افتاده ام به راه، سفری نا معلوم

                   زخميِ پای من، راه هم سردرگم

گيج و مبهوت ز خود، شرم از اين ظاهر خُرد

                    نا کجاباد مرا منزل بُد

پای در غُل، دست زنجير، خودمم جلد قفس، توی افسوس اسير

شرمم از نگاه خود، غم به من جاری شد،نه زندگيم را اثری

نه مرگ را بود خبری، نه آب به چشمه ها روان، نه گل به باغها جوان

نه ريشه ای ز قلب خاک، نه حرفی از يک دل پاک

نه پر زدن در قفسی، نه گُل به گلدان کسی، نه شبنمی به لاله ای

همش يه بُغض يه ناله ای...!!!

نه اشک بُغض در نظری، نه يک نگاه مادری، نه قلب پاره

پاره ای، از عاشق در به دری، نه ماهی در حوض حياط

نه يک اميد به يک حيات، نه يک درخت به جنگلی، فريادها چه منجلی...

حالا که من دلگيرم، ديگه هيچ راهی ندارم جز رفتن

تو کوير باورم دل سُفتن،آرزوم رسيدنِ، هدفم يک چشمه

من زيادی نمی خوام، مثل يک گُل تشنه...!!!

دل به هر کی بستم، بی وفايی ديدم، چشم به هر کی کردم،

تير خشمی خوردم، حالا با قلبی شکسته، حالا با دستايی خسته

اومدم سوی تو باز، بشکنم سکوت و راز، توی رودخونه تو

دلم و هديه کنم، وقف کنم نگاهم و،واسه تو هی نم و نم

تو تماميِ وجودم، اينو فرياد بزنم:

          « محو دريای تو شم، اگه غرق می خوام بشم...!!!»

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۳