به چه می اندیشی

به واژه هایی که نگاه دلت را هویدا کند

به چه می نگری

به فاصله هایی که چون لهیب آتش

جنگل آرزوهایت را می سوزاند

به چه دل بستی

به تپش یک نگاه سرد

یک تجسم دور

یک لحظه برای یک لحظه

یک زمان کوتاه برای تمام لحظه ها

به چه دلخوش داری

به اینکه..

به اینکه سکوت نگاه ها

عشق لحظه ها خواهد شد

به چه خواهی رسید

به تمام عمر انتظار

به ياد چشم ها مردن و هیچ نگفتن

به چه چیز دنیای دلت راباختی

به اینکه او به رویای دل تو

پاسخ بی مهری دهد

به اینکه برای انتظار

از غروب نیز دلگیر تر

از آسمان ابری تر خواهی شد

تو که می دانی

دنیا تو را دفن خواهد کرد

تو که می دانی سراب است

این امید

پس به چه دلخوش کردی

بگذر

رها شو

که نگاهت قلب بیمارت را خسته تر خواهد کرد

چشم هایت راببند

تا نگاهت را نبینند

تو نیز چشم هایم را ندیدی؟!!!!!!!!

برای او باش که هميشه جاويد است...

همو ، همو که نور است...سراسر اميد است...!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٤