سلام تنهاترينهاClick here to visit the Emoticons Mail site

خسته نباشيد...

 طبق معمول شنبه ها يک مطلب طنز می خوام براتون بنويسم...

 اميدوارم که بتونم خنده ای بر لبانتان شکوفا کنم...خوش باشيد.

 چند سالی بود که دیپلم گرفته و خدمتش را در یکی از پادگانهای تهران

 در قسمت لجستیکی و تعمیرات گذرانده بود و نه ماه و بیست روزی

 میشد که بیکار بود. سعید پسر خجالتی و خونسردی بود که همیشه

از اینکه بلد نبود حرف بزند و روابط عمومی ضعیفی داشت از

 طرف خانواده سرزنش میشد، مادرش میگفت:بی عرضه مفت خور!

اگه میتونی برو یه لقمه نون در بیار! و پدرش میگفت: سعید جان

 تو الان برا خودت مردی شدی و... از اینجور حرفها. تنها

 سرگرمی سعید کامپیوتر بود و اینترنت، تا پول تو جیبی مختسرش

 را میگرفت سراغ مغازه کامپیوتری میرفت یک کارت میخرید

 و شبها یا چت می کرد و یا عکس آخرین مدلهای ماشین را

 Down load میکرد چون به ماشین علاقه داشت وهم به

مکانیکش وارد بود و بلاخره ساعت 2 یا 3 صبح با داد و

 بیداد مادرش که میگفت:بیا کپه مرگتو بزار دیگه پسر...

میرفت و میخوابید.
یک شب یک Edatc خیلی مهم داشت اما Account نداشت ، هر

 چه از مادرش خواهش کرد مادرش به او پول نداد نا چار رفت سراغ

 پدرش و با هزار کلک و بامبول پول گرفت و یک راست رفت سراغ

مغازه سر کوچه. وقتی که آخر شب میخواست پای کامپیوترش برود

 مادرش گفت: اهوی!یه لا قبا! تو که پول نداری چرا هی زرت زرت

 میری از این کارتای کوفتی میگیری... از این به بعد هر وقت دست

به جیب شدی میتونی کارت بخری و ... خلاصه هر چی سر کوفت

 تو دنیا بود نثارش کرد و با غرولند رفت خوابید سعید هم با اعصابی خرد

 و کلافه نشست تا چت کند شاید از این حال و هوا در بیاید یک ساعتی

 گذشت که یک آگهی اینترنتی روی صفحه ظاهر شد.

شرکت مهندسی (آوار بر سر مدرن کاشانه) در نظر دارد جهت

اتمام پروژه نیمه کاره تپه های ژیگول آباد، یک مهندس ناظر استخدام نماید

علاقمندان میتوانند پس از پر کردن فرم ذیل و ثبت آدرس

Email خود ... سعید هم با بی حوصلگی و برای اینکه حالش جا بیاد

 شروع کرد به خالی بستن : سن :24 سال ، تحصیلات:کارشناسی

ارشد عمران ، دانشگاه محل تحصیل: ucla ،

رتبه فارغ التحصیلی: A+ و ... بلاخره فرم را کامل پر کرد

و برگشت سر کا اصلی خودش یعنی chat .
دو سه روزی از ماجرا گذشت، یک شب که سعد Emailاش را

 چک میکرد متوجه یک نامه جدید شد که از شرکت (آوار بر سر مدرن کاشانه)

 رسیده بود. جناب آقای مهندس سعید سرنجی این شرکت مفتخر است

 در راستای در راستای اهداف سترگ خود از شما با حقوق

 مکفی دعوت به همکاری نماید...سعید خندید و با خود گفت: حتما

شوخیه یکی خواسته اذیتم کنه اما وقتی نامه را تا آخر خئاند

و آدرس دفتر مرکزی شرکت و شماره تلفن را دید هاج و واج ماند،

 دو سه تا نیشگون از خودش گرفت و با یک پس گردنی جانانه

 حال خودش را جا اورد.
نه خواب نمیدید با خودش گفت: پسر، بلاخره شانس آوردی........
فردا صبح زود کت و شروار دامادی پدرش را پوشید وا با یک

 کروات عهد وزوزک شاه به گردن به سمت ادرس شرکت به راه افتاد

 در راه به خودش میگفت: فقط یادت باشه اعتماد به نفس داشته باش

 شانس فقط یک بار در خونه ادمو می زنه وقتی که در آینه آسانسور

کرواتش را مرتب میکرد نگاهی به خودش کرد و گفت:بابا مهندس!
مصاحبه برای استخدام شروع شد، دو مرد میانسال که یکی مدیر

عامل و دیگری رئیس هیات مدیره بودندشروع کردند به سؤأل کردن.

 اولی گفت: خوب آقای سرنجی ظاهراً شما تحصیلکره آمریکا هستید.
سعید هم با غرور گفت: بله ucla من تازه به ایران آمده ام

و هنوز مدارکم ترجمه نشده! اما امیدوارم بتونم تو پرژه خودم

 را ثابت کنم. با این جملات دیگر بحثی از مدرک به میان نیامد.
دومی گفت: البته برای ما کار شما بسیار مهمه... راستش ما یک پروژه

 نیمه تمام داریم که مهندس قبلی روی فونداسیون آن کار کرده و اسکلت

آن را بالا آورده ولی چون زمین شنی بود و احتمال رانش وجود داشت

 مهندس حقیقت منظورم مهندس قبلیه مرتب هزینه ها را میبرد بالا

 میدونید که ... تو این دوره زمونه کار باید بزن و در رویی ! انجام بشه.
سعید هم متفکرانه گفت: بله مستحضرم . . اولی گفت: به هر حال آقای

 مهندس، ما به تجربه شما نیاز داریم با حقوق ماهی۷۰۰ تومن شروع میکنیم

به شرطی که اولین پروژه جواب بده. ازفردا صبح شروع میکنیم.

 سعید کم مانده بود سکته کند اما خودش را جمع و جور کرد و گفت:

 من فردا صبح در خدمتتان هستم. تا فردا صبح نخوابید دل تو دلش نبود

 در خانه گفته بود که یک کار در شهرداری گرفته مادرش در جواب

 گفته بود: خدا رو شکر که دعاهای این دعا نویس بالاخره اثر کرد!
سعید با همان تیپ دیروزی رفت شرکت و از آنجا با ماشین شرکت

رفت سر ساختمان که روی یک تپه قرار داشت و در کنار آن سه

خانه پراکنده نیمه ساز بود. کاگرها با دیدن تیپ سعید کلی کیف کردند،

یکی گفت: حتما ار اون مهندسای توپه.
دیگری گفت: میگن خارج درس خونده حتما کلی بارشه. سعد هم شروع

 کرد به دستور دادن، این ماسه ها را از اینجا ببرید پشت ساختمان،

کیسه های سیمان باید مرتب روی هم چیده بشه.... آهای پسر میخوام

 این بار آجر یکبار کامل شمرده بشه!... کارگرها هم گوش به فرمان،

تند تند کارها را انجام میدادند تا بعداظهر دو بار آجرها را

شمرده بودند و سه بارماسه ها را از جلوی ساختمان برده بودند

 به پشت ساختمان و دوباره برگردانده بودند سر جایش بعد از ظهر

 سعید در حالی که چهره فکورانه ای گرفته بود گفت: فردا کار

 اصلی شروع میشه.
شب خسته و کوفته بدون سر زدن به اینترنت خوابید. مادرش به

پدرش گفت: دیدی دعا نویسه اعتیادش را هم خوب کرد؟
پدرش هم گفت خدا را شکر. صبح فردا سعید با ماشین شرکت

سر کار رفت، میخواست دستورات تخصصی بدهد اما

 از ساختمان سر رشته ای نداشت

پس شروع کرد به گفتن اصطلاحات مکانیکی، به سر کار گر گفت:اون

 سگ دست ها را درست بزنید. سر کارگر گفت: منظورتون خر پاها است؟

 سعید گفت: آره ما تو ucla میگیم سگ دست!
یک بار هم سر کارگر داد زد که این یاتاقانها را درست جا بزن. کارگر

هم با دهان باز و چشمان متعجب به سعید نگاه میکرد که سرکارگر رسید

و گفت: منظور مهندس تیرچه هاست منتهی مهندس خارجی میگه ما نمی فهمیم!
خلاصه سعید هر روز صبح میرفت و شب با یک اصطلاح

 جدید بر میگشت به خانه،یک شب وقتی که سعید خواب بود حس کرد

 که یک نفر محکم تکانش میدهد فکر کرد باز هم مادرش است پتو را

روی سرش کشید و گفت: بابا ولم کنید بخوابم اما بازهم تکانها ادامه داشت

تا اینکه با فریاد مادرش که داد میزد زززززلزله از خواب پرید.

بدو،بدو با پدرش و مادرش که برادر کوچکتر را بغل کرده بود

رفت توی حیاط، زمین دیگر تکان نخورد مادرش خدا را شکر کرد

 و وحید را گذاشت زمین و پدرش دولا شود و زمین را بوسید

 اما سعید میرد توی سرش و میگفت:ای داد بی چاره شدم آخه

الان چه وقت زلزله بود حتما ریخته پایین!ماهی700 تومن پرید....

پدر و مادرش فقط نگاه میکردند زلزله را فراموش کردند.
سعید میگفت: خدایا نمیشد یک ماه دیگه می اومد حداقل من

 یک ماه حقوق میگرفتم. پدرش پرسید: سعید حالیته چی میگی

چرا کفر میگی پسر، مگه چی شده؟ سعید هم تمام ماجرا را

تعریف کرد از پیاز تا سیر. مادرش گفت:عیبی نداره چیزی نشده

آقای مهندس! فردا میری انگار نه که اتفاقی افتاده.اما پدرش گفت:

چی میگی زن دروغ گفته تو هم پیاز داغش را زیاد میکنی! فردا صبح

 میری واقعیت رو میگی و خلاص، حالا بریم بخابیم که صبح خیلی کار

 دارم سعید هم با ناراحتی به رختخواب رفت اما خوابش نبرد.

 صبح به جای کت شروار یک دست لباس ساده پوشید و با

 راننده شرکت به سمت ساختمان رفت هرچه نزدیکتر میشد

 دلهره اش بیشتر میشد ماشین هم در جاده خاکی منتهی به تپه

 مرتب در دست انداز می افتاد.
به نزدیک تپه که رسید چشمهایش را بست تا آن صحنه

 دلخراش را نبیند بعد از چند لحظه ماشین توقف کرد راننده

برگشت و گفت: رئیس و رؤسا و کارگرها همه منتظر شما هستند،

 سعید با نگرانی چشمهایش را باز کرد و از بین مژه هایش به

 سمت ساختمان نگاه کرد و گفت: وای خدای من! باورم نمیشه!

 سریع از اتومبیل پیاده شد صدای کف زدن و سوت همه فضا

را پر کرده بود، کارگرها به سمت سعید دویدند او را روی دست

 گرفتند آنها سعید را بالا پایین میانداختند و میگفتند:آقا سعید

مهندس چاکریم، چاکریم و سعید متعجب به ساختمان نگاه میکرد

 که بین آواره های سه ساختمان دیگر محکم و پا برجا

 ایستاده بود سعید با خودش میگفت: خدا پدرت رو بیامرزه

 مهندس حقیقت، کارت خیلی درسته چه فوندانسیونی ساختی.

 کارگرها هم مرتب مبگفتند: سرنجی دوست داریم ویا بابا تو

 دیگه کی هستی. بالاخره سعید را جلوی
پای مدیران شرکت که لبخند بر لب داشتند گذاشتند. اولی

گفت: تبریک میگم آقای مهندس واقا شاهکار بود و دومی

 گفت:من مطمئنم در پروژه بعدی که شهری با صد دستگاه

 آپارتمانه ما نبوغ بیشتری از شما خواهیم دید. سعید هم که

هول شده بود گفت: باعث امتنان مزید خاطر بنده خواهد شد

 اگه بتونم خدمتی کنم.

مسابقه مسايقه:هر کی بتونه بگه در اين داستان چند قلط املائی بود

بهش جايزه ميديم. بدون غره کشی.

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۳