باز امشب پنجه می سايد سکوت، بر گلوگاه نگاهم تا صبح

بغض از شرم تمنای صدای بيمار، رنگ پنهان سکوتم را شست...

                من از اين عاطفه ها دلتنگم...

شرم از بغضِ پريشانِ نگاهی بيزار، نعشِ تابوت

غرورم را شست...

من از اين عاطفه ها دلتنگم... من از اين شاپرکها دلتنگم...

من به همباليه هر عاطفه، با شاپرک دلتنگم...

نيست اميد مرا،،،بس که سرابان ديدم!!!

                  نيست آواز مرا، بس که گلو سائيدند...

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸۳