اولين بار که ديدمش اومد تو بانک و مستقيم اومد طرف من .

سلام کرد، مثل موش آبکشيده شده بود چون بيرون بد جور بارون ميومد.

من تو بانک کار ميکردم فقط ۲۲ سالم بود .بهش با خنده گفتم

حوله بيارم خدمتتون؟خنديد و گفت نه عزيزم فقط يه دستمال بياری 

ممنون ميشم منم از زير ميز يه دستمال دراوردم و بهش دادم.

اونروز گذشت کارشو انجام دادم و رفت. چند بار به بهونه

 چک کردن موجودی و واريز کردن پول اومد پيشم ميگفت

که قراره خواهرش از خارج براش پول بريزه و منتظر اون پوله.

 تا اينکه يروز بهم گفت آقا کيان... تعجب کردم که به اسم کوچيک

 صدام زد گفتم جانم؟ گفت اگه ميشه شمارتونو به من بدين تا من

 از طريق تلفن از موجوديم مطلع شم. منم گفتم باشه حتما ...

شمارمو دادمو شب به موبايلم زنگ زد .اول نشناختم بعدش که

 يکم گذشت شناختم.ازم برای شام دعوت کرد . من تعجب کردم

 گفتم شوهرتون...گفت مشکلی نيست من فردا ساعت ۷ بعد ازظهر

 منتظرم هنوز من جواب نداده گفت با بای و قطع کرد.

من هم فردا طبق آدرسی که بهم داده بود رفتم خونش .وقتی وارد

شدم ديدم عجب خونه  تميزيه.همه چيز مرتب مثل خونه تازه عروسا.

اومد به استقبالم و ازم دعوت کرد که به سالن برم . يکم با هم

 صحبت کرديم ساعت ۹ بود که رفتيم و شام خورديم

 بعد از شام برای جفتمون مشروب ريخت و خورديم .

شروع کرد دردو دل... بهم گفت که الان ۴ ساله که از شوهرش

 طلاق گرفته تو اين ۴ ساله از همه کناره گرفته . بهم گفت

 وقتی اونروز برام دستمال آوردی صورتت بنظرم صاف و

 صادق اومد فکر کردم ميتونم به عنوان يه همدم و يه دوست روت حساب کنم.

اونشب گذشت و من اومدم خونه روابطمون ادامه پيدا کرد

 خيلی زياد همو ميديديم باهم خريد ميرفتيم رستوران ميرفتيم

و با هم خوش بوديم.پدر و مادرم ۲ سال بود که شمال زندگی ميکردن

 منم یه خونه داشتم و تنها زندگی ميکردم.

مينا از من ۱۱ سال بزرگتر بود .يه شب که رفتم پيشش

 اومد و گونمو بوسيد و نشست کنارم. بهم گفت کيان..!

 نگاش کردم... گفت احساس ميکنم که خيلی دوست دارم

 نميدونم چطوری ولی منم ناخودآگاه گفتم منم همينطور...

ادامه دارد....

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۳