با من بمان...ای دلهره های زندگی...

 صدای بی کسی مرا تا جاده زندگی می شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟

 صدای بارون و تو خيابون خويش می شنوی؟!!!!!!!!

 پس چگونه صدای دلهره های دل ما را نمی شنوی؟

 منی که از اول تا آخر جاده دنبال بوته ای نه تنها تازه، بلکه حتی خشک

 می گشتم. که درد دلهای خويش را لااقل به آن می زدم...

 شايد بوته خشکيکه يک برگ بر روی شاخه اش بيش نداشت و

 به اميد بارون نشسته بود، حرفهای مرا بشنود، و جوابم را با انداختن تنها

 برگ سبز خود بدهد.چه دل خوشيی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 چه دلخوشی...وقتی که فکر می کنم که من هم دستِ کمی از آن ندارم.

 چرا که اون از من دلخوشيش بيشتر است.

 چرا که در انتظار باران نشسته است، که روزی خواهد آمد.

 اما افسوس! که من با اين انتظار که دارم مانده ام که کی آنروز

 خواهد رسيد ... تا حال که اينقدر فکر کرده ام، چيزی جز چرايی مبهم و بوته ای

 خشک ، اما با يک برگ سبزو بويی آشنا نمی بينم.

 و در آخر صدايی جز صدای تو را در جاده های زندگی نمی شنوم...

 سرانجام از بوته ای خشک می پرسم : تا کِی قادر به تحمل اين

 انتظار هستی؟

 يا لا اقل می توانی در يک جمله آنرا تعريف کنی؟؟ 

                                          می توانی؟!!!!!!!!!

 

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۳