عســــــــل تلخ

¤¤
بعد از فوت پدرم زندگی روی خوش به ما نشون نداد و هر روز وضع
ما بد ترمی شد

تا جایی که خونه و مغازه رو هم مجبور شدیم بفروشیم تا جواب طلب کارها رو بدیم

 وازروی اجباردریک خانه کوچک مستاجرشدیم. برای من که تازه ازخدمت سربازی

 اومده بودم رویارویی بااین وضعیت بسیارمشکل بود ولی چاره ای نبود باید با شرایط

 کنارمیومدم بهمین خاطردریک مکانیکی مشغول بکارشدم تا بتونم اجاره خونه وسایر

هزینه هاروبا حقوقی که میگرفتم پرداخت کنم.دراون روزهای تلخ نه ازدوست خبری

 بود نه ازفامیل انگارنه انگارما دراین کره خاکی زندگی میکنیم تمام کسانی که خودشون

 روروزی دوست میدونستن حتی زحمت یک احوالپرسی خشک وخالی روبه خودشون

 نمیدادن چه برسه به کمک مالی.فامیلهایی که اکثرروزهای هفته به عناوین مختلف

 خودشون رو به منزل ما دعوت میکردن وقتی مارومیدیدن روشون رومیچرخوندن به

 سمت دیگه.ولی ازاونجا که خدا درسخترین شرایط هم بنده هاشوتنها نمیگذاره همیشه

 من ومادرم رومورد لطف خودش قرارداد وکم کم وضع ما بهترشدومن تونستم باپشتکار

زیاد یک مغازمکانیکی بخرم وازاون وضعیت نجات پیدا کنيم روزها درمغازه کارمیکرم

 وشبهاهم با مادرم گپ میزدیم وازروزهای خوشی که با پدرداشتیم صحبت میکردیم اون

 میگفت پدرت آرزوداشت توادامه تحصیل بدی و بتونی وارد دانشگاه بشی ولی تو بعد

 ازگرفتن دیپلم وقبول نشدن دردانشگاه بی معطلی رفتی دنبال سربازی. پدرت برای دوران

 بعدازخدمتت چه نقشهایی که نکشیده بود ولی فشارکاروخرابی بازارباعث مرگش شد به

 مادرم گفتم مطرح کردن این حرفهازیادخوشایند نیست ونباید با یادآوری این مطالب خودت

 روناراحت کنی اون هم اشکهاش روپاک کرد وگفت باشه پسرم منوببخش اگه ناراحتت

 کردم. راستی پسرم احمدآقا رو که میشناسی همون آقای که اوایل برای پدرت کارمیکرد

وبعد بخاطربیماری زنش مجبورشد که به شهرشون برگرده امروززنگ زده بود به خونه

 قبلی اوناهم تلفن اینجاروبهش دادن. من گفتم خوب چیکار داشت. مادرم گفت وقتی خبر

 مرگ بابات روشنید بغض اش ترکید و خیلی ناراحت شد بعد از اینکه آروم شد گفت یه

 کاری با پدرت داشته ولی با این شرایط دیگه مطرح نکرد من از مادرم پرسیدم تلفن از

 احمدآقا داری آخه پدرم همیشه ازاحمد آقا تعریف میکرد شاید بیچاره پولی چیزی لازم

 داره بهتره کمکش کنیم مادرم با سر تایید کرد و تلفن احمد آقا رو به من داد با اینکه دیر

 وقت بود ولی دلم تاب نیورد و با اون تماس گرفتم بعد از کلی احوال پرسی از احمد آقا

 راجع به کاری که باپدرم داشت سوال کردم طفره رفت خیلی اصرارکردم حرف بزنه

 ولی زیربارنمیرفت دیدم اینجورنمیشه به روح پدرم قسمش دادم زدزیرگریه وگفت دخترم

 تهرون دانشگاه قبول شده من هم قول دادم اگه بتونه قبول بشه خرج تحصیل اش رو بدم

ولی بد جوری گرفتار شدم و طلب کارها امان ام رو بریدند با خودم گفتم از آقا منوچهر

 خواهش میکنم که تا چند ماه خرج دخترم رو بده تا وضع مالی من بهتر بشه بعد خودم

 خرجش رو میدم ولی ازشانس بد من آقا منوچهربه رحمت خدا رفت ومنهم پیش دخترم

 رو سیاه شدم. من که اوضاع احمد آقا رو اینطور نابسامان دیدم و از طرفی میدونستم که

چقدر در زمانی که احمد آقا پیش پدرم کار میکرد خوش خدمتی کرده بود با تایید گرفتن

 ازمادرم ازاحمدآقا ودخترش دعوت کردم که به تهران بیایند وبرای مشکلی که پیش آمده

 راه حلی پیدا کنیم.
اون شب خیلی با خودم کلنجاررفتم وازقولی که به احمدآقا داده بود یه جورای پشیمون

بودم هنوز زندگی ما شکل و فرم خوبی بدست نیاورده بود و با مشکلات زیادی روبرو

 بودیم میترسیدم زیرباراین همه مشکل نتونم کمرراست کنم میخواستم فریاد بکشم وبخدا

 بگم که چرا پدرم روازمن گرفتی ومنو بااین همه گرفتاریها تنها گذاشتی چرا من بجای

 اینکه بفکر تشکیل زندگی باشم بایدازصبح تا شب سگ دوبزنم تا بتونم روی پای خودم

 بایستم ولی افسوس که غرورم اجازه نمیداد. نفهمیدم کی خوابم برد صبح که بیدارشدم

 حس وحال خوبی نداشتم سردردعجیبی داشتم کمی به صورتم آب زدم،صبحانه نخورده

 از خونه زدم بیرون خونه ما با ترمینال فاصه زیادی نداشت برای همین ترجیح دادم پیاده

 روی کنم بعداز گذشت بيست دقیقه به ترمینال رسیدم و با کمی پرس و جو به محلی که

 احمد آقا گفته بود رسیدم. ولی کسی اونجا نبود انگار دیر رسیده بودم میخواستم برگردم

که دیدم یه دست روی دوشمه،باورم نمیشداحمدآقا بود ولی خیلی شکسته شده بود کم کم

ده سال بیشترازسنش نشون میداد بعدازروبوسی واحوال پرسی سراغ دخترش روگرفتم

احمد آقا گفت بیرون منتظر ماست ولی قبل از اینکه بریم میخواستم در مورد موضوع

مهمی با هم صحبت کنیم من که ازاین لحن صحبت جا خورده بودم با اشاره سرآمادگی

خودمواعلام کردم واحمدآقا درادامه گفت مجید جان به ظاهرمن نگاه نکن من ازدرون

داغون تر ازظاهرم هستم فشار زندگی و شکست در کار از یک طرف و مرگ همسرم

از طرفی دیگه ازمن یک بازنده ساخته و این روهم بدون ظرف مدت امروز یا فردا با

 دست طلب کارهاروانه زندان میشم تا به امروزهم ازدست اونها فرارکردم. اگه به تو

 ومادرت اعتماد نداشتم هرگزعزیزترین کسم را که یادگارهمسرم هست رو بدست شما

 نمی سپردم این جملات رو که میگفت اشکش سرازیر شد و دیگه طاقت نیاورد برای

 اینکه اشکهاش روپنهون کنه به سمت حیاط رفت وبعدازپنج دقیقه با دخترش برگشت

 و دخترش رو به من و من رو به دخترش معرفی کرد اسمش ندا بود چشمهای مشکی

 داشت باقدی متوسط ولباسی ساده متانت خاصی توچهره اش موج میزد،کمی هم خجالتی

 بود بعدازمعارفه به سمت خونه به راه افتادیم توی راه حرفی بین مارد وبدل نشدهرکی

 به چیزی فکر میکرد و به سرنوشتی که قرار بود براش رقم بخوره می اندیشید. صدای

 راننده که میگفت رسیدیم افکارهمه روبهم ریخت احمدآقا پیش دستی کردوکرایه ماشین

 روحساب کرد بعدازاحوالپرسي بامادرم وصرف چای وکیک شروع کردیم به تعریف

 ازخاطرات گذشته گاهی ازشنیدن یک خاطره میخندیدیم وگاهی هم ناراحت میشدیم من

 واحمد آقا بعد ازخوردن ناهاردنبال کارهای ثبت نام دخترش رفتیم ووقتی احمدآقا از

هرجهت خیالش راحت شد روبه من کردوگفت مجید جان من دیگه تواین شهرکاری

 ندارم باید برگردم توروبه خدا ودخترم روهم به تو می سپارم همون طورکه پدرت

 به من اعتماد داشت منهم به تودارم ازقول من ازمادرت خداحافظی کن اصرارهای

 من برای ممانعت ازرفتنش بی فایده بود احمدآقارفت ومنوباکوله باری مسئولیت تنها

گذاشت ازفردای اون روزبیشترتلاش میکردم وبیشترکارمیکردم وبرای خوشبختی و

 رفاه ندا و مادرم از جون مایه میگذاشتم. ورود ندا به زندگی ما باعث شده بود مادرم

 ازتنهایی خلاص بشه ویک همدم برای خودش داشته باشه.مادرم دیگه افسرده نبود و

 روحیه تازه ای پیدا کرده بود ندا هم کم و بیش تو کارهای خونه به کمک مادرم میامد.

 ازپدرندا گاهی نامه به دستم میرسیدومنم ازوضعیت ندابراش مینوشتم تااینکه نامه ای

 ازاحمدآقا به دست من نرسیدونامه هایی که من براش میفرستادم برگشت میخورد

 بعدها توسط یکی ازدوستانش فهمیدم به زندان افتاده ولی من ازاین جریان چیزی به

 دخترش نگفتم و دخترش هر وقت از حال پدرش سئوال میکرد میگفتم خوبه و در

 یکی ازشهرهای دورمشغول به کاره ومرتب برای خرج تحصیل توپول میفرسته و

 اون هم از این بابت خوشحال میشد.
روزهاسپری میشد و ندا ترمهای دانشگاه رویکی پس ازدیگری پاس میکرد واکثر

 اوقات مشغول مطالعه بود و زیاد همدیگر رو نمیدیدم ولی با این حال نسبت به او

 حساس شده بودم وکارهاش روزیرنظرداشتم رفتارش بدجوری برام مهم شده بود و

 زمانی که براش کاری انجام میدادم و از من تشکر میکرد سراسر وجودم گرم میشد.

 لبخندهاش همیشه تو ذهنم بود نمیخواستم باور کنم ولی عاشقش شده بودم نمیدونستم

ازکی وازکجا فقط میدونستم دروجودم رخنه کرده.خیلی دوست داشتم نظرندا رو

 نسبت به خودم بدونم ولی افسوس که توان گفتنش رونداشتم وبا خیال اینکه نداهم به

 فکر من است خودمو رو فریب میدادم.
یک روزکه سرکارم بودم مادرم زنگ زد وگفت عصرکمی زودتربیا ومیوه وشیرینی

 هم بخرپرسیدم میوه و شیرینی برای چی میخوای؟ گفت تو بخرتا بعد بهت میگم.غروب

 با میوه و شیرینی به خانه رفتم و با کنجکاوی علت رو جویا شدم مادرم گفت یکی از

همسایه هابرای پسرش میخواد بیادخواستگاری ازنداجون حرف مادرم تمام نشده بود

 که با صدای بلند گفتم مگه ندا درسش تموم شده اون هنوزبچه است تازه پدرش هم

 که نیست مادرم که به این رفتارمن مشکوک شده بود گفت پسرم اینا که نمیخوان ندا

 روامروزعقد کنند فقط میخوان بیایند ببینند که این دوتا به دردهم میخورند یا نه من که

 بد جوری خراب کاری کرده بودم با تکان دادن سر موافقت خودمو اعلام کردم. وقتی

 خواستگارا رفتند با ندا صحبت کردم ونظرش روپرسیدم وقتی گفت هنوزدرس دارم

والان خیلی زوده نفس عمیقی کشیدم و خیالم راحت شد و خواستگارهای بعدی هم با

 دلایلی مختلف توسط ندا رد میشدند.
درس ندا تموم شدوموفق به اخذ مدرک مهندسی ساختمان شد. پدرندا بعلت بیماری از

 زندان مرخص شد ودربیمارستان بستری شد.احمدآقا دچارآسم شدید شده بود وامیدی به

 زنده ماندنش نبودوازمن خواسته بود به همراه دخترش به دیدارش بریم گرچه اجل به او

 مهلت نداد تا دختراش را ببیند ولی درنامه ای ازمن خواسته بود برای شاد کردن نداهر

 کاری که میتوانم انجام دهم وبرای خوشبختی اوکوتاهی نکنم. ندا میگریست ونامه پدرش

 را میخواند و من غرق افکار خودم بودم. چند ماهی از مرگ پدر ندا میگذشت و کم کم

اوضاع به حالت اول بازمیگشت یکروزمادرم ازقول ندابه من گفت که اوازخانه ماندن

 خسته شده وقصد دارد در شرکتی مشغول به کارشود.اول مخالفت کردم ولی بعد دیدم

 اگه به کار مشغول باشه مرگ پدرش کم اثر تر میشه و با کار کردن ندا موافقت کردم

 ولی ای کاش قبول نمیکردم.
ندا از وقتی به شرکت رفت رفتارش عوض شد و با من و مادرم سرد و سردتر میشد

 و وقتی علت رو میپرسیدم خستگی کاررو بهونه میکرد.این وضع برای من قابل تحمل

 نبود و برای خلاصی از این شرایط تصمیم گرفتم با ندا صحبت کنم و از راز دلم که

سالها پنهونش کرده بودم براش بگم یکروزصبح که مادرم رفته بودخرید،ازنداخواستم

 که کمی صبرکنه تا باهاش حرف بزنم اون هم قبول کرد نمیدونستم ازکجا شروع کنم

 من من کنان با صدای لرزون گفتم خیلی برام سخته که ازتودرخواستی کنم راستش..

 راستش... حرفم رو برید و گفت چه درخواستی؟ سرمو انداختم پایین و گفتم:

 در خواست ازدواج! ندا که انگار جا خورده بود مکثی کرد و آب دهنشو غورت داد و

 گفت مجید جان منوتوبه دردهم نمیخوریم رابطه ما رابطه برادروخواهری وغیرازاین

 هیچ چیزی بین ما نیست ما از لحاظ تفاهم هم فاصله داریم تو شغلت مکانیکیه و با روغن

 سوخته سروکارداری من باکامپیوتر،تودیپلم داری من لیسانس، پس به من حق بده مخالفت

 کنم. من باید با یک نفردرسطح خودم ازدواج کنم راستش روبخواهی من درمحل کارم

 با یکی از مهندسهای اونجا قول و قرارهامون رو گذاشتیم.
من دیگه چیزی نمی شنیدم خونه داشت دورسرم میچرخید نفسم به شمارش افتاده بود

سرم بدجوری سنگین شده بود کاش میتونستم گریه کنم.متوجه نشدم که ندا کی رفت خیلی

 خسته بودم رفتم به اتاقم تا کمی درازبکشم ولی خوابم نمیبرد به سمت بیرون به راه افتادم

 دیگه تو خونه نمی تونستم بمونم داشتم خفه میشدم مثل آدمهای راه گم کرده نمیدونستم به

 کجا باید برم خیلی دلم میخواست با یکی درد و دل کنم سرمو بزارم رو شونهاش و زار

 وزارگریه کنم. خیلی ازخونه دورشده بودم تصمیم گرفتم که به مغازه برم ولی میدونستم

 دست و دلم به کار نمیاد کل روز بیکار نشسته بودم نفهمیدم کی شب شد و وقت رفتن به

خونه ! توراه همش صحنه روبرو شدن با ندارو تجسم میکردم وضعف عجیبی درخود

 حس میکردم بالاخره رسیدم وواردخونه شدم مادرم به استقبالم اومد و سراغ ندا رو

 ازمن گرفت ولی من اظهاربی اطلاعی کردم مادرم پرسید باندا حرفت شده باهاش دعوا

 کردی با حرکت سر انکار کردم مادرم گفت ندا به من زنگ زد و گفت میخواد مستقل

 باشه ودیگه حاضرنیست باما زندگی کنه من هرچی اصرارکردم چرا چنین تصمیمی

 روگرفتی طفره رفت توروبخدااگه چیزی شده به من هم بگید. گفتم ندا از حرفهای

 من ناراحت شده من حد خودمو رعایت نکردم وازخانوم مهندس درخواست ازدواج

کردم نمیدونستم دنیای ما باهم خیلی فاصله داره مادرم که منقلب شده بود بدون

کوچکترین حرفی به سمت اتاقش رفت .بعد ازجدایی نداازجمع ما روزهای سختی

 رو پشت سرمیگذاشتیم وروزوشبهای تکراری دوباره به سراغمون امده بود بعد از

 گذشت چندهفته ازطرف پستچی یک بسته به دستمون رسید ندا برامون کیک وشیرینی

 فرستاده بودوخبرازدواجش روبا یکی ازهمکارهاش داده بود ودرآخرازتلاشهای من و

 مادرم تشکرکرده بود ونوشته بوددراولین فرصت ازخجالتتون درمیاد وهزینه هايی

که برايش پرداخت کرده بودم رو بهم پس ميده . مادرم گریه میکرد و من اون رو به

 آرامش دعوت میکردم. بعد از اون جریان دیگه از ندا خبری نشد حتی اون شرکتی

 که قبلا میرفت تعطیل شد.من هم چند سال بعد با یکی ازدخترهای همسایه ازدواج کردم

 و از خیال ندا بیرون آمدم. یک روز که صفحات روزنامه رو ورق میزدم خبری در

حوادث به چشمم خورد که شوکه شدم. تیترروزنامه به این شکل بود« زنی به کمک

 همسرش به کلاه برداری بزرگی دست زدند و تعداد زیادی واحد مسکونی را با وعده

دروغین پیش فروش کردند » زن کلاه بردار کسی نبود جز ندا و حکم قاضی

 حبس طولانی مدت محکومین بود.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤