباخته بودم.

چه لذتی داشت خنجر نگاهش که قلبم را دو تکه کرد.

کاش نگاهش با حیا ام نکرده بود.کاش نگاهش

 شرم را به چهره ام هدیه نداده بود...

غروب که شد عزای جدایی گرفتم.خیلی خوش

 گذشته بود.خیلی سخت بود خداحافظی.کسی

 باور نمی کرد آن همه وابستگی فقط در یک روز به

 وجود آمده باشد.قسم به شب که عاشق عاشق

 شده بودم.قسم به سحر که در دلم غوغا بود.نگاه

 آخرش توانست تمام قفلهای زندان دلم را در هم

بشکند.لبخند آخرش باران روی ایوان تنهاییم

را در ذهنم زنده می کرد.گمشده ام پیدا شده بود.

قطب مثبت دلش سخت قطب منفی دلم را به

 خود چسانده بود.جدایی از جان به عزرائیل دادن

 دشوارتر بود.نکند شب اخر دیدارمان باشد.نکند امشب

 آخر دنیا باشد.نکند خواب بمانم.نکند صبح نیاید.نکند...

پیاده شدم باران گرفته بود.انگار آسمان هم زده

بود زیر گریه...

شیشه را پایین کشید.یک قدم برداشتم و

 به صدای بسته شدن در که با دلخوری بسته شد گوش

سپردم اما صدای بهرام وادارم کرد خشکم بزند

 و بچرخم به سمت...پریسا!

بله.

یک بله نبود.هزاران بله از زبانم ریخت...

پرسید:خیلی ظریفی پریسا.آنقدر که با یک نگاه

 هرزه می شکنی.اینرا گفت وپا روی گاز گذاشت تا آب

 چرخهای عقب کاملا مانتوی شیری رنگم را پر از لک کند.

شکل همه آرزوهایم بود همان که رفت و در غروب

 سیاه ولم کرد.به اسم شب راه افتادم.به یادش قدم

برداشتم.عاشق غروب شدم با اینکه اولین

خداحافظی اش در غروب بود.لب گزیدم به یاد لبهای زیبایش.دلم قلقلک

 امد وقتی یاد جمله اخرش افتادم...

رگبار پاییز نگاهش یخ بندان دلم را سوراخ کرد.چه کنم عاشق شده بودم

 و از عذاب این عشق چون عاشقان دیگر هیچ هراسی نداشتم...

روبروی ساعت ایستاده بودم که وقت رفتن برسد.رسید و من از

 اتاقم خارج شدم...

زیر پل هوایی ایستاده بودم و به شر شر باران که بر آبهای

 جمع شده سطح اتوبان شلاقه میزد نگاه می کردم...نمی دانستم

 از کدام طرف می آید...درست لحظه ای انسوی اتوبان ترمز کرد

که من هر چند ثانیه یک بار به ساعتم خیره می شدم و همان که

 سر بالا کردم و چشمم به اتومبیلش افتاد روح از کالبدم گریخت...

چه صفایی داشت کنارش نشستن و به جاده خیس خیره شدن .چه

 لذتی دارد کنار عشق نشستن و دستهای یخ کرده را به التماس دستهای

 گرمش دراوردن.چه لذتی دارد نیم رخش را هنگامی که قهر

 کرده و ابرو در هم می کشد تماشا کردن...چه لذتی دارد کنارش

 نشستن و آه کشیدن.چه لذتی دارد شنفتن قصه های تلخ زندگی اش

 که به نگاه مهربان یار التماس می کنند...

قصه مرگ عاطفه به پایان رسیده بود.دل در سینه ام می تپید و دم از

 عاشقی میزد.تقصیر آن چشمها بود.تقصیر آن سپیده سحر بود...تقصیر

 خودش بود.خودش با ان چشمها با آن لبها و آن دستهای قوی و مردانه

 که فرمان را فقط به امر من می چرخاند.و آن پا که به خواسته من گاز

 را فشار می داد.رفتیم سد کرج اما نمی خواستم ...

عاشق گیلاس مجلسی هستم تو چطور؟

عاشق تو هستم.عاشق پریسا.عاشقم کردی با ان نگاهت پریسا.عاشقم کردی...

چند شبی بود که مرتب بهانه خواستگاری می گرفت و می گفت حتما

باید تو هفته آینده یک شب وقت بگذاری که بیائیم...

عجله نکن چهره من فریبت داده.شاید همان که میخواهی نباشم.

چرا هستی. هستی پریسا هستی.مگر خودت نخواهی.

و اگر نخواهم؟

زیر ان باران یک سیلی چه آسان صورتم را سرخ کرد و

 پشیمان شسته شد.

دست روی صورتم گرفتم و در چشمهای دیوانه اش که در عشق من

 موج میزد خیره شدم.

...

از عشق من دیوانه شده بود.هیچ کنترلی نداشت.وقتی شنید

 راضی نمیشوم ازدواج کنیم سیلی دوم و سوم را پشت سر هم

در صورتم کشید و فریاد زد:می کشمت پست فطرت نامرد!

...

فریادم بلندتر شد:برو بهرام.برو خودت را به پای

 من بیچاره نکن.با بغض گفت:من با تو خوشبخت هستم پریسا.خیلی

خوشبخت.جمله آخرش توام با چکیدن یک قطره اشک از هر

 چشمش بود که دیگر طاقتم طاق شد و دهان گشودم برای باز

 کردن حقیقت...همه چیز را باور کرد.دور شد.دو قدم.بعد چند

 قدم و انقدر که در تاریکی محو شد.صدایش کردم.اما نبود.دیگر نبود

...

امروز هم باران می بارید.اما تن من خیس نشد چون بهرام هم سر

 قبرم نشسته بود و کتش را روی سنگ قبرم انداخت.امروز خیالم راحت شد

.خودم دیدم که بهرام سر روی سنگ قبرم گذاشت خودم شنیدم آهسته

 گفت:کاش زودتر پشیمان شده بودم پریسا.پریسای من.ای عشق اول و آخرم.

این قسمتی بود از رمان پریسا نوشته رویا سیناپور که البته جلد

 اولش آوار اعتراف نام داره.نظرتون چیه؟زیبا بود...!!بهتون توصیه می کنم حتما بگیرید و بخونیدش

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۳