به تنهايی عادت کرده ام، با نوشتن قهر کرده ام،کسی را دلبسته نکرده ام...

چشمانم آبستن درک خوبيهای تو نيست،آنکه متهم به دوست داشتن شده من نيستم...

خنده هايت ضلالی اشکهای مرا می شويد...

تو در دادگاهی هستی که متهمش عشق خيالی من به نگاه نافذ توست،

و جرمم هوسبازی در قلب کوچک توست...

محکومم،محکوم به اينکه تو را نشناختم...

کاش چشمی بود که می ديد،گوشی بود که می شنيد..

عشقی بود که می سوزاند و قلبی بود که عاشق بود...

زبانی بود که رفاقت را زمزمه می کرد...

دستانی بود که گرمی وصلت را دکلمه می کرد...

لبانی بود که عطش عشق را بوسه باران می کرد..

                                            کاش تيشه فرهاد در بيستون نشکسته بود...

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۳