فاطی بغ نکن. منم گريه ام ميگيره.روسريت را بکش جلو.رفته عقب.کاش کسی اينجا نبود تا روسريت رو بر می داشتی و من يکبار ديگه و برای آخرين بار موهاتُ نوازش می کردم.يادته چقدر موهايتُ دوست داشتم.هیچوقت دوست نداشتم دست مرد غریبه ای یه کم از اون بدنت رو لمس کنه...اونروز بدون شک روز مرگ من بود...آه فاطی فکر کنم ديگر وقتی نداشته باشم.بذار برات تعريف کنم.شايد از شنيدنش لذت ببری.وقتی اومدم تو و اونو دیدمش...!!! دم در لبهايش کبودتر و کلفت تر از هميشه بود.هلش دادم توی حياط و در رو پشت سرم بستم.پهن شده بود کف حياط و چشمهاش حسابی گرد شده بود.آی فاطی ، فاطی؛با همين چشمها به تو نگاه می کرد.اگه برادرت زنده بود هيچ وقت جرات چنين کاریو پيدا نمی کرد.آخه مادرت هم که پير و زمين گيره.نشستم روی سينه اش.گفت چکار داری؟ونمی دونم می خواست چی بگه که چنگ زدم توی لبهای گوشتالو و بدترکيبش و محکم فشردم.آه فاطی با همين لبها تو رو بوسيد.دستت رو از روی چشمات بردار.بذار بيشتر ببينمت.بسه  ديگه.گريه نکن.تو که نمی دونی چقدر وحشت کرده بود.مثل گناهکاری که غير منتظره عزراييل رو ببينه.حس می کردم چاقو قلممِ و دارم شاهکار ادبی قرن روا می نويسم.نمی دونی چه احساس وحشتناک پرابهتی داشتم .چاقورو توی دست راستم بيشتر فشردم و محکم فرو کردم زير شکمش و کشيدم سمت قلبش. وقتی به دنده هاش گير کرد مورب کشيدمش پايين.اگه بدونی چشماش با چه ترس ملتمسانه ای نگام می کرد.از خاطرم گذشت که حتما تو هم آن موقع بايد همين گونه نگاهش کرده باشی و چاقو رو بيشتر تا مچ دستم فرو کردم تاانتقام تورو بگیرم.فاطی گريه نکن.خواهش می کنم.عزيزم گريه نکن.بخند بخند .تو که نمی دانی چقدر وحشت کرده بود.به خاطر تو کشتمش فقط برای خنک شدن دل تو .فاطی بيگناه من.

باشه جناب سروان آمدم..فاطی گفته بودم پای بيشتر از ايناش وايسادم.فاطی تو يه مرد می خواستی و من حالا می خوام بالای دار برم وفقط مردان بزرگ هستند که بالای دار می رند.

و آفتاب طلوع کرد ؛در حالی که مردی اعدام؛نه،مردی بالای دار رفته بود.وزنی چند قدم آن طرف تر روی زمين آسفالتی حياط پشت زندان روی زمين نشسته بود در حالی که چادرش از سرش روی شانه هايش افتاده بود و چند تار از موهايش به صورت خيس از اشکش چسبيده بود و جلوی اولين اشعه های خورشيد ميدرخشيد.و با صدايی که مثل اينکه از ته گلوی کسی که دارد اعدام می شود در می آيد با خودش می گفت من دروغگوی کثافت اون چيزی نبودم که تو فکر می کردی!

 

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥