از درد به خود می پيچد.

 در وجودش افسوسی بود از بودنش...

يک طناب آويزان از سقف، يک قلم و يک کاغذ و يه دنيا خاطره

قالبی خالی از اميد بر روی تخت بيمارستان

و نگاهی پر از خواهش که پنجره را می پاييد

شب هنوز پابرجاست...

و ستاره ای که هر شب می درخشيد...

ابری رسيد

چشمی بسته شد...

                          و سياهی جاودان گشت...!!!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٤