سايه مرگ

هيچ اميدي به قبولي در امتحانات سال آخر تحصيلي ام نبود اين مسله برام از روز روشن تر بود من كه كل سال رو به كار كردن در اين مغازه و اون مغازه گذرونده بودم به چه اميدي بايد دلخوش به قبولي ميكردم. داشتم خسته كوفته به راهم ادامه ميدادم كه چشمم به يك كيف زنونه خورد از مقابلش عبور كردم ولي باز برگشتم حس عجيبي داشتم رنگ و روي كيف داشت منو وسوسه ميكرد تصميم گرفتم كه كيف رو بردارم. از جيب بغل كيف شروع كردم يه دفتر تلفن بود توش با خط بد چند صدتا شماره تلفن با عناوين مختلف مثل دكتر فلاني يا مهندس به چشم ميخورد جالب اينكه مشخصات دفتر تلفن نشون ميداد كه صاحب دفتر تلفن يه خانومي است، بين دوراهي گير كرده بودم دلم ميخواست كيف رو كنكاش كنم ولي وجدانم اجازه اينكار رو نميداد در آخر تصميم گرفتم صاحب كيف رو پيدا كنم به سمت باجه تلفن رفتم و شماره مالك رو از دفتر تلفن گرفتم بعد از شنيدن چند بوق يه پيرمردي گوشي رو برداشت و گفت بفرماييد من من كنان گفتم كه من با خانوم الهام درستكار كار داشتم.

پرسيد شما باز هم با ترس و لرز گفتم من كيف ايشون رو پيدا كردم احساس كردم گوشي از دستش رها شده باصداي بلند داد زد خانوم خانوم مژده بديد بعد از كمي انتظار از اون طرف گوشي صداي ظريفي اومد و گفت: ببين آقاي محترم من كاري با شما ندارم و قول ميدم شما رو تحويل پليس ندم تو رو خدا اون كيف رو به من برسونيد. من كه شوكه شده بودم گفتم اشتباه گرفتيد اين حرفا چيه من حتي نميدونم توي كيف شما چيه كيف شما جلوي من سبز شد و من از كنجكاوي به شما زنگ زدم خواستم تلفن رو قطع كنم كه اون خانوم گفت الهي دورت بگردم قبول هرچي كه ميگي قبول تو رو خدا همون جا باش الان ميگم راننده بياد دنبالت من كه كمي آروم گرفته بودم آدرس رو دادم و تلفن رو قطع كردم.

بعد از نيم ساعت يه ماشين بنز مشكي جلوي كيوسك ترمز كرد و منو سوار ماشين كرد به نظرم همون پيرمردي بود كه با هم تلفني صحبت كرديم تا به مقصد برسيم حتي يه كلمه با من حرف نزد وقتي داشت ماشين رو توي حياط پارك ميكرد خانومي كه پيشبند بسته بود به استقبال ما اومد با تعظيم گفت قربان خانوم منتظر ورود شما هستند بفرماييد من كه حسابي گيج شده بودم با اشاره دست به راه افتادم وقتي به اتاق رسيديم مستخدم من رو با خانوم تنها گذاشت و رفت با صداي خانوم به خودم اومدم! كه گفتي اونو ندزديدي با ترس گفتم ب.. بله با صداي بلند داد زد دروغ گو چطور جرات ميكني به من دروغ بگي بده به من كيف رو، وقتي كيف رو گرفت به سرعت وسايل داخلش رو خالي كرد چند تكه كاغذ. پاسپورت شناسنامه.... پس كوش كجاست گفتم چي خانوم چي كجاست در همين حال كه داشت ميگشت يه قطعه گردنبند از داخل كيف بيرون افتاد برق عجيبي در چشمان خانوم موج ميزد بي اختيار به زمين افتاد مثل بچه اي كه به مادرش رسيده باشه گفت عزيزم آخه تو كجا بودي تو كه منو كشتي.

باورم نميشديه دختر با سن و سال حدودا‌ بيست و پنج شش سال به يك گردن بند اينطور وابسته باشه من كه نيم ساعتي سرپا بودم خسته شدم تصميم گرفتم بشينم با صداي آرومي گفتم اجازه ميديد من بشينم دختر كه وجود منو رو فراموش كرده بود بلند شد و روي مبل نشست و منو هم به نشستن دعوت كرد بگو ببينم اسمت چيه ،گفتم ميلاد پرسيد به نظر نمياد دزد باشي ولي تو اين كيف غير از اين وسايل حدود پنج هزار دلار پول هم بوده من كه بلد نبودم دلار رو حساب كنم پرسيدم يعني خيلي پول ميشده، دختر از سادگي من خنده اش گرفته بود با لبخند گفت نه باور نميكنم تو دزد باشي حتما همون طور كه گفتي كيف رو پيدا كردي براي من پولهاي توي كيف مهم نبود فقط اين گردنبند مهمه كه به دستم رسيد حالا ميتوني بري به كارت برسي! من با بغض گفتم كار كدوومه، من كه كاري ندارم دخترك پرسيد يعني تو بيكاري ميخواي يه كار خوب بهت بدم با خوشحالي گفتم بله گفت تو راننده گي بلدي گفتم بله خانوم من سه ساله كه گواهينامه دارم الهام خانوم گفت راست اش رو بخواهي آقا حبيب مستخدم اين خونه ديگه پير شده و نميتونه خوب رانندگي كنه اگه قبول كني تو راننده اين خونه بشي من كه بد جوري خوشحال بودم گفتم با كمال افتخار قبول ميكنم ولي خونه ما از اينجا خيلي دوره من نميتونم هر روز به خونه برم.

الهام گفت اگه دلت بخواد يكي از اتاقهاي اينجا رو به تو ميدم هر وقت هم كه دلت خواست با آقا حبيب ميريد به مادرت هم سر ميزني ديگه كاري نداري با تشكر از الهام خانوم خداحافظي كردم.

كار من از فرداي اون روز شروع شد ولي همونطور كه حدس ميزدم كار زياد مشكلي نبود روزي يكي دوبار ميرفتم خريد و گاهي هم خانوم رو به گورستان ميبردم اون جور كه از حبيب آقا شنيدم پدر مادر الهام به شكل عجيبي فوت شده بودند هردوي اونها بعد از چند ماه بيماري كم كم توان جسمي خودشون رو از دست داده بودند و دار فاني رو وداع گفته بودند. خانوم هم بعد از مرگ اونها گه گاهي بر سر قبرشون ميرفت و براشون شمع روشن ميكرد. در مجموع دختر ارومي به نظر ميرسيد با خصوصيات خاص خودش. تو اون خونه كسي رفت و آمد نميكرد به جز شخصي به نام افخم كه در واقع پسر عموي پدر الهام خانوم بود اين شخص كه ظاهري آراسته داشت از زمانهاي دور به اين خانه آمد و رفت داشت و تا قبل از فوت والدين الهام به خارج از كشور رفته بود و دو ماه بعد از فوت آنها دوباره به ايران برگشته بود با تمام اين حرفها نميدونم چرا با اولين برخورد نتونستم اون رو بعنوان شخص مثبتي باور كنم زياد با اهالي خونه صحبت نميكرد و فقط با خانوم خونه چند ساعتي گپ ميزد.

يك روز كه قصد ترك خانه رو داشت از من خواست تا با اون همراه بشم من هم با بي ميلي قبول كردم در راه سوالات زيادي از من پرسيد از نحوه آشنايم با خانوم و گذشته ام و در آخر هم گفت اگه به چيزي احتياج داشتي رو من حساب كن نزديكي يك فروشگاه از من خواست تا ماشين رو نگه دارم و پياده شد و به من گفت اگه اشكالي نداره غروب به قبرستان بيام تا باهم به خانه برگرديم فقط گفت اگه اونجا اومدي با چراغ علامت بده تا من خودمو به تو برسونم بعد هم راهش رو كشيد و رفت من كه از اين نوع رفتار آقاي افخم بدجوري مشكوك شده بودم تصميم گرفتم تعقيب اش كنم ماشين رو به پاركينگ هدايت كردم و سريع دنبالش افتادم بعد از كلي پياده روي آخر ديدم در يك خونه رو ميكوبه و بعد يك پيرمرد كه چهره اي شبيه رمالها رو داشت در و باز كرد و با هم به داخل رفتند من خودمو به بالاي پشت بام رسوندم.

خيلي مضطرب بودم از قسمت نورگير به پايين خيره شدم صدا به راحتي به گوشم نميرسيد ولي ديدم كه آقاي افخم در قبال پرداخت مقدار زيادي پول يك بسته كه بي شباهت به داروي گياهي نبود از پيرمرد گرفت و انجا را ترك كرد من بعد از مكث كوتاهي به دنبال آقاي افخم افتادم بله همانطور كه گفته بود به سمت قبرستان ميرفت من هم رنگ به رخسار نداشتم با ترديد تقيب را ادامه ميدادم آقاي افخم وقتي به قبر آقا و خانوم درستكار رسيد ايستاد تبسمي شيطاني كرد و گفت شما فكر كرديد كه ميتونيد ثروت پدرم رو بالا بكشيد مگه من ميذارم همون طور كه شما رو به قبرستان فرستادم اون دختر خل و چل تون و هم نزد شما ميارم بعد هم با صداي بلند خنديد! من كه از ترس دچار رعشه شده بودم به آرامي اونجا رو ترك كردم وقتي به پاركينگ رسيدم دچار شك و دودلي شدم از ترس جرات نميكردم طبق قرار به قبرستان برم از طرفي اگه نميرفتم هم آقاي افخم ممكن بود شك كنه روي همين اصل ماشين رو روشن كردم و راهي قبرستان شدم وقتي رسيدم با چراغ علامت دام و از دور آقاي افخم رو ديدم وقتي نور ماشين به صورت اش افتاده بود چهرهاي وحشت ناكي پيدا كرده بود در ماشين رو باز كرد و بعد از سلام گفت چيه چرا رنگ ات پريده با لكنت گفتم آقا من هر وقت ميام اينجا اينطوري ميشم.

گفت نترس پسر جون اينجا آدمهاي شريفي خوابيدن بعد هم خنديد من هم حركت كردم وقتي به خانه رسيديم مستخدم در رو براي ما باز كرد و رو به آقاي افخم كرد و گفت حال خانوم زياد خوب نيست داروهاش هم تموم شده آقاي افخم با لبخند گفت براشون تهيه كردم نگران نباش بعد به سمت اتاق خانوم رفت من كه همه چيز برام مشخص شده بود تصميم گرفتم جريان رو به آقا حبيب بگم آقا حبيب بعد از اينكه حرفهاي منو خوب گوش كرد از من خواست تا با اون همراه بشم از زير زمين خونه تفنگ برداريم تا بتونيم جلوي آقاي افخم رو بگيريم وقتي وارد زير زمين شديم ديدم حبيب آقا در رو به روي من بست و گفت حالا كه همه چيز روفهميدي اينقدر اينجا ميموني تا به پوسي تازه همه چيز برام روشن شد بله درست فهميده بودم همه بر عليه دختر بيچاره قيام كرده بودند سرنوشت من هم كه نا معلوم بود. وقتي چشمم به تاريكي عادت كرد خودمو توي زير زمين متروك ديدم كه كلي سوراخ سومه داشت نميتونستم بيكار بشينم تا شاهد مرگ دو نفر باشم تصميم گرفتم خوب زير زمين رو بگردم كلي اينطرف و اونطرف رو گشتم ديگه از گشتن خسته شده بودم كه چشمم به يك تابلو افتاد كلي روش خاك نشسته بود خواستم خاكش رو تمييز كنم كه تابلو شروع به حركت كرد خيلي عجيب بود تابلو جلوي يك راهرو را گرفته بود با خوشحالي وارد راهرو شدم به يك دو راهي رسيدم وارد دالان سمت چپ شدم كمي كه جلوتر رفتم متوجه شدم دارم از خونه بيرون ميام و به خانه مجاور كه متروكه بود هدايت ميشم با يك نردبان خودم رو به بالاي ساختمان رساندم و به اتاق الهام خانوم مشرف شدم به موقع رسيده بودم آقاي افخم در حال هم زدن دارو بود تا آن را به خانوم بخوراند از قسمت نورگير اتاق آماده بودم سنگي را كه در دست داشتم بر سر آقاي افخم رها كنم ولي انگار قصد آمدن به آن سمت را نداشت يك تكه سنگ كوچك به اتاق انداختم آقاي افخم زير نورگير ايستاد پرسيد كي اون بالاست اين بهترين فرصت بود كه نقشه ام رو عملي كنم سنگ رو رها كردم و بيچاره افخم رو مجروح كردم سريع خودم رو به اتاق رسوندم و دست و پاي افخم رو با ملحفه بستم.

خانوم كه دچار شوك شده بود كم كم حالش بهتر شد و وقتي جريان رو از زبان من شنيد بيشتر شوكه شد وقتي افخم به هوش آمد شروع به انكار قضايا كرد ولي من داروي خانوم رو به سمت اش بردم و با تمسخر گفتم قربان نوش دارو را ميل داريد زياد طول نكشيد كه آقاي افخم و حبيب آقا بهمراهش خانومش به دست پليس سپرده شدند. الهام خانوم كه جون خودش رو مديون من ميدونست قسمتي از ثروت خودش رو به من داد و خودش راهي خارج شد و تنها يادگار مادرش رو بعنوان امانت به من سپرد اون گردنبند بصورت امانت دست من موند تا اگه خانوم از خارج برگشت اون رو بهش برگردونم.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٤