سلام تنهاترينهاClick here to visit the Emoticons Mail site

امروز يک مطلب از يکی از دوستان خوندم با عنوان:

               « دوست داشتن برتر از عشق است»

و برای اثبات گفته هاش دلايلی هم بيان کرده، قضاوتش با شما

از کسانی که به اينجا سر ميزنند ميخوام که در مورد اين مطلب نظرشونو

بدند و نظر اصلی خودشون رو هم در تالار گفتمان بنويسند...ممنون ميشم.

دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يک جور جوشش کور است

و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از

 روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و

هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح

 طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد.
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلی

 ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما

 دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ

 ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدی

 و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره

 هر روحي ، دوست داشتني هست.
عشق با شناسنامه بي ارطبات نيست و گذر فصل ها و عبور سالها

 بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج

 زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست.
عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار

 رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن

معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد ))!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي های

 روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق طوفانی

 و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و

استوار و پروقار و سرشار از نجابت.
عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد

ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها

 با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند

 ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست

عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست 

 يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند .

در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان

 دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر

 را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن

 چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق

عاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را

نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق

– که درد کوچکي نيست – فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود

 و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد .

 و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند

 و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند .دو روح ، نه دو نفر

 که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني

بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير

 دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوی

 خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر

 احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود 

 دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند

 و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه

 گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان

 باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که

 در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه

 درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه

پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي

مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای

 بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن))

 و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل

فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن

زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد.
عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمی

 بي انتها و مطلق.
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن
عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و

 دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير
از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر
عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند

 دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد .

 عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند

 زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست

 و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند

از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب

 و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد 

 داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت

 اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست 

 آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که

(( هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند )) که حسد شاخصه عشق است

 چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است

که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد

 و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است

و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست
عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد

تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند

 به حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و

 دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت 

 خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند .

 عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج .

عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح .

عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول

 گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود

و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور

 آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است و

دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است

 و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است...

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۳