بی وفا ( unfaithful )

بازيگران:olivier martinez_diane lane_rechard gere

کارگردان:adrian lyne

 گُلو(rechard gere)تاجر سرمايه داريست که به همراه همسرش کان

(diane lane) و تنها پسر ۸ ساله اش در سانترال زندگی می کند...

در يک روزسرد و طوفانی کان برای خريد وسايل جشن تولد پسرش

به خونه بر می گشته که در راه به مرد جوانی به نام پاول

(olivier martinez) برخورد ميکنه که کان پاش آسيب می بينه

و از اونجايی که تاکسی توقف نمی کرد پاول از کان تقاضا

می کنه که به خونه اون بياد تا زخمهاشو پانسمان کنه...

کان قبول ميکنه و به خونه پاول ـ که يک اطاق متروک پر از کتاب

 در طبقه چهارم يک ساختمان کهنه- ميره بعد از پانسمان همديگر

رو معرفی می کنند و پاول می گه که يک کتاب فروشه...

پاول به کان يکی از کتابهاشو هديه ميده و هنگام رفتن کان

 ازش ميخواد که باز بهش سر بزنه...

چند روز بعد کان از طريق شماره تلفنی که لای کتاب بوده سعی

می کنه که به پاول زنگ بزنه و ازش تشکر کنه که اين کارو ميکنه

و پاول اونو به صرف قهوه به خونش دعوتش ميکنه و کان هم به خونش ميره

پاول به کان احساس خاصی پيدا ميکنه و کان اين موضوع رو ميفهمه

هر چند که کان هم کمی به اون تمايل پيدا ميکنه...

چند روز بعد کان به بهونه شيرينی بردن به خونه پاول ميره و اينبار

پاول ازش ميخواد که کمی با هم برقصند پس از اين کار

 علاقه خاصی به هم پيدا ميکنند، هر چند که کان از نظر وجدان ناراحت بود

ولی عشوه های پاول اونو فريبش ميده و روابطشون شروع ميشه...

هر روز يا همديگر رو ميديدند يا با تلفن ساعتها با هم حرف ميزدند...

گُلو به همسرش کمی شک ميکنه و از اينکه در روابطش با اون کمی سرد شده

سعی ميکنه تا از قضيه آگاه بشه...

در اين هنگام يکی از کارمندان شرکت که گُلو باهاش اختلاف پيدا ميکنه

کان رو با پاول در يک رستوران ميبينه و اين موضوع رو به گُلو ميگه

و شک گُلو رو بيشتر ميکنه...

يک روز که گُلو ميرفت ماموريت از يکی از دوستاش ميخواد

که کان رو تعقيب کنه و اون هم اين کارو ميکنه...

وقتی گُلو از ماموريت مياد ميره سراغ دوستش و اون بهش ميگه که کان

با مرد جوانی به نام پاول ارتباط داره که هر روز همديگر رو ميبينند...

و چند تا عکس هم برای اثبات حرفهاش که از اوندو گرفته بود رو

به گُلو ميده.گُلو آدرس اون پسر رو از دوستش ميگيره تا به اونجا بره .

در همين حين کان با ماشينش از خيابونی گذر ميکنه و ناگهان ميبينه که پاول در کنار يک دختر با مستی شديد دارند ميرند اونا رو تعقيب ميکنه و ميبينه که با هم ارتباط دارندبه پيششون ميره و با پاول کتک کاری ميکنه ولی اون باز با حرفهاش اونو فريب ميده و اونو به خونه خودش ميبره و پس از....کان از اونجا خارج

ميشه و به خونه ميره...

چند ساعت بعد گُلو به خونه پاول ميادخودشو به پاول معرفی ميکنه و

 بهش ميگه که شوهر کانه...

پاول با بهت زياد اونو به خونه دعوت ميکنه و براش مشروب مياره...

صحبتها شروع ميشه و پاول در ميان حرفهاش ميگه که کان اونو دوست داره

و گُلو عصبی ميشه. و به علت افراط در خوردن مشروب و نداشتن تعادل

 نا خواسته با جسم سنگينی که در دستش بود به سر پاول ميزنه و اون ميميره...

ترس بهش غالب ميشه و تمام مدارک رو از اونجا محو ميکنه ...خونها رو هم ميشوره و خونه رو به حالت عادی در مياره با  مشقت پاول رو

لای فرش میپيچه و به پايين ميبره...اونو ميندازه پشت صندوق ماشينش و ميره

خونه...شب اونو به يک جای وتروک که آشغال ميريزند ميبره و اونو اونجا

رها ميکنه و به خونه بر ميگرده...

چند روز بعد پليسها جسد اونو پيدا ميکنند و از طريق شماره تلفنی

که در منزل پاول گير ميارند به خونه گُلو مياند واز اونا ميخواندکه در

مورد شماره تلفن توضيح بدند که کان ميگه فقط ۱-۲ بار ازش کتاب

خريده و هيچ ارتباطی با اون نداشته اند، پليسها که ميبينند مدرکی ندارند

اونجارو ترک می کنند...

چند روز بعد کان از جيب پالتوی گُلو چند تا عکس گير مياره

 (همون عکسهايی که دوست گُلو از ارتباط نا مشروع کان و پاول

انداخته بود) ...کان به اين نتيجه ميرسه که گُلو از کل ماجرا آگاه بوده و

می فهمه که قتل پاول کار گُلو بوده...

شب که گُلو مياد کان همه چيزو بهش ميگه و از اين کارش از گُلو

معذرت ميخواد...گُلو هم ماجرا رو برای اون تعريف ميکنه و به

خاطر مهر زيادش به کان اونو ميبخشه و ازش ميخواد که اونجا رو

ترک کنند و به يک کشور ديگه برند و کان هم قبول ميکنه...

آخر فيلم هم با سرود زيبايی از گروه تئاتر مدرسه که پسرشون توی اون

حضور داشت به پايان ميرسه...

خوش باشيد...

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸۳