سلام تنهاترينها

يادمه اونروزی که به خودم گفتم بهش رسيدم...

ديگه شبهای تاريکمو بی ستاره نمی ديدم...

به دلم گفتم من مال اون اونم مال من...

من بهش دل سپردم و اون دل بسته بودش...

يادمه وقتی می گفتی دوست دارم..

هنوز کادوهات تو دستمه،هر کدوم نشونه هايی از با تو بودنه...

تو شدی همه چيز من منم برات همينطور...

ولی نمی دونم چرا هنوز با اون ۲-۳ نفر ارتباط داشتی

می دونستم که ازشون مهری به دل نداری ولی آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می دونی الان اون عروسک قشنگی رو که برام خريدی تو دستمه...

با اينکه ازش خيلی خوشم مياد و برام يادگاريه ولی توی دستهای

زمختم داره از بين ميره،باور کن دست خودم نيست...باور کن!!!!

البته شايد ...اه!!! نمی خوام ياد اونروز بيوفتم...

نمی خوام باز...

نميدونم چی شد ...ای کاش اونروز نميومدم سر قرار...

چقده واسه اومدنت لحظه شماری کردم...منو باش که به جای ۱۱

صبح از ساعت ۱۰ منتظرت بودم...

نيومدی...درسته ناراحت بودم، ولی می دونستم که ميای...

ساعت ۴ بعد از ظهر بود و من هنوز اميد اومدنت توی چشمام

موج ميزد...ی چيزی بهم ميگفت که ميای...!!!

برای ديدن تو گشنگی و درد وايسدن و خستگی بدنم مفهومی نداشت...

آخرش لبهای خشک و تيره ام غنچه کرد...نمی دونی چه ذوقی

کردم وقتی ديدم داری ميای...

ولی خنده رو واسه يه لحظه برام اوردی...

يهو ابروهام رفت تو هم...چشمام پر آب شد...نا خواسته دستام

مُشت شد زدم به پام...آخه چرا...!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ميدونم که فکرشو هم نمی کردی که من تا اون موقع سر قرار وايسم

به همين خاطر با اون پسره اومديو از جلوم رد شدين...

خندهات با اون تيغ خنجری بود به دلم...دست تو دست هم بودنتون

موج شکست بود برام...

ی کم که رفتيد با يه بوسه از هم جدا شديد...رفتی  ولی منم پشت سرت

زود اومدم وقتی که بهت رسيدم  صدات زدم برگشتی تا منو ديدی

شُکه شدی ولی انقده دوست داشتم نخواستم که ناراحتت کنم...

نمی دونم چی شد ،يهو از دهنم در رفت گفتم: دوسِت دارم!!!

می دونی بهت حق ميدم...!!!چون تو رو هم يکی اينجور

بی احساست کرده بود...تو  هم زخم خنجر کين و بی وفايی

نامزدت رو خورده بودی زمانی که بهت خيانت کرد...

هر کاری دوست داشت باهات کرد و به بهونه يک سفر گذاشت فرار کرد..

بهت پيغام داد که برو سراغ زندگيه خودت ،من ديگه باهات کاری ندارم...

شايد هر کس ديگه ای جای تو بود همين کارو می کرد...ولی با اين همه

من هنوزم بهت ميگم: دوسِت دارم...دوسِت دارم!!!

اين داستان، سرگذشت يکی از دوستانم بود که برام تعريف کرد

و من در موردش شعری گفتم...چون طولانيه شعرشو فردا براتون می نويسم...

خوش باشيد

 

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸۳