در حسرت با تو بودن ۲

صدای آرش بود قلبم داشت وای ميستاد اون اومده بود بالا چی کار کنه !>>>

هنوز زير پتو بودم چون خجالت می کشيدم وای خدا دفترشو چی کار کنم ؟

تينا حالت خوبه ؟

وای آرش پتو را از روی سرم کشيد کنار ، راستش آرش حالم خوب نبود يعنی سرم درد ميکرد .

آرش : الان حالت بهتره تيناجان ، ممنون بهترم ، بعد يک لبخند زد وگفت : شعرام چطور بود پسنديدی ؟

با خجالت گفتم آره متاسفم که ...

تينا جان از هديه قشنکت ممنون ، از جام بلند شدم و گفتم قابلی نداشت ، بعد دفترشو ازم گرفت و گذاشت کنلر تختش و گفت وقتی کاملش کردم اونوقت ...

من که احساس دوست داشتن آرش تمام وجودمو پر کرده بود نگذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم ، خيلی قشنگ بود آرش بهت تبريک ميگم ، ازم تشکر کرد و گفت بيا بريم پايين و دستشو به طرف من دراز کرد وبالبخند گرمش گفت بيا تيناجان ، وقتی دستمو گرفت احساس پرواز می کردم وای خدا سراسر عشق آرش تو وجودم بود .

آرش گفت : جدی جدی حالت بده ها چرا اينقدر دستت سرده . همينطور که دستم تو دستش بود در سالن رو بست و گفت الان که ميريم پايين يک قرص ميارم واست که زود خوب بشی .

نمی دونم چرا يک احساس آشفتگی داشتم خيلی پيش اومده بود که آرش دست منو بگيره اما اين دفعه فقط اين احساسو داشتم ، دلم می خواست بگم آرش مريضی من جسمی نيست اين تب و تاب عشقه که منو مريض کرده دوای من تويی آرش اما فقط يک لبخند زدم .

اون شب گذشت و من شبها به اين فکر ميکردم که چقدر عاشق بودن زيباست ، اولين عشق چقدر دوست داشتنی هست .

يه روز توی اتاقم نشسته بودم ، يکی از دوست پسرای بيتا تلفن زد و منم صداش کردم  ، آخه بيتا جان زحمت من رو هم کشيده بود و به جای منم دوست پسر داشت ، بيتا با تلفن حرف ميزد و من به اين فکر افتادم که به آرش تلفن بزنم ، اما باز پشيمون شدم ، آخه من که کاری با آرش نداشتم و چی رو برای صحبت بهونه کنم .

چند روز تو اين فکر بودم که يه روز بيتا رفت کلاس و مامان هم رفت مهمونی ، يه دفه به سرم زد که برم به آرش تلفن بزنم و سوال درسی رو بهونه کنم ، تلفن زدم و تو دلم خدا خدا ميکردم که خودش برداره ، جانم . آرش خودتی ؟

آرش : سلام تينا جان ، خوبی خانوم ، چی شده يادی از من کردی ؟

 : ممنون خوبم ، من هميشه به يادتم .

آرش : لطف داری ، بهتر شدی عزيزم .

 : آره بهتر شدم .

آرش : مامان و بيتا خوبن ؟ کجا هستن ؟

 : همينجاهان .

آرش : خوب چی کارم داشتی ؟

 : ميخواستم حالتو بپرسم ، کار خاصی نداشتم .

آرش : مرسی خوشحالم کردی ،حالا ميتونم با بيتا صحبت کنم ؟

 : بيتا نميتونه صحبت کنه ، يعنی اصلا تو با اون چی کار داری ؟

عصبانی شدم که اون فهميده بهش دروغ گفتم ، گوشی رو قطع کردم و اشکام جاری شد ، چرا بايد جلو آرش آبروم بره ، دوباره تلفن زنگ زد ، شماره آرش روش بود .......

تينا : بله .

آرش : آخه عزيز دلم ، چرا ناراحت شدی ، من ميخواستم بگم که هيچ وقت به من دروغ نگو .  آرش صدای گريمو شنيد ، گفت : وای وای می دونستی من تا حالا گريه تو رو نديده بودم ، جون آرش گريه نکن ، حيف چشمای قشنگت نيست .

يه کم آروم شدم و گفتم : ميخواستم بهت يه چيزی بگم .

آرش : خوب بگو می شنوم.

 وای آرش در ميزنن ، باشه بعدا بهت ميگم .

آرش : باشه عزيزم به مامان و بيتا جان سلام برسون ، خداحافظ .

بيتا بود ، چقدر بی موقع اومد . اما بازم خوشحال بودم ، چون فهميده بودم که آرش منو دوست داره ، چقدر ملايم و مهربون صحبت ميکرد .

حدودا دو هفته گذشت ، آرش اومد خونمون ، اما وقتی که من مدرسه بودم ، وقتی اومدم داشت ميرفت ، فکر کردم به بهانه ديدن من مي مونه ، اما اينکارو نکرد و رفت ، تصميم گرفتم يه نامه براش بنويسم و بگم که چند وقته برام آرامش نگذاشته و هدف زندگيمو تغيير داده و .....

چند وقت گذشت و ناممو نوشتم .

به نام آفريدگار عشق . آرش جان سلام ، از نامه من تعجب نکن ، بعضی وقتها يه حرفايی هست که آدم نميتونه به زبون بياره ، واسه همين تصميم ميگيره بر روی کاغذ بيارشون . آرش عزيزم هميشه حرف و حديث زيادی در مورد عشق و دوست داشتن ميشنيدم ، اما تا حالا درک نکرده بودم ، ولی حالا ميخوام بهت بگم که دلم گرفتار تو شده . آرش دوستت دارم ، بدون که تينا قلبش برای تو ميتپه .

امروز بعد از مدرسه ميرم و ناممو ميدم بهش ، توی راه هر چی نزديکتر ميشدم به شرکتش ، اضطرابم بيشتر ميشد ، وای بالاخره رسيدم ، رفتم داخل ، آرش پشت ميزش بود و تلفن صحبت ميکرد ، صحبتش که تموم شد ، سلام کردم .

گفت : سلام تينا جان ، ببخشيد تلفن داشتم ، خوش اومدی .

اما من حرفی واسه گفتم نداشتم ، نميدونم چرا دهنم بسته شده بود ، فقط نامه رو از تو کيفم در آوردم و گذاشتم جلوش و گفتم خداحافظ .

آرش : تينا جان اين چيه ؟

تينا : سوال نکن ، بخونش منتظر جوابت هستم .

دو هفته ار دادن نامه به آرش ميگذشت ، اما هيچ خبری از آرش نبود ، نميدونم چرا اضطراب داشتم ، دو روز تعطيل بودم و کسی خونه نبود ، واسه اينکه از اضطراب بيام بیرون ، رفتم تو اتاق بيتا تا يه رمان بردارم و بخونم ، داشتم دنبال رمان ميگشتم که چشمم افتاد به يه دفتر آشنا ، اين دفترو کجا ديده بودم ،بازش کردمو....

ادامه دارد...!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٤