بر سنگ قبر کشيشی چنين نوشته بود:

               آن هنگام که جوان بودم و فارغ از همه چيز و تخيلم

       مرز و محدوده ای نمی شناخت در سر آرزوی

                تغيير دنيا را می پروراندم؛بزرگتر و خردمندتر که شدم،

        دريافتم که جهان تغيير ناپذير است.بنابراين افق

         انديشه ام را محدودتر کردم و بر آن شدم تا تنها

           کشورم را تغيير دهم، اما اين هم عملی نبود و بعد

          از سالها زندگی و تجربه آخرين تلاشهای نوميدانه

            خود را صرف خانواده ام کردم، اما افسوس آنها نيز که

         نزديکترين کسان من بودند، تغيير نکردند.اکنون که

             در بستر مرگ آرميده ام به ناگاه حقيقتی را يافته ام:

     تنها اگر خود را تغيير داده بودم، آنگاه نمونه ای

   می شدم برای اعضای خانواده ام، تا آنان نيز

   خود را تغيير دهند. با انگيزه و تشويق آنها چه

   بسا کشورم نيز اندکی اصلاح می شد.شايد

 می توانستم دنيا را هم تغيير بدهم

اين متن شايد برای دوستان تکراری باشه.

ولی اينو به درخواست يکی از دوستان نوشتم.

هرچند که خوندنش هميشه جذابيت داره.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٤