داستان-حسر ت با تو بودن قسمت۳
 
دو هفته از دادن نامم به آرش می گذشت اما هيچ خبری از آرش نبود ، نميدونم چرا اضطراب داشتم .
روز تعطيل بود و کسی خونه نبود واسه اينکه از اضطراب بيام بيرون رفتم تو اتاق بيتا تا يک رمان بردارم و بخونم داشتم دنبال رمان می گشتم که چشمم افتاد به يک دفتر آشنا   ، اين دفتر و کجا ديده بودم بازش کردم ، تقديم به تنها بهانه ام برای زندگی بيتای عزيزم .
چی می ديدم بيتا ؟
بله درست بود احساس کردم بدنم يخ کرده تمام اتاق دور سرم می چرخيد بهانه ام واسه
زندگی ...
بيتا چطور ممکنه خدا ، آرش ...چقدر نامردی .
با صدای بلند گريه می کردم .
 آرش چطور تونستی با احساسات من بازی کنی ؟
چطور من و بازيچه خودت کردی ؟
خيلی بی معرفتی .
رفتم توی اتاقم و گريه ام به ناله تبديل شد ، چرا بيتا مگر اون چه خوبی داره که من ندارم ، آره من احمقم که پاک و ساده ام بايد مثل بيتا صد تا دوست پسر می داشتم تا
آرش منو می خواست .
منتظر بودم تا بيتا بياد کارش داشتم ، چقدر برام سخته باورش که من اين همه مدت به آرش فکر کنم ولی آرش به بيتا . دارم ديوونه ميشم چرا فريب خوردم آرش هرگز نمی بخشمت با حرفاش باعث شد اين فکر و بکنم حيف احساسات من که به بازی گرفته شد.
بيتا اومد .
رفتم پيشش و گفتم بيتا يک سوال دارم .
گفت چی ؟
گفتم تو اين همه دوست پسرات کدومشون و بيشتر دوست داری ؟
خنديد و گفت واست مهمه ؟
گفتم نه همين طوری ؟
گفت راستش همشون آشغالن اما آرش با همشون فرق داره .
تينا : آرش جديده ؟
بيتا : خنگه آرش خودمون و ميگم ، آرش عموجون ،
بغض گلوم و گرفته بود ، گفتم تو مگه با اونم دوستی ؟
بيتا : چی بگم ، ما خيلی وقته همديگر و دوست داريم تصميم گرفتيم با هم ازدواج کنيم . به نظرت آرش پسر خوبيه ؟ تو اولين نفری هستی که نظرش و می پرسم .
بدون توجه به سوال بيتا رفتم توی اتاقم قلبم شکسته بود ۰ گل عشق آرش هنوز نشکفته پرپر شده بود . با صدای بلند گريه می کردم ، شک بزرگ و غير قابل تحملی برام بود  يک آهنگ گذاشتم که بيشتر درد دل من و تازه می کرد :
پارو عشقت ميزارم                    ميرم و تنهات ميزارم
يه سراب بود يه فريب                اما اين دل نمی ديد
.....
توی مدرسه حالم خيلی بد بود و فقط سکوت کرده بودم ، اگر حرف می زدم بغضم می شکست  غرورم هستی ام نابود می شد . تصميم گرفتم بعد از مدرسه برم شرکت آرش .
توی راه با خودم می گفتم بايد بهش بگم به من ظلم کرده ، اما نه برم گدايی عشقم و بکنم ، نه تينا نرو ، اما وقتی به اين نتيجه رسيدم که جلوی شرکت بودم . رفتم تو کسی نبود خواستم برگردم که آرش گفت:سلام تيناجان . خشکم زد ، برنگشتم که صورتمو ببينه اما بازم حرفی رو لبام نمی اومد نميدونستم از
کجا شروع کنم .
آرش : تيناجان .
تينا : خفه شو  ، نفهميدم چی کار کردم فقط ديدم آرش دستشو گذاشته رو صورتش و داره منو نگاه می کنه . بدنم می لرزيد زده بودم تو گوشش .آرش همونطور وايستاده بود نمی تونستم بفهمم چی از فکرش می گذره ، که يک دفعه شروع کرد به خنديدن و قهقهه زدن .
می خواستم به خنده هاش تمومی بدم چون من و عصبی می کرد .
گفتم بايدم بخندی منم جای تو بودم می خنديدم تو از سادگی من سوء استفاده کردی تو به من محبت می کردی و بيتا رو ميخواستی . آرش خنده هاش تموم شده بود و روی صندلی پشت ميزش نشسته بود و من و نگاه میکرد ، ادامه دادم : تو فکر کردی کی هستی که من و
بازيچه خودت کردی ؟
يک دفعه آرش بلند شد و گفت : خفه شو تينا من هيچ وقت عاشق تو نبودم و نيستم اشتباه از تو بوده می خواستی ساده نباشی . مگه تو نبودی که نمی تونستی گريه من و ببينی مگه تو نمی گفتی ...
آرش : بس کن من حوصله  جواب پس دادن به تو رو ندارم . آره تينا خانم تو قبلا به عنوان دختر عموی من برام عزيز بودی نمی تونستم گريتو ببينم ، اما هيچ وقت عشق من نبودی به من چه که شما دخترا هنوز حرف از دهن ما پسرا نيومده بيرون برای خودتون يک قصر با شاهزاده روياهاتون می سازين ، اگرم محبت می کردم به خاطر اين بود که پسرعموت بودم و خواهر بيتا بودی حالا فهميدی .
نه باورم نميشه اينقدر ... تو يک موجود ... ديگه نتونستم ادامه بدم بغضم ترکيد ...
توی راه اشک می ريختم اختيار خودم و از دست داده بودم .
...
امروز يک ماه از اون ماجرا می گذره سعی کردم اون ماجرارو فراموش کنم برام خيلی سخته مخصوصا اينکه قراره آرش بشه همسر بيتا ، چطور روش می شه تو صورت من نگاه کنه تو اين مدت هر جا که احتمال می دادم ممکنه آرش اونجا باشه نمی رفتم .
چند روز ديگه قراره خانواده عموجون بيان از بيتا واسه آرش جواب بگيرن .
يک روز خودمو تو اين موقعيت تصور می کردم اما الان ...خواهرم جای من هست . بايد همه چيز و فراموش کنم به خاطر بيتا با اينکه هنوزم با شنيدن اسم آرش قلبم تاپ تاپ می کنه .
پايان....
 
 
 
عاشق که شدم صدايي در گوشم طنين انداخت که

ميگفت : تا آخر عمر با تو هستم.از او پرسيدم تو کي هستي

جواب داد:من غم هستم و من آن لحظه گمان کردم غم

عروسکي است که ما با آن سرگرم مي شويم ولي اکنون که مفهوم

جدايي را درک مي کنم ....فهميدم که ما عروسکي هستيم بازيچه غم!!!!!!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٤