( يه ذره پايين تر از مركز،٣۰׃۹ شب ):( فريم ۱ ...شروع!)

اينجا رو بهش مي گن جنوب شهر. يه وقت خيال نكنی

 كم جاييه! اينجا هم براي خودش برو برويي داره.اينجاست

 كه قيمت زن هاش شبي ۳٥۰۰تومنه. اينجاست كه بچه های

 آدامس فروش شب ها بعد از كارشون، تو آلونك هاش

 مي خوابن و خواب يه بسته سيب زميني سرخ كرده يا

يه خونه ي گرم رو مي بينن. اينجاست كه بچه هاش از هر

 چي بچه مايه داره بدشون مياد. اينجاست كه دخترهاش آرزو

 دارن به جاي بله گفتن به درخواست پدرهاشون، درس بخونن

 تا شايد يه شوهر بهتر از راننده كاميون گيرشون بياد.

همين جاست كه مي توني ببيني مردمش براي ۲۰۰۰تومن

 به روي هم چاقو مي كشن.

اما با همه ي بدبختي ها برف اينجا هم ميباره.مثل اينكه

خدا همه رو به يه اندازه دوست داره.

اگر خوب هم دقت نكني كنار ديوار گاراژ ته خيابون، آلونكی

 رو ميبيني كه با چند تا قوطي و دو تا ورق آهني، شده سرپناه

 يه خانواده پنج نفري. مردشون قبلا نگهبان گاراژ بود.

 اما از وقتي كه تصادف كرده و پاش بد جوش خورده

 داده براش سه تا از انگشتهاش رو قطع كردن و حالا كارش

 گداييه. زنش حالا ديگه براي تن فروشي پير شده.

يه جورايي شده همكار شوهرش. تو آلونك كه سر بكشي

 يه تيكه حصير مي بيني كه روش گله گله كارتن يخچال

انداختن. يه گوشه هم يه گاز پيك نيكي با چند تا قابلمه.

وسط آلونك يه علاادين، گوشه ي ديگه هم چند ت پارچه 

 پاره كه قبلا كار پتو رو انجام مي دادن. بچه كوچيكه دايم

 داره ونگ مي زنه و هر از گاهي ننش با يه سيلي نوازشش

 مي كنه. آخه از بس سردش بوده دستش رو چسبونده به

 علاادين. حالا كف دست و سرانگشتهاش ، تاول هاي سفيد

 رنگي زده. بچه ي بزرگشون چند ماهيه كه دستگير شده و

 حالا داره آب خنك مي خوره. اما خودش مي گه اونجا بهش

 بد نمي گذره و هر شب دعا مي كنه ديرتر آزادش كنن.

 بچه وسطي كه حالا ارشد خونس، داره فكر ميكنه كه اگه

 فردا لو رفت و يكي مچش رو گرفت، چه داستاني سرهم

 كنه تا شايد ولش كنن بره. بيرون آلونك از نور زرد تير

 چراغ برق روشنه. و تو نورش دور چراغ، دونه دونه های

 برف رو مي بيني كه نرم و سبك، فرود ميان رو كف پياده رو.

سفيد و پاك مثل قلب يه دختر كوچولو كه كف دستش رو سوزونده.

سرده، سرد سرد. اشك هاي خدا هم يخ زده...

(ککککککککککاااااااااااات)

 

(change location) فريم بعد(۲) 

( يه ذره بالاتر از مركز، ٤٥׃١۰صبح ):

اينجا هم داره برف مياد اما بيشتر. اينجا تا زانوهات ميره

 تو برف. بعد كم كم برف ميره تو كفشت و اگر هنوز برای

 سوراخ ته كفشت كاري نكرده باشي، تا چند دقيقه ي ديگه

 احساس نمي كني خدا انگشتي هم بهت داده. لازم نيست

 اعصابت رو خرد كني. كم كم به صداشون عادت ميكني.

 برف پارو كن ها رو مي گم.اين بنده ي خداها هم كه معلوم

 نيست قبلا چه كاره بودن، حالا دلشون به اين خوشه كه در

 خونه اي باز بشه. تا شايد كسي بخواد براش بوم پاره كنه.

 كاش بشه يه پولي گيرشون بياد تا شب از نگاه بچشون كه

 به دست هاي خاليشون زل زده، شرمنده نشن. يه در باز شد...

اما دو تا بچه ي ١۰-١١ ساله عين گلوله ازش مي زنن بيرون.

 خيلي  خوشحالن. آخه تمام ديروز رو دعا كردن تا برف بشينه

 و آب نشه. هي از پشت پنجره سرك كشيدن و اندازه 

 دونه هاي برف رو چك كردن و از ناپديد شدن دونه ها روی

  زمين نااميد شدن. اما مدارس بالاخره ديشب تعطيل اعلام شد.

 تو دست يكيشون يه هويج خشكيده اس و تو دست اون يكی

 چند تا زغال كه از منقل گوشه ي حياط، كش رفتن. انگشت

 اون يكي دستش از سوراخ دستكشش مي زنه بيرون و هی

 بايد قايمش كنه.

امروز روز آدم برفيه. بايد رفت و ساخت. حتي فريادهای

 مامان هم كه نگران سرما خوردنشونه، نمي تونه جلوشون رو

 بگيره. تو پارك سر كوچه، زن ومرد، دخترها و پسرها، دارن

 برف بازي مي كنن. مواظب نباشي يه گوله برفي اومده و شترق

 خورده تو چشمت! صداي خنده هاشون رو فرشته ها هم مي شنون.

 سرسره هاي برفي،

 مجسمه هاي برفي هنري و نيمه هنري، شماره تلفن های

 مچاله شده روي زمين، لپ هاي سرخ، دستكش هاي رنگی

 رنگي، شلوارهاي خيس و جيغ و داد به خاطر خراب شدن

 يه آدم برفي، دختر هايي كه چند تا چند تا، به جاي برف بازی

 جلوي پسرها رژه مي رن!

سرده، سرد سرد...

 (ککککککککککاااااااااااات)

 

(change location) فريم بعد(۳)

( دو ذره بالاتر از مركز، ١٥׃١۲ظهر ):

اينجا اسمش بالا شهره. برف اينجا هم مي باره. تند تند.

اينجا اينقدر برف اومده كه ماشين ها قيد حركت رو زدن و

 وسط خيابون پارك كردند و رفتند. اوهايي هم كه از رو نرفتن

 تق و توق مي خورن به هم. اينجا همه چوب اسكي بستند و

 دارن وسط خيابون هاي فرعي كه يه كم شيب داشته باشه

 اسكي مي كنن. دنيا به كام آژانس ها شده، روي كرايه هاشون

١٥۰۰ تا ۲۰۰۰ تومن كشيدند و اوهايي رو كه از

 غيبت كردن سر كارشون بيزارن رو مي رسونن به محل

 كارشون. راهها بسته اس و مردم يه جورايي تو خونه هاشون

 حبس شدند، گاز و آبشون به نوبت قطع مي شه و بخاری

 برقي هاي غبار گرفته از زير خرت و پرت هاي كمدها

 بيرون كشيده شده و براي خودشون ارج و قربي پيدا كردند.

 انگار اينجا هيچكس سرما رو حس نمي كنه. شيشه ي همه

 ماشين ها از حرارت بخاري هاشون، بخار گرفته.

سرده، سرد سرد...

 (ککککککککککاااااااااااات)

 

(change location) فريم بعد(۴)

( خيلي بالاتر از مركز، ۰۰׃۷عصر ):

اينجا جاده ي چالوسه. آدم هايي كه از يكنواختي زندگی

 شهر نشيني خسته شدن، از اين جاده ميرسن به ساحل دريايی

 كه حالا قسمت كوچيكيش براشون مونده و بقيه اش رو به

 راحتي دادن به اونور آبي ها. به همين سادگي. همون موقع

كه ماها سرمون به روزمرگي زندگي گرم بود.

از اينجا تا شهر فقط ١۲-١۳ كيلومتر مونده. هوا تاريكه و

 جاده مسدود از برف و بهمن. ماشين ها گير كردن و نه

 مي تونن پيش برن و نه راه برگشت دارن. بيرون برف وحشی

 بيرحمانه مي باره. حالا برف تا دستگيره هاي ماشين ها بالا

 اومده. برف پاك كن ها، ناي پاك كردن ندارند. نگاه های

 هراسان به درجه ي بنزين، خبر از ته كشيدن بنزين مي دهد.

تنها دلخوشي همين بخاري بود. موبايل هم كه آنتن نمي ده.

 از كمك هم خبري نيست. بايد كاري كرد يا نشست و از

 سرما كرخت شد. زن و شوهري دل رو يه دل كردند و از

 پيكان رنگ و رو رفته اي پياده شدند. تصميم گرفتند پياده

 بروند تا شهر. كمي جلوتر، چند تا ماشين چراغ هاشون رو

 روشن كرده اند و مي شه كمي جاده رو تشخيص داد. اما

 بعدش جاده گم مي شه. راه رفتن كم كم غير ممكن ميشه. زن

خسته اس و خواب آلود. قراره تا چند هفته ي ديگه صاحب يه

بچه ي كوچولوي ماماني بشن. اونقدر سرده كه گرسنگي شون

 رو فراموش مي كنن. مرد سعي مي كنه صحبت نكنه تا غم زن

 ازاين بيشتر نشه. زير لب اسم خدا رو تكرار مي كنه. صد بار

 به خودش فحش داده كه چرا از اين راه اومدن. ديگه حوصله

 فكر كردن هم نداره. قواي زن تموم مي شه. تمام تنش بي حس

 شده. ديگه درد سرما هم حس نمي شه.مي شينن و مرد

 دست هاش رو دور تن زن حلقه مي كنه و آروم آروم

 گريه هاش تبديل به هق هق مي شه. زنش تكون نمي خوره.

دو تا دست هاش رو مياره بالا و با آخرين قدرتش فرياد مي زنه.

 دستش از سرما سياه شده. اگه خوب دقت كني، تنها چيزي كه

مونده دو دست رو به آسمونه، اما بي حركت...

سرده، سرد سرد...

خدا، زارزارگريه مي كنه ودونه هاي سفيد يخ زده اشك هاش

مي ريزه روي تن هاي بي حركت.

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٤