سلام تنهاترينها

شعر امروز تصويری از ماجرائيست که ديروز براتون تعريف کردم...

و اينو هم بگم که به من مربوط نميشه...پس به من ربطش نديد خواهشا...

دينا اسم دخترست که توی شعرم به کار بردم:

 

توی باغ خشک و بی بار، تو علفزار پراز خار

واسه اين پيکر بيمار، تو فقط بودی پرستار

توی شوره زار قلبم، توی صحرای نگاهم

غنچه کردی تو حياتم، دينا تو مهربانم

توی چشمهای سياهت،زير آماج نگاهت

خودمو قايم می کردم،زير چتر يک سلامت

من همون ستاره بودم، که تو بغض آواز می خوندم

به اميد اينکه تنها، مال من باشی،می موندم

اما زير سايه بونت، کلاغايی لونه داشتند

واسه ارضای دلاشون، چيزی جز هوس نخواستند

من به تو دل سپرده بودم،تو به من دلبسته بودی

کل بار غربتم رو از وجودم می زدودی

اما امروز واسه ديدار، صبح و تا غروب رسوندم

به اميد اينکه ميای، مثل شمع جون می سوزوندم

حالا تنها، حالا خسته، موج عشق ازدل گسسته

بين آماج اميدم، اين دلِ منِ شکسته

به اميد ديدن تو،لحظه هارو می شمردم

ورِ هر تيک تيک ساعت، دل به بيراه می سپردم

کلبه روشن قلبم، موج احساس و اميدم

همه ذره ذره مردند، زير هجم انتظارم

واسه دلداری قلبم، هی می گفتم که ميايی

توی مرداب وجودم، گل عشق واسم می کاری

صبح و تا غروب رسوندم، يأسو با چشام می چيدم

اما آنی جون گرفتم، وقتی ديدمت جهيدم

تکه تکه گشت قلب شيشه ام و شکست سدّ اميدم

وقتی اون کلاغ شوم و با تو من يک جا می ديدم

زير خنده های تلخت، آه حسرت رو کشيدم

هی شکستمو شکستم، مرگ و آرزو می کردم

ديگه پاهام سُست و خسته،قلبمم زخم شکسته

تير کين و بی وفايی به دل منِ نشسته

اما تقصير تو هم نيست، تقصير دست زمانِ

تير عشق و مهر ما هم، مثل يک تير و کمانِ

تو خودت زخمی راهی، زخم راه بی وفايی

و تو انتقام از اين راه، ديگه احساسی نداری

وقتی جغد شوم نشستش، روی قلب پاک و تنها

جز غم و نفرت و حسرت، همه چيتُ بُرد به يغما

تو ورای نفرت تو، طعم تلخ بی وفائيست

پشت هر حس نگاهت، موج خشم انتقاميست

من که غرق موج آبم، زورق تو هم شکسته

موج وحش اين زمونه، دست و پاهامونو بسته

بی صداتر از هميشه، هر دو زندونيه مرگيم

دفتر کهنه عشق و توی اين دريا می بنديم

توی لحظه های آخر، توی تنهايی و غربت

هر دو يک صدا می گفتيم: ای محبت...ای محبت!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸۳