رفاقت بالاتر از برادری!!!

وقتی خدمتشون تموم شد باهم عهد کردن که تا آخر عمر برادر هم باشن.

ابراهيم از يه خونواده  فقير بود و تو خوزستان زندگی ميکرد

ولی نيما خونواده ی ثروتمندی داشت و تو تهران زندگی ميکرد.

بعد از يه ماه از جدائيشون نيما به ديدن ابراهيم رفت

با اينکه دست ابراهيم تنگ بود ولی با کلی قرض بهترين

 غذاهارو برای نيما تهيه کرد.

يه بار نيما چشمش به دختر همسايه ی ابراهيم خورد و

 به ابراهيم گفت که ازش خوشش اومده و ميخواد باهاش

 ازدواج کنه .اون دختر نامزد ابراهيم بود ولی از خودش گذشت

 و تونست بسختی نامزدشو راضی کنه که با نيما ازدواج کنه

 بلاخره ازدواج سر گرفت و نيما به تهران برگشت و قرار شد

 ابراهيم به تهران بياد و به خونه ی نيما بره.

چند ماه بعد  ابراهيم که تمام پزشکای جنوب از مادرش قطع

 اميد کرده بودن مجبور شد برای عمل مادرش به تهران بياد.

اما بيمارستان اعلام کرد که خرج عمل ۲ ميليونه.

ابراهيم که پول سفرش به تهران رو هم با قرض جور کرده بود

 نميتونست همچين پولی رو جور کنه. به فکر نيما افتاد

رفت دنبال آدرس نيما ولی وقتی به اونجا رسيد خدمتکار که

 ابراهيم رونميشناخت اونو از اونجا رد کرد و گفت که نیما از اونجا رفته.

ابراهيم ناراحت و سردرگم همونجا نشست.

يه موتور سوار که داشت از اونجا رد ميشد وقتی ابراهيم و

 مادرشو ديد از ابراهيم دليل ناراحتيشو پرسيد و ابراهيم هم

 جريان مادرشو به موتور سوار گفت.موتور سوار ۲ ميليون

 به اون داد و گفت هروقت که دوست داشتی بهم پس بده.

ابراهيم همکه از همه جا رونده و مونده شده بود تشکر کرد

 و آدرس موتور سوار رو گرفت و رفت.

وقتی مادرش بستری شد ابراهيم خسته و گرسنه کنار اتاق مادرش

 نشسته بود که زنی روديد که جلوش وايساده .زن ازش

 در باره ی دليل ناراحتيش گفت و از رفيق نامردش که

 اونو تنها گذاشت و ازدر خونش روند.

زن خودشو معرفی کرد و گفت که اسمش محبوبس

محبوبه بهش دلداری داد و ازش خواست که به خونش بياد

و کمی استراحت کنه.ابراهيم هم قبول کرد وقتی به خونه رسيدن

 ابراهيم دختری رو ديد که از همون نگاه اول ابراهيم رو مجذوب خودش کرد.

ابراهيم از محبوبه در باره ی دختر پرسيد و محبوبه بهش

 گفت که اسمش عسله و عسل دخترشه.ابراهيم با خجالت

و ترس علاقشو نسبت به عسل به محبوبه گفت و محبوبه با

 خوشروئی قبول کرد و قرار شد که بعد از مرخصی مادرش

 به خواستگاريه عسل بيان.

مادر ابراهيم مرخص شد و به همراه ابراهيم به خواستگاريه

 عسل اومدن.وقتی مادر ابراهيم وضع زندگی عسل رو ديد

 حاضر نشد که داخل بيادو از عسل خواستگاری کنه ولی

 با اصرار ابراهيم بلاخره قبول کرد.

عسل هم به ابراهيم جواب مثبت داد و عروسی اونا سر گرفت.

شب عروسی ابراهيم نيما رو ديد که همراه زنش

 که قبلا نامزد ابراهيم بود وارد مجلس شد.

ابرهيم ميکرفون رو گرفت .خيلی زياده روی کرده بود

 ولی بازم ادامه داد.گفت اوليو ميخورم به سلامتيه کسی که

نامرد بود و رفيقشو تنها گذاشت.دوميو ميخورم به سلامتيه

 کسی که به خاطرش از نامزدم گذشتم داغون شدم

 اما به روم نياوردم تا يه وقت شرمنده نشه. سوميو ميخورم

 به سلامتيه کسی که دسته همه ی نامدارو از پشت بسته.

نيما با لبخند اومد بالا و مشروب رو از دسته ابراهيم گرفت

 واسه ی خودش يه گيلاس ريختو گفت این گيلاس رو

 ميخورم به سلامتيه کسی که وقتی خدمتکارم به من گفت

 که کسی رو به نام ابراهيم از دمه در رد کرده خدمتکارمو

 اخراج کردم.وقتی نا اميد تو خيابون نشسته بود دوستمو فرستادم

 و بهش خرج عمل مادرشو دادم.وقتی خسته و گرسنه تو

بيمارستان بود مادرمو فرستادم و اونو تو خونه مادرم نگه داشتم.

وقتی از خواهرم خوشش اومد خواهرمو به عقدش دراوردم.

کسی که تمام مردای دنيا پيشش هيچن

      « چون از عزیز ترين چيزش بخاطر من گذشت!!!»

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸۳