داستان-حسر ت با تو بودن۱

از مدرسه که اومدم ديدم ماشين عموم جلوی درب منزلمونه ، با خودم فکر کردم اين وقت ظهر چه کار مهمی دارن .

در روباز کردم داخل خونه که شدم ديدم آرش پسر عموم ايستاده و داره با مامانم و بيتا خواهرم خداحافظی می کنه ، رفتم جلو و سلام کردم توی چشمام يه نگاهی انداخت و گفت : سلام تينا جان خوبی .

مرسی آرش تو چطوری ؟

 آرش : من شماهارو می بينم خوبتر می شم ، مدرسه چطوره ، خوش می گذره ؟ تينا : بدک نيست توی ديفرانسيل و حسابان يه کم مشکل دارم .

آرش : من که هستم خودم می شم معلم خصوصيت .

آخه آرش درسشو تموم کرده بود و پيش باباش که عموی من ميشد کار می کرد عمو کارخونه داشت و آرش هم عصای دستش بود .

داشتيم حرف می زديم که مامانم ( ميترا ) گفت : الان بيتا هم مياد . بقيه حرفا باشه واسه بعد آرش جان به مامان و بابا وآيدا سلام برسون .

آرش : چشم حتما ميترا خانوم ، خب فعلا خداحافظ .

وقتی که داشت می رفت يه نيم نگاهی توی چشام کرد که باعث شد دوباره به فکر بيفتم آخه چند وقتی می شد که با ديدن آرش يک حس جالبی بهم دست ميده ، ناخداگاه ياد دوران کودکیمون افتادم آخه من ، بيتا ، آيدا و آرش هميشه و همه جا با هم بوديم . ياد بازيهامون و وقتی که ما سه تا با هم بوديم و آرش تنها بود واذيتش می کردیم ، اما من دلم براش می سوخت و می رفتم با اون بازی ميکردم . اما الان بعد از اين همه سال با اينکه من ۱۸ ساله شدم ، بيتا ۲۱ ساله ، آيدا ۲۰ ساله و آرش ۲۵ ساله هنوز هم بينمون همون صميمت کودکانه هست . توی هيمن فکرا بودم که مامانم ريشه ی افکارمو قطع کرد .

مادر : تينا تينا پاشو بيا غذا يخ کرد .

رفتم سر ميز که باز بيتا غر غر کرد ، تينا جان شما فقط استراحت کن يه وقت خسته نشی . تينا باور کن اگه ميزو تو جمع نکنی ، وای به حالت .

تينا : مثلا چی کار ميکنی ؟

بيتا : هيچی ، امروز من غذا درست کردم ، نميزارم بخوری .

ميخواستم جر و بحث کنم که مامانم گفت : بسه ديگه چرا مثل بچه ها رفتار ميکنين .

مامانم بعد از فوت پدرم برای ما هم مادر بود و هم پدر ، بعد از فوت پدر ، عمو مدير عامل کارخونه پدرم ميشه و هر دو کارخونه رو اداره ميکنه و خدا رو شکر از نظر مادی در رفاهيم .

موقع غذا خوردن از مادرم پرسيدم که : آرش واسه چی اومده بود اينجا .

مادر : اومده بود واسه جشن تولدش دعوتمون کنه .

بی اختيار خوشحال شدم .

 وای چه خوب حالا کی هست ؟ که بيتا با طعنه گفت : چيه ذوق زده شدی ؟   >> inja roo yadetoon bashe  

تينا : کی گفته ؟ خب تولد پسر عمومه ديگه !

پنج شبنه شد و ....


داشتيم می رفتيم تولد آرش مامانم واسه آرش يه بلوز شلوار خيلی شيک خريده بود و من يک ادکلن که به نظرم بوش عالی بود < بيتا هم  يک خرس پشمالو مامانم از کادوی بيتا خوشش نيومد و گفت نميدونم شما جوونا چه سليقه ای دارين مگه آرش بچه است که واسش خرس خريدی بيتا هم گفت نه مامان اتفاقا خرس مال جووناست ، وقتی رسيديم خونه عموم ساعت ۶ بود ، بی اختيار يک حسی پيدا کردم دلهره داشتم . در باز بود رفتيم تو خونه  سه طبقه خيلی شيک که طبقه سوم مال آرش بود و مهمونی توی طبقه  دوم بود ، زن عموم اومد جلو و خوش آمد گفت عجب سر وصدا و موسيقی بود دختر و پسرها هم مشغول رقصيدن بودن ، يک دفعه چشمم به آرش افتاد وای چقدر به نظرم خوشگل شده بود . اومد وسلام کرد با مامان و بيتا . نمی تونستم چشم  از چشمش بردارم سرخ شده بودم و دست و پامو گم کرده بودم .

سلام تينا جان خوش اومدی .

سلام آرش تولدت مبارک .

ممنون چرا ايستادی ؟

داشتم مانتمو در می آوردم که بيتا گفت چيه چرا اينطوری شدی ؟چيزی شده ؟

تينا با توام حواست کجاست .

تينا هيچی يک کم سرم درد می کنه رفتيم و کنار آيدا نشستيم از صدای موسيقی سرم داشت می ترکيد نمی دونستم چمه، آخه من که اينطوری نبودم حتی حوصله  رقصيدن هم نداشتم بيتا و آيدا رفتن توی آشپزخونه . آرش همش در رفت و آمد بود و منم همه  حواسم به اون بود چقدر به نظر زيبا و دوست داشتنی بود چهره  مردونه قد بلند و چهارشونه کاملا ساده اما جذاب مخصوصا موقع صحبت کردن جذابيتش صد چندان ميشد .

اصلا اين فکرا چيه اومده توی سرم آرش هميشه همينطوری بوده ، وای چقدر احساس سرما می کنم حتما سرما خوردم ، رفتم پيش مامانم . مامان من دارم ميرم بالا حالم خوب نيست سرم درد می کنه کسی متوجه رفتن من به بالا نشد آخه سر همه شلوغ بود وای چقدر با سليقه خيلی وقت بود که بالا رو نديده بودم چون با آرش کاری نداشتم واقعا که آرش سليقت حرف نداره ، توی حالش يک دست مبل شيک چيده بود خواستم روی کاناپه دراز بکشم اما دلم می خواست اتاق آرش رو ببينم رفتم توی اتاقش به نظرم خيلی قشنگ بود يک گوشه اتاقش تخت و پاتختيش بود يک طرف هم ميز کامپيوتر بود و اون طرف هم يک ميز بزرگ بود که روش وسايل صوتی تصويريش با سليقه چيده بود کنار پنجره يک گيتار بود تابلو های شعرشم خيلی پر معنی بود کنار گيتارش يک تابلو بود روش نوشته بود :

اگه يک روز بری سفر بری زپيشم بی خبر

                                                                                    اسير روياها می شم دوباره باز تنها می شم

رفتم رو تختش دراز کشيدم و پتو رو انداختم روم . يه دفتر خيلی قشنگ روی ميز کنار تختش بود که نظرم رو جلب کرد . کنجکاو شدم ببينم چيه . بازش کردم ، از مطالب و شعرهاش حدس زدم نوشته های خودش بايد باشه ، کنجکاويم بيشتر شد ، صفحه اولش رو اوردم که اينطوری شروع ميشد   ( تقديم به تنها بهانه ام برای زندگی ) .

چند لحظه مات و مبهوت اين جمله را تکرار کردم ، بهانه ؟

يعنی آرش کسی رو دوست داره؟ تند ورق زدم و دنبال اسم يه دختر گشتم ، اما انگار آرش خان زرنگ تر از اين حرفا بود ، يه حسی افتاد تو دلم که نکنه بهانه اون واسه زندگی من باشم  .

بعد دقيقا تمام رفتارهای آرش رو تو ذهنم مرور کردم ، هميشه ارش تو نگاهش به من يه برق خاصی داشت . با محبت و پر از احساس ، يعنی ممکن آرش منو دوست داشته باشه ؟ من چی دوسش دارم ؟ آره من هميشه آرش رو دوست داشتم ، هميشه به فکرش بودم و جواب محبتاشو ميدادم ، پس حتما اين حالتهام به خاطر دوست داشتن ارش .

چه احساس لطيف و آرامش بخشی ، دفتر رو گرفتم تو بغلم و پتو رو کشيدم رو سرم ، چشامو بسته بودم و از اينکه چرا اينقدر دير تونستم علاقه ام رو نسبت به آرش بفهمم غبطه ميخوردم .

آرش : اگه سردته يه پتوی ديگه هم برات بيارم  . صدای آرش بود و .....

ادامه داستان رو در مطلب بعدی من دنبال کنيد .

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٤