غروب يکي از روزاي سرد زمستون بود که براي اولين بار ديدمش.

تو يه کافي شاپ؛ يه کافي شاپ که ديگه نميتونم پامو اونجا

بذارم چون خاطره هاش منو ديوونه ميکنه.

تو نگاه اول فقط زيباييش چشمو گرفت.کي فکر ميکرد؛

کي فکر می کرد دختري که دارم نگاش ميکنم ميتونه سرنوشتمو تغيير بده؟

اونشب بارون تندي ميومد چشامون بهم دوخته شده بود

ولي اون از ترس مادرش نميتونست خوب نگام کنه.

وقتي بستنيش رو خورد نميخواست ولي همراه مادرش بلند شد

و رفت وبا اينکه خودم می خواستم و دوستام هم

خيلي اصرار داشتن دنبالش نرفتم.

چند هفته گذشت يه بار که همراه يکي از دوستام رفته

بوديم دانشگاهشون يه لحظه حس غريبي بهم دست داد

دختری رو ديدم که انگار ۱۰ سال بود می شناختمش.

ولي هرچي فکر می کردم فايده نداشت انگار حافظم

هم از کار افتاده بود.هي نگاش ميکردم اونم با همون شرم

و حيا و معصوميتي که تو چشاش موج می زد نگام ميکرد.

خيلي وقت بود اين معصوميت رو تو چشم هيچ دختري

نديده بودم.بلاخره دل رو زدم به دريا و رفتم جلو

ازش پرسيدم من شما رو ميشناسم ؟سرشو انداخت پايين

سوالم رو دوباره تکرار کردم اينبار به آرومي جواب داد

اونشب ...کافي شاپ...

تازه فهميده بودم اگه اونشب نرفتم دنبالش سرنوشت

ما رو جلوي هم قرار داد در صورتي که نه اون دانشجوی

اون دانشگاه بود نه من و هردومون همراه دوستمون به

طور اتفاقي تو يکروز اومده بوديم اونجا.

براي اولين بار حس کردم اين دختر ارزش اينو داره

که ازش تقاضاي دوستي کنم.

ازش خواستم شمارمو بگيره ولي يه دفعه سرخ شد

و رنگش پريد با اضطراب گفت نه.نه.من موقعيتش رو ندارم

اصرار کردم و بهش گفتم من به نظرت احترام ميذارم

فقط دليلتو بهم بگو.بهم گفت که اگه خونوادش بفهمن...

ادامه دارد...

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۳