زخمی تر از هميشه از تيغ بی رحم زمانه، ز تير دل سپردن

و چه می نالد اين دل...

در کمين مرگ خويشم؛ در قامت شکسته ام، که کوله بار

غربتم به من هديه کرد... و چه بی رحم دستی که از درخت عشق فقط برگ به من داد

که به يک تلنگر باد وحشی از يار جدا شم...

شکست چينی وجودم و تکيه گاه اميدم، و چه تکه تکه گشتم

در عين باور خويش، و چه سهمگين بود...!

ای کاش منم ماهی بودم، می رفتم و به دريا می رسيدم

جايی که همش آب باشه، تا ديگه دستی بهم نرسه، خودمو به گرداب

بسپرم و آرزوهامو با اون شريک کنم، و اين غبار خاکی تنم رو با

خاطره های خاکيش با آب به خاک بسپرم. و چه ملموس نگاه آب.!

و ای آب! آمده ام پيش تو برای فرياد و من زورقی گشتم شکسته در

عين ناباوری خويش و اکنون دست مهر به سوی تو دراز

به شکستگی دلم منگر که اين دل در آماج کينه ها و شقاوتهاست

که شکسته شد، پس بگير دست اين دل شکسته را...

تو دادی پيوند ذره ذره وجودمو و چسباندی تکه تکه های قلب شکستم رو

در عين بی ريايی خويش، و اکنون که مثل کاهی بر روی موج عشق

 تو سوار، مرا به بالا ها ببر، فراتر از خاک، که خود را در آيينه نگاه تو ببينم.

يارای جدايی از تو برای من نيست که هر جای پهنای

 تو باشم باز اونجا برام آشناست. گريه هام در تلاطم امواج تو محبوس

و اين يادآور بهاريست از خنده که به من هديه می آری...!!!

روزی که از تو جدا شم، رز مرگ خنده هامِِ، روز رستن سرابِ

گريه ها و اضطرابِ...و سرخی غروب همنشين آرزوهام و

 گريه رفيقم، و ميشم تنها وخسته توی شهر در شکسته...!!!

پس دريای گنديده وجودمو که راکدِ خالی می کنم و از وجود تو

فقط و فقط يک قطره می طلبم، که شفای درد منِ...

                                               و چه مرهميست...!!!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸۳