ميشد از بودن تو، عالمی ترانه ساخت

              کهنه ها رو تازه کرد، از تو يک بهانه ساخت

با تو ميشد که صدام، همه جا رو دُرکنه

              تا قيامت اسم ما، قصه ها رو پُر کنه

اما خيلی دير دونستم، تو فقط عروسکی

              کور و کر بازيچه باد، مثل يک بادبادکی

دل سپردن به عروسک، منم گُم کرد تو خودم

              تو رو خيلی دير شناختم، وقتی که تموم شدم

نه يک دست رفيق دستام، نه شريک غم بودی

               واسه حس کردن دردام، خيلی خيلی کم بودی

توی شهر بی کسيهام، تو رو از دور می ديدم

                با رسيدن به تو افسوس، به تباهی رسيدم

شهر بی عابر و خالی، شهر تنهايی من بود

                لحظه شناختن تو، لحظه تموم شدن بود

مگه ميشه از عروسک، شعر عاشقونه ساخت...؟؟؟

          عاشقه چيزی که نيست شد، روی دريا خونه ساخت...!!!

 

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳