چارلی چاپلین رو که حتما می شناسین! همون که با لودگی هاش سالهاست که از پشت پنجره جعبه جادویی به خلوتمون سرک می کشه و لبخند رو روی لبهامون می نشونه. نمیدونم تا حالا توجه کردین که چرا با وجودی که فیلمهای اون رو بارها دیدیم ولی بازم از دیدینشون لذت می بریم؟! شاید شما هم با من هم عقیده باشید که؛ چارلی رو میشه فراتر از لودگی هاش دوست داشت!

خوندن قسمت پایانی نامه چارلی به دخترش « دژالدین »  را به شما توصیه می کنم:

 

به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد و او برای تعریف یکدلی، شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است. این را می دانم به روی صحنه، جز تکه ای حریر نازک چیزی بدن تو را نمی پوشاند. بخاطر هنر، می توان لخت و عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند.

برهنگی، بیماری عصر ما است و من پیرمردم و شاید حرفهای خنده آور می زنم. اما به گمان من، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست داری!

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی ! نترس! این ده سال تو را پیر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم، تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها می شود.

می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند. با من، با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید. با این همه پیش از آنکه اشکهای من این نامه را تر کند، می خواهم یک امید به خود بدهم:

امشب شب نوئل است. شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ دهد، تا تو آنچه را من براستی می خواستم بگویم، دریافته باشی.

چارلی پیر شده است دژالدین! دیر یا زود، باید به جای آن جامه های رقص ، روزی هم لباس عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. حاضر به زحمت تو نیستم. تنها گاهگاهی چهره خود را در آینه ای نگاه کن. آنجا مرا نیز خواهی دید. خون من در رگهای توست. امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد، چارلی را، پدرت را فراموش نکنی.

من فرشته نبودم، اما تا آنجا که در توان من بود، تلاش کردم آدمی باشم. تو نیز تلاشی بکن.

رویت را می بوسم.

 

سویس / دومین ساعت از 8760 ساعت سال 1964

**************************************

 

از اين نامه به حرف معلم بزرگ مطهری ميرسيم که می گفت:

رفتم غرب مسلمان نديدم ولی اسلام را ديدم... آمدم شرق مسلمان ديدم اما اسلامی نديدم...

تمامی احکام اسلام و آيه های قرآن و سخنان ائمه به طور غير مستقيم در سخنان يک مسيحی يا ارمنی و يا حتی لائيک نمود دارند ولی برای ما مسلمونها يک تکرار خسته کننده و مندرث محسوب ميشه...بياييم اعتقاداتمونو به لذتهای  مادی و زودگذردنيا نفروشيم تا به پوچی و هيچ گرايی نرسيم... 

 

جمعه متعلق به امام زمان (عج) اميدوارم دعای فرج و ظهور آقا فراموش نشه...

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ،۱۳۸٤