ادامه ماجرا...

روزا ميگذشت و ما بيشتر به هم عادت ميکرديم...

عسل دوستم بود خيلی دختر خوب و حساسی بود و در مورد من

 خيلی حسود بود و منم بهش اطمينان ميدادم که بجز اون به

هيچ دختری نگاه نميکنم تو اين بين روابطم باهاش بالا گرفت

و باهم قرار نامزدی رو گذاشتيم و پدرشم قبول کرد.

بعد از ۷-۸ ماه که از آشنائيم با مينا ميگذشت ديگه حس میکردم 

برام تکراری شده ديگه روی خوش بهش نشون نميدادم

اونم اينو حس کرده بود تا اينکه يه شب منو برد خونش.

خيلی بهم مشروب داد جفتمون مست بوديم ولی من تو فضا بودم.

همينجور که منو ميبوسيد ازم پرسيد منو دوست داری؟با فرياد گفتم عاشقتــــــــــــــــــــم.

بهم گفت ميخوام بهم محرم باشيم خنديدم گفتم چه زود يادت

 افتاده گفتش حالا ميخوام گفتم باشه ازم قول گرفت که فرداش

بريم و صيغه نامه  محضری بگيريم منم تو عالم خودم گفتم باشه.

فرداش من زير بار نرفتم با گريه و زاری منو راضی کرد گفت

 اين که مهم نيست فقط ميخوام کمتر گناه کنيم و بهم محرم باشيم .

بلاخره منو راضی کرد و رفتيم محضر...

بعد از يه ماه بهش گفتم من دارم ازدواج ميکنم و ميخوام

 ديگه از هم جدا شيم ...اونوقت بود که روی واقعی مينا رو ديدم

با جيغ و داد به سينه  من ميکوبيد و به من فحش ميداد ميگفت

 از من سوءاستفاده کردی .بهم گفت مطمئن باش که ولت نميکنم

 بيچارت ميکنم منم خنديدم و رفتم چون با خودم ميگفتم هيچ کاری نميتونه بکنه.

يه روز که رفتم دنبال نامزدم باباش اومد دمه در سلام کردم و

دستمو دراز کردم ولی با اخم نگام کرد من گفتم بابا چی شده

 که هنوز حرفم تموم نشده بود که يه سيلي محکم ازش خوردم .

گفتم چی شده گفت کثافت پس فطرت دختر من بخاطر تو تا

دم مرگ رفت و تو پی کثافت کاريات بودی.سر در نياوردم

 گفتم چی شده بهم گفت که مينا زنگ زده و با نامزدم قرار گذاشته

 و اومده دم در و همه چيزو بهش گفته نامزدم هم بدون اينکه

 به کسی حرف بزنه يه قوطی قرص خورده .بهم گفت در

 حال مرگ بوده.تازه فهميدم که يکی از شبائی که من خوابم برده

بوده شماره ی نامزدم رو از موبايلم ورداشته.

ديگه نتونستم طاقت بيارم خون جلوی چشمامو گرفته بود.

رفتم خونه مينا و با کليدم درو باز کردم .وقتی اومدم تو خونه ديدم

هيچ کس نيست همه جارو گشتم تا رسيدم به حموم از لای در شيشه ای

 حموم ديدم مينا  تو وان دراز کشيده و چشماشو بسته بود.

ديگه هيچی نمی فهميدم دست و پام داشت ميلرزيد کنترلم 

دستم نبود رفتم و از تو آشپزخونه کارد رو برداشتم وقتی

برگشتم ديدم بلند شده و پشتش به منه و داره دوش ميگيره

با تلفن کنار حموم زدم تو شيشه و شيشه شکست وقتی برگشت

 وچاقو رو تو دستم ديد از ترس داشت می مرد.

چاقو رو کردم تو شکمش و گفتم اين  برای اينکه عاشقم نبودی فقط منو برای خودت ميخواستی... دراوردم و دوباره فرو کردم گفتم اينم برای

قشنگترين لحظه هايی که باهم داشتيم و تو مثل يه بچه از من سوءاستفاده کردی...

برای بار سوم چاقو رو تو شکمش فرو کردم و گفتم اينم بخاطر زندگيم

 که از من گرفتيش...افتاد تو بغلم.همه ی حموم رو خون

 برداشته بود با صدای خفيف بهم گفت من دوست داشتم ...

و افتاد روی زمين.مثل ديوونه ها تو خونه راه ميرفتم و

 ميخنديدم بعد از ۱ ساعت تازه فهميدم چيکار کردم.

تا اينکه با شما تماس گرفتمو گفتم که اينجا يه قتل اتفاق افتاده...

جناب قاضی خدا ميدونه که دست خودم نبود ولی پشيمون نيستم

چون اون کثافت پاکی و جوونی منو ازم گرفت...

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸۳