سلام تنهاترينها

خسته نباشيد...

امروز می خوام از تمام کسانی که بهم سر زدند و منو شرمنده خودشون کردند

تشکر کنم...انتقادات سازنده شما باعث خوشحاليه منه.

نظرات خوب شما جوهر قلم منه...پس منو خونه تنهايی منو مزين کنيد.

از بهناز خانم که چندين بار بهم سر زده و رک و راست اشکالاتمو بهم

گفته خيلی متشکرم...من هم به خاطر راحتی شما عکس زمينه رو عوض کردم

اگه باز مشکل بود بهم بگيد...ممنون می شم.

 

                                         انتقام

بازيگران:madeline stowe_anthony quinn_kevin costner 

جِی(کِوين کاستنر) خلبان ماهر يكی از شركتهای هوائيست                           که تصميم می گيرد خود را بازنشست کند و مدتی را برای استراحت

يش يکی از دوستان قديميش به نام تيبی(آنتونی کوئين) در مکزيک سپری کند .

تيبی يک فرد خيلی مسن به همراه همسر بسيار جوانش ماريا(مادلينِ استو)

در مکزيک صاحب قدرت و مقام بالايی می باشد که استقبال گرمی از جِی 

می کنه چون جِی يک بار جان اورا از مرگ نجات داده بود...

در پی گذشت روزها کم کم ماريا عاشقِ جِی می شود و جِی نيز چنان شيفته

ماريا می شود که تصميم می گيرند بدون اطلاع تيبی فرار کنند و زندگی نويی را

با هم شروع کنند...

ماريا از يکی از دوستانش زنگ ميزنه تا کمک بگيره تا به تيبی طوری           وانمود کنه که ماريا پيش اونه تا تيبی از نبودش شک نکنه، غافل از اينکه تيبی

تمام مکالمات اون دو رو داره می شنوه...

فردا صبح جِی به همراه ماريا به کلبه ای که در ميانه جنگل قرار داشت

و زمانی جِی اونو احداث کرده بود ميرند...شب که می رسه تيبی و افرادش که اونارو تعقيب کرده بودند به کلبه ميريزند و جِی را به شدت زخمی می کنند و به اميد اينکه مرده توی يک بيابون رهاش می کنند و ماريا رو هم تيبی با چاقو

شکاف عميقی در صورتش ايجاد می کنه تا زيبايی صورتش از بين بره و اونو

به يک فاحشه خونه می سپره...

مرد رهگذری جِی رو پيدا می کنه و به خونش می بره،پس از چند روز تيمار 

و مراقبت حال جی خوب ميشه و تصميم می گيره که ماريا رو پيدا کنه، اون مرده

يکی رو معرفی می کنه تا به کمک هم بتونند ماريا رو پيدا کنند ... 

بالاخره با يک نقشه ماهرانه تيبی رو در شکارگاهش گير ميارند و                    اون مجبور ميشه که جای ماريا رو که به تازگی به يک صومعه سرا

انتقال يافته بود رو بگه...جِی به اونجا ميره و پيکر نيمه جان و در حال موت 

ماريا رو پيدا می کنه...ماريا با ديدن اون کمی جون می گيره و

 خوشحال ميشه ،از جِی خواهش می کنه که اونو ببره بيرون،وجِی هم اونو در

آغوش می گيره و به بيرون می بره...و اين در حاليست که ماريا داره نفسهای آخر رو می کشه،با سختی يک جمله به جِی می گه و می ميره...و برای هميشه    صورت اشک آلود جِی رو تنها می ذاره...

اون زمزمه اخر طنين يک عشق واقعی از سوی يک نيمه جان بود که حتی

در آخرين لحظات هم اين کلام از يادش نرفت و او چيزی نبود جز:

                                 «  دوسِت دارم  »

اين فيلم يکی از بهترين فيلمهايی بود که ديدم ،اميدوارم که گيرش بياريد و نگاش

کنيد چون مطمئنم که پشيمون نمی شيد...

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۳