در مرداب گلهايی روئيدند، در مرداب...

در مرداب درختانی قد کشيدند...

و در مرداب باز شدند پنجره هايی به سوی آفتاب...

پروانه گُل، پر گشود و رفت...

و روح درخت در قفس تاريک، پژمرد...!!!

و شب تمام پنجره های مرداب را بست

تنها اشباحی ماندند، بر پيکر فرسوده مرداب

و چند شغال که به عادت ، همه شبها زوزه می کشند...!!!

نامم را بر تاريکی ننويس، من اولين ستاره بودم که با دم ماه

بيرون می زدم از تاريکی و واپسين که با بازدم خورشيد،

می خزم در روشناييها.

نامم را بر تاريکيها ننويس...ننويس

تو آغاز من بودی، بر لوح روشنی از آب و واپسينِ باد...

پس هر سحرگاه روشنی را با نفسی از نسيم و طعم ياسهای سفيد فرياد می زنم:

                « نامم را بر تاريکی ها ننويس»

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸۳