سلام تنهاترينهاClick here to visit the Emoticons Mail site

امروز خواستم که يادی از شهدا کرده باشيم و در اين روز عزيز

و اين ماه پر برکت شادی روحشون رو از خدا بخواهيم...

بايد بدونيم: اگه با آسايش و امنيت کامل در کنار خانواده

هستيم و از بودن در کنارشون لذت می بريم و با خيال

 راحت ميتونيم افطار کنيم همه رو مديون همين ايثار و از

جان گذشتگی همين شهدا هستيم...اونايی که زن و فرزند و

خونوادشون رو و از همه بالاتر جونشونو وقف اسلام و وطن کردند.

بايد دونست که خيلی از همين خونواده ها در فقر به سر می برند

و آرزوی داشتن يک لحظه همراه با خوشی رو دارند...

فرزندانی که آرزو دارند برای يک بار فقط يک بار

طعم حقيقی داشتن پدر رو بچشند و اونوقت ما از داشتن يک

همچين نعمت بزرگی غافليم...هر روز يک مد جديد

 يک آرايش و يک لباس جديد به همراه غذاهای رنگين

و امکانات رفاهی بالا و داشتن پدر و مادر، باز نا شکری ميکنيم.

بياييم در اين ماه و اين شب از خدا برای شادی روح شهدامون

و همچنين شفای جانبازامون و سعادت و خوشبختی

فرزندانشون دعا کنيم....

اتل متل يه بابا،که اسم او احمده
نمره جانبازيهاش هفتادوپنج درصده
اونکه دلاوريهاش توجبهه غوغا کرده
حالا بياين ببينين کلکسيون درده
اونکه تو ميدون مين هزار تا معبر زده
حالا توي رختخواب افتاده حالش بده
بابام يادگاري از خون و جنگ و آتيشه
باياد اون موقعاذره ذره آب ميشه
آهاي آهاي گوش کنين درددل بابارو
ميخواد بگه چه جوری کشتند بچه هارو
هيچ ميدوني يعني چی زخميها رو بياري
يکي يکي رو بازو تو آمبولانس بذاري
درست جلوي چشمات يه خورده اون طرف تر
با شليک مستقيم ماشين بشه خاکستر
گفتن اين خاطره بدجوري ميسوزوندش
با بغض و ناله ميگفت کاشکي که پر نبودش
آي قصه قصه قصه نون و پنيروپسته
هيچ تا حالا شنيدی تانکها بشن قناصه؟
ميدوني بعضي وقتا تانکاقناصه بودن
تا سري رو ميديدن اون سرو مي پروندن
سه راه شهادت کجاست؟ميدوني دوشکا چيه؟
ميدوني تانک يعني چي؟ياآرپي جي زن کيه؟
آرپي جي زن بلند شد وماروميت رو خوند
تانک اونو زودتر زدش يه جفت پوتين ازش موند
يه بچه بسيجی اونور ميدون مين
زير شينهاي تانک له شده بود رو زمين
خودم تو ديده بانی با دوربين قرارگاه
رفيقمو ميديدم تو گودي قتله گاه
آرپي جي تو سرش خورد سرش که از تن پريد
خودم ديدم چند قدم بدون سر مي دويد
هيچ مي دوني يه گردان که اسمش الحديده
هنوزم که هنوزه گم شده ناپديده
اتل متل توتوله چشم تو چشم گلوله
اگه پاهات نلرزيد نترسيدي قبوله
ديدم که يک بسيجی نلرزيد اصلا پاهاش
جلو گلوله وايستاد زل زده بود تو چشاش
گلوله هم اومد و از دو چشم مردونه
گذشت و يک بوسه زد بوسه اي عاشقونه
عاشقي يعني اينکه چشمهايي که تا ديروز
هزار تا مشتري داشت چندش مياره امروز
اما غمي نداره چون عاشق خداشه
بجاي مردم خدا مشتري چشماشه
يک شب کنار سنگر زير سقف آسمون
مياي پيش رفيقت تو اون گلوله بارون
بااينکه زخمي شده برات خالي مي بنده
ميگه من که چيزيم نيست درد ميکشه مي خنده
چفيه رو بر ميداری زخم اونو مي بندي
باچشماي پر از اشک تو هم به اون مي خندي
انگاري که ميدونی ديگه داره مي پره
دلت ميگه که گلچين داره اونو مي بره
زل مي زني تو چشماش باسوز و آه وباشرم
بهش ميگي داداش جون فدات بشم دمت گرم
ميزني زير گريه اونم تو آغوشته
تو حلقه ي دستاته، سرش روي دوشته
چون اجل معلق يه دفعه يک خمپاره
هزار تا بذر ترکش توي تنش ميکاره
يهو جلوچشماتو شره خون ميگيره
برادر صيغه ايت تو بغلت ميميره
هيچ مي دوني چه جوری يواش يواش و کم کم
راوي يک خبرشی يک خبر پرازغم
به همسفر رفيقت که صاحب پسر شد
بري بگي که بچه يتيم و بي پدر شد
اول ميگي نترسين پاهاش گلوله خورده
افتاده بيمارستان زخمي شده نمرده
زل ميزنه تو چشمات قلبتو مي سوزونه
يتيمي بچه شو از تو چشات مي خونه
درست سال شصت و دو لحظه تحويل سال
رفته بوديم تو سنگر رفته بوديم عشق و حال
تو اون شلوغي پلوغی همه چشارو بستيم
دستها توي دست هم دوره سفره نشستيم
مقلب القلوب رو با همديگه مي خونديم
زورکي نقل و نبات تو کام هم چپونديم
همديگرو بوسيديم قربون هم مي رفتيم
بعدش برا همديگه جشن پتو گرفتيم
علي بود و عقيلی من بودم و مرتضي
سيد بود و ابالفضل اميرحسين و رضا
حالا از اون بچه ها فقط مرتضي مونده
همون که گاز خردل صورتشو سوزونده
آهاي آهاي بچه ها مگه قرار نداشتيم
هميشه با هم باشيم نداشتيما نداشتيم
بياين برا مرتضی که شيميايي شده
جشن پتو بگيريم خيلي هوايي شده
مي سوزه و مي خنده خيلي خيلي آرومه
به من ميگه داداش جون کار منم تمومه
مرتضي منم ببر يا نرو پيشم بمون
ميزنه تو صورتش داد ميزنم مامان جون
مامان مياد و دست بابا جون و ميگيره
بابام با اين خاطرات روزي يه بار ميميره
فقط خاطره نيست که قلب اونو سوزونده
مصلحت بعضي ها پشت اونو شکونده
برا بعضي آدما بنده هاي آب و نون
قبول کنين به خدا بابام شده نردبون...!!!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۳