از اين همه هق هق جز دست ديوانه ای

 بر جاده ای بی تاب نمانده و اين ماه

ماهی که چهارده بارگی اش را بر جنون شهر می تابد

و چه تابناک به سمت زوال می رود

امشب تمام تاريخ را با تمام جنگهای

 بی دليلش خواهم گريست

ديوانه دست می زند به خاک و خاک پر از

 نقره و خاطره می شود

حالا دهانش را پر از نقره می کند و

 فوت می کند به ماه

امشب همان شبی ست که خواهم گريست

ديوانه عاشق يک ابر بود

و ابر تمام شکلهای زيبا را به خود می گرفت

و ابرها چه زود نا پديد می شوند

چه رزهايی از کنارمان گذشتند

چه کبوترهايی در آن روزها پرپر شدند

همين مانده

همين شهر

همين ماه ديوانه

و اين گريه که تمامی ندارد...!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۳