امشب نيست! شايد من نديدمش...

چه سکوتيست...!

در امتداد وحشتزای اينشب، دگر ضجه ای نيست...

ضجه هايی کز نفير هر بينوايی سيطره شهر را فرا می گرفت...

و آرزوی يتيمانش چونان اکثيری که کاميابيش را

خواب زمزمه ميکرد.

کو آن انتظارشب...!!!

کو برق چشمان مادرانی که به هر تق تق در سو ميگرفت!

کو! کو آن قلندر شبگرد کوچه ها...

آن سبزينه پوش غريب...به همره توبره سنگينی که کس ندانست

به چه روی بر دوش آن غريبه سنگينی می کرد...

کو آن زمزمه های شبانه و آن عطر دل انگيزی که هر آدمی را

مست خويش ميکرد...

چه جالب بود...چه جالب...!

تقطع ضجه ها و ناله های کودکان نيز انتظار غريبه

را فرياد ميزد...

چه سکوتيست بسان سکوت رفتنهای شبانه اش...

امشب پس کجاست...؟؟؟

به حتم آمدست و رفته است که چنين سکوتی حاکم است...

پس چرا نديدمش؟؟؟؟

پس چرا نميشنوم زمزمه هايش، ناله هايش،فريادهايش..؟؟؟

کو ام يجيب هايش؟ کو من لی غيرک هايش؟؟؟

کو ذکر مولای مولايش...فريادهای ضعفت نفسيش؟؟؟

ديگر نميشنوم آن زمزمه ها را:

 انا عبد ذليل خاضع فقير بائس مسکين مستکين

چه رازيست، حُجب و حيايست بر اين غريبه...؟؟؟

آنکه اينسان تضرع ميکند، آنکه ترس صورتش را به زردی

گرائيده، ولی مردی را يارای مقاومت در برش نيست...

آنکه زره جنگش يک روست وز پشتش زره ای نيست

و اين ياداور غيرت اوست که به دشمنش پشت نميکند.

او که اينسان ناله های رعد گونش و اشکهای بارانيش

ياداور فصل بهاريست برای چاههای غريب شهر ببين که

چگونه خدايش را ميخواند، انگار وجودش را گناهيست که

اشکهايش نيز تاب شستنش را ندارند...نميدانم

نميدانم ! چه گناهيست...شايد زندگی... کس چه ميداند...

آنکه برق چشمانش چشمان زالوان را کور ميکند، غيرتش

شجاعت پهلوانان را به سوال می کشد، ببين چگونه دوشش

منزلگاه بازی کودکان و يتيمان است...ببين چگونه خود را

همبازی آنان ميکند که گويی خود هنوز کودک است...

امشب نيست...شايد من نديدمش...

شايد امروزش به خوشی بوده است يا که ديگر بينوايان را

فراموش کرده است که پيدا نيست...حتماً چنين است...!

 

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۳