ادامه ماجرا...

 منم قبول کردم سوار سرويس که شديم دلش طاقت نياورد ازم پرسيد دانشجويي؟

گفتم: آره؛ ازم يکم سوال پرسيد، منم پرسيدم. موقع پياده شدن

 ازش خواستم که شماره رو بگيره و اونور خيابون پارش کنه

 ولي شماره رو گرفت و پاره نکرد.

۲ روز بعد بهم زنگ زد و قصه ی ما شروع شد...

روزاي اول فقط می خواست منو بشناسه همش می ترسيد

چون از پسرا چيزاي خوبي نشنيده بود خودشم تجربه اي نداشت...

بخاطر ترس از خونوادش همش ازم ميپرسيد باهات دوست شم؟

باهات دوست شم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم ميگفتم: نه ؛ ميگفت چرا ؟ميگفتم: من خيلي بداخلاقم ميخنديد

 و ميگفت ما که چيزي نديديم.

دوستيمون ادامه داشت 2-3 روزي يبار همو ميديديمو هرروز بهم زنگ ميزديم.

ولي چيزي که هميشه برام جالبه اينه که هيچ وقت به چشمی

 غير از رفاقت نگاش نکردم اونقد پاک بود و معصوم که اصلا

فکر چيزاي ديگه و اينکه اون يه دختره و من يه پسر تو مغزم نيومد

 براي بار اول بود که روح يه دختر رو دوست داشتم نه جسمشو.

ميترسيدم .ميترسيدم از اينکه بهم وابسته شه اونوقت ديگه نميشد جدا شد

ولي ... اتفاقي که نبايد ميفتاد افتاد بهم گفت دوسِت دارم...

اين جمله رو خيلي شنيده بودم ولي هميشه خنديده بودم ولي

اينبار دلم لرزيد.تو همين گير و دار بودم که ازم پرسيد يعني ميشه

 ما تا هميشه باهم باشيم؟ميشه آيندمون رو باهم رقم بزنيم؟

ديگه نميتونستم اين حرفارو بشنوم شايد خواسته  خود منم

 همين بود شايد نميتونستم هيچ کس رو غير از اون تو مغزم جا بدم

 ولي...ولي من موقعيتشو نداشتم. درستِ که وضع پدر مادر

 جفتمون خيلي خوب بود ولي هردومون خيلي جوون بوديم

دستمون به هيچ جا بند نبود...

چند روز فکر کردم.بهش گفتم ديگه هيچ وقت نميخوام

 ببينمت ولي بعد از چند روز دوستش بهم زنگ زد ازم خواست

 که بهش زنگ بزنم گفت که حالش خيلي بدِ...

 بلاخره منو راضي کرد بهش زنگ زدم.

ازش خواستم ديگه هيچ وقت به من نگه دوسِت دارم

منو فقط دوسته خودش بدونه و اونم به سختی قبول کرد .

ولي رفتار من خيلي بد شده بود همش اذيتش ميکردم دست خودم نبود ولي ...

ديگه داشتم خودمو درست ميکردم همه خلافهامو کنار گذاشتم

داشتم خونوادمو راضي ميکردم که بريم خواستگاريش تا يروز...

تا يروز با گريه به خونمون زنگ زد ازش پرسيدم چي شده

سعي کردم آرومش کنم ولي همش گريه ميکرد ازش خواستم بياد

 تا همديگرو ببينيم رفتيم همون کافي شاپ خودمون

بهم گفت يه خواستگار پولدار اومده قبول نکرده؛ ولي پدرش

گفته اگه قبول نکردي ديگه تو اين خونه نمون ديگه هيچي براش مهم نبود

براي اولين بار سرشو گذاش رو شونمو گريه کرد .

تو همون حالت سرشو آورد بالا و ازم پرسيد تو منو ميخواي يا نه؟؟؟

من خشکم زده بود نميدونستم چي بگم با اون چشاي معصوم و

 پر اشکش زل زده بود تو چشمام يه دفه بهش گفتم آره...

آره ميخوامت.يه دفه تو چشاش برق خوشحاليو ديدم اشکاشو پاک کرد

 و زل زد تو چشام ولي گفت چطوري؟پدرم ميگه بايد با اون

 ازدواج کنم .بيا فرار کنيم من از جام بلند شدم و گفتم نه...

 اين مسخره بازيا همش ماله فيلماس دوباره زد زير گريه وطاقت نياوردم

 نشستم گفتم ۲ روز بهم فرصت بده فکر کنم وتو اين ۲ روز

 بهم زنگ نزن قبول کرد.تو اين ۲ روز کارم شده بود سيگار و

سيگارو سيگار داشتم داغون ميشدم...

بلاخره تصميممو گرفتم...

الان2سال از اون ماجرا ميگذره حالا يه بيکارم يه الاف .

باهم فرار کرديم ولي دستگير شديم .بهم نگفته بود که عموش

تيمسار نيروي انتظاميه.هنوز 10 روز نگذشته بود که گرفتنمون تو يه رستوران.

باباش از من شکايت کرد ولي وقتي که فهميد دخترش سالمه

 مثل روز اول ،خودشو کشيد کنار.به جرم آدم ربائی6 ماه زندان بودم .

از دانشگاه اخراج شدم.از خونواده طرد شدم حالا دارم تو يه مغازه

فروشندگي ميکنم. دختري هم که دوسش داشتم ديگه هيچ وقت

نديدم و بعداً فهميدم که با همون خواستگارش با گريه و ناراحتي

ازدواج کرده و شوهرش بردتش خارج.

اينم سرگذشت من بود يه دوستيه ساده همه چيه منو نابود کرد

 ديگه هيچ کس رو ندارم فقط خودمم و خدا .ديگه هيچ اميدی

 براي زندگي ندارم.ولي زندگي ادامه داره با همه ي پستي و بلندياش.

خيلی وقته که به خوابم نميای ٬توئی که تمومه دنيای مني

ديگه شعرای منو نميخونی ٬توئی که تنها دليل بودنی 

بدون تو زندگي براي من تموم شد...تموم شد!!!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ،۱۳۸۳