اين شعر كانديد شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست است :

 وقتي به دنيا امدم سياه بودم
وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم
وقتي جلو افتاب ميرم باز هم سياهم
وقتي ميترسم هم سياهم
وقتي سردمه سياهم
وقتي مريضم باز هم سياهم
وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود
تو اي دوست سفيدمن:
 
وقتي به دنيا امدي صورتي بودي
وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي
 
وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي
وقتي ميترسي زرد ميشي
وقتي مريضي سبز ميشي
وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي

                                           
    وتو به من ميگي رنگين پوست ؟!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

فاطی بغ نکن. منم گريه ام ميگيره.روسريت را بکش جلو.رفته عقب.کاش کسی اينجا نبود تا روسريت رو بر می داشتی و من يکبار ديگه و برای آخرين بار موهاتُ نوازش می کردم.يادته چقدر موهايتُ دوست داشتم.هیچوقت دوست نداشتم دست مرد غریبه ای یه کم از اون بدنت رو لمس کنه...اونروز بدون شک روز مرگ من بود...آه فاطی فکر کنم ديگر وقتی نداشته باشم.بذار برات تعريف کنم.شايد از شنيدنش لذت ببری.وقتی اومدم تو و اونو دیدمش...!!! دم در لبهايش کبودتر و کلفت تر از هميشه بود.هلش دادم توی حياط و در رو پشت سرم بستم.پهن شده بود کف حياط و چشمهاش حسابی گرد شده بود.آی فاطی ، فاطی؛با همين چشمها به تو نگاه می کرد.اگه برادرت زنده بود هيچ وقت جرات چنين کاریو پيدا نمی کرد.آخه مادرت هم که پير و زمين گيره.نشستم روی سينه اش.گفت چکار داری؟ونمی دونم می خواست چی بگه که چنگ زدم توی لبهای گوشتالو و بدترکيبش و محکم فشردم.آه فاطی با همين لبها تو رو بوسيد.دستت رو از روی چشمات بردار.بذار بيشتر ببينمت.بسه  ديگه.گريه نکن.تو که نمی دونی چقدر وحشت کرده بود.مثل گناهکاری که غير منتظره عزراييل رو ببينه.حس می کردم چاقو قلممِ و دارم شاهکار ادبی قرن روا می نويسم.نمی دونی چه احساس وحشتناک پرابهتی داشتم .چاقورو توی دست راستم بيشتر فشردم و محکم فرو کردم زير شکمش و کشيدم سمت قلبش. وقتی به دنده هاش گير کرد مورب کشيدمش پايين.اگه بدونی چشماش با چه ترس ملتمسانه ای نگام می کرد.از خاطرم گذشت که حتما تو هم آن موقع بايد همين گونه نگاهش کرده باشی و چاقو رو بيشتر تا مچ دستم فرو کردم تاانتقام تورو بگیرم.فاطی گريه نکن.خواهش می کنم.عزيزم گريه نکن.بخند بخند .تو که نمی دانی چقدر وحشت کرده بود.به خاطر تو کشتمش فقط برای خنک شدن دل تو .فاطی بيگناه من.

باشه جناب سروان آمدم..فاطی گفته بودم پای بيشتر از ايناش وايسادم.فاطی تو يه مرد می خواستی و من حالا می خوام بالای دار برم وفقط مردان بزرگ هستند که بالای دار می رند.

و آفتاب طلوع کرد ؛در حالی که مردی اعدام؛نه،مردی بالای دار رفته بود.وزنی چند قدم آن طرف تر روی زمين آسفالتی حياط پشت زندان روی زمين نشسته بود در حالی که چادرش از سرش روی شانه هايش افتاده بود و چند تار از موهايش به صورت خيس از اشکش چسبيده بود و جلوی اولين اشعه های خورشيد ميدرخشيد.و با صدايی که مثل اينکه از ته گلوی کسی که دارد اعدام می شود در می آيد با خودش می گفت من دروغگوی کثافت اون چيزی نبودم که تو فکر می کردی!

 

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

ميلاد با سعادت  خاتم الانبيا محمد مصطفی (ص) ودريای صداقت امام جعفر صادق(ع) را خدمت دوستان عزيز تبريک عرض ميکنم.

مطلب زیر روایتی است از حضرت صادق (ع) که آنچنان زیبا بود که دریغم آمد در این وبلاگ

چیزی از آن نگویم .

حضرت صادق (ع) فرمود که من در کتابی خواندم خدای تعّالی فرموده : به عزّت وجلالم و کرم واسعم

و مقام والایم در عرش قسم آرزوی هر امیدواری که به خلقم دل بسته باشد و به من امید نداشته

باشد بوسیله نا امیدی امید او را قطع می کنم و لباس ذّلت در میان مردم به او می پوشانم و او را از

مقام قربم کنارش می زنم و از وصالم دورش می کنم .

آیا بنده من به غیر از من در شدائد امیدوار است و حال آنکه رفع همه شدائد در دست من است .

او چشم به غیر از من دارد و در فکرش در خانه غیر از مرا می زند و حال آنکه کلیدهای درهای بسته

به دست من است و در خانه من باز است برای کسی که مرا بخواند .

من تا به حال امید چه کسی را قطع کرده ام ؟ چه کسی امیدوار به من در کارهای مهمّش بوده که

امیدش را به نا امیدی کشانده باشم ؟

من آرزوهای بندگانم را در نزد خود حفظ می کنم آیا آنها راضی نمی شوند که من حافظ آن آرزوها

باشم و آنها را به آن آرزوها برسانم ؟ چرا آنها راضی نشوند وحال آنکه من به ملائکه ایی که در تسبیح

من ملول نمی گردند و عالم را پر کرده اند امر نموده ام که درهای رحمت را بین من و بندگانم هیچگاه

نبندند .آیا باز هم آنها به قول من اطمینان نمی کنند ؟

آیا بنده من نمی داند که هیچ مشکلی از مشکلات که من برای او به وجود آورده ام کسی جز به اذن من

نمی تواند آنها را رفع کند.

چه شده است که او را رویگردان از خود می بینم حال آنکه من با جودم در وقتی که او هنوز از من چیزی

نخواسته بود به او همه چیز داده ام ولی حالا که از او می گیرم میخواهد دیگری به بر گرداند و از دیگران

 آن را سوال می کند ؟

آیا او همیشه مرا ندیده که عطایا را قبل از آنکه از من بخواهد به او می دهم ؟ حالا که او می خواهد

ممکن است که من به او جواب ندهم؟

آیا من بخیلم که بنده ام مرا بخیل تصور کرده است ؟ آیا تمام جود کرم از من نیست؟ آیا همه آرزوها نزد

من نمی آید ؟! چه کسی آرزوهایی که به دیگران بسته است غیر از من فطع می کند ؟

آیا آنهائی که به دیگران دل می بندند و از آنها امید دارند از من نمی ترسند؟

اگر اهل آسمانها و زمین آرزوهایشان را از من بخواهند ومن به هر یک از آنها آنچه را که همه خواسته اند

بدهم از ملک من به قدر ذرّه ای کم نمی شود ؟ چگونه ممکن است ملکی که من قیم او هستم کم شود

و ناقص گردد ؟ پس ای بدبخت کسانی که از رحمت من مایوسند و ای بد بختی و بد حالی  بر گناهکارانی

که مراقب شئون من نیستند باد .

                             

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٥

 


It's going to be okay

روزگار بهتري از راه مي رسد
 
Just give tings a little time
كمي شكيبا باش
 
And in the meantime…
و تا آن زمان ...
 
Keep believing in yourself;
خود را باور بدار
 
Take the best of care;
هماره هوشيار باش
 
Try to put things in perspective;
بكوش تا دورنماي همه چيز را در نظر آوري
 
Remember what's most important
مهمترين ها را به ياد بسپار
 
Don't forget that someone cares;
فراموش مكن كه ديگري نگران توست
 
Search for the positive side;
درجستجوي جنبه مثبت (هرچيز) باش
 
Learn the lessons to be learned;
بياموز درسهاي اموختني را
 
And find your way through to the inner qualities;
به سوي گنجينه هاي درون راه بگشا
 
The strength, the smiles,
با تكيه بر توانايي ،  لبخند
 
The wisdom and the optimistic outlook
خرد و خوشبيني
 
Those are such special parts of you
اينهاست پاره هاي يگانه وجودت
 
It's going to be okay
آري روزگار بهتري فرا مي رسد

سال نو مبارک!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٥

 

به نام يگانه هميشه تواناي مهربان

چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك ( المپيك معلولين )

 در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط

آغاز مسابقه قرار گرفتند.

همه اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي

مي خوانيم. آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه

 آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند

 به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان

 مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود.

ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد .

 اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد.

هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس

 همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.

يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد

 جسمي و رواني) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و

 گفت : اين دردت رو تسكين ميده .

سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان

 به خط پايان رساندند.

در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا

 خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند.

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٤

 

تو که دستت به نوشتن آشناست
 دلت از جنس دل خسته  ماست
                         دل دریارو نوشتی‌،همه دنیارونوشتی،‌دل ماروبنویس
           بنویس هر چه که ما رو به سر اومد [سالهاست

                  که ما از تو مينويسيم،اينبار نوبت توست...]
     بد قصه ها گذشت و بدتر اومد 
                                                                          
بگو از ما که به زندگی دچاریم
       لحظه ها رو می کشیم ، نمی شماریم
  بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد فکر بهاریم 

           دست من خسته شد از بس که نوشتم
  پای من آبله زد بس که دویدم
        تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن
       چرا اونجا که تویی من نرسیدم
            تو که از شکنجه زار شب گذشتی
        از غبار بی سوارشب گذشتی
        تو که عشقو با نگاه تازه دیدی
      بادبان به سینه  دریا کشیدی
 
          بنویس از ما که عشقو نشناختیم
          حرف خالی زدیم و قافیه باختیم
            بگو از ما که تو خونمون غریبیم 
            لحظه لحظه در فرازیم و فریبیم
 بگو از ما که...

                        بی خيال...می دونم قصه ما شب دراز دارد!!!

                     فزت و رب الکربلايت دل پاک نياز دارد!!!


                                     «رستگاریت مبارک»

                                                                                            

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٤

 

شب که ماه را از جیب پیراهنم در بیاورم

                          صبح که خورشید از لای انگشتانم بریزد روی چهره امروز!

                                                     حتما یادم باشد،

                                     آنهایی را که به سایه ام دروغ پاشیدند!!!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٤

 

و لانادینک این کنت

 یا ولی المومنین ، یا غایه امال العارفین

 یا غیا ث المستغیثین ، یا حبیب قلوب الصادقین

 و یا اله العالمین

وقتی به این فراز دعا میرسم ، با یه امیدی  میگم  یا ولی المومنین ، بعدفکر می کنم من اگر مومن باشم ،پس غیر ممکنه جواب نده .. پس اگر جواب نمی گیرم یعنی ....  یا غایه امال العارفین...پس  یعنی عارف هم نیستم ... یا غیا ث المستغیثین ... پس معلومه هنوز هم  مستغیث نشدم تا فریادرسم باشه ....   یا حبیب قلوب الصادقین    ... اینو که اصلا روم نمیشه به زبون بیارم .. انقدر عهدشو شکستم و سر شکسته و شرمسار برگشتم دوباره  که روووووم نمی شه خودمو از قلوب صادقین بدونم ...یا اله العالمین .....  ولی نه این یکی رو خیلی دوست دارم مطمئنم دیگه اینجا

 شامل می شم .... اله همه عالمه ... جون می گیرم صدامو می برم بالا .. بلند می گم ...  و یا اله العالمین

 خدا شکرت .. بعد عین يه بچه می مونم که گم شده و یهو مادرش و تو يه جمع پیدا می کنه به هق هق میوفته و بی دلیل خودشو لوس می کنه و ...... شروع می کنم باهاش حرف می زنم ... آنقدر که یهو صدای سلم تسلیم کثیرا رو می شنوم و می فهمم باز از دعا جا موندم ! ولی ازش می خوام که مومن و عارف و مستغیث و صادقم کنه

دعا برای ظهور امام زمان فراموش نشه

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ،۱۳۸٤

 

Cameron Diaz

كامرون در سي ام آگوست 1972 در سن ديه گو كاليفرنيا بدنيا آمد او هنرپيشه اي معروف و موفق است. كامرون دختر يك پدر آمريكايي كوبايي از نسل دوم و يك مادر كه مليتي آمريكايي ايتاليايي و آلماني دارد مي باشد.
استعدادش او را به مجلاتي مانند مادمازل و seventeen و فعاليتهاي تبليغاتي براي كمپانيهايي مانند Calina Klein و كوكاكولا و لويس كشاند. بعد از ترك كردن خانه در سن 16 سالگي او به عنوان مدل به دور دنيا رفت موفقيت حرفه اي او را به ژاپن، استراليا، مراكش و پاريس كشاند كامرون در سن 21 سالگي به كاليفرنيا برگشت.

در سال 1994 كامرون اولين نقش خود را در فيلم كمدي-اكشن ماسك بدست آورد و ستاره ما با كمدين بزرگ جيم كري روبرو شد. بدون هيچ تجربه قبلي او يك نقش اصلي در اين فيلم بازي كرد. بعد از بازي در فيلم ماسك كامرون دياز درخواستهاي زيادي از طرف چند فيلمساز برجسته براي بازي در فيلمهايشان دريافت كرد.

در حاليكه كامرون براي ايفاي نقش در نسخه تبديل به فيلم شده بازي معروف مورتال كمبات آموزش مي ديد مچ دستش صدمه ديد كه باعث شد از بازي در اين فيلم صرفنظر كند. در عوض او يكسري فيلمهاي مستقل ساخت كه شامل "the last super" و "Feeling Minnesota" با شركت "Keanu Reeves" و "she's the One" با شركت «اِد بِرنز » و «جنيفر آنيستون» و "Head Above Water" با شركت "Harrey Keitey" مي شد.



در سال 1997 شايعاتي در مقالات از نامزد شدن كامرون براي بازي در برابر جوليا رابرتز در فيلم كمدي پرطرفدار "My Best Friend Wedding" بوجود آمد با وجود اينكه اين درخواست براي كامرون فرستاده شد او به ظاهر شدن در فيلمهاي مستقل با هزينه كم از قبيل « چيزهاي خيلي بد » ، « چيزهايي كه فقط با نگاه كردن به او مي تواني بگويي » ادامه داد.

در پاييز سال 2000 او در « فرشته هاي چارلي » ظاهر شد و پروژه بعدي او فيلمي از مارتين اسكورسيزي بود كه در برابر لئوناردو دي كاپريو ايفاي نقش کرد.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٤

 

(چه خوب شد نیامدی ارباب)

برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم نه ولی برای عدّه ای چه خوب شد نیامدی

گویی یا عصر هوش و نبوغ است این همه ادّعاها دروغ است

(دروغ میگیم منتظر آقائیم)

بخت بر ما اگر رو نماید گیرم این جمعه آقا بیاید

شک ندارم کسی منتظر نیست منتظر چشم کس سوی در نیست

غرق نجوا ، که شادی تمام است این چه وقت ظهور امام است

ادّعا می کنیم او ولی نیست او ز نسل و تبار علی نیست

از ظهور ولی می خروشیم زود او را به زر می فروشیم

او بیاید دلش بی شکیب است بین ما شیعیان هم غریب است

او بیاید همه کار داریم یا که نه خانه بیمار داریم(آقا شرمنده نمیتونم)

هرکسی در پی یک بهانه می خزد با بهانه به خانه

او بیاید همه ناتوانیم منکر بود صاحب زمانیم

علّت اینکه صحرا نشین است یا که مولایمان بی قرین است

دَردِ غم کِی زِ رویش زدودیم یار خوبی برایش نبودیم

او بیاید غریب است و تنها آقا نیا آقا بیای بازم سنگه ها

نه همان بِه که باید بماند او نمازش فرادی بخواند.. 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ،۱۳۸٤

 

Tutkunumمفتونم ( دلباخته ام)

 

Tutkunum tutkunum دلباخته ام ، دلباخته ام

 

Ölesiye bir ömür al hapset beni يك عمر تا حد مرگ محبوسم كن

 

Tutkunum tutkunum ( اما باز هم ) دلباخته ام ، دلباخته ام

 

Sen yoksan yaşamiş saymam kendimi تو كه نيستي خودمو زنده به حساب نميارم

 

Tabiki sensin bana can verensin طبيعتا" تويي كه منو زنده كردي

 

Sen herşeye çaremsin تو چارهء همه چيزمني

 

En güzel hikayemsin زيباترين داستان مني

 

Bir kere sevdimi bu gönül يكبار اين دل عاشق شد

 

Kollarinda bir ömür براي يك عمر درآغوشت

 

İçim yanar alev alev وجودم شعله شعله مي سوزه

 

Gelde bu ateşi sondur بيا و اين آتش رو بنشان

 

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤

 

اوشو 

 ۱) هيچ پيوندي نمي تواند جايگزين روح تو شود. تنها تو، تنها تويي كه دوست خودي

2) اگر واقعاً خواهان تغيير زندگي هستي، همين حالا، بي درنگ آغاز كن.

3) تنهايي، فرديت است. و تنها افراد مي توانند دوست باشند. نمي تواني دوست كسي  باشي كه با او معنا مي يابي اين دوستي نيست. يا تحت تسلط اويي يا مسلط بر او اين رابطه مالك و مملوك صاحب و برده است. دوستان هرگز مالك يكديگر نمي شوند.  

4) در پيوند عاشقانه، بايد به مالكيت در آيي نبايد تلاش كني كه مالك شوي.

5) عشق با جدايي نمي ميرد. با بسيار با هم بودن شايد ولي با جدايي هرگز.

6) . زوج ها همه بايد به خاطر داشته باشند كه پس از ازدواج ارباب ديگري نخواهند شد فقط همراه، فقط دوست.

7) هرگز نخواه كه ديگري تغيير كند. در هر پيوندي تغيير را از خود آغاز كن.

8) هيچ چيز بيشتر از تنهايي رنج آور نيست. اما مشكل اين است كه ايجاد هر پيوندي از روي ترس از تنهايي، آزمون مباركي نخواهد بود، چون ديگري نيز با همين انگيزه به تو پيوسته است.

9) عشق واقعي تنهايي را به يگانگي مبدل مي سازد. اگر ديگري را دوست مي داري، اگر مي خواهي ياريش كني، كمك كن تا يگانه شود. نه نبايد او را اشباع  كني. تلاش نكن با حضور خود بگونه اي او را كامل كني. ديگري را كمك كن تا يگانه شود. چنان سيراب از وجود خود كه نيازي به حضور تو نباشد

10) هيچ مردي،زن را نمي فهمد، هيچ زني، مرد را نمي فهمد، زيبايي با هم بودنشان همين است.

 

             

 

                                                                                                   

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤

 

حسادت(قسمت۲)

 من گفت: یادت میاد پز میدادی من عاشق نمی شم و جلب توجه میکردی من هم برای اینکه پوز تو را به خاک بمالم با فرشید پسر عموم که دوستش داشتم و دوستم داشت تبانی کردم تا با تو دوست بشه و کاری بکنه که تو عاشقش بشی فرشید اوایل به من گزارش می داد کم کم دیگه از تو حرفی نمیزد و همه اش به من می گفت درباره بهاره حرف نزن سرت به کار خودت باشه، با من هم زیاد دوست نداشت روبرو بشه همه اش بهانه میاورد من با لجی که از تو به دل داشتم زیاد متوجه نبودم که فرشید را از دست دارم ميدم فکر می کردم به محض اینکه تو نشون بدی عاشقش شدی تو را پیش من رسوا میکنه و من به خواسته ام میرسم و بعد با فرشید درحالی که به تو میخندیم از تو جدا می شیم

اما همه اینها خواب و خیال شد این وسط من فرشید را از دست دادم تو برنده شدی اون عاشق تو شده امروز پیشش بودم ازش خواستم تا با من بیاد و این قصه رو تمام کنیم فرشید به من چی بگه خوبه، گفت: از جلوی چشمم دور شو تو دیگه کی هستی اینقدر کور و نفهم که عشق من نسبت به بهاره را نمی بینی اعظم میگفت و گریه میکرد از ته دل هم اشگ می ریخت شوکه شده بودم من بازیچه دست اعظم و فرشید بودم از خودم بدم اومد به اعظم گفتم تو چقدر ظالمی مگه من چی گفته بودم که منو لایق همچین سرنوشتی دیدی من گفته بودم الان نمیخواهم عاشق بشم نگفتم که اصلا عاشق نمیشم تو با من میدونی چه کردی؟حالا نوبت من بود اشگ بریزم هر دو با هم گریه کردیم اون به خاطر اینکه فرشید عاشقش نبود و من به خاطر اینکه فهمیدم فرشید عاشقم شده

دنیای غریبی است آخرین حرفم به اعظم این بود که به فرشید بگو دیگه حتی اسم من را به زبان نیاره دیگه نمی خواهم ریختشو ببینم در ضمن حتی نمی خواهم ریخت تو را هم ببینم اون دوستی که بین ما نبوده تمام شد اعظم رفت و من تنها شدم دیگه حوصله نداشتم از همه بدم میامد با خودم فکر کردم دوست صمیمی این باشه دوستهای دیگه وای وای اوقاتم تلخ بود. تصمیم تازه ای در زندگی گرفتم با کسی صمیمی نشوم و به کسی اجازه ندم به حریمم وارد بشه از همه دور شدم حتی با خانواده ام هم دیگه خوش نیستم خوشی من با اعتراف اعظم تمام شد اعظم به خواسته اش رسیده بود تنهام و از این تنهایی و غمی که عایدم شده راضی نیستم من استحقاق این را نداشتم از فرشید هم خبری نشد حتی به خودش زحمت نداد از من عذر خواهی کنه

دلم برای خودم می سوزه من بازیچه دست اعظم و فرشید شده بودم حسی در من نبود حتی حس انتقام، از کی انتقام بگیرم از اعظم که خود به خود این میان تنبیه شده بود یا از فرشید!! هر چه فکر میکنم به این نتیجه نزدیکتر میشوم که فرشید را دوست دارم اما کو عشق کو عاشق امروز بعد از ظهر ساعت پنج است و من این نوشته ها را در حالی می نویسم که از تنهایی خسته شدم با کسی ارتباط ندارم و تصمیم گرفتم به این تنهایی خاتمه بدم دفتر خاطراتم ای تنها دوست و یاورم به تو رازی را میگویم آن را پیش خود به امانت داشته باش

کلی قرص تهیه کردم بعد از نوشتن خاطراتم اونها را میخورم و به این تنهایی خاتمه میدم عشق یعنی همین یعنی نرسیدن به یار و من بدون فرشید مرگ را انتخاب کردم. زنگ در میاد برمی گردم و بقیه را برات می نویسم و با تو خداحافظی میکنم. دفتر عزیزم امروز بعد از سالها میان وسایل قدیمی تو را پیدا کردم عجب چیزهایی نوشتم اون روز که میخواستم خودم را بکشم تو را بستم و ده سال بعد پیدات کردم. لابد دلت ميخواد بدونی اونی که پشت در بود کی بوده؟ دفتر را که بستم در را باز کردم با تعجب دیدم فرشید یک دسته غنچه گل سرخ همراه مادرش اجازه خواست وارد خونه بشه کنار رفتم وارد شدند مادرم را صدا کردم با روی باز از اونها پذیرایی شد مادرش گفت: مدتی است که این فرشید ما شیفته دختر شما شده هر کاری میکردم به من نمی گفت کیه که قاپ دلشو دزدیده امروز تا از زیر زبونش بیرون کشیدم راه افتادم و اومد اگه اجازه بدید جوانها با هم صحبت کنند من و شما هم در این میان بیشتر با هم آشنا بشیم با اشاره مادرم من و فرشید به اتاقم رفتیم یک ربعی گذشت و یک کلمه هم بین ما رد و بدل نشد تا فرشید زبان باز کرد و گفت: ازت معذرت میخواهم من نمی خواستم اینظور بشه روزی که اعظم از تو برام حرف زد و عکست را نشانم داد خیلی دلم خواست با تو آشنا بشم و تو را عاشق خودم کنم اما کارها اونطور که نقشه من و اعظم بود پیش نرفت و من عاشق تو شدم و توی این بازی من باختم امروز فقط برای عذر خواهی اومد اگر عشق من را قبول کنی سکوت کرد بقیه را من ادامه دادم گفتم: آره راست می گی تو را قبول کنم و تو تا آخر عمر وقت داشته باشی با من بازی کنی نه عزیزم من ساده هستم نه دیگه اونقدر!! دستش خورد به جعبه قرصها افتاد از زمین برداشت نگاهی بهش کرد وگفت: تو هم!!!! از این کلمه خنده ام گرفت پرسیدم مگه تو هم!! گفت: آره منم، چه تفاهمی منم تصمیم داشتم اگر امروز از تو جواب منفی بگیرم رسیدم خونه از همین قرصها بخورم

فردا صبح توی روزنامه ها مینوشتند از دو محل مختلف دو جوان دست به خودکشی زدند از شنیدن حرفهای فرشید خنده ام گرفت اون بلد بود چطور من را سر حال بیاره سرحال و بشاش شده بودم و با هم به قرصها خندیدیم فرشید بقدری زبان ریخت و عذر خواست تا ناچار برای اینکه از دستش خلاص بشم گفتم: بخشیدمت پرسید زنم میشی گفتم: اگه قول بدی دیگه با من بازی نکنی هزار بار قول داد. دفتر عزیزم امروز از اون روز ده سال می گذره و من هنوز مثل روز اول عاشق فرشید هستم فرشید هم من را دوست داره و عاشق منه دفتر عزیزم اینبار تو را می بندم با این تفاوت که خیالت راحت باشه من خوبم و به خواسته ام رسیدم .

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ،۱۳۸٤

 

حسادت  (قسمت ۱)
 
تنهایی دردی نبود که من نتونم درمان کنم اما چطور شد که امروز درمانده و تنها هستم نمی دونم!! وقتی درست فکر میکنم می بینم این تنهایی به حوادث یک سال پیش برمیگرده ، در اوج شیطنت و جوانی بودم دوستهای زیادی داشتم یک لحظه هم تنها نبودم تمام روز با دوستان و همکلاسی ها خوش می گذراندم بعدشم توی خونه با خواهر و برادرم ساعات خوشی داشتم تا اینکه اون سر راهم سبز شد اون موقع ها به هر چیزی فکر میکردم الا به عشق. با دوستاهام صحبت میکردم همیشه میگفتم من به این سادگی ها عاشق نمی شوم این به صورت ادایی در اومد و میبینم که خیلی هم گران و به ضررم تمام شد

بین دوستهام اعظم دختری بود که همیشه با من مخالف بود هر حرفی میزدم اون مخالفت میکرد اون می گفت: تو به اولین کسی که ببینی عاشق میشی هنوز برات موقعیتش پیش نیامده ولي اگر پيش بياد نمی تونی مقاومت کنی بزرگتر از دهنت حرف نزدن! و من با سماجت میگفتم نه اصلا چون من نمی خواهم تا حالا عاشق نشدم و اون می گفت: یک روز بهت ثابت میکنم که تو ضعیف تر از اونی که دیده می شی هستی اینقدر مغرور نباش! برای هر کسی پیش میاد همچین دوستی داشته باشه اما من اونو درست یک سال بعد شناختم

گفتم اون سر راهم سبز شد ماجرا این طور شروع شد، سال آخر دبیرستان بودیم درس و کلاس کنکور خیلی من را خسته کرده بود دنبال هیجان بودم اما از هر چیزی که من را از درس جدا کنه دوری میکردم کلاس کنکور تمام شد و فقط برای تست زدن جمعه ها به موسسه می رفتم یک روز با اعظم برای سوار شدن به اتوبوس توی ایستگاه نشسته بودیم و داشتیم تند تند درباره تست اون روز صحبت میکردیم پسر جوانی از راه رسید و اجازه خواست تا کنار ما بشینه اعظم با آرنجش به پهلوی من زد و با اشاره ابرو از من خواست تا پسره را نگاه کنم سرم را بلند کردم پسر اتو کشیده و خوشگلی بود بی تفاوت نگاهم را برگرداندم اعظم دوباره مشتی به پهلوم زد اینبار که به پسره نگاه کردم دیدم داره من را نگاه می کنه نگاهش طور خاصی بود به نگاهش جواب دادم، لبخندی زد اعظم بلند شد و گفت: من برم بلیط بخرم بلیط نداریم به محض اینکه اعظم رفت پسره از جاش بلند شد و گفت: ببخشید اسم من فرشید اسم شما چیه؟ متوجه نشدم و گفتم: چی گفتید: گفت: اسمم را گفتم فرشید از آشنایی با شما خوشبختم دست توی جیبش کرد کاغذی بیرون آورد به دست من داد و گفت: این شماره منه اگر فرصت کردید تماس بگیرید بهتر آشنا بشیم این را گفت و با عجله از ایستگاه اتوبوس دور شد

وقتی اعظم برگشت گفت: پسر خوشگله چی شد؟ گفتم رفت. چون با اعظم زیاد بحث عشق وعاشقی و دوست شدن کرده بودیم صلاح ندیدم شماره را بهش نشان بدم اون روز گذشت وسوسه تلفن کردن ولم نمی کرد شنبه شب بود که گوشی را برداشتم و شماره را گرفتم خودش گوشی را برداشت و فورا من را شناخت و گفت: همان خانم مرموز که اسمشو نگفت: خندیدم و گفتم :اسم من بهاره پشت تلفن کلی گفتیم و خندیدم به من خیلی خوش گذشت فرشید بزله گو و بشاش اونقدر پشت گوشی حرفهای قشنگ و جوکهای خنده دار گفت اصلا دلم نمی خواست قطع کنم با اومدن برادرم توی اتاق ناچارقطع کردم تلفن های من به فرشید از همان شب شروع شد مرتب با هم تماس داشتیم حتی یک بار هم از من نخواست بیرون بریم از این کارش خیلی خوشم اومد پیش قدم شدم و با هم قرار گذاشتیم همدیگر را ببینیم سه ماه از آشنایی ما میگذشت و ما فقط یک بار همدیگر را دیده بودیم آنهم روز آشناییمان توی ایستگاه اتوبوس. روز موعود اعظم خونه ما اومد میخواستم بیرون برم رسید ارتباطم با فرشید را هنوز به او نگفته بودم دلم نمی خواست مسخره کنه انگار اعظم منتظر بود حرفی بهش بزنم اما من خودداری کردم و با اعظم از خونه بیرون اومدم بیرون خونه از هم جدا شدیم، توی خونه همه فکر کردند با اعظم رفتم
فرشید یک شاخه گل سرخ به من هدیه داد با هم رفتیم پارک قدم زدیم اونقدر حرفهای قشنگ زد که نگو خیلی خوش صحبت و بزله گو بود از بودن با او سیر نمیشدم در تمام مدت بارها توی صورتش نگاه کردم اما یک بار هم به من نگاه نکرد ازش پرسیدم چرا از نگاه من فرار میکنه بی رودربايستي گفت: میترسم عاشقت بشم و قدمهاشو سریع تر کرد سرجام خشک شدم اون میترسید عاشق من بشه پس این عشق بود که بین ما تردد میکرد صدام کرد پیشش رفتم و گفتم: اگه عاشق بشی چی میشه؟ گفت: نه من نباید عاشق بشم و به هر ترتیبی بود حرف را عوض کرد بارها و بارها با هم بیرون رفتیم نزدیک یک سال بود با هم دوستی ساده و بی ریایی داشتیم این دوستی در دل من تبدیل به عشق شده بود و خودم حس میکردم فرشید هم منو دوست داره و عاشق منه اما جرات بروز اون را نداشتیم من معلوم بود اما اون چرا ابراز عشق نمیکرد سر در نمیاوردم تا اینکه یک روز اعظم خونه ما اومد و تمام ماجرا را برایم تعریف کرد

به من گفت: یادت میاد پز میدادی من عاشق نمی شم و جلب توجه میکردی ...

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ دی ،۱۳۸٤

 

معنی زندگی و بودن با پژواک صداييست که در پی شنيدنشيم...گاهی صدای گاو، گاهی صداي هر شب و تکراری يک جيرجيرک و يا صدای ونگ ونگ کودکی از ايستادگی گهواره اش و يا صدای نوازش يک قاصدک...بايد ديد کجای اين دنيای خاکی ايستاده ای و خواستار چه چيزی...بخواه...

ا

م

ا

معقولانه...

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٤

 

( يه ذره پايين تر از مركز،٣۰׃۹ شب ):( فريم ۱ ...شروع!)

اينجا رو بهش مي گن جنوب شهر. يه وقت خيال نكنی

 كم جاييه! اينجا هم براي خودش برو برويي داره.اينجاست

 كه قيمت زن هاش شبي ۳٥۰۰تومنه. اينجاست كه بچه های

 آدامس فروش شب ها بعد از كارشون، تو آلونك هاش

 مي خوابن و خواب يه بسته سيب زميني سرخ كرده يا

يه خونه ي گرم رو مي بينن. اينجاست كه بچه هاش از هر

 چي بچه مايه داره بدشون مياد. اينجاست كه دخترهاش آرزو

 دارن به جاي بله گفتن به درخواست پدرهاشون، درس بخونن

 تا شايد يه شوهر بهتر از راننده كاميون گيرشون بياد.

همين جاست كه مي توني ببيني مردمش براي ۲۰۰۰تومن

 به روي هم چاقو مي كشن.

اما با همه ي بدبختي ها برف اينجا هم ميباره.مثل اينكه

خدا همه رو به يه اندازه دوست داره.

اگر خوب هم دقت نكني كنار ديوار گاراژ ته خيابون، آلونكی

 رو ميبيني كه با چند تا قوطي و دو تا ورق آهني، شده سرپناه

 يه خانواده پنج نفري. مردشون قبلا نگهبان گاراژ بود.

 اما از وقتي كه تصادف كرده و پاش بد جوش خورده

 داده براش سه تا از انگشتهاش رو قطع كردن و حالا كارش

 گداييه. زنش حالا ديگه براي تن فروشي پير شده.

يه جورايي شده همكار شوهرش. تو آلونك كه سر بكشي

 يه تيكه حصير مي بيني كه روش گله گله كارتن يخچال

انداختن. يه گوشه هم يه گاز پيك نيكي با چند تا قابلمه.

وسط آلونك يه علاادين، گوشه ي ديگه هم چند ت پارچه 

 پاره كه قبلا كار پتو رو انجام مي دادن. بچه كوچيكه دايم

 داره ونگ مي زنه و هر از گاهي ننش با يه سيلي نوازشش

 مي كنه. آخه از بس سردش بوده دستش رو چسبونده به

 علاادين. حالا كف دست و سرانگشتهاش ، تاول هاي سفيد

 رنگي زده. بچه ي بزرگشون چند ماهيه كه دستگير شده و

 حالا داره آب خنك مي خوره. اما خودش مي گه اونجا بهش

 بد نمي گذره و هر شب دعا مي كنه ديرتر آزادش كنن.

 بچه وسطي كه حالا ارشد خونس، داره فكر ميكنه كه اگه

 فردا لو رفت و يكي مچش رو گرفت، چه داستاني سرهم

 كنه تا شايد ولش كنن بره. بيرون آلونك از نور زرد تير

 چراغ برق روشنه. و تو نورش دور چراغ، دونه دونه های

 برف رو مي بيني كه نرم و سبك، فرود ميان رو كف پياده رو.

سفيد و پاك مثل قلب يه دختر كوچولو كه كف دستش رو سوزونده.

سرده، سرد سرد. اشك هاي خدا هم يخ زده...

(ککککککککککاااااااااااات)

 

(change location) فريم بعد(۲) 

( يه ذره بالاتر از مركز، ٤٥׃١۰صبح ):

اينجا هم داره برف مياد اما بيشتر. اينجا تا زانوهات ميره

 تو برف. بعد كم كم برف ميره تو كفشت و اگر هنوز برای

 سوراخ ته كفشت كاري نكرده باشي، تا چند دقيقه ي ديگه

 احساس نمي كني خدا انگشتي هم بهت داده. لازم نيست

 اعصابت رو خرد كني. كم كم به صداشون عادت ميكني.

 برف پارو كن ها رو مي گم.اين بنده ي خداها هم كه معلوم

 نيست قبلا چه كاره بودن، حالا دلشون به اين خوشه كه در

 خونه اي باز بشه. تا شايد كسي بخواد براش بوم پاره كنه.

 كاش بشه يه پولي گيرشون بياد تا شب از نگاه بچشون كه

 به دست هاي خاليشون زل زده، شرمنده نشن. يه در باز شد...

اما دو تا بچه ي ١۰-١١ ساله عين گلوله ازش مي زنن بيرون.

 خيلي  خوشحالن. آخه تمام ديروز رو دعا كردن تا برف بشينه

 و آب نشه. هي از پشت پنجره سرك كشيدن و اندازه 

 دونه هاي برف رو چك كردن و از ناپديد شدن دونه ها روی

  زمين نااميد شدن. اما مدارس بالاخره ديشب تعطيل اعلام شد.

 تو دست يكيشون يه هويج خشكيده اس و تو دست اون يكی

 چند تا زغال كه از منقل گوشه ي حياط، كش رفتن. انگشت

 اون يكي دستش از سوراخ دستكشش مي زنه بيرون و هی

 بايد قايمش كنه.

امروز روز آدم برفيه. بايد رفت و ساخت. حتي فريادهای

 مامان هم كه نگران سرما خوردنشونه، نمي تونه جلوشون رو

 بگيره. تو پارك سر كوچه، زن ومرد، دخترها و پسرها، دارن

 برف بازي مي كنن. مواظب نباشي يه گوله برفي اومده و شترق

 خورده تو چشمت! صداي خنده هاشون رو فرشته ها هم مي شنون.

 سرسره هاي برفي،

 مجسمه هاي برفي هنري و نيمه هنري، شماره تلفن های

 مچاله شده روي زمين، لپ هاي سرخ، دستكش هاي رنگی

 رنگي، شلوارهاي خيس و جيغ و داد به خاطر خراب شدن

 يه آدم برفي، دختر هايي كه چند تا چند تا، به جاي برف بازی

 جلوي پسرها رژه مي رن!

سرده، سرد سرد...

 (ککککککککککاااااااااااات)

 

(change location) فريم بعد(۳)

( دو ذره بالاتر از مركز، ١٥׃١۲ظهر ):

اينجا اسمش بالا شهره. برف اينجا هم مي باره. تند تند.

اينجا اينقدر برف اومده كه ماشين ها قيد حركت رو زدن و

 وسط خيابون پارك كردند و رفتند. اوهايي هم كه از رو نرفتن

 تق و توق مي خورن به هم. اينجا همه چوب اسكي بستند و

 دارن وسط خيابون هاي فرعي كه يه كم شيب داشته باشه

 اسكي مي كنن. دنيا به كام آژانس ها شده، روي كرايه هاشون

١٥۰۰ تا ۲۰۰۰ تومن كشيدند و اوهايي رو كه از

 غيبت كردن سر كارشون بيزارن رو مي رسونن به محل

 كارشون. راهها بسته اس و مردم يه جورايي تو خونه هاشون

 حبس شدند، گاز و آبشون به نوبت قطع مي شه و بخاری

 برقي هاي غبار گرفته از زير خرت و پرت هاي كمدها

 بيرون كشيده شده و براي خودشون ارج و قربي پيدا كردند.

 انگار اينجا هيچكس سرما رو حس نمي كنه. شيشه ي همه

 ماشين ها از حرارت بخاري هاشون، بخار گرفته.

سرده، سرد سرد...

 (ککککککککککاااااااااااات)

 

(change location) فريم بعد(۴)

( خيلي بالاتر از مركز، ۰۰׃۷عصر ):

اينجا جاده ي چالوسه. آدم هايي كه از يكنواختي زندگی

 شهر نشيني خسته شدن، از اين جاده ميرسن به ساحل دريايی

 كه حالا قسمت كوچيكيش براشون مونده و بقيه اش رو به

 راحتي دادن به اونور آبي ها. به همين سادگي. همون موقع

كه ماها سرمون به روزمرگي زندگي گرم بود.

از اينجا تا شهر فقط ١۲-١۳ كيلومتر مونده. هوا تاريكه و

 جاده مسدود از برف و بهمن. ماشين ها گير كردن و نه

 مي تونن پيش برن و نه راه برگشت دارن. بيرون برف وحشی

 بيرحمانه مي باره. حالا برف تا دستگيره هاي ماشين ها بالا

 اومده. برف پاك كن ها، ناي پاك كردن ندارند. نگاه های

 هراسان به درجه ي بنزين، خبر از ته كشيدن بنزين مي دهد.

تنها دلخوشي همين بخاري بود. موبايل هم كه آنتن نمي ده.

 از كمك هم خبري نيست. بايد كاري كرد يا نشست و از

 سرما كرخت شد. زن و شوهري دل رو يه دل كردند و از

 پيكان رنگ و رو رفته اي پياده شدند. تصميم گرفتند پياده

 بروند تا شهر. كمي جلوتر، چند تا ماشين چراغ هاشون رو

 روشن كرده اند و مي شه كمي جاده رو تشخيص داد. اما

 بعدش جاده گم مي شه. راه رفتن كم كم غير ممكن ميشه. زن

خسته اس و خواب آلود. قراره تا چند هفته ي ديگه صاحب يه

بچه ي كوچولوي ماماني بشن. اونقدر سرده كه گرسنگي شون

 رو فراموش مي كنن. مرد سعي مي كنه صحبت نكنه تا غم زن

 ازاين بيشتر نشه. زير لب اسم خدا رو تكرار مي كنه. صد بار

 به خودش فحش داده كه چرا از اين راه اومدن. ديگه حوصله

 فكر كردن هم نداره. قواي زن تموم مي شه. تمام تنش بي حس

 شده. ديگه درد سرما هم حس نمي شه.مي شينن و مرد

 دست هاش رو دور تن زن حلقه مي كنه و آروم آروم

 گريه هاش تبديل به هق هق مي شه. زنش تكون نمي خوره.

دو تا دست هاش رو مياره بالا و با آخرين قدرتش فرياد مي زنه.

 دستش از سرما سياه شده. اگه خوب دقت كني، تنها چيزي كه

مونده دو دست رو به آسمونه، اما بي حركت...

سرده، سرد سرد...

خدا، زارزارگريه مي كنه ودونه هاي سفيد يخ زده اشك هاش

مي ريزه روي تن هاي بي حركت.

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٤

 

Blaze Media Pro v6.0
 

 معمولا شده كه دنبال يه برنامه همه كاره براي تبديل

 صوت و تصوير به فرمتهاي مختلف بگرديد ..

Blaze Media Pro همون برنامه اي كه دنبالش ميگشتي !!

چون هر كاري در ضمينه تبديل صوت و تصوير كه بخوای

 انجام ميده علاوه براون كارهاي افكت ، كپي سي دي

، capture ، audio recorder و .... رو هم انجام ميده

 

                                                           Download

                                                 Crack OR Serial


  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٤

 

سالروز شهادت كلمه حق و صادق آل محمد (ص)

امـام جعفـر صـادق (ع)

 برشيعيـان و محبان آن حضرت تسليت بــاد

امام جعفر صادق ( عليه السلام )

نام امام صادق جعفر است . جعفر نام نهری در بهشت

 است . لقب مشهور آن حضرت صادق است و کنيه آن

 حضرت ابو عبدالله می باشد .پدر آن حضرت ، امام محمد

 باقر (عليه السلام )  و نام مادر آن حضرت ، ام فروه دختر

 قاسم ابن محمد ابن ابی بکر ابن ابی قحافه ( خليفه اول ) است

 و مادر ام فروه ، اسماء دختر عبد الرحمن ابن ابی بکر است .

 قاسم ابن محمد ابن ابی بکر از اصحاب مورد اطمينان

 امام سجاد ( عليه السلام ) و از فقهای هفت گانه بزرگ در

 مدينه بوده است. همچنان که محمد ابن ابی بکر نيز در دامان

 حضرت امير المؤمنين علی ( عليه السلام ) تربيت يافت

 و سر انجام در راه آن حضرت ، به شهادت رسيد . امام

 صادق ( عليه السلام ) در روز هفدهم ربيع الاول سال هشتاد

 و سه هجری متولد شدند . از جمله فرزندان آن حضرت

 اسماعيل است که بسيار مورد علاقه امام صادق بود و در

 زمان حيات آن حضرت از دار دنيا رحلت نمود.  امام موسی

 کاظم ( عليه السلام )  نيز از ديگر فرزندان آن حضرت است

 و مادر امام کاظم حميده  بوده است .

امام جعفر صادق ( عليه السلام ) در دوران پر بار عمر خود

 با استفاده از فرصت پيش آمده از تزلزل آخرين حکام بنی اميه

 و نوپا بودن حکومت بنی عباس ، حوزه بزرگ دينی و علمی

 را در شهر مدينه بپا نمودند و صدها و بلکه هزاران شاگرد

 آگاه  و آشنا به دين و قرآن تربيت نمودند . در همين دوران بود

 که اساس مذهب شيعه و ناگفته های اين مذهب در حلقات درسی

 آن حضرت ، تبيين گرديد و به اين سبب به مذهب شيعه ، شيعه

 جعفری و به فقه شيعه ، فقه جعفری نيز می گويند.  برخی از

 مورخين ، تعداد شاگردان آن حضرت را چهار صد نفر و برخی

 ديگر ، تعداد آنان را تا چهار هزار نفر و حتی بيش از اين رقم ياد

نموده اند .از جمله شاگردان آن حضرت ، مالک ابن انس ، امام

 مذهب فقهی مالکی ها و نيز نعمان ابن ثابت ( ابو حنيفه ) امام

 مذهب حنفی ها بوده اند.

امام صادق (عليه السلام ) پس از شصت و پنج سال و هفت ماه

 از  زندگانی پر از فراز و نشيب و پايه گذاری فقه شيعه ،  در

 بيست وپنجم ماه شوال سال صد و چهل و هشت هجری به

 دستور منصور دوانيقى، مسموم و در  جوار امامان معصوم ، امام حسن مجتبی

 ، امام زين العابدين ،و امام محمد باقر ( عليهم السلام ) و در

 کنار قبور فاطمه بنت اسد و عباس ، عموی پيامبر خدا در

 قبرستان بقيع ، به خاک سپرده شدند .


  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٤

 

THIS WORLD IS NOT FOR COWARDS

 

DO NOT FLY.

Look not for success or failure join

 yourself to the perfectly unselfish

will and work on.

Know that the mind which is born

to succeed joins itself to a determined

will and perseveres.

Live in the midst of the battle of

life anyone can keep calm in a cave

or when asleep.

Stand in the whirl and madness of

action and reach the center.

If you have found the center , you

cannot be moved.

اين جهان از آن بزدلان نيست.

سراسيمه مشو!

دغدغه پيروزی يا شکست را کنار بگذار.

خود را به اراده کاملا غير خودخواهانه بسپار و تلاش کن.

بدان که ذهنی که آمده تا پيروز شود خود را به اراده ای

 مصمم پيوند می دهد و با او می ماند.

در بطن ميدان مبارزه زندگی ، زندگی کن!

آرام ماندن در زاويه يا به هنگام خواب کار دشواری نيست.

در گرداب و در مرکز ديوانگی عمل بايست و خود را به کانون آن برسان.

اگر آن نقطه اتکا را يافته باشی ديگر نمی توان از آن جدايت کرد.

ويوک آناندا

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٤

 

مهديا! هر چه را که فرا چشم تو آيد، بر هر چه يا هر که بنگري، چيزي بيرون از يک انتظار نيست! هر چيزي، از ديدني تا ناديدني، از جنبنده گرفته تا جانور، از گياه تا گل، از چشمه تا دريا و از آسمان تا زمين، همه و همه، چيزي بيش از يک انتظار نخواهد بود... و هستي انتظاري است بي پايان که به تنهايي نفس مي کشد!

در تو نيز اي همگام سرنوشت! انتظاري شعله ور مي بايد و سوزان؛ انتظاري همانند با خورشيد که دمي با هر دمش، دميدني است ديگر، و طلوعي در طلوعي؛ انتظاري چونان دامن آفتاب، سراسر فروغ و روشني و سراپا روز؛ آفتابي که هر رشته از هر پرتوش چراغي است يکسر روشنايي؛ چراغي سراسر چراغ و سراسر شعله اي چراغ افروز!

در تو مي بايد به هر نفس، خورشيدي در آتش انتظار بسوزد؛ آتشي انتظار افروز در انتظار دميدن، در انتظار سحري که به هر گوشه دامان او سحري ديگر فروزان است و روشن.

از براي من نازنين! « انتظار » ــ همانند هر کلمه اي ديگر ــ همان چيزي است که نام ديگرش تقدير است؛ همان چيزي است که از ترکيب آنها من وجود پيدا کرده ام، و من يعني انتظار، اميد، اشتياق، عشق و انديشه، همه هستي و تو...!

 « دعا برای ظهور امام زمان فراموش نشه»

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ،۱۳۸٤

 

           Nicolas Cage

 

 

 

 

نام: نيكلاس كيج
نام اصلي: نيكلاس كاپولا
سال تولد: 7 ژانويه 1964
محل تولد: لانگ بيج / كاليفرنيا
همسر پاتريشيا آركت (بازيگر)
برادرزاده فرانسيس فوردكاپولا (كارگردان)

 
برنده اسكار:
ترك لاس وگاس (1995)
 
كانديد گلدن گلاب:
اقتباس (2002)
 
بيوگرافي:

او دوازده سال داشت كه پدر و مادرش از هم جداشدند.
او همراه پدرش به سانفرانسيسكو رفت. او عاشق
 بازيگري بود. تا اين حد كه تحصيل در دوران دبيرستان
 را رها كرد و وارد كنسرواتوار جوانان سانفرانسيسكو
 شد و يك سال بعد در سال 1981 بازيگري را از تلويزيون
 شروع كرد.  چندي نگذشت كه وارد عالم سينما شد و
 خيلي زود به عنوان يك چهره جوان به شهرت رسيد.
او در سال 1995 براي بازي در نقش يك نويسنده دائم الخم
ر در فيلم ترك لاس وگاس اسكار بهترين بازيگر را دريافت كرد.
او مهارت خود را در اجراي دو نقش كاملا متفاوت و
 رودررو در فيلم تغيير چهره (جان وو، 1997)
به معرض نمايش گذاشت.
پس از سه چهار سال،‌ نيكلاس كيج بار ديگر نام خود
 را در محافل سينمايي سر زبانها انداخت. بازي قدرتمندانه
 او در دو نقش - دو برادر دوقولوي نويسنده - در كمدی
 مبتكرانه اقتباس، نويد دومين اسكار را به او مي دهد.

بخشي از فيلمشناسي:

    اقتباس (اسپايك جونز، 2002)
    رمزگويان (جان وو، 2002)
   هشت ميليمتري (جوئل شوماخر، 2000)
    سرقت در 60 ثانيه (1999)
  بيرون آوردن مردگان (مارتين اسكورسيزي، 1999)
چشمان مار (برايان دي پالما، 1998)
تغيير چهره (جان وو، 1997)
هواپيماي ويژه محكومين (سايمون وست، 1997)
صخره (مايكل بي، 1996)
ترك لاس وگاس (مايك فيگيس، 1995)
بوسه مرگ (باربه شرودر، 1995)
گرفتار در پارادايز (جرج گالو، 1994)
مي توانست براي شما اتفاق بيفتد (اندرو برگمن، 1994)
ثروت ملی ( ديان کروگر ، ۲۰۰۴)
شهر فرشتگان ( مگ رايان ،۱۹۹۸)
ناخدا کارليز ماندولين (جان مادن ،۲۰۰۱)
مرد خانه( برت راتنر ،۲۰۰۰)
ديوانه( چر ،۱۹۸۷)
مردان ماتچستيک (ريدلی اسکات ،۲۰۰۳)
غرش ماهی(فرانسيس فورد کاپولا ، ۱۹۸۳)
سرقت از کاربيان(جاناتان پريس ،۲۰۰۴)
صخره قرمز غربی( کرايگ ری ،۱۹۹۲)
پسرم(۲۰۰۲،کارگردان )
مسابقه با ماه(شن پن،۱۹۸۴)
نزول مرگ(کريستوفر کاپولا،۱۹۹۳)
دختر جسور( مارتا کوليج)
کنستانتين(فرانسيس لاورنس)
 
 
  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٤

 

فقط يک زمان بسيار مهم وجود دارد و آن حال است .

و مهمترين کس ان کس است که اکنون می بينی !

زيرا هيچگاه نمی دانی آيا کس ديگری نيز خواهد بود که با او روبرو شوی؟!

و مهمترين کار نيکی کردن به اوست !

زيرا انسان تنها برای نيکی کردن آفريده شده است .!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٤

 

به چه می اندیشی

به واژه هایی که نگاه دلت را هویدا کند

به چه می نگری

به فاصله هایی که چون لهیب آتش

جنگل آرزوهایت را می سوزاند

به چه دل بستی

به تپش یک نگاه سرد

یک تجسم دور

یک لحظه برای یک لحظه

یک زمان کوتاه برای تمام لحظه ها

به چه دلخوش داری

به اینکه..

به اینکه سکوت نگاه ها

عشق لحظه ها خواهد شد

به چه خواهی رسید

به تمام عمر انتظار

به ياد چشم ها مردن و هیچ نگفتن

به چه چیز دنیای دلت راباختی

به اینکه او به رویای دل تو

پاسخ بی مهری دهد

به اینکه برای انتظار

از غروب نیز دلگیر تر

از آسمان ابری تر خواهی شد

تو که می دانی

دنیا تو را دفن خواهد کرد

تو که می دانی سراب است

این امید

پس به چه دلخوش کردی

بگذر

رها شو

که نگاهت قلب بیمارت را خسته تر خواهد کرد

چشم هایت راببند

تا نگاهت را نبینند

تو نیز چشم هایم را ندیدی؟!!!!!!!!

برای او باش که هميشه جاويد است...

همو ، همو که نور است...سراسر اميد است...!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٤

امشب نيست! شايد من نديدمش...

سلام دوستان....

شهادت امير المومنين علی(ع) را به کليه دوستان

و عاشقان آن حضرت تسليت عرض می کنم و اميدوارم

در اين روزهای پربرکت و شبهای قدر

 توفيق پيدا کرده باشيم تا هر چه بيشتر بتونيم

مولامون رو بشناسيم و با درک عظمتش بتونيم

گامی برداريم برای نزديکی به خدا...

           *******************************

چه سکوتيست...!

در امتداد وحشتزای اينشب، دگر ضجه ای نيست...

ضجه هايی کز نفير هر بينوايی سيطره شهر را فرا می گرفت...

و آرزوی يتيمانش چونان اکثيری که کاميابيش را

خواب زمزمه ميکرد.

کو آن انتظارشب...!!!

کو برق چشمان مادرانی که به هر تق تق در سو ميگرفت!

کو! کو آن قلندر شبگرد کوچه ها...

آن سبزينه پوش غريب...به همره توبره سنگينی که کس ندانست

به چه روی بر دوش آن غريبه سنگينی می کرد...

کو آن زمزمه های شبانه و آن عطر دل انگيزی که هر آدمی را

مست خويش ميکرد...

چه جالب بود...چه جالب...!

تقطع ضجه ها و ناله های کودکان نيز انتظار غريبه

را فرياد ميزد...

چه سکوتيست بسان سکوت رفتنهای شبانه اش...

امشب پس کجاست...؟؟؟

به حتم آمدست و رفته است که چنين سکوتی حاکم است...

پس چرا نديدمش؟؟؟؟

پس چرا نميشنوم زمزمه هايش، ناله هايش،فريادهايش..؟؟؟

کو ام يجيب هايش؟ کو من لی غيرک هايش؟؟؟

کو ذکر مولای مولايش...فريادهای ضعفت نفسيش؟؟؟

ديگر نميشنوم آن زمزمه ها را:

 انا عبد ذليل خاضع فقير بائس مسکين مستکين

چه رازيست، حُجب و حيايست بر اين غريبه...؟؟؟

آنکه اينسان تضرع ميکند، آنکه ترس صورتش را به زردی

گرائيده، ولی مردی را يارای مقاومت در برش نيست...

آنکه زره جنگش يک روست وز پشتش زره ای نيست

و اين ياداور غيرت اوست که به دشمنش پشت نميکند.

او که اينسان ناله های رعد گونش و اشکهای بارانيش

ياداور فصل بهاريست برای چاههای غريب شهر

 ببين که

چگونه خدايش را ميخواند، انگار وجودش را گناهي بود که

اشکهايش نيز تاب شستنش را نداشتند...

نميدانم

نميدانم ! چه گناهيست...شايد زندگی... کس چه ميداند...

آنکه برق چشمانش چشمان زالوان را کور ميکند، غيرتش

شجاعت پهلوانان را به سوال می کشد، ببين چگونه دوشش

منزلگاه بازی کودکان و يتيمان بود...ببين چگونه خود را

همبازی آنان ميکرد که گويی خود هنوز کودک است...

امشب نيست...شايد من نديدمش...

شايد امروزش به خوشی بوده است يا که ديگر بينوايان را

فراموش کرده است که پيدا نيست...

حتماً چنين است...!

                 *****************************

خدايا ز کارم گره وا شده

                       خدايا دلم غرق زهرا شده

غم و دردم آخر به پايان رسيد

                       به زهرا بگوئيد که مهمان رسيد

يقين دوخته چشم زهرا به من

                      نشانم دهد محسنم را به من

نشان تا دهند قلب بشکسته را

                     نشان تا دهند، بازوی بسته را

رسانديد ز غم گر چه جان بر لبم

                     مدارا کن ای کوفه با زينبم

خداحافظ، خداحافظ عزيزان

                    منو زهرا کنيم آرزوی ديدارتان...

      ‌        

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٤

 

داستان-حسر ت با تو بودن۱

از مدرسه که اومدم ديدم ماشين عموم جلوی درب منزلمونه ، با خودم فکر کردم اين وقت ظهر چه کار مهمی دارن .

در روباز کردم داخل خونه که شدم ديدم آرش پسر عموم ايستاده و داره با مامانم و بيتا خواهرم خداحافظی می کنه ، رفتم جلو و سلام کردم توی چشمام يه نگاهی انداخت و گفت : سلام تينا جان خوبی .

مرسی آرش تو چطوری ؟

 آرش : من شماهارو می بينم خوبتر می شم ، مدرسه چطوره ، خوش می گذره ؟ تينا : بدک نيست توی ديفرانسيل و حسابان يه کم مشکل دارم .

آرش : من که هستم خودم می شم معلم خصوصيت .

آخه آرش درسشو تموم کرده بود و پيش باباش که عموی من ميشد کار می کرد عمو کارخونه داشت و آرش هم عصای دستش بود .

داشتيم حرف می زديم که مامانم ( ميترا ) گفت : الان بيتا هم مياد . بقيه حرفا باشه واسه بعد آرش جان به مامان و بابا وآيدا سلام برسون .

آرش : چشم حتما ميترا خانوم ، خب فعلا خداحافظ .

وقتی که داشت می رفت يه نيم نگاهی توی چشام کرد که باعث شد دوباره به فکر بيفتم آخه چند وقتی می شد که با ديدن آرش يک حس جالبی بهم دست ميده ، ناخداگاه ياد دوران کودکیمون افتادم آخه من ، بيتا ، آيدا و آرش هميشه و همه جا با هم بوديم . ياد بازيهامون و وقتی که ما سه تا با هم بوديم و آرش تنها بود واذيتش می کردیم ، اما من دلم براش می سوخت و می رفتم با اون بازی ميکردم . اما الان بعد از اين همه سال با اينکه من ۱۸ ساله شدم ، بيتا ۲۱ ساله ، آيدا ۲۰ ساله و آرش ۲۵ ساله هنوز هم بينمون همون صميمت کودکانه هست . توی هيمن فکرا بودم که مامانم ريشه ی افکارمو قطع کرد .

مادر : تينا تينا پاشو بيا غذا يخ کرد .

رفتم سر ميز که باز بيتا غر غر کرد ، تينا جان شما فقط استراحت کن يه وقت خسته نشی . تينا باور کن اگه ميزو تو جمع نکنی ، وای به حالت .

تينا : مثلا چی کار ميکنی ؟

بيتا : هيچی ، امروز من غذا درست کردم ، نميزارم بخوری .

ميخواستم جر و بحث کنم که مامانم گفت : بسه ديگه چرا مثل بچه ها رفتار ميکنين .

مامانم بعد از فوت پدرم برای ما هم مادر بود و هم پدر ، بعد از فوت پدر ، عمو مدير عامل کارخونه پدرم ميشه و هر دو کارخونه رو اداره ميکنه و خدا رو شکر از نظر مادی در رفاهيم .

موقع غذا خوردن از مادرم پرسيدم که : آرش واسه چی اومده بود اينجا .

مادر : اومده بود واسه جشن تولدش دعوتمون کنه .

بی اختيار خوشحال شدم .

 وای چه خوب حالا کی هست ؟ که بيتا با طعنه گفت : چيه ذوق زده شدی ؟   >> inja roo yadetoon bashe  

تينا : کی گفته ؟ خب تولد پسر عمومه ديگه !

پنج شبنه شد و ....


داشتيم می رفتيم تولد آرش مامانم واسه آرش يه بلوز شلوار خيلی شيک خريده بود و من يک ادکلن که به نظرم بوش عالی بود < بيتا هم  يک خرس پشمالو مامانم از کادوی بيتا خوشش نيومد و گفت نميدونم شما جوونا چه سليقه ای دارين مگه آرش بچه است که واسش خرس خريدی بيتا هم گفت نه مامان اتفاقا خرس مال جووناست ، وقتی رسيديم خونه عموم ساعت ۶ بود ، بی اختيار يک حسی پيدا کردم دلهره داشتم . در باز بود رفتيم تو خونه  سه طبقه خيلی شيک که طبقه سوم مال آرش بود و مهمونی توی طبقه  دوم بود ، زن عموم اومد جلو و خوش آمد گفت عجب سر وصدا و موسيقی بود دختر و پسرها هم مشغول رقصيدن بودن ، يک دفعه چشمم به آرش افتاد وای چقدر به نظرم خوشگل شده بود . اومد وسلام کرد با مامان و بيتا . نمی تونستم چشم  از چشمش بردارم سرخ شده بودم و دست و پامو گم کرده بودم .

سلام تينا جان خوش اومدی .

سلام آرش تولدت مبارک .

ممنون چرا ايستادی ؟

داشتم مانتمو در می آوردم که بيتا گفت چيه چرا اينطوری شدی ؟چيزی شده ؟

تينا با توام حواست کجاست .

تينا هيچی يک کم سرم درد می کنه رفتيم و کنار آيدا نشستيم از صدای موسيقی سرم داشت می ترکيد نمی دونستم چمه، آخه من که اينطوری نبودم حتی حوصله  رقصيدن هم نداشتم بيتا و آيدا رفتن توی آشپزخونه . آرش همش در رفت و آمد بود و منم همه  حواسم به اون بود چقدر به نظر زيبا و دوست داشتنی بود چهره  مردونه قد بلند و چهارشونه کاملا ساده اما جذاب مخصوصا موقع صحبت کردن جذابيتش صد چندان ميشد .

اصلا اين فکرا چيه اومده توی سرم آرش هميشه همينطوری بوده ، وای چقدر احساس سرما می کنم حتما سرما خوردم ، رفتم پيش مامانم . مامان من دارم ميرم بالا حالم خوب نيست سرم درد می کنه کسی متوجه رفتن من به بالا نشد آخه سر همه شلوغ بود وای چقدر با سليقه خيلی وقت بود که بالا رو نديده بودم چون با آرش کاری نداشتم واقعا که آرش سليقت حرف نداره ، توی حالش يک دست مبل شيک چيده بود خواستم روی کاناپه دراز بکشم اما دلم می خواست اتاق آرش رو ببينم رفتم توی اتاقش به نظرم خيلی قشنگ بود يک گوشه اتاقش تخت و پاتختيش بود يک طرف هم ميز کامپيوتر بود و اون طرف هم يک ميز بزرگ بود که روش وسايل صوتی تصويريش با سليقه چيده بود کنار پنجره يک گيتار بود تابلو های شعرشم خيلی پر معنی بود کنار گيتارش يک تابلو بود روش نوشته بود :

اگه يک روز بری سفر بری زپيشم بی خبر

                                                                                    اسير روياها می شم دوباره باز تنها می شم

رفتم رو تختش دراز کشيدم و پتو رو انداختم روم . يه دفتر خيلی قشنگ روی ميز کنار تختش بود که نظرم رو جلب کرد . کنجکاو شدم ببينم چيه . بازش کردم ، از مطالب و شعرهاش حدس زدم نوشته های خودش بايد باشه ، کنجکاويم بيشتر شد ، صفحه اولش رو اوردم که اينطوری شروع ميشد   ( تقديم به تنها بهانه ام برای زندگی ) .

چند لحظه مات و مبهوت اين جمله را تکرار کردم ، بهانه ؟

يعنی آرش کسی رو دوست داره؟ تند ورق زدم و دنبال اسم يه دختر گشتم ، اما انگار آرش خان زرنگ تر از اين حرفا بود ، يه حسی افتاد تو دلم که نکنه بهانه اون واسه زندگی من باشم  .

بعد دقيقا تمام رفتارهای آرش رو تو ذهنم مرور کردم ، هميشه ارش تو نگاهش به من يه برق خاصی داشت . با محبت و پر از احساس ، يعنی ممکن آرش منو دوست داشته باشه ؟ من چی دوسش دارم ؟ آره من هميشه آرش رو دوست داشتم ، هميشه به فکرش بودم و جواب محبتاشو ميدادم ، پس حتما اين حالتهام به خاطر دوست داشتن ارش .

چه احساس لطيف و آرامش بخشی ، دفتر رو گرفتم تو بغلم و پتو رو کشيدم رو سرم ، چشامو بسته بودم و از اينکه چرا اينقدر دير تونستم علاقه ام رو نسبت به آرش بفهمم غبطه ميخوردم .

آرش : اگه سردته يه پتوی ديگه هم برات بيارم  . صدای آرش بود و .....

ادامه داستان رو در مطلب بعدی من دنبال کنيد .

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٤

 

در حسرت با تو بودن ۲

صدای آرش بود قلبم داشت وای ميستاد اون اومده بود بالا چی کار کنه !>>>

هنوز زير پتو بودم چون خجالت می کشيدم وای خدا دفترشو چی کار کنم ؟

تينا حالت خوبه ؟

وای آرش پتو را از روی سرم کشيد کنار ، راستش آرش حالم خوب نبود يعنی سرم درد ميکرد .

آرش : الان حالت بهتره تيناجان ، ممنون بهترم ، بعد يک لبخند زد وگفت : شعرام چطور بود پسنديدی ؟

با خجالت گفتم آره متاسفم که ...

تينا جان از هديه قشنکت ممنون ، از جام بلند شدم و گفتم قابلی نداشت ، بعد دفترشو ازم گرفت و گذاشت کنلر تختش و گفت وقتی کاملش کردم اونوقت ...

من که احساس دوست داشتن آرش تمام وجودمو پر کرده بود نگذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم ، خيلی قشنگ بود آرش بهت تبريک ميگم ، ازم تشکر کرد و گفت بيا بريم پايين و دستشو به طرف من دراز کرد وبالبخند گرمش گفت بيا تيناجان ، وقتی دستمو گرفت احساس پرواز می کردم وای خدا سراسر عشق آرش تو وجودم بود .

آرش گفت : جدی جدی حالت بده ها چرا اينقدر دستت سرده . همينطور که دستم تو دستش بود در سالن رو بست و گفت الان که ميريم پايين يک قرص ميارم واست که زود خوب بشی .

نمی دونم چرا يک احساس آشفتگی داشتم خيلی پيش اومده بود که آرش دست منو بگيره اما اين دفعه فقط اين احساسو داشتم ، دلم می خواست بگم آرش مريضی من جسمی نيست اين تب و تاب عشقه که منو مريض کرده دوای من تويی آرش اما فقط يک لبخند زدم .

اون شب گذشت و من شبها به اين فکر ميکردم که چقدر عاشق بودن زيباست ، اولين عشق چقدر دوست داشتنی هست .

يه روز توی اتاقم نشسته بودم ، يکی از دوست پسرای بيتا تلفن زد و منم صداش کردم  ، آخه بيتا جان زحمت من رو هم کشيده بود و به جای منم دوست پسر داشت ، بيتا با تلفن حرف ميزد و من به اين فکر افتادم که به آرش تلفن بزنم ، اما باز پشيمون شدم ، آخه من که کاری با آرش نداشتم و چی رو برای صحبت بهونه کنم .

چند روز تو اين فکر بودم که يه روز بيتا رفت کلاس و مامان هم رفت مهمونی ، يه دفه به سرم زد که برم به آرش تلفن بزنم و سوال درسی رو بهونه کنم ، تلفن زدم و تو دلم خدا خدا ميکردم که خودش برداره ، جانم . آرش خودتی ؟

آرش : سلام تينا جان ، خوبی خانوم ، چی شده يادی از من کردی ؟

 : ممنون خوبم ، من هميشه به يادتم .

آرش : لطف داری ، بهتر شدی عزيزم .

 : آره بهتر شدم .

آرش : مامان و بيتا خوبن ؟ کجا هستن ؟

 : همينجاهان .

آرش : خوب چی کارم داشتی ؟

 : ميخواستم حالتو بپرسم ، کار خاصی نداشتم .

آرش : مرسی خوشحالم کردی ،حالا ميتونم با بيتا صحبت کنم ؟

 : بيتا نميتونه صحبت کنه ، يعنی اصلا تو با اون چی کار داری ؟

عصبانی شدم که اون فهميده بهش دروغ گفتم ، گوشی رو قطع کردم و اشکام جاری شد ، چرا بايد جلو آرش آبروم بره ، دوباره تلفن زنگ زد ، شماره آرش روش بود .......

تينا : بله .

آرش : آخه عزيز دلم ، چرا ناراحت شدی ، من ميخواستم بگم که هيچ وقت به من دروغ نگو .  آرش صدای گريمو شنيد ، گفت : وای وای می دونستی من تا حالا گريه تو رو نديده بودم ، جون آرش گريه نکن ، حيف چشمای قشنگت نيست .

يه کم آروم شدم و گفتم : ميخواستم بهت يه چيزی بگم .

آرش : خوب بگو می شنوم.

 وای آرش در ميزنن ، باشه بعدا بهت ميگم .

آرش : باشه عزيزم به مامان و بيتا جان سلام برسون ، خداحافظ .

بيتا بود ، چقدر بی موقع اومد . اما بازم خوشحال بودم ، چون فهميده بودم که آرش منو دوست داره ، چقدر ملايم و مهربون صحبت ميکرد .

حدودا دو هفته گذشت ، آرش اومد خونمون ، اما وقتی که من مدرسه بودم ، وقتی اومدم داشت ميرفت ، فکر کردم به بهانه ديدن من مي مونه ، اما اينکارو نکرد و رفت ، تصميم گرفتم يه نامه براش بنويسم و بگم که چند وقته برام آرامش نگذاشته و هدف زندگيمو تغيير داده و .....

چند وقت گذشت و ناممو نوشتم .

به نام آفريدگار عشق . آرش جان سلام ، از نامه من تعجب نکن ، بعضی وقتها يه حرفايی هست که آدم نميتونه به زبون بياره ، واسه همين تصميم ميگيره بر روی کاغذ بيارشون . آرش عزيزم هميشه حرف و حديث زيادی در مورد عشق و دوست داشتن ميشنيدم ، اما تا حالا درک نکرده بودم ، ولی حالا ميخوام بهت بگم که دلم گرفتار تو شده . آرش دوستت دارم ، بدون که تينا قلبش برای تو ميتپه .

امروز بعد از مدرسه ميرم و ناممو ميدم بهش ، توی راه هر چی نزديکتر ميشدم به شرکتش ، اضطرابم بيشتر ميشد ، وای بالاخره رسيدم ، رفتم داخل ، آرش پشت ميزش بود و تلفن صحبت ميکرد ، صحبتش که تموم شد ، سلام کردم .

گفت : سلام تينا جان ، ببخشيد تلفن داشتم ، خوش اومدی .

اما من حرفی واسه گفتم نداشتم ، نميدونم چرا دهنم بسته شده بود ، فقط نامه رو از تو کيفم در آوردم و گذاشتم جلوش و گفتم خداحافظ .

آرش : تينا جان اين چيه ؟

تينا : سوال نکن ، بخونش منتظر جوابت هستم .

دو هفته ار دادن نامه به آرش ميگذشت ، اما هيچ خبری از آرش نبود ، نميدونم چرا اضطراب داشتم ، دو روز تعطيل بودم و کسی خونه نبود ، واسه اينکه از اضطراب بيام بیرون ، رفتم تو اتاق بيتا تا يه رمان بردارم و بخونم ، داشتم دنبال رمان ميگشتم که چشمم افتاد به يه دفتر آشنا ، اين دفترو کجا ديده بودم ،بازش کردمو....

ادامه دارد...!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٤

 

داستان-حسر ت با تو بودن قسمت۳
 
دو هفته از دادن نامم به آرش می گذشت اما هيچ خبری از آرش نبود ، نميدونم چرا اضطراب داشتم .
روز تعطيل بود و کسی خونه نبود واسه اينکه از اضطراب بيام بيرون رفتم تو اتاق بيتا تا يک رمان بردارم و بخونم داشتم دنبال رمان می گشتم که چشمم افتاد به يک دفتر آشنا   ، اين دفتر و کجا ديده بودم بازش کردم ، تقديم به تنها بهانه ام برای زندگی بيتای عزيزم .
چی می ديدم بيتا ؟
بله درست بود احساس کردم بدنم يخ کرده تمام اتاق دور سرم می چرخيد بهانه ام واسه
زندگی ...
بيتا چطور ممکنه خدا ، آرش ...چقدر نامردی .
با صدای بلند گريه می کردم .
 آرش چطور تونستی با احساسات من بازی کنی ؟
چطور من و بازيچه خودت کردی ؟
خيلی بی معرفتی .
رفتم توی اتاقم و گريه ام به ناله تبديل شد ، چرا بيتا مگر اون چه خوبی داره که من ندارم ، آره من احمقم که پاک و ساده ام بايد مثل بيتا صد تا دوست پسر می داشتم تا
آرش منو می خواست .
منتظر بودم تا بيتا بياد کارش داشتم ، چقدر برام سخته باورش که من اين همه مدت به آرش فکر کنم ولی آرش به بيتا . دارم ديوونه ميشم چرا فريب خوردم آرش هرگز نمی بخشمت با حرفاش باعث شد اين فکر و بکنم حيف احساسات من که به بازی گرفته شد.
بيتا اومد .
رفتم پيشش و گفتم بيتا يک سوال دارم .
گفت چی ؟
گفتم تو اين همه دوست پسرات کدومشون و بيشتر دوست داری ؟
خنديد و گفت واست مهمه ؟
گفتم نه همين طوری ؟
گفت راستش همشون آشغالن اما آرش با همشون فرق داره .
تينا : آرش جديده ؟
بيتا : خنگه آرش خودمون و ميگم ، آرش عموجون ،
بغض گلوم و گرفته بود ، گفتم تو مگه با اونم دوستی ؟
بيتا : چی بگم ، ما خيلی وقته همديگر و دوست داريم تصميم گرفتيم با هم ازدواج کنيم . به نظرت آرش پسر خوبيه ؟ تو اولين نفری هستی که نظرش و می پرسم .
بدون توجه به سوال بيتا رفتم توی اتاقم قلبم شکسته بود ۰ گل عشق آرش هنوز نشکفته پرپر شده بود . با صدای بلند گريه می کردم ، شک بزرگ و غير قابل تحملی برام بود  يک آهنگ گذاشتم که بيشتر درد دل من و تازه می کرد :
پارو عشقت ميزارم                    ميرم و تنهات ميزارم
يه سراب بود يه فريب                اما اين دل نمی ديد
.....
توی مدرسه حالم خيلی بد بود و فقط سکوت کرده بودم ، اگر حرف می زدم بغضم می شکست  غرورم هستی ام نابود می شد . تصميم گرفتم بعد از مدرسه برم شرکت آرش .
توی راه با خودم می گفتم بايد بهش بگم به من ظلم کرده ، اما نه برم گدايی عشقم و بکنم ، نه تينا نرو ، اما وقتی به اين نتيجه رسيدم که جلوی شرکت بودم . رفتم تو کسی نبود خواستم برگردم که آرش گفت:سلام تيناجان . خشکم زد ، برنگشتم که صورتمو ببينه اما بازم حرفی رو لبام نمی اومد نميدونستم از
کجا شروع کنم .
آرش : تيناجان .
تينا : خفه شو  ، نفهميدم چی کار کردم فقط ديدم آرش دستشو گذاشته رو صورتش و داره منو نگاه می کنه . بدنم می لرزيد زده بودم تو گوشش .آرش همونطور وايستاده بود نمی تونستم بفهمم چی از فکرش می گذره ، که يک دفعه شروع کرد به خنديدن و قهقهه زدن .
می خواستم به خنده هاش تمومی بدم چون من و عصبی می کرد .
گفتم بايدم بخندی منم جای تو بودم می خنديدم تو از سادگی من سوء استفاده کردی تو به من محبت می کردی و بيتا رو ميخواستی . آرش خنده هاش تموم شده بود و روی صندلی پشت ميزش نشسته بود و من و نگاه میکرد ، ادامه دادم : تو فکر کردی کی هستی که من و
بازيچه خودت کردی ؟
يک دفعه آرش بلند شد و گفت : خفه شو تينا من هيچ وقت عاشق تو نبودم و نيستم اشتباه از تو بوده می خواستی ساده نباشی . مگه تو نبودی که نمی تونستی گريه من و ببينی مگه تو نمی گفتی ...
آرش : بس کن من حوصله  جواب پس دادن به تو رو ندارم . آره تينا خانم تو قبلا به عنوان دختر عموی من برام عزيز بودی نمی تونستم گريتو ببينم ، اما هيچ وقت عشق من نبودی به من چه که شما دخترا هنوز حرف از دهن ما پسرا نيومده بيرون برای خودتون يک قصر با شاهزاده روياهاتون می سازين ، اگرم محبت می کردم به خاطر اين بود که پسرعموت بودم و خواهر بيتا بودی حالا فهميدی .
نه باورم نميشه اينقدر ... تو يک موجود ... ديگه نتونستم ادامه بدم بغضم ترکيد ...
توی راه اشک می ريختم اختيار خودم و از دست داده بودم .
...
امروز يک ماه از اون ماجرا می گذره سعی کردم اون ماجرارو فراموش کنم برام خيلی سخته مخصوصا اينکه قراره آرش بشه همسر بيتا ، چطور روش می شه تو صورت من نگاه کنه تو اين مدت هر جا که احتمال می دادم ممکنه آرش اونجا باشه نمی رفتم .
چند روز ديگه قراره خانواده عموجون بيان از بيتا واسه آرش جواب بگيرن .
يک روز خودمو تو اين موقعيت تصور می کردم اما الان ...خواهرم جای من هست . بايد همه چيز و فراموش کنم به خاطر بيتا با اينکه هنوزم با شنيدن اسم آرش قلبم تاپ تاپ می کنه .
پايان....
 
 
 
عاشق که شدم صدايي در گوشم طنين انداخت که

ميگفت : تا آخر عمر با تو هستم.از او پرسيدم تو کي هستي

جواب داد:من غم هستم و من آن لحظه گمان کردم غم

عروسکي است که ما با آن سرگرم مي شويم ولي اکنون که مفهوم

جدايي را درک مي کنم ....فهميدم که ما عروسکي هستيم بازيچه غم!!!!!!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٤

 

 

سلام دوستان........

فرا رسيدن ماه مبارک رمضان بر همه دوستان مبارک...

اميدوارم که طاعات و عبادات شما دوستان قبول حق بوده باشه و

بهانه ای بوده باشه تا بيشتر و بيشتر به خود و خدای خود نزديک بشيم.

خدايا می دانم روزه ات بهانه ايست برای خروجم از عادت روزمره و تلنگريست

برای بازگشت و هزاران حکمتی  که هنوزعقل ناقص بشری بدان دست نيافته

من عاشقانه زمزمه می کنم سرود زيبای ماهت را زيرا که تو عاشقانه هر چه ميخواهی

برای بنده ات می خواهی .

پس لياقت عاشق بودن را بر من ارزانی دار.

قال الصادق عليه السلام:
انما فرض الله الصيام ليستوى به الغنى و الفقير.
 
امام صادق عليه السلام فرمود:
خداوند روزه را واجب كرده تا بدين وسيله دارا و ندار (غنى و فقير) مساوى گردند.
يکی از دوستان زحمت کشيدند و ايميل زدند حيفم اومد شما دوستان بی بهره باشيد...براي دريافت هر يک از فايلهاي صوتي زير، روي آن کليک نمائيد
 
 
 
 
 
  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٤

 

اراده ايستادگی در برابر ترس است؛         چيرگی بر ترس، نه فقدان ترس.      

                                                                                            مارک تواين

نمی توانی مانع حلقه زدن پرنده های غم    به گردِ سر خويش باشی، ولی می توانی مانع آنها از ساختن آشيانه در موهای خود شوی.

                                                                                      يک ضرب المثل چينی

نگران آن نيستم که ناشناسم، به دنبال آن هستم که ارزش شناخته شدن را داشته باشم.

                                                                                            کنفسيوس

بهتر است سزاوار افتخار و بزرگی باشيم و آن ها را نداشته باشيم تا اينکه آنها را داشته باشيم و شايسته آن نباشيم.

                                                                                             مارک تواين

يک باستان شناس، بهترين همسر ممکن برای يک زن است. هر چه زن مسن تر شود، وی بيشتر به او علاقه مند می گردد!

                                                                                           آگاتا کريستی

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٤

 

 از درد به خود می پيچد.

 در وجودش افسوسی بود از بودنش...

يک طناب آويزان از سقف، يک قلم و يک کاغذ و يه دنيا خاطره

قالبی خالی از اميد بر روی تخت بيمارستان

و نگاهی پر از خواهش که پنجره را می پاييد

شب هنوز پابرجاست...

و ستاره ای که هر شب می درخشيد...

ابری رسيد

چشمی بسته شد...

                          و سياهی جاودان گشت...!!!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

Mystery
 

Not a “fire”

Which you can turn into ashes

By pouring a handful of water,

Not a “lie”

Which you can innocently believe,

Not a “motto”

Which you can naively recite,

I’m a “poem”!

*

Not an old song

Which you can easily forget,

Not a tired instrument

Which you can play harshly,

Not a yesterday memory or a tomorrow image

Which you can review in a few seconds,

I’m “today”!

Like an unwritten poem but unforgotten,

Like the tear drop which fell down your eyes,

Like the pollen in the wind’s hands,

I’m a “myster.

 

راز

نه آتشم كه به مشتي آب خاكسترم كني

نه دروغم كه معصومانه باورم كني

نه شعارم كه ساده دلانه از برم كني

من شعرم !

*

نه آوازي كهنه ام كه از يادم ببري

نه سازي خسته

 كه به زخمة ناسازخويش بدري

نه خاطرة ديروز و خيال فردا

كه آسان از برابرم گذري

من امروزم !

*

مثل شعري نگفته اما نرفته از ياد

مثل اشكي كه ناغافل از چشمي افتاد

مثل گرده هاي گل در كف باد

من رازم !

                                            

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٤

 

سالروز شهادت مظلومانه هفتمين  معصوم ، امام موسی کاظم رو به شما دوستان و کليه شيعيان جهان تسليت عرض ميکنم. و اميدوارم که سعادت و لياقت دريافت معرفت و کمال وجود نورانی ائمه شامل حال همگی بشه تا درخت وجودمان هميشه در راه اسلام و بسط اون سبز بمونه...

سلام بر تو ای هفتمین فروغ امامت! سلام بر تو ای وارث شهادت! سلام بر تو ای قبله نیازمندان! سلام بر تو ای آزادترین اسیر و ای آزاده ترین زندانی! تو که زندان، گلستان عبادت و خلوت تو شده بود و زندانیان سنگ دل، اسیر کرامت و زرگواری ات. تو که زنجیرهای ستم و تازیانه های دشمنی و کینه، قبل از شکنجه و آزار تو به سجده افتادند و دل بی رحمشان در برابر خلق نیکوی تو به رحم آمد. سلام خدا بر تو ای امام هفتمین که تن رنجیده و روح بلندت، شاهد مظلومیت خاندان توست. سلام و درودبی پایان الهی بر تو و دودمان پاک تو باد.            

         

امام موسي كاظم (ع)

ابوالحسن موسي بن جعفر (ع) امام هفتم از ائمه اثني عشر (ع) و نهمين معصوم از چهارده معصوم (ع) تولد آن حضرت در ابواء (محلي ميان مكه و مدينه) به روز يكشنبه هفتم صفر سال 128 يا 129 ق واقع شد.

چگونگي به امامت رسيدن آن حضرت:
در زمان حيات امام صادق (ع) كساني از اصحاب آن حضرت معتقد بودند پس از ايشان اسماعيل امام خواهد شد. اما اسماعيل در زمان حيات پدر از دنيا رفت ولي كساني مرگ او را باور نكردند و او را همچنان امام دانستند پس از وفات حضرت صادق (ع) عده اي چون از حيات اسماعيل مأيوس شدند پسر او محمد بن اسماعيل را امام دانستند و اسماعيليه امروز بر اين عقيده هستند و پس از او پسر او را امام مي دانند و همينطور به ترتيب و به تفضيلي كه در كتب اسماعيليه مذكور است. پس از وفات حضرت صادق (ع) بزرگترين فرزند ايشان عبدالله نام داشت كه بعضي او را عبدالله افطحمي دانند اين عبدالله مقام و منزلت پسران ديگر حضرت صادق(ع) را نداشت و به قول شيخ مفيد در”ارشاد” متهم بود كه در اعتقادات با پدرش مخالف است و چون بزرگترين برادرانش از جهت سن و سال بود ادعاي امامت كرد و برخي نيز از او پيروي كردند اما چون ضعف دعوي و دانش او را ديدند روي از او برتافتند و فقط عده قليلي از او پيروي كردند كه فطحيه موسوم هستند.

ـ برادر ديگر امام موسي كاظم (ع) اسحق كه برادر تني آن حضرت بود به ورع و صلاح و اجتهاد معروف بود اما برادرش موسي كاظم (ع) را قبول داشت و حتي از پدرش روايت مي كرد كه او تصريح بر امامت آن حضرت كرده است.

ـ برادر ديگر آن حضرت به نام محمد بن جعفر مردي سخي و شجاع بود و از زيديه جاروديه بود و در زمان مامون در خراسان وفات يافت اماجلالت قدر و علو شأن و مكارم اخلاق و دانش وسيع امام موسي كاظم (ع) بقدري بارز و روشن بود كه اكثريت شيعه پس از وفات امام صادق (ع) به امامت او گرويدند و علاوه بر اين بسياري از شيوخ و خواص اصحاب حضرت صادق (ع) مانند مفضل ابن عمر جعفي و معاذين كثير و صغوان جمال و يعقوب سراج نص صريح امامت حضرت امام موسي الكاظم (ع) را از امام صادق (ع) روايت كردند و بدين ترتيب امامت ايشان در نظر اكثريت شيعه مسجل گرديد.

 

 شخصيت اخلاقي:

او در علم و تواضع و مكارم اخلاق و كثرت صدقات و سخاوت و بخشندگي ضرب المثل بود. بدان و بدانديشان را با عفو و احسان بيكران خويش تربيت مي فرمود.

شبها بطور ناشناس در كوچه هاي مدينه مي گشت و به مستمندان كمك مي كرد. مبلغ دويست، سيصد و چهارصد دينار در كيسه ها مي گذاشت و در مدينه ميان نيازمندان قسمت مي كرد. صرار (كيسه ها) موسي بن جعفر در مدينه معروف بود. و اگر به كسي صره اي مي رسيد بي نياز مي گشت معذلك در اطاقي كه نماز مي گذارد جز بوريا و مصحف و شمشير چيزي نبود.

 

 برخورد حاكمان سياسي معاصر با امام:

مهدي خليفه عباسي امام را در بغداد بازداشت كرد اما بر اثر خوابي كه ديد و نيز تحت تأثير شخصيت امام از او عذرخواهي كرد و به مدينه اش بازگرداند گويند كه مهدي از امام تعهد گرفت كه بر او و فرزندانش قيام نكند اين روايت نشان مي دهد كه امام كاظم (ع) قيام را در آن زمان صلاح و شايسته نمي دانسته است و با آنكه از جهت كثرت عبادت و زهد به (العبد الصالح) معروف بوده است بقدري در انظار مردم مقامي والا و ارجمند داشته است كه او را شايسته مقام خلافت و امامت ظاهري نيز مي دانستند و همين امر موجب تشويش و اضطراب دستگاه خلافت گرديده و مهدي به حبس او فرمان داده است.

ـ زمخشري در (ربيع الابرار) آورده است كه هارون فرزند مهدي در يكي از ملاقاتها به امام پيشنهاد نمود فدك را تحويل بگيرد و حضرت نپذيرفت وقتي اصرار زياد كرد فرمود مي پذيرم به شرط آن كه تمام آن ملك را با حدودي كه تعيين مي كنم به من واگذاري، هارون گفت حدود آن چيست؟ امام فرمود يك حد آن به عدن است حد ديگرش به سمرقند و حد سومش به افريقيه (آفريقا) و حد چهارمش كناره درياي خزر است. هارون از شنيدن اين سخن سخت برآشفت و گفت: پس براي ما چه چيز باقي مي ماند؟ امام فرمود:
مي دانستم اگر حدود فدك را تعيين كنم آن را به مامسترد نخواهي كرد (يعني خلافت و اداره سراسر كشور اسلام حق منست) از آن روز هارون كمر به قتل موسي بن جعفر (ع) بست. در سفر هارون به مدينه هنگام زيارت قبر رسول الله (ص) در حضور سران قريش و روساي قبايل و علما و قضات بلاد اسلام گفت: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا بن عم و اين را از روي فخر فروشي به ديگران گفت. امام كاظم (ع) حاضر بود و فرمود: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا ابت (يعني سلام بر تو اي پدر من)
مي گويند هارون دگرگون شد و خشم از چهره اش نمودار گرديد.

 

 زندان نمودن امام و چگونگي شهادت:

درباره حبس امام موسي (ع) به دست هارون الرشيد شيخ مفيد در ارشاد روايت مي كند كه علت گرفتاري و زنداني شدن امام، يحيي بن خالد بن بر مك بوده است زيرا هارون فرزند خود امين را به يكي از مقربان خود به امام جعفربن محمد ابن اشعث كه مدتي هم والي خراسان بوده است سپرده بود و يحيي بن خالد بيم آن را داشت كه اگر خلافت به امين برسد جعفربن محمد را همه كاره دستگاه خلافت سازد و يحيي و بر مكيان از مقام خود بيفتند. جعفر بن محمد بن اشعث شيعه بود و قايل به امامت موسي (ع) و يحيي اين معني را به هارون اعلام مي داشت. سرانجام يحيي پسر برادر امام را به نام علي بن اسماعيل بن جعفر از مدينه خواست تا به وسيله او از امام و جعفر نزد هارون بدگويي كند. گويند امام هنگام حركت علي بن اسماعيل از مدينه او را احضار كرد و از او خواست كه از اين سفر منصرف شود. و اگر ناچار مي خواهد برود از او سعايت نكند. علي قبول نكرد و نزد يحيي رفت و بوسيله او پيش هارون بار يافت و گفت از شرق و غرب ممالك اسلامي مال به او مي دهند تا آنجا كه ملكي را توانست به هزار دينار بخرد. هارون در آن سال به حج رفت و در مدينه امام و جمعي از اشراف به استقبال او رفتند. اما هارون در قبر حضرت رسول (ص) گفت يا رسول الله از تو پوزش مي خواهم كه مي خواهم موسي بن جعفر را به زندان افكنم زيرا او مي خواهد امت ترا برهم زند و خونشان بريزد. آنگاه دستور داد تا امام را از مسجد بيرون بردند و او را پوشيده به بصره  نزدوالي آن عيسي بن جعفربن منصور بردند.

 عيسي پس از مدتي نامه اي به هارون نوشت وگفت كه موسي بن جعفر در زندان جز عبادت ونماز كاري ندارد يا كسي بفرست كه او را تحويل بگيرد يا من او را آزاد خواهم كرد. هارون امام را به بغداد آورد و به فضل بن ربيع سپرد و پس از مدتي از او خواست كه امام را آزاري برساند اما فضل نپذيرفت و هارون او را به فضل بن يحيي بن خالد برمكي سپرد. چون امام در خانه فضل نيز به نماز و روزه و قرائت قرآن اشتغال داشت فضل بر او تنگ نگرفت و هارون از شنيدن اين خبر در خشم شد و آخر الامر يحيي امام را  به سندي بن شاهك سپرد و سندي آن حضرت را در زندان مسموم كرد و چون آن حضرت از سم وفات يافت سندي جسد آن حضرت را به فقها و اعيان بغداد نشان داد كه ببيند در بدن او اثر زخم يا خفگي نيست. بعد او را در باب التبن در موضعي به نام مقابر قريش دفن كردند. تاريخ وفات آن حضرت را جمعه هفتم صفر يا پنجم يا بيست و پنجم رجب سال 183 ق در 55 سالگي گفته اند.
 

نجمه همسر امام:

نجمه، مادر بزرگوار امام رضا (ع) و از زنان مومنه، پارسا، نجيب و پاكيزه بود. حميده، همسر امام صادق (ع)، او را كه كنيزى از اهالى مغرب بود، خريد و به منزل برد.
نجمه در خانه امام صادق (ع)، حميده خاتون را بسيار احترام مى كرد و به خاطر جلال و عظمت او، هيچ گاه نزدش نمى نشست! روزى حميده در عالم رويا، رسول گرامى اسلام (ص) را ديد كه به او فرمودند: اى حميده! نـجـمـه را به ازدواج فرزند خود موسى درآور زيرا از او فرزندى به دنيا خواهد آمد كه بهترين فرد روى زمين باشد. پس از اين پيام، حميده به فرزندش امام كاظم (ع) فرمود: پسرم! نـجـمـه بانويى است كه من هرگز بهتر از او را نديده ام، زيرا در زيركى و محاسن اخلاق، مانندى ندارد.من او را به تو مى بخشم، تو نيز در حق او نيكى كن. ثـمـره ازدواج امـام مـوسـى بـن جعفر (ع) و نجمه، نورى شد كه در شكم مادر به تسبيح و تهليل مـشـغـول بـود و مـادر از آن، احـسـاس سنگينى نمى كرد و چون به دنيا آمد، دست ها را بر زمين گذاشت، سر را به سوى آسمان بلند كرد و لب هاى مباركش را به حركت درآورد: گويا با خدايش رازو نيازمى كرد. پس از تولد امام هشتم (ع)، اين بانوى مكرمه با تربيت گوهرى تابناك، ارزشى فراتر يافت.

  

   سخنان برگزيده

 

 * امام كاظم ‏عليه السلام: ثَلاثٌ مُوبِقاتٌ: نَكثُ الصَّفَقَةِ و تَركُ السُّنَّةِ و فِراقُ الجَماعَةِ؛

سه چيز تباهى مى‏آورد: پيمان شكنى، رها كردن سنّت و جدا شدن از جماعت.

* امام كاظم ‏عليه السلام: عَونُكَ لِلضَّعيفِ أفضَلُ الصَّدَقَةِ؛

 كمك كردن تو به ناتوان، بهترين صدقه است.

 * امام كاظم‏ عليه السلام: لَو كانَ فِيكُم عِدَّةُ أهلِ بَدرٍ لَقامَ قائمُنا؛

 اگر به تعداد اهل بدر (مؤمن كامل) در ميان شما بود، قائم ما قيام مى‏كرد.

* امام كاظم‏ عليه السلام: لَيسَ مِنّا مَن لَم يُحاسِب نَفسَهُ في كُلِّ يَومٍ؛

 كسى كه هر روز خود را ارزيابى نكند، از ما نيست.

 * امام كاظم ‏عليه السلام: ما مِن شَى‏ءٍ تَراهُ عَيناكَ إلّا و فيهِ مَوعِظَةٌ؛

 در هر چيزى كه چشمانت مى‏بيند، موعظه‏اى است.

* امام كاظم ‏عليه السلام: مَن كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَف َّ اللَّهُ عَنهُ عَذابَ يَومِ القِيامَة؛

هر كس خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب خود را در روز قيامت از او باز مى‏دارد.

 * امام كاظم ‏عليه السلام: إذا كانَ ثَلاثَةٌ في بَيتٍ فَلا يَتَناجى‏ إثنانِ دونَ صاحِبِهِما فَإنَّ ذلِكَ مِمّايَغُمُّهُ؛

هر گاه سه نفر در خانه ‏اى بودند، دو نفرشان با هم نجوا نكنند؛ زيرا نجوا كردن، نفر سوم را ناراحت مى‏كند.

* امام كاظم‏ عليه السلام: إيّاكَ أن تَمنَعَ في طاعَةِ اللَّهِ فَتُنفِقُ مِثلَيهِ في مَعصِيَةِ اللَّهِ؛

مبادا از خرج كردن در راه طاعت خدا خوددارى كنى، و آن‏گاه دو برابرش را در معصيت خدا خرج كنى.

* امام كاظم ‏عليه السلام: لاتُذهِبِ الحِشمَةَ بَينَكَ و بَينَ أخيكَ وَأبْقِ مِنها فَإنَّ ذَهابَها ذَهابُ الحَياءِ؛

مبادا حريم ميان خود و برادرت را (يكسره) از ميان ببرى؛ چيزى از آن باقى بگذار؛ زيرا از ميان رفتن آن، از ميان رفتن شرم و حيا است.

* امام كاظم ‏عليه السلام: أبلِغ خَيراً و قُل خَيراً ولا تَكُن أمُّعَةً؛
خير برسان و سخن نيك بگو و سست رأى و فرمان‏برِ هر كس مباش.
* امام كاظم
‏عليه السلام: المُصيبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ و لِلجازِعِ اثنَتانِ؛
مصيبت براى شكيبا يكى است و براى ناشكيبا دوتا.
* امام كاظم‏
عليه السلام: الصَّبرُ عَلَى العافِيَةِ أعظَمُ مِنَ الصَّبرِ عَلَى البَلاءِ؛
شكيبايى در عافيت بزرگ‏تر است از شكيبايى در بلا.

 

منبع: برگرفته شده از سايت حديث نت

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٤

 

لحظه خداحافظي

ديگه يواش يواش داشت قبول ميکرد که مادرش داره بار و بنديل خودش را مي بنده و برای هميشه از کنارش ميره. با ديدگان پر از اشک و دلي مالامال از درد و اندوه، نگاههايش را به صورت زرد و تکيده مادرش که روی تخت به حال مرگ افتاده بود دوخته بود. انگاری مادرش ميخواست که نفس های آخر عمرش را روی همان تخت بده و از اين دنيای لعنتي برای هميشه خداحافظي کنه

پسر کوچولوی 9 ساله به اين فکر ميکرد که بدون مادرش چي ميخواهد بکنه، ميترسيد که تنهای تنها بشه. نفسهای مادرش به شمارش افتاده بود، ديگه حتي قادر به گشودن چشمهايش هم نبود، دل پسر کوچولو به درد آمده بود، درونش داشت فرياد ميکشيد که مادر چشمهايت را باز کن، حتي برای يک لحظه هم که شده، من رو نگاه کن. اشک گوله گوله از روی گونه هاش سر ميخوردند و روی دستش مي ريختند. سنگيني دستهای مهربان پدرش را روی شانه هايش احساس ميکرد که به او ميگفت : پسرم بلند شو برو بيرون، پسر کوچولو دوست نداشت مادرش را در آن لحظات تلخ با دردی که از بيماری ميکشيد تنها بگذارد، گفت نه پدر دوست دارم پيش مادرم باشم

سنگيني خاصي در اتاق حکمراني ميکرد، مثل اينکه همه چيز عزا گرفته بودند. حتي ماهي کوچولوی توی تنگ کنار پنجره هم ديگه مثل هميشه سرحال نبود. پسر کوچولو ديدگانش رو به صورت مادرش دوخته بود و يک لحظه از صورت مادرش برنمي داشت. يهو متوجه لبان مادرش شد که ميخواست مهر سکوت را بشکند شد، با صدای خيلي ضعيف که به زور ميشد فهميد ميگفت : آقا کوچولو بيا يه بوس به مامان بده، پسر کوچولو از خوشحالي ندوونست چطوری خودش را توی بغل مادرش رها کرد، چنان مادرش را ميبوسيد و ميبويد مثل اينکه سالهاست که او را نديده، مثل اينکه بهترين هديه دنيا را بهش داده بودند. اشکهايش با اشکهای مادرش به هم گره ميخوردند، نميدانست که اين اشکها، اشکهای شادی نوازش مادر هست و يا غمي که بيماری مادر در دل کوچولوی او بجا گذاشته بود

مادرش دستهايش را تا نزديکهای صورت او بلند کرد ولي نيمه های راه متوقف شد! پشيمون نشده بود ولي ديگر قادر نبود بيشتر از اون بلند کنه. يهو اين فکر به ذهن پسر کوچولو خطور کرد که مبادا سنگيني من باعث بشه نفس مادر بره و ديگه بر نگرده به خاطر اين سريعا" خودش را از بغل مادرش بيرون کشيد. قطره های اشک را روی صورت معصوم مادرش مي ديد که سر ميخوردند و توی بالش غرق ميشدند. پسر کوچولو دوباره از جايش بلند شد و ايندفعه بطرف پاهای خسته و بي رمق مادرش که از گوشه پتو بيرون بود رفت ، خم شد و پاهايش رو بوسيد. مادرش ايندفعه با صدای بلند گريه ميکرد مثل اينکه تمام قوايش را صرف اينکار کرده بود با صدای خيلي لرزان پسر کوچولو را به خواهر بزرگش که فقط 16 سال داشت مي سپرد و فقط بعد از تنها چند ساعت پسر کوچولو را برای هميشه تنها گذاشت

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٤

 

jodie foster

نام اصلي: جودي فاستر

سال تولد: 19 نوامبر، 1962

محل تولد: لس  آنجلس، آمريكا

جايزه اسكار: متهمان (1988)، سكوت بره ها (1991                   

بيوگرافی:                                                 

با نام آليشيا كريستين فاستر متولد 19 نوامبر 1962 در لس آنجلس. كودك همه فن حريف و فوق العاده باتجربه سينماي آمريكا و توليدات بين المللي سالهاي 1970 كه طي سالهاي 1980 به مقام ستاره نقش اول رسيد.

بازيگري را از 3 سالگي در توليدات تلويزيوني ديسني شروع كرد... هنوز 13 سال نداشت كه در «راننده تاكسي (مارتين اسكورسيسزي، 1976)» ايفاگر نقش شخصيت نوجوان معتادي شد به نام آيريس و بخاطر همين فيلم نامزد جايزه اسكار شد و 10 سال بعد براي بازي در فيلم «متهمان (جاناتان كاپلان، 1988)» مجسمه طلايي را از آن خود كرد. او همچنين بخاطر نقش آفريني هوشمندانه اش در فيلم «سكوت بره ها (جاناتان دمي، 1991) دومين جايزه اسكار را ربود. جودي فاستر كارگرداني سينما را هم تجربه كرده است: كوچك مردي به نام تبت (1991) و خانه تعطيلات (1995)

بخشي از فيلمشناسي:                                                   

اتاق وحشت (2001)

تماس (1996)

خانه تعطيلات (+كارگرداني، 1995)

نل (1994)

ماوريك (1994)

سامرزبي (1993)

سايه ها و مه (1992)

موقعيت معكوس (1992)

سكوت بره ها (1991)

متهمان (1988)

كوچك مردي به نام تبت (+كارگرداني، 1991)

خانه امن (1988)

مبهوت (1986)

خون ديگران (1984)

همسر اوهارا (1982)

من گل آبي (1977)

راننده تاكسي (1977)

باگزي مالون (1976)

آليس ديگر اينجا زندگي نمي كند (1975)

كانزاس سيتي (1972)

ناپلئون و سامانتا (1972)


The Dangerous Lives Of Altar Boys (2002)

 Candleshoe 

 

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

 

به دور خواهم چرخيد
چون سنگ آسيا
و روزهای خود را آرد می کنم
برای خميری که هرگز
ور نخواهد آمد.
برای نانی که هميشه

فطير خواهد ماند....!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

ويندوز

اشتباهات اجتناب ناپذيرند ، چه به دليل اشتباهات خود شما چه به دليل مداخله ي بيجاي كاربران در رجيستري . در نود و پنج درصد موارد ، آموزش زير شما را كمك خواهد نمود .
آيا تاكنون در مورد برنامه Sysetm Restore كه در ويندوز XP قرار دارد و تنظيمات قلب ويندوز را بازيابي مي كند چيزي شنيده ايد ؟ System Restore كامپيوتر شما را به وضعيت قبلي برمي گرداند ، بدون اينكه اطلاعات شخصي اخير نظير سندها ، فهرست هاي تاريخچه ، پوشه هاي دلخواه ، يا پيغام هاي پست الكترونيكي را از دست بدهيد .

اين ابزار ، تغييرات كامپيوتر و ساير برنامه هاي كاربردي را مورد مشاهده قرار داده و نقاط بازيابي را ايجاد مي كند . اين نقاط ، Snapshot ناميده مي شوند ، اما در واقع دستور العمل هايي براي لغو تغييرات اخير مي باشند . وقتي پيكربندي به خوبي عمل نمي كند ، اين Snapshot ها را بازيابي مي كنيد .

SYSTEM RESTORE

به صورت پيش فرض ، ايجاد اين نقاط بازيابي در ويندوز XP به صورت روزانه و پس از رويدادهاي با اهميت مانند نصب يك برنامه كاربردي يا راه انداز ابزار انجام گيرد . System Restore براي كارهاي جدي در رجيستري بسيار مناسب است ، چون هر زمان كه مايل باشيد مي توانيد نقاط بازيابي خاص خود را ايجاد كنيد .

طرز ساخت نقاط بازيابي : براي اجراي System Restore به ترتيب مراحل زير را طي كنيد :

Start/All Programs/Accessories/System Tools/System Restore

گزينه Create A Restore Point را انتخاب كرده و سپس روي Next كليك كنيد . در كادر Restore Point Description نامي توصيفي براي نقطه بازيابي وارد كرده و سپس روي Create كليك كنيد .
System Restore تاريخ و زمان را به اين نام اضافه مي كند . حال بر روي Home كليك كنيد و اين بار Restore My Computer To an Earlier Time را انتخاب كرده و سپس روي Next كليك كنيد .

نقطه مورد نظر جهت بازيابي را انتخاب كرده و سپس روي Next كليك كنيد . System Restore در صورتي كه فضاي كافي به آن اختصاص يافته باشد ، نقاط بازيابي تا نود روز پيش را حفظ مي كند ، بنابراين با استفاده از تقويمي مي توانيد روز دقيق ايجاد نقاط بازيابي را بيابيد .

در تقويم كه در شكل زير مشاهده مي كنيد ، تاريخ هايي كه به صورت حروف پررنگ نمايش داده شده اند ، آن هايي هستند كه حاوي نقاط بازيابي مي باشند .

SYSTEM RESOTRE

قبل از ادامه كار ، حتما سندهاي باز خود را ذخير كرده و تمام برنامه هاي در حال اجرا را ببنديد . چون System Restore كامپيوتر را مجددا راه اندازي مي كند .

روي يك تاريخ كليك كرده و سپس روي نقطه بازيابي موجود در فهرست كليك كنيد . مجددا روي Next كليك كنيد تا ويندوز XP اجرا شده و پيكربندي نقطه بازيابي انتخاب شده را بازيابي كند .

گاهي اوقات اگر پيكربندي كامپيوتر استحكام كافي را نداشته باشد ، نمي توانيد ويندوز XP را به صورت طبيعي اجرا كنيد . در اين حالت بايد به سراغ وضعيت Safe برويد . در اين وضعيت ، نمي توانيد نقاط بازيابي را ايجاد كنيد ، اما مي توانيد نقاطي را بازيابي كنيد كه از قبل ايجاد شده اند .

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤

 

Ticking away the moments that make up a dull day

you fritter and waste the hours in an offend way.

Kicking around on a piece of ground in your home town.

waiting for someone or something to show you the way.

Tired of lying in the sunshine staying home to watch the rain.

You are young and life is long and there is time to kill today.

And then one day you find ten years have got behind you. No none told u when to run u missed the starting game and u run and run to catch up with the sun but its sinking.

And racing around to come up behind u again.

The sun is the same in the relative way but u are older.

Shorter of breath and one day closer to death.

Every year is getting shorter never seen to find the time plans that either come to naught or half a page of scribbled line.

Hanging on in quiet desperation is the English way the time is gone the song is over, though I'd some thing more to say

همپاي تيك تيك ثانيه هاي روزهاي كسالت بار
همين جوري بي هدف، ساعتهاي عمرت رو هدر مي دي

و توي زادگاهت توي يه تيكه جا همينطوري وقت مي گذروني

به انتظار اينكه يه نفر، يه چيز بياد و راهو نشون بده

وقتي از آفتاب گرفتن خسته مي شي، مي موني خونه به تماشاي بارون

هنوز جووني و زندگي درازه و امروز رو هم مي شه همينجوري گذروند.

اما يه دفعه خبردار مي شي كه ده سال گذشته و

هيچكس بهت نگفته كه بايد مسابقه رو شروع كني.

و تو هم صداي تپانچه آغاز مسابقه رو نشنيدي.

اونوقت بي وقفه مي دوي كه به خورشيد برسي اما اون غروب مي كنه

و باز دوباره از پشت سرت سر در مياره.

خورشيد همون خورشيده اما تو ديگه سن و سالي ازت گذشته

نفست تنگتر شده و خودت يه روز ديگه به مرگ نزديكتر،

سال به سال، روزا كوتاهتر مي شه و انگار هرگز وقت پيدا نمي كني

چه نقشه هايي كه مي كشي و يا به هيچ جا نميرسن و يا به همون نصف صفحه خط خطي كاغذ ختم مي شن.

بعد هم كز كردن تو يه گوشه خلوت، مث انگليسي ها. وقت تموم شد و ترانه تموم شد و من فكر مي كردم كه حرفاي بيشتري براي گفتن داشته باشم…!

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ امرداد ،۱۳۸٤

 

دعاي فاطمه زهرا(س): 

پروردگارا مرا به آنچه روزي فرموده اي قانع کن ( از آن چه از نعمت هايت دارم راضي باشم ) و مرا با الطاف و محبت هايت پوشش بده و براي هميشه به من عافيت ( دوري از امراض روحي و جسمي ) عنايت فرما .

پروردگارا مرا ببخش و به من رحم فرما آن گاه که مرا از دنيا مي بري .

پروردگارا در جستجوي آنچه برايم در نظر نگرفته اي سرگردان و عاجزم مفرما و آن چه را برايم خواسته اي به آساني و سهولت در اختيارم قرار ده .

خدايا پاداش نيکو به پدر و مادرم مرحمت فرما و به هر کس که حقي بر گردن من دارد با او چنين کن .

پروردگارا مرا براي آنچه آفريده اي براي همان قرارم ده و به آنچه که خود متکفل انجام آن برايم شده اي ، مشغولم مفرما .

خدايا مرا عذاب مفرما در حالي که من از تو طلب بخشش دارم و محرومم مفرما در حالي که از تو تقاضا و خواهش مي کنم .

الهي مرا نزد خودم ذليل و بي مقدار قرار ده ولي مقام خودت را نزد من عظيم فرما و اطاعت خويش و انجام آن چه رضاي تو در آن است و پرهيز از آنچه تو را به خشم مي آورد را ( در همه امور ) به من الهام فرما اي مهربانترين مهربانان .

**************************************

ولادت با سعادت  فاطمه زهرا  رو به کليه دوستان تبريک عرض مي کنم...امروز به همين دليل روز زن ناميده شده...انشالله که تمام کردار و رفتارمون مطابق با سيره  ائمه اطهار باشه.

خيلي از دوستان خصوصا خانومهااز شأن و ارزش و شخصيت حضرت فاطمه مطالب زيادي نوشتند ولي اينو بايد بدونيم گفتن و ادعا کردن و مبالغه آسونه و نبايد از خاطر برد که ايشون هم مثل ما زاده يک انسان بوده و مثل ما از نعمات زندگي و معيشت برخوردار بوده پس چطور ميشه که همچين کسي اينقدر به عرش خدا نزديک ميشه و لقب ام ابيها ميگيره و ما اينجا اندر خم يک کوچه ايم...

کدوم يک از ما دعاهامون شبيه دعاي فاطمه است...کداميک خير آخرت را به خير دنيا ترجيح ميديم و براي رضاي خدا و حفظ ارزشها و شخصيت خودمون تابع احساسات و هوسهاي دنيوي نمي شيم...اون همه سختيها و اون همه مصايب و تحمل اونا براي زنده نگاهداشتن اسلام و بسط عدالت در جهان بوده و سراسر زندگيشون براي ما تجربه ايست تا بتونيم ارزش واقعي خود، دنيا،زندگي،اطرافيان، دين، و در آخر شناخت عظمت و قدرت پروردگار را ببينيم...ولي ما در خيابانها،مجالس،محيطهاي کار و ورزش شاهد حضور خانومهايي هستيم که حجاب رامانع آزادي و ننگ خودشون و نشانه بي فرهنگي مي دونن و براي فرار از اين اِنگ متوسل به آرايشها و تريپهايي ميشند که ارزش و هويت اصيل يک ايراني مسلمان را که به خاطرش خونها ريخته شده از بين ميبرند و در آخر به نهيليسمي و پوچگرايي ميرسند...خيلي از ماها هم ميخواهيم که اونطور نباشيم ولي اينو بدونيد دوستان که خواستن مهم نيست بايد عمل کرد...وقتي راهي را آغاز مي کنيد مهم نيست که راه چقدر طولانيست. آنچه اهميت دارد اين است که ذهنتان را متقاعد به رفتن کنيد و دانستن کافي نيست بايد کار کرد،خواستن کافي نيست بايد عمل کرد...

براي ادامه راه فاطمه زهرا حسرت نبودنش را نخوريد در هر خانه اي جلوه اي از نور و جلالت اون بزرگوار وجود داره و سعي کنيد عاشقانه و ملتمسانه قدرشون رو بدونيد و امروز براي قدرداني از زحمات و مصايبشون دستبوسشان باشيم و با عُلُو احساس بهش بگيم که: مادر دوستت دارم.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤

 

سادگی آسونه اما ساده موندن خيلی سخته

هوس و بيرون دروازه نشوندن خيلی سخته

انتهای اين مسير رو با خودم نگفته بودم

شايد اين راهی که رفتم اون روزا نرفته بودم

زندگی لحظه به لحظه چهره تازه می گيره

دنيارو هر کی با قلبش داره اندازه می گيره

شايد احساسی که دارم ديگر کمتر صادقانه است

وقت برگشتن از اين راه وقت يک کوچ دوباره است

می دونم موندن و بودن واسه خوش خياليهامه

شک و ترديد و سياهی حک شده رو سينه هامه ....!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٤

 

چارلی چاپلین رو که حتما می شناسین! همون که با لودگی هاش سالهاست که از پشت پنجره جعبه جادویی به خلوتمون سرک می کشه و لبخند رو روی لبهامون می نشونه. نمیدونم تا حالا توجه کردین که چرا با وجودی که فیلمهای اون رو بارها دیدیم ولی بازم از دیدینشون لذت می بریم؟! شاید شما هم با من هم عقیده باشید که؛ چارلی رو میشه فراتر از لودگی هاش دوست داشت!

خوندن قسمت پایانی نامه چارلی به دخترش « دژالدین »  را به شما توصیه می کنم:

 

به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد و او برای تعریف یکدلی، شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است. این را می دانم به روی صحنه، جز تکه ای حریر نازک چیزی بدن تو را نمی پوشاند. بخاطر هنر، می توان لخت و عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند.

برهنگی، بیماری عصر ما است و من پیرمردم و شاید حرفهای خنده آور می زنم. اما به گمان من، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست داری!

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی ! نترس! این ده سال تو را پیر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم، تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها می شود.

می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند. با من، با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید. با این همه پیش از آنکه اشکهای من این نامه را تر کند، می خواهم یک امید به خود بدهم:

امشب شب نوئل است. شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ دهد، تا تو آنچه را من براستی می خواستم بگویم، دریافته باشی.

چارلی پیر شده است دژالدین! دیر یا زود، باید به جای آن جامه های رقص ، روزی هم لباس عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. حاضر به زحمت تو نیستم. تنها گاهگاهی چهره خود را در آینه ای نگاه کن. آنجا مرا نیز خواهی دید. خون من در رگهای توست. امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد، چارلی را، پدرت را فراموش نکنی.

من فرشته نبودم، اما تا آنجا که در توان من بود، تلاش کردم آدمی باشم. تو نیز تلاشی بکن.

رویت را می بوسم.

 

سویس / دومین ساعت از 8760 ساعت سال 1964

**************************************

 

از اين نامه به حرف معلم بزرگ مطهری ميرسيم که می گفت:

رفتم غرب مسلمان نديدم ولی اسلام را ديدم... آمدم شرق مسلمان ديدم اما اسلامی نديدم...

تمامی احکام اسلام و آيه های قرآن و سخنان ائمه به طور غير مستقيم در سخنان يک مسيحی يا ارمنی و يا حتی لائيک نمود دارند ولی برای ما مسلمونها يک تکرار خسته کننده و مندرث محسوب ميشه...بياييم اعتقاداتمونو به لذتهای  مادی و زودگذردنيا نفروشيم تا به پوچی و هيچ گرايی نرسيم... 

 

جمعه متعلق به امام زمان (عج) اميدوارم دعای فرج و ظهور آقا فراموش نشه...

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ،۱۳۸٤

 

 

درسهای دکتر شريعتی

( بخش اول)

انسان به ميزان برخورداريهايی که در زندگی دارد ، انسان نيست ، بلکه درست به اندازه ی نيازهايی که در خويش احساس ميکند انسان است . سطح تعالی و درجه ی کمال هر انسانی را با درجه ی تعالی و کمال نيازهايی که دارد و کمبودهايی که در خود احساس ميکند دقيقا ميتوان اندازه گيری کرد. يعنی هر کس به ميزانی انسانتر است که نيازهای کاملتر ، متعالی تر، و متکاملتر دارد. آدمهای اندک نيازهای اندک دارند ، و انسانهای بزرگ نيازهای بزرگ . اينجا هست معنی اين حقيقت دقيق که :

آنان که غنی ترند ، محتاج ترند.

ارزش «علي» در بی نيازتر بودنش از ديگران نيست بلکه در احساس کردن نيازهای بلندتر و متعالی تر اوست نسبت به ديگران و همچنين در احساس نيازمندتر بودن و احساس کمبود بيشتر کردن او در هستی است که ديگران چنين احساسی را ندارند.

يک روح بزرگ که مسير کائنات و همچنين کاروان تکامل و استعداد و امکان کمال و عروج روح بشری را تا سر منزلهای خيلی دور تر ميبيند و قله ی مطلق را در کوهستان سر به خدا کشيده ی وجود، ميبيند و احساس میکند ، دچار حيرت ميشود و احساس هراس ميکند. اين غير از پريشانی و غير از ترس و جبن است. حيرت و هراس در برابر  عظمت وجود و شکوه ابديت و زيبايی خدا است و اين احساسها را دلی ميتواند دريابد که استعداد فهم و احساس اينها را داشته باشد و دامنه ی ادراکش تا ديواره های هستی گسترش يابد. به همين دليل است که ميبينيم پيامبر اسلام آرزو ميکند که : خدايا بر حيرت من بيفزای . اين حيرت زاده ی شناخت است و پريشانی زاده ی جهل . هراس معلول آشنايی با عظمت و شگفتی است و ترس معلول گناه و گمراهی.

ادامه دارد...

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٤

 

فاطمه ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و شش بچه‌شان بي غذامانده‌اند.  

احمدآقا ،صاحب مغازه ، با بي‌اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .

فاطمه  در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت : «احمدآقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي‌آورم .»

احمدآقا گفت نسيه نمي‌دهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي‌شنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه مي‌خواهد خريد اين خانم با من .»

خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم مي‌دهم ليست خريدت كو ؟

فاطمه گفت : اينجاست .

- « ليست‌ات را بگذار روي ترازو به اندازه ی  وزنش هر چه خواستي ببر . » !!

فاطمه با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت .

احمدآقا باورش نمي‌شد .

مشتري از سر رضايت خنديد .

احمدآقا با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ی  ديگر ترازو كرد كفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند .

در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است .

كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود 

 

« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن »

 

************************

فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .

دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كي داد و پاداش بسيار برد .

دعا برای ظهور آقا امام زمان فراموش نشه...

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ تیر ،۱۳۸٤

 

اين کارو حتما بکنيد تا سرعت اينترنتتون تا ده برابر افزايش پيدا کنه . اين کار باعث ميشه هر صفحه ای برای دومين بار يا بعد از اون که ميخواد باز شه به سرعت هر چه تمام باز بشه.

توجه: اگر مراحل رو انجام داديد و در ابتدا تغييری احساس نکرديد اون رو پاک نکنيد چون تو جايی که شما فکرش رو نميکنيد به کمکتون مياد بدون اينکه شما بفهميد.

ابتدا به Start برید و تو Run تایپ کنید Regedit و Enter بزنید.
حال به دنبال این عبارت بگردید:
[HKEY_CURRENT_USER\Software\

Microsoft\Windows\CurrentVersion\

Internet Settings]
سپس در سمت راست پنجره به دنبال این عبارات بگردید
:
 MaxConnectionsPerServer -1
 MaxConnectionPerl_OServer -2
ممکنه این دو عبارت رو مثل من نداشته باشید پس روی ...

 

صفحه سمت راست ، کليک راست كنيد و از قسمت [New]، روی [DWORD] كليك كنيد.
سپس عبارت شماره 1 را بنويسيد . برای عبارت شماره 2 هم همین مراحل را انجام بدید. حالا روی عبارتهای ساخته شده دو بار کليک کنيد و در قسمت [Value data] برای گزينه اول عدد 8 و برای گزينه دوم حرف a را وارد کنيد و سيستم را Restart کنيد.

توجه: در هنگام نوشتن به حروف بزرگ دقت كنيد.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٤

 

انسان بوسیله برآوردن تمایلات خود نمیتواند به لذت و شاد کامی برسد ، بلکه در صورتی که میتواند به آن سر چشمه راه یابد که پا بر سر این تمایلات بگذارد.

راز عشق در این است که به دیگری لذت ببخشی، ولی عشق را برای لذت نخواهید زیرا عشق حقیقی هوا و هوس نیست.

بزرگترين خطري كه بيشتر ما را تهديد ميكند پايين و قابل دسترس بودن اهدافمان است و نه بلند بودن و غيرقابل حصول بودن آنها.

هر اقدام بزرگ، ابتدا محال به نظر مي‌رسد.

بدترين و خطرناكترين كلمات اين است که بگوييد همه همين جورند.

باید هوش و مهارت خود را بکار ببریم، چیزیکه دیروز غیر ممکن بود، امروز دشوار است، فردا با خوشی و رضایت قبول خواهد شد.
اگر اميد نبود هيچ مادري فرزند خود را شير نمي داد و باغباني درختي نمي نشانيد.

درخت تنومند به راحتي رشد نمي‌كند هر چه باد شديدتر باشد، درختان قوي‌تر مي‌شوند.

اگر در اولین قدم، موفقیت نصیب ما می شد، سعی و عمل دیگر معنی نداشتد.

امید سرابی است که اگر ناپدید شود همه از تشنگی خواهند سوخت.

اگر آرزومنديد که به سعادت برسيد پيش از آنکه خود عبرت ديگران شويد از ديگران پند و عبرت بگيريد.

گذشتن از ميان ترس، به مراتب با وحشت كمتري همراه است تا زندگي كردن با ترس.

اگر ( فقط ) را باعث امیدواری و استقلال خود میدانید هرگز به آرزوی خود نخواهید رسید.

امید داروئی است که شفا نمیدهد اما درد را قابل تحمل میکند.

زندگي آنقدر طولاني نيست که تمام تجربه هاي آنرا عملا" بثبت برسانيم براي پيشرفت و آسايش بهتر، تا ميتوانيم بايد از تجربه هاي ديگران استفاده کنيم.

آينده ها به نظر بزرگ جلوه ميکنند اما وقتي که گذشتند ميفهميم که نا چيز بوده اند.

شهامت فقدان ترس نیست، بلکه مقاومت در برابر آنست.

مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه، به عادت آب دادن گلهاي باغچه بدل شود.

خلق نیک، بال و پر انسان است.

پيش از ازدواج چشمها را خوب باز كنيد و بعد از آن كمي روي هم بگذاريدشان .

موفق نمی شوید مگر از کاری که انجام میدهید لذت ببرید .

ما همواره كارهاي احمقانه را كه انجام داديم به نام تجربه به رخ ديگران مي كشيم.

باور كردن اينكه شخصي حقيقت را ميگويد،سخت است وقتي كه ميداني اگر جاي او بودي دروغ ميگفتي.

اگر واقعيت را بگوييد، لازم نيست هيچ چيزي را بخاطر بسپاريد.

تجربه را در روي تختخواب نرم و متكاي پر قو نميتوان بدست آورد .

ستاره بخت هيچ كس شوم نيست، اين ما هستيم كه آسمان را بد تعبير مى كنيم

سعادت مانند توپ فوتبال است وقتي از ما دور مي شود دنبال آن مي دويم و وقتي مي ايستد با يك ضربه آنرا از خود دور مي سازيم .

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٤

 

Meryl Streep

 مريل استريپ

 

نام اصلي:          مري لوئيز استريپ     

           سال تولد:          22 ژوئن 1949                    

           محل تولد:          بسكينگ ريج نيوجرسي (آمريكا)
 

بيوگرافي:                                                                       

در نوجواني قصد داشت خواننده اپرا شود و حتي آموزش هم ديد اما در جواني عاشق بازيگري شد. از كالج بسيار معتبر و معروف واسار در رشته هنرهاي نمايشي و سپس از دانشگاه بيل فارغ التحصيل شد. براي بازي در نمايشي به نام 27 گاري پر از پنبه نوشته تنسي ويليامز كانديد دريافت جايزه توني (اسكار تئاتر) شد.

از سال 1977 و با فيلم جوليا (فرد زينه مان) بازيگري در سينما را آ‎غاز كرد و يكسال بعد براي بازي در فيلم شكارچي گوزن (مايكل چيمينو) كانديد جايزه بهترين بازيگر مكمل اسكار 1978 شد. دريافت دو جايزه اسكار براي فيلمهاي كريمر عليه كريمر (رابرت بنتون، 1979) و انتخاب سوفي (آلن جي پاكولا، 1983) و بازي در نقشهاي متفاوت و متنوع او را به عنوان بهترين بازيگر زن دهه هشتاد انتخاب كرد.

او در سال 1978 براي پرفرمانس خود در فيلم تلويزيوني همه سوزي جايزه اسكار تلويزيوني شد.

دهه نود شايد براي او چندان موفقيت آميز نبود. تنها حضور او در فبلم پلهاي مديسون كانتي (كلينت ايستوود، 1995) دهمين كانديداي اسكار را براي او به ارمغان آورد.

سال 2002 سال خوبي براي او بود. بازي او در در دو فيلم اقتباس (اسپايك جونز) و ساعتها (استفان دالدري) بار ديگر و پس از سالها نام او را سر زبانها انداخت. او براي بازي در فيلم اقتباس كانديد جايزه اسكار شد.

برنده اسكار:                                                         

- انتخاب سوفي (1979)

- كريمر عليه كريمر (1983)

 

نامزد اسكار:                                                        

         - اقتباس (2002)                        

- پلهاي مديسون كانتي (1995)

            - كارت پستالهايي از صميم قلب (1991)

- فريادي در تاريكي (1990)  

- آيرون ويد (1987)           

- بيرون از آفريقا (1985)     

- سيلك وود (1983)           

- زن ستوان فرانسوي (1981)

- شكارچي گوزن (1978)       

برنده گلدن گلاب:                                                   

- اقتباس (2002) 

نامزد گلدن گلاب:                                                   

- ساعتها (2002)

بخشي از فيلمشناسي:                                              

اقتباس (2002)            

 ساعتها (2002)             

       آواي قلب من (1999)            

          يك چيز واقعي (1998)            

اتاق ماروين (1997)      

قبل و بعد (1996)        

شيفته رودخانه (1995)   

خانه اشباح (1994)       

   مرگ از آن وي باد (1992)

از جانت دفاع كن (1991)

              كارت پستالهايي از صميم قلب (1991)

زن شيطان (1990)         

فريادي از تاريكي (1990) 

حسد (1988)               

آيرون ويد (1987)            

بيرون از آفريقا (1986)      

سرشار (1990)                

عاشق شدن (1985)             

سيلك وود (1983)              

انتخاب سوفي (1983)          

آرامش شب (1982)             

زن ستوان فرانسوي (1981)   

اغواي جوتانيان (1979)        

كريمر عليه كريمر (1979)     

منهتن (1979)                   

شكارچي گوزن (1978)         

جوليا (1977)                    
 
 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤

 

سايه مرگ

هيچ اميدي به قبولي در امتحانات سال آخر تحصيلي ام نبود اين مسله برام از روز روشن تر بود من كه كل سال رو به كار كردن در اين مغازه و اون مغازه گذرونده بودم به چه اميدي بايد دلخوش به قبولي ميكردم. داشتم خسته كوفته به راهم ادامه ميدادم كه چشمم به يك كيف زنونه خورد از مقابلش عبور كردم ولي باز برگشتم حس عجيبي داشتم رنگ و روي كيف داشت منو وسوسه ميكرد تصميم گرفتم كه كيف رو بردارم. از جيب بغل كيف شروع كردم يه دفتر تلفن بود توش با خط بد چند صدتا شماره تلفن با عناوين مختلف مثل دكتر فلاني يا مهندس به چشم ميخورد جالب اينكه مشخصات دفتر تلفن نشون ميداد كه صاحب دفتر تلفن يه خانومي است، بين دوراهي گير كرده بودم دلم ميخواست كيف رو كنكاش كنم ولي وجدانم اجازه اينكار رو نميداد در آخر تصميم گرفتم صاحب كيف رو پيدا كنم به سمت باجه تلفن رفتم و شماره مالك رو از دفتر تلفن گرفتم بعد از شنيدن چند بوق يه پيرمردي گوشي رو برداشت و گفت بفرماييد من من كنان گفتم كه من با خانوم الهام درستكار كار داشتم.

پرسيد شما باز هم با ترس و لرز گفتم من كيف ايشون رو پيدا كردم احساس كردم گوشي از دستش رها شده باصداي بلند داد زد خانوم خانوم مژده بديد بعد از كمي انتظار از اون طرف گوشي صداي ظريفي اومد و گفت: ببين آقاي محترم من كاري با شما ندارم و قول ميدم شما رو تحويل پليس ندم تو رو خدا اون كيف رو به من برسونيد. من كه شوكه شده بودم گفتم اشتباه گرفتيد اين حرفا چيه من حتي نميدونم توي كيف شما چيه كيف شما جلوي من سبز شد و من از كنجكاوي به شما زنگ زدم خواستم تلفن رو قطع كنم كه اون خانوم گفت الهي دورت بگردم قبول هرچي كه ميگي قبول تو رو خدا همون جا باش الان ميگم راننده بياد دنبالت من كه كمي آروم گرفته بودم آدرس رو دادم و تلفن رو قطع كردم.

بعد از نيم ساعت يه ماشين بنز مشكي جلوي كيوسك ترمز كرد و منو سوار ماشين كرد به نظرم همون پيرمردي بود كه با هم تلفني صحبت كرديم تا به مقصد برسيم حتي يه كلمه با من حرف نزد وقتي داشت ماشين رو توي حياط پارك ميكرد خانومي كه پيشبند بسته بود به استقبال ما اومد با تعظيم گفت قربان خانوم منتظر ورود شما هستند بفرماييد من كه حسابي گيج شده بودم با اشاره دست به راه افتادم وقتي به اتاق رسيديم مستخدم من رو با خانوم تنها گذاشت و رفت با صداي خانوم به خودم اومدم! كه گفتي اونو ندزديدي با ترس گفتم ب.. بله با صداي بلند داد زد دروغ گو چطور جرات ميكني به من دروغ بگي بده به من كيف رو، وقتي كيف رو گرفت به سرعت وسايل داخلش رو خالي كرد چند تكه كاغذ. پاسپورت شناسنامه.... پس كوش كجاست گفتم چي خانوم چي كجاست در همين حال كه داشت ميگشت يه قطعه گردنبند از داخل كيف بيرون افتاد برق عجيبي در چشمان خانوم موج ميزد بي اختيار به زمين افتاد مثل بچه اي كه به مادرش رسيده باشه گفت عزيزم آخه تو كجا بودي تو كه منو كشتي.

باورم نميشديه دختر با سن و سال حدودا‌ بيست و پنج شش سال به يك گردن بند اينطور وابسته باشه من كه نيم ساعتي سرپا بودم خسته شدم تصميم گرفتم بشينم با صداي آرومي گفتم اجازه ميديد من بشينم دختر كه وجود منو رو فراموش كرده بود بلند شد و روي مبل نشست و منو هم به نشستن دعوت كرد بگو ببينم اسمت چيه ،گفتم ميلاد پرسيد به نظر نمياد دزد باشي ولي تو اين كيف غير از اين وسايل حدود پنج هزار دلار پول هم بوده من كه بلد نبودم دلار رو حساب كنم پرسيدم يعني خيلي پول ميشده، دختر از سادگي من خنده اش گرفته بود با لبخند گفت نه باور نميكنم تو دزد باشي حتما همون طور كه گفتي كيف رو پيدا كردي براي من پولهاي توي كيف مهم نبود فقط اين گردنبند مهمه كه به دستم رسيد حالا ميتوني بري به كارت برسي! من با بغض گفتم كار كدوومه، من كه كاري ندارم دخترك پرسيد يعني تو بيكاري ميخواي يه كار خوب بهت بدم با خوشحالي گفتم بله گفت تو راننده گي بلدي گفتم بله خانوم من سه ساله كه گواهينامه دارم الهام خانوم گفت راست اش رو بخواهي آقا حبيب مستخدم اين خونه ديگه پير شده و نميتونه خوب رانندگي كنه اگه قبول كني تو راننده اين خونه بشي من كه بد جوري خوشحال بودم گفتم با كمال افتخار قبول ميكنم ولي خونه ما از اينجا خيلي دوره من نميتونم هر روز به خونه برم.

الهام گفت اگه دلت بخواد يكي از اتاقهاي اينجا رو به تو ميدم هر وقت هم كه دلت خواست با آقا حبيب ميريد به مادرت هم سر ميزني ديگه كاري نداري با تشكر از الهام خانوم خداحافظي كردم.

كار من از فرداي اون روز شروع شد ولي همونطور كه حدس ميزدم كار زياد مشكلي نبود روزي يكي دوبار ميرفتم خريد و گاهي هم خانوم رو به گورستان ميبردم اون جور كه از حبيب آقا شنيدم پدر مادر الهام به شكل عجيبي فوت شده بودند هردوي اونها بعد از چند ماه بيماري كم كم توان جسمي خودشون رو از دست داده بودند و دار فاني رو وداع گفته بودند. خانوم هم بعد از مرگ اونها گه گاهي بر سر قبرشون ميرفت و براشون شمع روشن ميكرد. در مجموع دختر ارومي به نظر ميرسيد با خصوصيات خاص خودش. تو اون خونه كسي رفت و آمد نميكرد به جز شخصي به نام افخم كه در واقع پسر عموي پدر الهام خانوم بود اين شخص كه ظاهري آراسته داشت از زمانهاي دور به اين خانه آمد و رفت داشت و تا قبل از فوت والدين الهام به خارج از كشور رفته بود و دو ماه بعد از فوت آنها دوباره به ايران برگشته بود با تمام اين حرفها نميدونم چرا با اولين برخورد نتونستم اون رو بعنوان شخص مثبتي باور كنم زياد با اهالي خونه صحبت نميكرد و فقط با خانوم خونه چند ساعتي گپ ميزد.

يك روز كه قصد ترك خانه رو داشت از من خواست تا با اون همراه بشم من هم با بي ميلي قبول كردم در راه سوالات زيادي از من پرسيد از نحوه آشنايم با خانوم و گذشته ام و در آخر هم گفت اگه به چيزي احتياج داشتي رو من حساب كن نزديكي يك فروشگاه از من خواست تا ماشين رو نگه دارم و پياده شد و به من گفت اگه اشكالي نداره غروب به قبرستان بيام تا باهم به خانه برگرديم فقط گفت اگه اونجا اومدي با چراغ علامت بده تا من خودمو به تو برسونم بعد هم راهش رو كشيد و رفت من كه از اين نوع رفتار آقاي افخم بدجوري مشكوك شده بودم تصميم گرفتم تعقيب اش كنم ماشين رو به پاركينگ هدايت كردم و سريع دنبالش افتادم بعد از كلي پياده روي آخر ديدم در يك خونه رو ميكوبه و بعد يك پيرمرد كه چهره اي شبيه رمالها رو داشت در و باز كرد و با هم به داخل رفتند من خودمو به بالاي پشت بام رسوندم.

خيلي مضطرب بودم از قسمت نورگير به پايين خيره شدم صدا به راحتي به گوشم نميرسيد ولي ديدم كه آقاي افخم در قبال پرداخت مقدار زيادي پول يك بسته كه بي شباهت به داروي گياهي نبود از پيرمرد گرفت و انجا را ترك كرد من بعد از مكث كوتاهي به دنبال آقاي افخم افتادم بله همانطور كه گفته بود به سمت قبرستان ميرفت من هم رنگ به رخسار نداشتم با ترديد تقيب را ادامه ميدادم آقاي افخم وقتي به قبر آقا و خانوم درستكار رسيد ايستاد تبسمي شيطاني كرد و گفت شما فكر كرديد كه ميتونيد ثروت پدرم رو بالا بكشيد مگه من ميذارم همون طور كه شما رو به قبرستان فرستادم اون دختر خل و چل تون و هم نزد شما ميارم بعد هم با صداي بلند خنديد! من كه از ترس دچار رعشه شده بودم به آرامي اونجا رو ترك كردم وقتي به پاركينگ رسيدم دچار شك و دودلي شدم از ترس جرات نميكردم طبق قرار به قبرستان برم از طرفي اگه نميرفتم هم آقاي افخم ممكن بود شك كنه روي همين اصل ماشين رو روشن كردم و راهي قبرستان شدم وقتي رسيدم با چراغ علامت دام و از دور آقاي افخم رو ديدم وقتي نور ماشين به صورت اش افتاده بود چهرهاي وحشت ناكي پيدا كرده بود در ماشين رو باز كرد و بعد از سلام گفت چيه چرا رنگ ات پريده با لكنت گفتم آقا من هر وقت ميام اينجا اينطوري ميشم.

گفت نترس پسر جون اينجا آدمهاي شريفي خوابيدن بعد هم خنديد من هم حركت كردم وقتي به خانه رسيديم مستخدم در رو براي ما باز كرد و رو به آقاي افخم كرد و گفت حال خانوم زياد خوب نيست داروهاش هم تموم شده آقاي افخم با لبخند گفت براشون تهيه كردم نگران نباش بعد به سمت اتاق خانوم رفت من كه همه چيز برام مشخص شده بود تصميم گرفتم جريان رو به آقا حبيب بگم آقا حبيب بعد از اينكه حرفهاي منو خوب گوش كرد از من خواست تا با اون همراه بشم از زير زمين خونه تفنگ برداريم تا بتونيم جلوي آقاي افخم رو بگيريم وقتي وارد زير زمين شديم ديدم حبيب آقا در رو به روي من بست و گفت حالا كه همه چيز روفهميدي اينقدر اينجا ميموني تا به پوسي تازه همه چيز برام روشن شد بله درست فهميده بودم همه بر عليه دختر بيچاره قيام كرده بودند سرنوشت من هم كه نا معلوم بود. وقتي چشمم به تاريكي عادت كرد خودمو توي زير زمين متروك ديدم كه كلي سوراخ سومه داشت نميتونستم بيكار بشينم تا شاهد مرگ دو نفر باشم تصميم گرفتم خوب زير زمين رو بگردم كلي اينطرف و اونطرف رو گشتم ديگه از گشتن خسته شده بودم كه چشمم به يك تابلو افتاد كلي روش خاك نشسته بود خواستم خاكش رو تمييز كنم كه تابلو شروع به حركت كرد خيلي عجيب بود تابلو جلوي يك راهرو را گرفته بود با خوشحالي وارد راهرو شدم به يك دو راهي رسيدم وارد دالان سمت چپ شدم كمي كه جلوتر رفتم متوجه شدم دارم از خونه بيرون ميام و به خانه مجاور كه متروكه بود هدايت ميشم با يك نردبان خودم رو به بالاي ساختمان رساندم و به اتاق الهام خانوم مشرف شدم به موقع رسيده بودم آقاي افخم در حال هم زدن دارو بود تا آن را به خانوم بخوراند از قسمت نورگير اتاق آماده بودم سنگي را كه در دست داشتم بر سر آقاي افخم رها كنم ولي انگار قصد آمدن به آن سمت را نداشت يك تكه سنگ كوچك به اتاق انداختم آقاي افخم زير نورگير ايستاد پرسيد كي اون بالاست اين بهترين فرصت بود كه نقشه ام رو عملي كنم سنگ رو رها كردم و بيچاره افخم رو مجروح كردم سريع خودم رو به اتاق رسوندم و دست و پاي افخم رو با ملحفه بستم.

خانوم كه دچار شوك شده بود كم كم حالش بهتر شد و وقتي جريان رو از زبان من شنيد بيشتر شوكه شد وقتي افخم به هوش آمد شروع به انكار قضايا كرد ولي من داروي خانوم رو به سمت اش بردم و با تمسخر گفتم قربان نوش دارو را ميل داريد زياد طول نكشيد كه آقاي افخم و حبيب آقا بهمراهش خانومش به دست پليس سپرده شدند. الهام خانوم كه جون خودش رو مديون من ميدونست قسمتي از ثروت خودش رو به من داد و خودش راهي خارج شد و تنها يادگار مادرش رو بعنوان امانت به من سپرد اون گردنبند بصورت امانت دست من موند تا اگه خانوم از خارج برگشت اون رو بهش برگردونم.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٤

 

تو به آينده اميد داری

ولی سرنوشت خيلی بی رحمه

و روياها مثل شمع رنگ ميبازند و خاموش می شوند

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٤

 

همش يه حسی بهم ميگه من عاشق اين شعرم:                                       

                  تنهايی غروب                                                                             

غروب ای فصل خوب قصه های عاشقونه

         غروب ای با تو بودن فصلی از گل با ترانه        

                                                          غروب ای همصدای لحظه های خواب و رويام

                                                  صدای پای بودن توی دلهام تو نفسهام

                چه سخت بی تو رفتن ، چه سخت بی توموندن          

                              نميشه اين جدايی باور من...                       

                                            وداع آخرينه، جدايی در کمين، غروب لحظه های واپسينه

                                به دادم برس ای عشق، که بی تو من شکستم،

                             به ياد لحظه های با تو بودن

                     تموم لحظه های آشنايی نا تمومه، غروب لحظه های با تو بودن پيش رومه...

جدايی تلخ، مثل لمس دردِ، حس مرگه

                                        جدايی تلخ بی تو، سخت رفتن، سخت موندن...

                   جنون لحظه های با تو بودن از تو گفتن... !!!

                    

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٤

 

گاهی اوقات وقتی می خواهیم یه تصمیم جدی بگیریم یه ترس ناخواسته ، از عواقب اون تصمیم به سراغمون میاد و دچار تردیدی نگران کننده میشیم . دکتر الکسیس کارل میگه :

 

کسی که نداند چگونه با ترس و نگرانیهای خود مبارزه کند زود می میرد

 

وخوبه اینو بدونیم که :

 

سراسر زندگی ما مملو از بدبختی های وحشتناکیست که غالبا هرگز اتفاق نیفتاده اند

 

شاید یکی از دلایلی که نگرانیها رو بوجود میاره این گفته هربرت هاوکس باشه که میگه :

 

نیمی از تمام نگرانیهای روی زمین بوسیله افرادی بوجود میاد که می خواهند تصمیمی بگیرند اما فاقد اطلاعات و دانش کافی هستند تا تصمیم خود را بر آن پایه بنا نهند

 

پس برای غلبه بر این نگرانیها میتونیم از روش تحلیل ترس دیل کارنگی کمک بگیریم ، اونجا که میگه :

 

1-     واقعیتها را مشخص کنید .

2-     واقعیتها را تجزیه و تحلیل کنید .

3-     تصمیم بگیرید و عمل کنید .

 

البته حضرت علی (ع) بهتر از اینها رو گفته و فکر می کنم این ها از نهج البلاغه کپی کردند تغیرش دادند بعد نوشتنش ....

 

دعا برای ظهور آقا امام زمان فراموش نشه ها...........

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ تیر ،۱۳۸٤

 

سجاده تو آبروي روي زمين بود    

ترديد ندارم که دلت پاک ترين بود

شب تا به سحر چشم نبستي از درد    

آخر چه کشيدي که جبينت پر چين بود

ديشب در و همسايه به هم مي گفتند    

صديقه مرضيه چنان بود چنين بود

گيسوي پريشان شده اي گفت به گوشم    

انگار که از رفتن تو شانه غمين بود

از آن همه عمري که به سرعت سپري شد    

نه سال فقط سهم من خانه نشين بود؟

تو رفتي و من ماندم و اين خانه کوچک

آخر چه کنم ؟ قسمتم انگار همين بود

علي اکبر لطيفيان

ولادت

سال چهارم بعثت بود که خداوند اراده فرمود به پیامبر گرامی‏اش هدیه‏ای بهشتی و تحفه‏ای گرانبها عطا فرماید؛ فاطمه علیهاسلام در بیستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت، در سرزمین توحید، مکه معظمه ، متولد شد و دنیا را به نور وجود خود منوّر ساخت.

فضایل

فاطمه علیهاسلام در خانه رسول خدا بزرگ شد و با مجاهدات و تلاش پیگیرش، تحت تربیت رسول مکرم، به مقامات بلند معنوی دست یافت؛ به‌طوری که در ستایش او چندین آیه قرآنی نازل شد. رسول خدا به تربیت دختر عزیزش توجه خاصی داشت، در فرصت‌های مناسب او را به بی‌اعتنایی به دنیا و ادب و ایثار و حفظ حجاب و. . . ترغیب می‏فرمود و با نصایح گوناگون و امید بخشیدن به فضل پروردگارو توجه به ذکر و تسبیح الهی به تربیت وی همت می‏گماشت. پیامبر اکرم بارها در سخنانش مقام و موقعیت والای فاطمه را برای مسلمان‏ها بیان می‏کرد و می‏فرمود: « فاطمه سبب خلقت افلاک است و ملائکه الهی در خدمت او هستند. او را اذیت نکنید که اذیت او اذیت من است . فاطمه‌ی من، اهل بهشت است و در قیامت با از شیعیانش شفاعت می کند. »
علاقه پیامبر نسبت به حضرت  
او با سختی‌ها و مشکلات فراوان بزرگ شد و هنوز یکی دو سال بیشتر از عمر شریفش نگذشته بود که با پدر بزرگوارش در
شعب ابوطالب گرفتار تحریم اجتماعی بت‏پرستان شد و در حدود پنج سالگی که از آن محاصره نجات یافت، مادر مهربانش را از دست داد. در هشت سالگی مجبور به هجرت به مدینه شد ولی علی‌رغم همه آن نابسامانی‏ها، وقتی به سن بلوغ رسید به‏قدری در کسب معارف الهی پیش رفته بود که چشم بزرگان عرب به او دوخته شده بود و خواستگاران فراوانی داشت که با پیشنهاد مهریه‌های سنگین ،افتخار همسری با او را خواستار بودند. اما رسول خدا در جواب آنها می‏فرمود :« ازدواج دخترم فاطمه به امر خدا است.»

ازدواج

سرانجام حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه‌السلام، یگانه شخصیتی که صلاحیت همسری و هم‌شانی با فاطمه علیهاسلام را داشت، به خواستگاری او آمد. رسول خدا هم به اذن خداوند، و رضایت فاطمه با ازدواج آنها موافقت فرمود.

مهریه فاطمه تعیین شد و پس از عقد آسمانی و شادباشی بهشتی، آن وصلت فرخنده به اطلاع عموم مسلمانان مدینه رسید و رسول خدا صیغه عقد را جاری فرمود.

فرزندان

فاطمه زهرا و امیرالمؤمنین دو همسری بودند که هیچگاه در زندگی خود به تجمل و دنیاپرستی نیندیشیدند و با کمال صفا یکدیگر را در پیمودن راه خدا کمک کردند و کوچکترین اختلافی بین آنها صورت نگرفت. خداوند به آنها دو پسر به نام حسن و حسین و دو دختر به نام زینب و ام کلثوم عنایت فرمود.

علاقه پیامبر به فرزندان فاطمه

رسول اکرم فرزندان فاطمه علیهالسلام را بسیار دوست می‏داشت و آنها را فرزندان خود می‌دانست و می‏فرمود: « آتش جهنم بر فرزندان فاطمه حرام است.» و در فرصت‏های مناسب مسلمین را به رعایت احترام و خدمت سفارش میکرد و لذا فاطمه اطهر و فرزندانش در زمان حیات رسول خدا بسیار محترم و عزیز بودند ولی آن حضرت مکرراً از ظلم‏هایی که پس از او بر آنان روا داشته می‏شود، خبر می‏داد واظهار ناراحتی می‏نمود و امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا علیهاسلام را دلداری می‏داد و افسوس و صد افسوس که این دوران، بسیار کوتاه بود و بیش از 9 سال طول نکشید که دست پر مهر رسول خدا از سر آنها برداشته شد و سایه پربرکتش از این جهان رخت بر بست.

در سوگ پدر

فاطمه زهرا علیهاسلام در سوگ پدر بزرگوارش بسیار اندوهگین بود و شب و روز به یاد پدر می‏گریست ، اما در این هنگامه، مسأله غصب خلافت توسط گروهی پیش آمد،که برای تثبیت خلافت خویش، علی‌رغم سفارشات اکید رسول خدا در مورد دخترش، به خانه‌ی فاطمه هجوم آوردند و با تازیانه دست مبارکش را آزردند و پهلوی او را که برای دفاع از حریم ولایت به‌پا خواسته بود، شکستند، بر گردن شیر خدا ریسمان بستند و او را به مسجد کشاندند.

مظلومیت فاطمه پس از وفات پیامبر

اما فاطمه پس از این جنایات هولناک که باعث سقط جنین او شد، باز دست از فداکاری و حمایت خود بر نداشت و با همان حال به دنبال امیرالمؤمنین به مسجد رفت و با استفاده از مقام و شخصیت خود، علی علیه السلام را از دست غاصبین نجات داد و سپس به خانه آمد و در بستر بیماری افتاد.

غاصبین حق امیرالمومنین و زهرا به این هم بسنده نکردند و
فدک را که حق مسلم حضرت زهرا بود،غصب کردند تا دست آنها را از مال دنیا هم کوتاه کرده باشند.

خطبه فدک

در این جریان، فاطمه علیهاسلام بارها با ابوبکر و عمر و احتجاجاتی داشت و امیرالمؤمنین نامه تندی به ابوبکر نوشت و حق مسلم فاطمه را اثبات کرد. فاطمه علیهاسلام هم خطبه‌ی تاریخی فدک در حضور جمع بسیاری از مسلمین ایراد فرمود و مدعیان دروغین خلافت و غاصبین فدک را رسوا نمود،اما اّنان بر اجرای مقاصد خویش همچنان پافشاری وبه دادخواهی آن مظلومان تاریخ ،پاسخ صحیح نگفتند بلکه افکار عمومی را علیه آنان شوراندند و با نسبت‌های ناروا و زشت به ساحت قدس امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا، مقصود و منظورخودرا بر ملا ساختند.

اما امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا با سربلندی و افتخار از این آزمایش بزرگ الهی خارج شدند و برای بقاء اسلام، در مقابل این همه ظلم و ستم از حقوق مسلم خود چشم بستند و دم نزدند. حتی وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام به خلافت دست یافت، باز هم به فدک که سرمایه هنگفتی بود،اعتنایی نکرد و فدک در طول تاریخ به تاراج رفت .

به هر حال فاطمه علیهاسلام هر روز رنجورتر می‏شد و کم کم حالش رو به وخامت می‏رفت. همه مسلمین از این پیش آمدها ناراحت بودند.
زنان مدینه به عیادت آن حضرت آمدند و حضرت خطبه‏ای برای آنها ایراد فرمود که چرا شوهران‌شان امیرالمؤمنین را یاری نکردند.

در آستانه شهادت

فاطمه علیهاسلام روزهای آخر عمر خود را سپری می‏کرد و به شدت از ابوبکر و عمر ناراضی بود، اما آنها که نارضایتی فاطمه را به صلاح حکومت خود نمی‌دیدند، آمدند تا به عنوان عیادت، رضایت وی را جلب کنند. فاطمه زهرا ابتدا نپذیرفت اما آنها پس از چند بار، امیرالمؤمنین علیهالسلام را واسطه کردند و بالاخره با اصرار زیاد به عیادت او آمدند . در همین ملاقات بود که فاطمه علیهاسلام رسماً نارضایتی خود را به گوش آنها رساند.

کم کم فاطمه علیها سلام
آستانه شهادت قرار گرفت. دستور داد برایش تابوت ساختند و سپس به امیرالمؤمنین وصیت نمود.

شهادت و دفن

روح پاکش در عصر یک روز غم‏انگیز از خانه دلتنگ دنیا پر کشید و به درجه رفیع شهادت نایل شد.
خبر شهادت آن حضرت فوراً در بین مردم انتشار یافت و
مدینه یک‌پارچه عزا و گریه شد . سیل جمعیت برای دلداری و تسلیت امیرالمؤمنین و فرزندان خردسال فاطمه به طرف آن خانه کوچک سرازیر بود تا کم‌کم خورشید غروب کرد.

مردم متفرق شدند و علی تنها شد. شب بود؛ او شخصاً برای
تغسیل و تدفین اقدام فرمود. شبانه آن بدن آزرده را همراه باران اشک خود غسل داد و کفن نمود و با عده کمی از شیعیان خاص خود بر او نماز خواند و بدن بی‌جان فاطمه را در گوشه‏ای دور از چشم بیگانگان به‌خاک سپرد ؛ سپس با دستی خالی و سینه‏ای پردرد به سوی قبر مطهر رسول خدا رو کرد و با کلماتی دلسوز خاطر خود را تسلی داد.

صبح شد و مسلمان‌ها که از تدفین فاطمه علیهاسلام خبر نداشتند جمع شدند.در میان مردم چهره قاتلین زهرا هم به چشم می‏خورد و وقتی که از دفن زهرا مطلع شدند با کمال جسارت
خواستار نبش قبرش شدند که ناگهان با غرش شیر خدا، نفس‌ها در سینه‏ها حبس شد و از تصمیم خود منصرف شدند.

مخفی ماندن قبر مطهرش

قبر مطهر فاطمه علیهاسلام باید تا قیامت، تا قیام فرزند عزیزش حجه بن الحسن عجل الله تعالی فرجه مخفی بماند تا سندی زنده بر مظلومیت آن بانو و گواهی بر ظلم و ستم قاتلین او باشد. اما راویان نکته‌سنج و عاشقان هوشمند که بوی تربت فاطمه را می شناسند از لابه‏لای کلمات ائمه اطهار و صفحات تاریخ به جستجوی قبر مطهر آن بانوی مظلومه برآمدند و به گمانی قریب به یقین، آن را در خانه خودش یافتند.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٤

 

خسته ام ، انگار صد سال پياده راه آمده ام . انگار صد سلسله کوه را روي شانه هاي نحيفم حمل کرده ام . انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.

خسته ام ، آنقدر خسته که نام خود را هم فراموش کرده ام و هيچ يادم نيست که اولين بار کدام گل را بوييده ام.من شکل سنجاقکي را که در کوچه کودکي بوسيده ام ، از ياد برده ام. خسته ام ، انگار اين جاده هاي سرد خاکي تمام شدني نيست . از دست زمين و آسمان دلگيرم و از درختاني که بي من سبز شده اند ، گلايه مندم.

خسته ام ، اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفسهاي گرمت بي اعتنا بگذرم. بگو ، چقدر به انتظار بنشينم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوسهايم باشند؟ چقدر پيراهن کدرم را در چشمه آرزوها بشويم و روي طناب دلواپسي پهن کنم ؟

اگر شوق رسيدن به دستهايت نبود ، هيچگاه آغوشم را نمي گشودم و اگر صداي گوشنواز تو نبود، از گوشه تنهايي بيرون نمي آمدم.اگر شوق ديدن چشمهايت نبود ، هيچگاه پلکهايم را بيدار نمي کردم و اگر نسيم حرفهايت نمي وزيد ، معناي جهان را نمي فهميدم.

خسته ام ، اما نه آنقدر که نتوانم هر روزبر باشکوه ترين قله زندگي بايستم و همراه با ستاره ها و خورشيد به تو سلام کنم. 

کی ميشه يه روز چشام به ذوق ديدن تو تر بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دعا برای ظهور آقا امام زمان(عج) فراموش نشه...

 
  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٤

 

my creed

to learn how to live for today.

to understand that i should accept the things beyond my control

and not take everything so seriously.

to hold on to courage and hope, and not let doubt discourage me from doing anything i aspire to do.

to remember that the world needs the sunshine os as many amilles as it can get and to do my part.

to build bridges instead of walls.

to see the best in others, to acknowledge their inner beauty with my outer appreciation

کيش من...

بياموزيم که برای امروز زندگی کنيم...

دريابم که بايد بپذيرم هر آنچه را در کفِ اختيار نمی توانم و همه چيز را اين همه جدی نگيرم.

جسارت و اميد را فرو نگذارم و ترديد را نگذارم که مرا دل سرد کند از انجام آنچه در دل دارم.

به ياد نگه دارم که جهان نيازمندِ آفتاب لبخندهای هر چه بيشتر است؛ يادم باشد که سهم خود را ادا کنم.

پل هايی بسازم به جای ديوار.

در همه کس از آن چه دارند بهترينش را بيابم و به نقش ظاهر خويش، زيبايی درونشان را به آنان بنمايم. 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤

 

    زمین می چرخد...

                       بی خبر از اینکه گهواره ای شده

                   برای گروهی« بی انسان»،

                            کاسه ی چشمانشان از شرم، تهی

                                  و حوضچه ی دلشان از نکبت لبریز...

                           و گروهی که مظلوم و برّه وار

                                           در دشتهای موهوم عشق و محبّت می چرند

                    و حجم باریک روحشان

                                                   زیر سنگینی حضور هرجایی آن مترسکان آدمیّت

                           هر روزخم تر می شود...

                                            و زمین همچنان بی خیال می چرخد...

     

                                              این است زندگی!!  

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٤

 

سلام تنهاترينها...

امروز اومدم تا ولادت با سعادت حضرت زينب که به اسم روز پرستار هم

ناميده شده، رو خدمت کليه پرستاران زحمتکش و شما دوستان عزيز تبريک بگم...

ميدونم که دير اومدم و ديروز بود ولی به علت نداشتن وقت اين بود که امروز

مزاحم شما دوستان شدم...به هرحال اميدوارم که هر روزتون خوش باشه و

سعادت و خوشبختی وقف راهتان باشه...انشالله...

                                                                                                

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٤

 

از رابطه من و ستاره همه محل باخبر بودند و هر کی ما دوتا رو باهم میدید میگفت باز لیلی و مجنون دارند میایند. یا بعضی زنهای که گاه گداری گوشه و کنار خیابون و کوچه باهم مشغول غیبت کردن بودند وقتی ما دوتا رو میدیدند با هم پچ پچ کنان میگفتند که خیلی به هم میاند و خداخوب در و تخته رو به هم جفت و جور کرده و از این جور حرفها.

داستان عشق مادست کمی ازعشاق درون کتاب نداشت و با گذشت زمان از علاقه ما به هم کمتر که نمیشد هیچ بیشتر هم میشد. برای من دیدن ستاره مثل رویا بود و ندیدنش کابوس وحشتناک ، حاضر بودم هر عذابی رو تحمل کنم تا در اذای اون بتونم روی ماه ستاره رو ببینم و میدونستم که علاقه ستاره هم به من دست کمی از من نداشت ولی از اونجایی که هیچ عاشقی به راحتی به معشوق اش نمیرسه و عذاب کشیدن رو پیشونی همه عاشقها نوشته شده ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم.

من و ستاره دختر عمو پسر عمو بودیم و از همون دوران کودکی همبازی هم بودیم پدر من و پدر ستاره هم باهم یک کارگاه تراشکاری رو با کلی بدهی راه انداخته بودند. عموی دیگه ام که از این دوتا برادر بزرگتر بود زیاد با برادرهاش رابطه خوبی نداشت و چون از وضع مالی خوبی برخوردار بود این دو برادر رو در شائن خودش نمیدید ولی این اواخر به خاطر پسرش حسام که نسبت به ستاره ابراز علاقه میکرد به پدر ستاره روی خوش نشون میداد و چون من رو مانع بزرگی برای ازدواج پسرش با ستاره میدید دنبال موقعیتی خوبی بود که بین پدر من و پدر ستاره اختلاف بیاندازه.

پدر حسام چندین بار ستاره رو برای پسرش خواستگاری کرده بود ولی پدر ستاره هر دفعه حرف منو به میون میکشید و میگفت که قول ستاره رو به پسر برادرم دادم. پدر حسام وقتی دید با زبون خوش نمیتونه به خواسته خودش برسه تصمیم گرفت از راههای دیگه وارد بشه و بیشتر اهدافش هم این بود که بین دو برادر اختلاف بیاندازه و بالاخره موقعیتی که پدرحسام در انتظارش بود فراهم شد. جریان از این قرار بود که مادر ستاره دچار بیماری مرموزی شد و تلاش پزشکان هم برای معالجه وی نتیجه بخش نبود و وضع جسمانی او روز به روز بدتر میشد تا جایی که توان تحرک و راه رفتن را از دست داده بود.

پدر ستاره از اینکه همسرش را در آن وضعیت بد قرار گرفته بود بسیار غمگین بود و نمیدونست که چکار باید بکنه پدر حسام که تا اون روز ساکت بود به برادرش پیشنهاد داد که همسرش رو به خارج کشور ببره و از پزشکان خارجی کمک بخواد ولی آقا رسول که از لحاظ مالی در تنگنا قرار داشت پیشنهاد برادرش رو رد کرد ولی پدر حسام با لحن دوستانه به برادرش گفت ما باهم برادر و هم خون هستیم من اگه امروز به داد تو نرسم کی پس برسم، بماند که تو پسرم رو لایق دخترت نمیدونید.

آقا رسول که از خجالت نمیتونست سرش رو بلند کنه با صدای گرفته گفت من نمیتونم بر خلاف میل دخترم عمل کنم و اگه تو این مبلغ رو به این خاطر میدی که رای من رو عوض کنی باید بگم در اشتباه اید. پدر حسام که از این لحن صحبت کمی جا خورده بود مکثی کرد و گفت نه نه به هیچ وجه اینطور نیست من فقط میخوام بدونی با دادن دخترت به پسر رحیم، دخترت رو بدبخت میکنی و تو این دوره زمونه پول حرف اول و آخر رو میزنه ولی با این حال بهت اجازه میدم که بعد از معالجه همسرت و در یک فرصت مناسب باهم در این مورد صحبت کنیم.

من مقدمات سفر هر سه شما رو به خارج فراهم میکنم تو هم بیش از این فرصت رو از دست نده، آقا رسول با سرحرفهای برادرش رو تایید کرد و از اون تشکر کرد ولی از نیت شوم برادرش بیخبر بود. من از یک طرف ناراحت بودم که برای مدتی از ستاره دور میمونم و از طرفی خوشحال بودم که مادر ستاره برای معالجه به خارج میرفت و این اندیشه من رو کمی آروم میکرد. روزی که آقا رسول به همراه دختر و همسرش راهی خارج میشدند رو به پدرم کرد و گفت امید من بعد از خدا به تو است من کارگاه را به تو میسپارم پدرم هم گفت خیالت راحت باشد تو دیگر باید دلواپس خانواده خود باشی نه چیز دیگری و من و ستاره هم که حرفی برای گفتن نداشتیم با چشمانی لبریز از اشک به دور دستها خیره شده بودیم.

بعد از رفتن آقا رسول پدرم مجبور شد بیشتر کاربکند و دیرتر به خانه بیاید تا اینکه جواب گویی بدهکاریها باشد. یک روز مردی به کارگاه پدرم مراجعه کرد و از یک نوع قطعه به تعداد زیاد سفارش داد که کل مبلغ سفارش بیش از پنجاه میلیون تومان بود ولی قطعه مورد نظر را با دستگاههای موجود در کارگاه نمیشد ساخت آن مرد به پدرم مبلغ دو میلیون بیعانه داده بود و قرار شد که قطعات را تا یک ماه دیگر تحویل بگیرد و وقتی پدرم بیعانه بیشتری در خواست کرد آن مرد با گفتن این جمله که من در حال حاضر همین قدر پول دارم و به زودی از بانک وام خواهم گرفت پدرم را قانع کرده بود.

پدرم برای اینکه بتواند دستگاه را تهیه و با آن قطعات را تولید کند مجبور شد سند کارگاه را نزد پدر حسام گرو گذاشته و با گرفتن سي میلیون تومان مشکلش را حل کند. پدر حسام این مبلغ را بعنوان قرض به مدت یک ماه به پدرم داد و گفت اگر نتوانی زودتر از یکماه پول من را بدی من کارگاه را خواهم فروخت و پدرم هم شرط او را پذیرفت غافل از اینکه او برایش نقشه کشیده است چون مشتری پدرم را هم او اجیر کرده بود و طبق نقشه از قبل طراحی شده هرگز دیگر به دنبال قطعاتی که سفارش داده بود نرفت و بعد از گذشت یکماه پدرم با کلی قطعه ساخته شده و سي میلیون بدهی گرفتار مکر بردادرش شد.

هیچ وقت اشکها و التماسهای پدرم را زمانی که برادرش مشغول حراج کردن کارگاه و دستگاههای آن بود فراموش نمیکنم، هنوز مدتی از این جریان نمیگذشت که خبر دار شدیم آقا رسول از خارج قصد بازگشت دارد و خبر ناگوارتر اینکه همسرش هم به رحمت خدا رفته بود و تلاش پزشکان برای معالجه وی بی ثمر بود. وقتی ستاره و پدرش به ایران بازگشتند پدر حسام با تزویر جریان فروش کارگاه را به شکل دیگری تعریف کرد و به پدر ستاره گفت بعد از رفتن شما به خارج شریکت کل کارگها را با دستگاههای آن یکجا به من فروخته و قصد فرار از کشور را داشته است و اینقدر گفت و گفت تااینکه دو برادر را به جان هم انداخت و دیگر حرفهای پدرم برای آقا رسول قابل قبول نبود.

پدرم که همه چیز را از دست رفته میدید خانه پدری خود را به قیمتی نازل فروخت و پول آن را به آقا رسول داد و زمانی طول نکشید که سنگینی اینهمه رنج و عذاب او را از پای در آورد ومنو مادرم را با کوله باری از مشکلات تنها گذاشت. پدر حسام که همه چیز را به سود خود میدید بار دیگر ستاره را از آقا رسول برای پسرش خواستگاری کرد و به پدر ستاره قول داده بود در صورت پذیرفتن خواسته اش او را از هر لحاظ بی نیاز خواهد کردد و پدر ستاره نیز پذیرفت با شنیدن این خبر از ستاره دنیا برایم تیره و تار شد دلم میخواست آن چه که شنیده بودم کابوسی بیش نباشد ولی تمام شنیدهای من چیزی جز واقعیت نبود.

به یکباره تمام روزهای خوشی که با ستاره داشتم مانند یک فیلم از مقابل دیدگانم عبور کرد و من با یادآوری آنروزها مثل ابر بهاری میگریستم. کسی که یک عمرتنها همدمم بود و همه جا نامش را بعنوان همسرم ذکر میکردم به یکباره از دست رفته میدیم اش. در این افکار غوطه ور بودم که ستاره با گفتن این جمله که من مطعلق به تو هستم نه کس دیگه اتاق را ترک کرد.

روز عروسی ستاره فرا رسید و مراسم باشکوهی بپا شد همه غرق شادی بودند و صدای هلهله از هر سویی به گوش میرسید وقتی خاله ستاره میخواست به اتاق دخترش برود تا او را به اتاق عقد ببرد با دیدن صحنه فجیعی مثل مار گزییده ها شد. ستاره غرق در خون بود و خون زیادی از بدنش رفته بود دخترک با تیغ شاهرگش رو زده بود و در دستش یک برگه رو نگه داشته بود روی برگه نوشته شده بود: عزیزم یادته که بهت گفتم برات میمیرم خیال کردی دروغ میگم نه هرگز بیا و مرگم رو ببین تا باورم کنی...

من بعد از آن اتفاق بی شباهت به مرده متحرک نبودم از همه جا و همه کس بریده بودم تنها دلخوشی ام خواب بود و خواب دیدند تا چشمهایم را هم میگذاشتم ستاره به خوابم میامد با چهرهای معصوم خنده بر لب دست در دست هم در باغهای خیالی میگشتیم و از مصاحبت با هم لذت میبردیم مادرم که از حال و روز من در خواب خبر نداشت با زبان نصیحت از من درخواست میکرد که کمتر بخوابم و به فکر کسب و کار باشم و چند بارهم چند دختر از فامیل و همسایگان را به من پیشنهاد کرد ولی من به او میگفتم من با خیال ستاره میخوابم و تمام رویای من به ستاره تعلق دارد مادرم با بغض میگفت آخه پسر نازنینم ستاره تو بی فروغ شده اون که دیگه دستش از دنیا کوتاه شده و از این جور حرفا...

یک شب ستاره در خواب به من گفت تو مگه منو دوست نداری من هم با تعجب گفتم چرا عزیزم این چه حرفیه که میزنی ستاره گفت پس چرا نمیای پیش من بمونی من بخاطر تو خودمو از بین بردم اوایل فکر میکردم که شوخی میکنه ولی هر روز خواسته خودشو تکرار میکرد. دیگه از این بلا تکلیفی خسته شده بودم تصمیم خودمو گرفتم یک شب که آسمان پر ستاره بود بار سفر خودمو بستم و به سفری بی بازگشت پای نهادم.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٤

 

ممکنه برای خيلی ها تکراری باشه ٫ولی برای شناخت خود خيلی چيزا بايد تکراربشه...

 

    چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
    دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد.
     بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد.
    وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
    معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند.

بايد بدونيم حرفهای ديگران فقط بايد در راهکردهای ما در حد يک الهام و راهنمايی باشه نه الزام و بايد...

از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٤

نصب ويندوز ۹۸ (عربی) بر روی cpu های ۲.۴ به بالا

همانطور که قبلا قول داده بودم امروز در مورد نصب ويندوز ۹۸ عربی رو cpu های ۲۰۰۰ به بالا منظورم از ۲۴۰۰ به بعد رو ميخوام بهتون بگم . دوستان من اين رو ميدونيد که وقتی بخوايد اين ويندوز رو نصب کنيد در آخرين مرحله چنين پيامی رو مشاهده خواهيد کرد windows protection error  اگر هم دقت کامل داشته باشيد فايلی به نام ndis رو نيز اونجا می بينيد . خوب دوستان من برای حل اين موضوع ابتدا سيستم رو رستارت کرده و از طريق زدن دکمه f8 وارد قسمت safe mode  ميشويد تا ويندوز به حالت غير طبيعی بالا بيايد در آنجا وارد منوی استارت قسمت run ميشويد و کلمه regedit رو تايپ کرده و اينتر رو ميزنيد خوب يه صفحه باز خواهد شد شما در اينجا شما وارد قسمت edit و از اونجا به find  ميرويد و کلمه ndis.vxd رو تايپ ميکنيد . در اينجا جستجو شروع می شود و کلماتی رو با اين اسم و پسوند پيدا می کنيد اين کلمه که پيدا شد باز از همون منو يعنی edit به find next  رفته و بازهمون عبارت قبلی رو تايپ ميکنيد ndis.vxd و وقتی اين عبارت رو پيدا کرد اون عبارت رو انتخاب کرده و delete ميکنيد تا پاک شود OK  رو زده و رستارت ميکنيد تا کامپيوتر راه اندازی شده و ويندوز اصلی بالا بيايد . خوب دوستان اينم در مورد نصب ويندوز

*************************************

تعمير بد سكتور هارد ديسك توسط نرم افزار HDD Regenerator v1.42

HDD Regenerator v1.42 نرم افزري هست كه چند وقت پيش در بخش دانلود كوچك سايت معرفي شده . اين نرم افزار يك ابزار منحصر به فرد براي تعمير صدمات وارده به هارد ديسك شما هست ! سازندگان اين نرم افزار اعدا ميكنن كه محصول شون توانايي بازسازي صدمات سخت افزاري وارده به هارد ديسك رو داره و بد سكتور ها رو تعمير ميكنه ( بر خلاف برنامه هايي كه اونها رو علامت ميزنن يا مخفي ميكنن ! ) . اين نرم افزار به بررسي سطح هارد ديسك ميپردازه و در صورت مواجه شدن با بد سكتور ، سعي در رفع اشكال اونها ميكنه.
اين نرم افزار ميتونه با همه نوع فايل سيستمي و هارد هاي پارتيشين بندي نشده و فرمت نشده هم كار كنه. شما به كمك اين نرم افزار ميتونيد يك ديسك بوت بسازيد و به كمك اون در محيط
Dos
به رفع اشكالات موجود در هارد ديسك بپردازيد. اين نرم افزار از يك تكنولوژي فوق العاده قدرتمند استفاده ميكنه و با انواع و اقسام هارد ديسك ها سازگاري داره . بعضا اشكالات هارد ديسك به قدري است كه فرمت low-leve هم مشكلي رو حل نميكنه اما اين نرم افزار ميتونه مشكل رو حل كنه. نتيجتا به كمك اين نرم افزار ميتونيد اطلاعات مهم خودتون رو كه قبلا به واسطه بد سكتور شدن قابل خواندن نبوده ، بازيابي كنيد .
آيا اين نرم افزار ميتواند هارد ديسك مرا تعمير كند ؟
60%
از انواع صدمات موجود ، توسط اين نرم افزار قابل تعمير هست . چنانچه هارد ديسك مشكل داري داريد بهترين كار اينه كه اين نرم افزار رو دانلود كنيد چون ممكنه همين نرم افزار مشكل شما رو حل كنه !
اطلاعات بيشتر و جزيي تر اين نرم افزار رو ميتونيد اينجا ببينيد !

دانلود كنيد با حجمي حدود 2 مگابايت
سريال برنامه :

Name : TEAM ACME
Serial: 01B5KT-ZN5D6F-HW62FV-BR3M9W-A94HDC-NWT6U7-1Y56RD-0B2WW2-FUEVD2-PN9NK3

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٤

 

سلام تنهاترينها...

خسته نباشيد...

اول از همه سالروز رحلت امام خمينی رو به کليه دوستان تسليت عرض می کنم

و همچنين قيام ۱۵ خرداد که بزرگترين تجربه و نويد برای ما ايرانيانه تا به خاطر داشته

باشيم که ما ميراث همون ايثارگرانی هستيم که برای رسيدن به عزت و آزادی و پياده

کردن اسلام واقعی در برابر هر ظلم و ستمی ايستادگی کردند و اگر امنيتی و

استقلالی و همين شبه اسلامی هم که الان ما داريم همگی شيره راه پاک اون عزيزان ميباشد.

اميدوارم بتونيم اين دِين رو ادا کنيم و بتونيم در راه اسلام و بسط اون کوشا باشيم.

دستگيری امام خمينی (ره)

در سحرگاه پانزدهم خرداد سال 1342، دژخيمان رژيم ستم شاهی به خانه امام خمينی رحمة الله يورش بردند. آنها امام را که سه روز پيش از آن، به مناسبت عاشورای حسينی در مدرسه فيضيه، در سخنان کوبنده ای، از جنايات شاه و اربابان آمريکايی و اسرائيلی او پرده برداشته بود، دستگير و دور از چشم مردم، به زندانی در تهران منتقل کردند. هنوز چند ساعتی از اين حادثه نگذشته بود که خيابان های شهر قم، زيرپای مردان و زنان انقلابی – که در اعتراض به رژيم شاه و حمايت از رهبرشان فرياد برآورده بودند – به لرزه درآمد. اين صحنه، درآن روز در تهران و چند شهر ديگر نيز به وجود آمد و بدین ترتيب، مردم ايران با اين قيام گسترده، نشان دادند که خواستار برقراری حکومت اسلامی و پايان دادن به رژيم ستمشاهی هستند.

 قيام پانزدهم خرداد قم

پس از انتشار خبر دستگيری امام (ره) در پانزدهم خرداد 1342، بسياری از مردم قم، به منزل ايشان رفتند و به اتفاق فرزندشان، حاج آقا مصطفی، در حدود ساعت شش بامداد، به سمت حرم مطهر حضرت معصومه (س) حرکت کردند. پس از مدتی، صحن مطهر و خيابان های اطراف، لبريز از جمعيتي شد که شعار " يا مرگ يا خمينی" را با هيجان شديدی تکرار می کردند. در همان زمان، علما و مراجع وقت هم با صدور بيانيه هايی، خواستار آزادی فوری حضرت امام (ره) شدند. در حدود ساعت ده صبح، با ورود نيروهای مسلّح برای تقويت نيروهای شهربانی قم، تيراندازی و رگبار مسلسل ها شروع شد و تعداد زيادی از مردم زخمی شده يا به شهادت رسيدند. شدّت تيراندازی به حدّی بود که امکان انتقال زخمی ها و اجساد شهيدان نبود و اين کشتار، تا ساعت پنج عصر ادامه يافت.

حمام خون در تهران

در پانزدهم خرداد 1342، مردم تهران هم چون ساير شهرها، در اعتراض به دستگيری امام خمينی (ره) به خيابان ها ريختند و قيام خونين خويش را آغاز کردند. سيل خروشان کشاورزان غيور و کفن پوش ورامين، دهقانان کن و نيز مردم جماران به سوی تهران سرازير شد. انبوه جمعيت بازاری، بار فروش، دانشگاهی و اقشار مختلف مردم، با فريادهای رعد آسای "يا مرگ يا خمينی" و "مرگ بر شاه" تهران را به لرزه درآورد. شاه که در برابر قيام قهر آلود ملٌت، تاج و تخت خود را درحال زوال می ديد، با رگبار مسلسل به جنگ ملٌت مظلوم رفت و تهران را در پانزدهم خرداد 1342، به کشتارگاه مخوف و حمام خون تبديل ساخت.

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٤

 

دعای فرج امام زمان

 

اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ برح  الخفا وَانْكَشَفَ الغطا وَانْقَطَعَ الرَّجاَّء

خدايا بلاء عظيم گشته و درون آشكار شد و پرده از كارها برداشته شد و اميد قطع شد

وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَيْكَ

 و زمين تنگ شد و از ريزش رحمت آسمان جلوگيرى شد و تويى ياور و شكوه بسوى تو است

الْمُشْتَكى وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى

 اعتماد و تكيه ما چه در سختى و چه در آسانى بر تو است خدايا درود فرست بر

مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ

 محمد و آل محمد آن زمامدارانى كه پيرويشان را بر ما واجب كردى و بدين سبب مقام

وَعَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَريباً كَلَمْحِ و

 منزلتشان را به ما شناساندى به حق ايشان به ما گشايشى ده فورى و نزديك مانند

الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ يا مُحَمَّدُ يا عَلِىُّ يا عَلِىُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِيانى

چشم بر هم زدن يا نزديكتر اى محمد اى على اى على اى محمد مرا كفايت كنيد

فَاِنَّكُما كافِيانِ وَانْصُرانى فَاِنَّكُما ناصِرانِ يا مَوْلانا يا صاحِبَ

 كه شماييد كفايت كننده ام و مرا يارى كنيد كه شماييد ياور من اى سرور ما اى صاحب

 الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى السّاعَةَ

الزمان فرياد، فرياد، فرياد، درياب مرا درياب مرا درياب مرا همين ساعت

السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ بِحَقِّ

 همين ساعت هم اكنون زود زود زود اى خدا اى مهربانترين مهربانان

 به حق مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرينَ محمد و آل پاكيزه اش جمعه اي ديگر هم

 گذشت و لي دلبر ما نيامد...اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلّيِکَ الفَرَج

 

یا صاحب الزمان ادرکنی

انکه رخسار تو را اینهمه زیبا میکرد کاش از ازل فکر دل ما میکرد.

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٤

 

حکايت :                                             
            درس زندگي :                                                   

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت .
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلاو يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد
  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٤

 

  courage and optimism.Always know that there are those whose love and understanding will always be there,even when you feel most alone

may you discover enough goodnees in others to believe in a world of peace. may a kind word,a reassuring touch, and a warm smile be yours

هشدار! در زندگانی تو همواره انسانهايی زيست می کنند لبريز عشق و درک ...

هرگاه که دست برآری، حتی به سردی آنروز که خويشتن را...............

        تنهاترين يابی.

و اميد که در وجود ديگران، زيبايی بجويی.

آن پايه که به دنيايی آرام و دلپذير........

 ايمان بياوری.

  

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤

 

ادوارد نورتن

   user posted image   
Edward Norton Jr

متولد ۱۸ اوت۱۹۶۹، كلمبيا، مريلند، آمريكا،
بازى را از سال ۱۹۹۶ شروع كرده .

«ادوارد نورتن» به زودى فيلم سينمايى «بروكلين يتيم» را كارگردانى مى كند.
فيلمنامه اين فيلم را خود او، از روى رمانى متعلق به جاناتان لتم نوشته و قرار است نقش اصلى فيلم را هم خودش بازى كند.
داستان فيلم، درباره يك كارآگاه باهوش است به نام لايونل اسراگ. ادوارد نورتن، علاوه بر اين، در دو فيلم ديگر بازى كرده كه هردو فيلم به زودى نمايش داده مى شوند.

فيلم اول، «پايين در دره» نام دارد و ديويد جيكوبسن آن را براساس فيلمنامه اى از خودش ساخته. اين درام، داستانش در دره سن فرناندو مى گذرد و درباره مردى است كه كم كم به اين نتيجه مى رسد كه كابوى است و حالا كه به اين نتيجه رسيده، دنبال راهى است براى اثبات خودش. اوان ريچل وود، ديويد مورس، بروى درن، رورى كالكين، آرتل كايارو و آويوا فاربر بازيگران ديگر اين فيلم هستند. پايين در دره، محصول آمريكا است.

فيلم دوم، «قلمرو بهشت» ساخته ريدلى اسكات، كارگردان گلادياتور است كه آن را از روى فيلمنامه اى نوشته ويليام موناهان ساخته است. داستان قلمرو بهشت، در قرن دوازدهم ميلادى مى گذرد، در سال هايى كه جنگ هاى صليبى به راه هستند... در اين درام عاشقانه جنگى، ارلاندو بلوم، اوا گرين، ليام نيسن، جرمى آيرونز و مايكل شين هم بازى كرده اند.
فيلم شناسی:                                                              
HarryPotter and the Chamber of Secrets (2002
Directed by Chris Columbus

        American History X (1998
Directed by Tony Kaye
 
        Fight Club (1999
Directed by David Fincher
Complete title: Fight Club (Single Disc Edition)
 
        Primal Fear (1996
Directed by Gregory Hoblit

        The Score (2001
Directed by Robert De Niro and Frank Oz

        Everyone Says I Love You (1997
Directed by Woody Allen
 
         Red Dragon (2002
Directed by Brett Ratner
With Anthony Hopkins, Edward Norton and Ralph Fiennes

        The Italian Job (2003
Directed by F. Gary Gray
With Mark Wahlberg, Charlize Theron, Donald Sutherland, Jason Statham, Seth Green, Mos Def and Edward Norton

 
        Spider-Man (2003
Directed by Sean Frewer, Brandon Vietti, Alan Caldwell, Sebastian Brodin, Patrick Carroll, Audu Paden, Tim Eldred, Johnny Darrell, Ezekiel Norton and Vincent Edwards (III)

        The Bank Dick (1940
Directed by Edward F. Cline
With W.C. Fields
 
        Rounders (1998
Directed by John Dahl
With Matt Damon and Edward Norton

        Death to Smoochy (2002
Directed by Danny DeVito
With Robin Williams and Edward Norton

 
        The People vs. Larry Flynt (1996
Directed by Milos Forman
With Woody Harrelson and Courtney Love

        Lady for a Day (1933
Directed by Frank Capra
With Warren William and May Robson

        25th Hour (2003
Directed by Spike Lee
With Edward Norton, Philip Seymour Hoffman and Barry Pepper
       
        The Angry Red Planet (1960
Directed by Ib Melchior
 
        A Day at the Races (1937
Directed by Sam Wood
With Groucho Marx, Chico Marx and Harpo Marx

        Baby (1985
Directed by Bill L. Norton
    
        Out of the Past (1998
Directed by Jeffrey Dupre, Brandon Vietti, Alan Caldwell, Sebastian Brodin, Patrick Carroll, Audu Paden, Tim Eldred, Johnny Darrell, Ezekiel Norton and Vincent Edwards (III)

        Villain Still Pursued Her (1940
Directed by Edward F. Cline
With Edward Norton, Ben Stiller and Jenna Elfman

        CyberTracker (1994
Directed by Richard Pepin, Brandon Vietti, Alan Caldwell, Sebastian Brodin, Patrick Carroll, Audu Paden, Tim Eldred, Johnny Darrell, Ezekiel Norton and Vincent Edwards (III)
With Don 'The Dragon' Wilson, Richard Norton and Stacie Foster

        Keeping the Faith/While You Were Sleeping (2000)
Directed by Edward Norton
With Edward Norton, Ben Stiller and Jenna Elfman
  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٤

 


                                قلبم ادامه خواهد داد ...

             نه آسمانی ؛ نه پری ؛ اهل همين حوالی ام

                                                                 ولی هميشه تا هنوز غريب اين اهالی ام

             چنان سکوت کرده ام که مردمان اين ديار

                                                                     گمانشان رفته که من آدمکی سفالی ام

            هنوز روی سر من علامت سؤال توست

                                                           چگونه اشکای چشات کرده زخويش خالی ام؟

                 شنيده ام صدای تو مرا به خويش خوانده است

                                                               نگو... نگو که تا ابد اسير خوش خيالی ام

          اگر چه بی ستاره از ضيافت تو رفته ام

                                                             ازتوچه پنهان که هنوزراهی ودستِ خالی ام

                       من با زمان می پژمرم ولی چه خوب مانده است !

                                                                       شاخه گل مريم تو کنار خردسالی ام

            کاربه دستم می دهد خاطره های کودکی

                                                             بغض به ما نيامده ... اين شده خوب حالی ام

                                

تنها هنگامی حقيقتی را می پذيريم که نخست در ژرفای

 روحمان انکارش کرده باشيم.

                                      پائولو کوئليو

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٤

 

از رسول خدا (ص) روايت شده به اين که: چون روز قـيامت شود منادی ندا

 می‌کند: کجا هستـند دشمنان من؟
جبرييل عرض می‌کند: ای پـروردگار من دشمنان تو زيادند، کدام دشمنان

خود رااراده فـرموده‌ای؟

خدای عزوجل فـرمايد: کجاينداصحاب خمر،يعـنی کسانی که شارب الخمرند.

 کجايند آن‌هايی که شب را در حالت مستی به صبح می‌آورند؟ کجايند آن‌‌‌‌‌‌‌‌هايی

 که فـرج‌های حرام را حلال شمردند؟
آن گاه خداوند آن‌ها را با شياطيـن قـريـن هم می‌سازد.خدای تعالی می‌فـرمايد:

کسی که مست‌کننده‌ای را بـياشامد و يا آن را به بچه‌ای که درک نمی‌کند

 بخوراند، او را از آب سوزان جهنم سيـراب می‌کنم، چه آن که آمرزيـده

 باشـد يا معـذت ( گناه ديگری داشته باشد يا نه) و کسی که به جهت

 خوشنودی من آن را ترک کند، او را از نوشابه‌های بهشتی سيراب می‌کنم

 و رفـتاری که با اوليا خود دارم با او انجام می‌دهم.

دعا برای ظهور امام زمان فراموش نشه..........

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ خرداد ،۱۳۸٤

 

آغاز دوباره هايم ۵ خرداد است...

گرچه آخرين رمقهای بهار است...  

هرگز به پايان بهارنيانديشم...        

که همين ۵ خرداد زيباتر است برای تولدی ديگر...

تمام سهم من از زندگی؛ گلی است که در سلول من روئيده

است. گلی تنها اما بی همتا                 

گلی به وسعت اسم خدا...            

آرامشی به رنگ اميد...               

  نويدی به پهنای سکوت زندگی...       

    نمادی برای بودن، بقا و تکامل...         

 و سکوتی مملو از فرياد:                 

               تولدی دوباره...

                         تولدی دوباره... 

                                            تولدی دوباره... 

                                                 تولدی دوباره... 

                                                                 تولدی دوباره... 
                                                                                               تولدی دوباره...
من از تمامی سهم خويش خواهم گذشت تا آرام آرام شنوای فرياد تو باشم...

 تولدی دوباره... 

             تولدی دوباره... 

                              تولدی دوباره... 

                                      تولدی دوباره... 

                                                                                               تولدی ديگر...

                                      

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٤

 

فقط يک بار او را می بينيم

پس خوب نظاره اش کن !

تو فقط يک بار با امروز زندگی می کنی، اما نوع زندگی تو در همين يکبار،

تمام عمرتورا تحت الشعاع قرارخواهد داد.امروزتو فرصت عمل کردن داری

می توانی باعث شوی که چيزهايی رخ دهند. می توانی خودت رانشان      

بدهی

و با کسانی که دوستشان داری باشی و از تجربه های زيبای اطرافت لذت ببری.

اما باوجود ابن اگر امروز از دستت برود، ديگر بازگشتی نداری و نمیتوانی نوار

زندگی ات را به عقب بگردانی و دوباره امروزرا تکرار کنی.              

 توبايدامروزراهمان اولين باری که می بينی شکارکنی واين ميسر نمی شود

مگراينکه هرلحظه راهمان لحظه زندگی کنيم. شکل ونوع زندگی تو در امروز بر تمام طول عمرت

اثر خواهد گذاشت. تو الان اين فرصت را داری تا نوع نگاه فردای خود به زندگی 

امروز، را کنترل کنی. می توانی فردا به امروزخود به ديده حسرت بنگری

يا بارضايت ازامروزياد کنی وهمه اينها به اين بستگی دارد که برخوردت با

امروز زندگی ات چگونه است امروزرا چنان زندگی کن که لذت و خاطره آن

در تمام عمر بر لبان تو لبخند بنشاند.

چقدر خوب بود که می توانستيم لحظات خوش زندگی را مثل يک عطر در يک شيشه نگه ميداشتيم و هر زمانی که ميخواستيم آن خاطرات خوش را زنده کنيم، در شيشه را می گشوديم و تمام لحظات و همان صحنه ها دوباره تکرار می شدند...! 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٤

 


مریم به تازگی صاحب فرزندی شده بود، این نوزاد شادی بخش زندگی او

 بود ازصمیم قلب دوستش داشت و شیره جانش را نثارش میکرد. با ظرافتی

 مادرانه از او پرستاری میکرد با نگاه توی چشمهای نوزاد عشقش را به او

هدیه میکرد بدون لحظه ای پشیمانی بیخواب میماند وتا صبح صدای نفسهای

 اورا میشمرد هر چه ازدستش بر می آمد برای راحتی فرزندش انجام میداد

 تکیه کلام مادر عزیز دلم تو زیباترین دختر روی زمین هستی بود

ندا با این نوا بزرگ شد و زیبایی ملکه ذهنش شده بود خودش را زیبا ترین

دختر روی زمین میدانست چون مادر آن را آنچنان ادا میکرد که به دل

 می نشست روزها میگذشت و ندا هرروزبزرگتر میشد. بیشتر باور می کرد

 که زیبا ترین دخترروی زمینه،توی دبستان مشکلی برایش پیش نیامد تا وقتی

 که وارد دبیرستان شد کم کم همکلاسیها شروع کردند به تمسخرندا و اینکه

 دختر به این زشتی وجود نداره اوایل ندا فکر می کرد اونها حسودی میکنند

 اما کم کم با دیدن دخترهای زیبا و خوش اندام و نگاه در آیینه متوجه شد

مادرش دروغ بزرگی به او گفته! با قبول زشتی از مادرش بدش اومد و از

 اینکه سالها مادر اونو گول زده و مسخره مردم کرده بدش اومد، گوشه گیر

 شد باتحمل سختی نگاههای اطرافیان دبیرستان را تمام کرد وبه محض اینکه

 تونست کاری برای خودش پیدا کنه از مادر جدا شد و تنها زندگی می کرد

مادر برای دیدن ندا به خونه ندا رفت اما ندا مادرش را به خونه راه نداد و

 حتی نخواست روی مادر را ببینه مادر غمگین و دلشکسته برگشت، روزها

 به همین منوال گذشت مادر گاهها" از فاصله دور به دیدن ندا میرفت و از

جایی که دیده نشه به تماشای ندا می پرداخت. کینه مادر در دل ندا هر روز

 بیشتر میشد تا جایی که مادر را به عنوان یک دشمن میدید. از دست مادر

هیچ کاری برنمی آمد جز صبر. روزی از این روزهای یک نواخت ندا با

 تنها دوستش اکرم بیرون رفته بود تصمیم داشت کمی خرید کنه از دوستش

 خواست تابه اون طرف خیابان برونداما اکرم میخواست مغازه های اینطرف

 را ببینه ندا دستش را کشید ولی با مخالفت اکرم مواجه شد اکرم ندا را هول

 داد ندا تعادلش را از دست داد و به وسط خیابان افتاد در همین موقع ماشینی

که متوجه افتادن ندا نشده بود باندا تصادف کردوندارا به گوشه پیاده رو پرت کرد

بابرخورد سرندا به دیواربیهوش شد راننده ندا واکرم را به بیمارستان رسوند

 پزشکان برای نجات ندا دست به هرکاری زدند ندا خونریزی مغزی کرده بود

 و در کما به سر می برد اکرم به مریم خبرداد ومریم سراسیمه خودش را به

 بیمارستان رسوند، کاری جز گریه و زاری ازدستش بر نمی اومد پشت اتاق

 عمل اشک میریخت ساعتها طول کشید بالاخره عمل تمام شد و دکتر از اتاق

 عمل بیون اومد مریم ،اکرم و راننده با ضطراب به سمت دکتر رفتند و از

 سلامتی ندا جویا شدند دکترگفت: عمل به خوبی تمام شده ولی چقدر بیمار

 صدمه دیده هنوزمعلوم نیست بایدمنتظرباشیم تاازکمابیرون بیاد البته اگر بیرون بیاد

امید زیادی نداشته باشید، با شنیدن این حرف صدای فریاد و گریه مریم

 بیمارستان بهم ریخت دکتر سعی کرد مریم را آرام کنه بهش گفت: شما

باید قوی باشید اون به شما احتیاج داره شاید بعد ازبهوش اومدن نتونه حرکت

 کنه یا هرچیز دیگه ای ممکنه، تنها توصیه من به شما صبره صبور باشید

و دست از دعا برندارید. صدای مریم کم شد وآرام آرام شروع کرد به اشک

 ریختن. حدود دو هفته ندا در کما بود در تمام این مدت مریم پشت در اتاق

ایستاده بود. موقعی که ندا بهوش اومد دکتر ندا را معاینه کرد تنها چیزی که

ندا دراین تصادف ازدست داده بود بینایش بود واین برای ندا ضربه تازه ای بود

ده روزبعد ندا ازبیمارستان مرخص شد چشمهای ندا نوری نداشت و تاریکی

 ارمغان این تصادف بود. مریم به عنوان پرستار وارد خونه ندا شد به ندا

 گفتند مرد راننده برای جبران صدمه ای که زده پرستار برایش گرفه مریم

 ساکت و آرام به پرستاری از ندا پرداخت دو سه سالی گذشت ندا برای

 پرستارش از رنگها صحبت میکرد و از شوقی که برای دیدن داشت.

مریم می سوخت اما اینبار به خودش گفت باید این بارکاری انجام بدم با دکتر

 ندا صحبت کرد در نتیجه این صحبت ندا برای عمل در بیمارستان بستری

 شد یک هفته بعد از عمل دکتر پانسمان دور چشمهای ندا را باز کرد ندا

می دید خوشحال بود از دیدن لذت میبرد بار اول که آیینه را به دست گرفت

 تا صورت زشت خود را ببینه توی آینه دختری زیبا دید تعجب کرد وقتی

با دکتر روبرو شد از دکتر پرسید بجز عمل چشم عمل زیبایی هم روی من

انجام شده؟ دکتر گفت: نه چطور مگه؟ ندا گفت قبل ازاین تصادف و جراحی

 من دختر زشتی بودم اما الان توی آینه دختری زیبا به زیبایی حوریهای

 بهشتی می بینم چه اتفاقی برای من افتاده؟

دکتر در حالی که اشک میریخت گفت: دخترم تو خودت را با چشمهای

 مادرت می بینی اون این دو چشم را به تو هدیه کرده تو چیزی می بینی که

 اون سالها دیده ندا از ته قلب متاسف و پشیمان شد ازظلمی که به مادر کرده

 بود از اتاقش بیرون اومد واتاق به اتاق گشت تا مریم را پیدا کرد به دست و

 پای مادر افتاد و صدها بار عذر خواست مریم چشمی درکاسه سر نداشت تا

به اشکهای ندا پاسخ بده ندا به جای هر دو اشک میریخت

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٤

 

 دیگران را همان طور که هستند بپذیر. 

  کورترازآنانی که نمی خواهند ببینند،وجود ندارد.

    بزرگترین اشتباه این است که از اشتباه  کردن بترسیم.  

  سعاد ت آن است که انسان دنیا راهمانطورکه آرزو کند ببیند.

    زندگی بازی شطرنج است و تنها دوراندیشانند که مات نمی شوند.

             مرگ به طور طبیعی به سراغ ما می آید ولی شهامت زندگی کردن نه 

  هرگزسعی نکنیدعیوب خودرابگوئیدزیرا دوستان اینکاررا به خوبی انجام می دهند

          افتادن در گل و لای ننگ نیست ، ننگ در این است که در آنجا بمانی.

یکی ازناشناخته ترین لذتهای زندگی، حرف زدن با خویشتن است.

  سعادتمند کسیست که به مشکلات ومصائب زندگی لبخند بزند. 

دریابه مرداب نمی ریزداگرریخت دریا نیست مرداب است.

موفقیت برای اشخاص کم ظرفیت مقدمه گستاخی است.

همه می خواهند که درزندگی دوست خوبی داشته

 باشند اما هیچ  کس  به این  فکر نیست که

 برای  دیگران  دوست  خوبی  باشد.

 زندگی راهرطورکه نگاه کنی زیباست.

 اذهان ما مانند چتر نجات هستند

 فقط وقتی که  باز شوند

  عمل می کنند.    

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

                  این برنامه یکی از بهترین برنامه برای پاک کردن تروجای

               کامپوتر شماست یه نظرم دانلود کنید...


tapsait


 


 

حجم:۳.۷۴ مگابایت


دانلود


  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤

الكترونگار به همراه كرك

نرم افزار الکترونگار تنها و جامع ترين نرم افزار ارسال ايميل فارسي ميباشد

 که توسط سایت وبکده کرک شده . با استفاده از اين نرم افزار شما ميتوانيد با

 خيالي آسوده يراي دوستان خود ايميل فارسي ارسال کنيد و مطمئن باشيد که

آنها نيز بدون نياز به نصب هرگونه خط يا نرم افزاري آنرا فارسي دريافت خواهند

کرد.
الکترونگار تنها جهت ارسال و دريافت نامه هاي فارسي استفاده نميشود , بلکه اين

 تنها يکي از قابليتهاي بسيار زياد اين نرم افزار است. الکترونگار يک مدير نامه های

 الکترونيکي شما نيز ميباشد و در اين راستا قابليتهاي بسيار زيادي را به شما تقديم

 ميکند.این برنامه توسط سایت وبکده کرک شده و در اختیار شما دوستان قرار گرفته  .
قابلیتهای این برنامه به این شرح است :
• تهيه و ارسال نامه های الکترونيکی (E-Mail) فارسی
• عدم نياز به ويندوز فارسی / عربی
• قابل نصب و اجرا بر روی ويندوزهای انگليسی و فارسی
• تايپ فارسی و انگليسی با امکانات کامل يک ويرايشگر
• بيش از 30 خط زيبای فارسی
• امکان تغيير اندازه و رنگ و نوع خط
• قرار دادن تصاوير در بدنه نامه الکترونيکی
• انتخاب تصوير جهت زمينه نامه
• امکان تعريف حسابها به تعداد دلخواه
• قرار دادن شکلهای استاندارد Yahoo در برنامه
• انتخاب پس زمينه پنجره ها (Skins)
• امکان رنگ بندی نامه های الکترونيکی
• پشتيبانی از پاراگرافهای چپ به راست و راست به چپ
• پشتيبانی از شماره و علا متگذاری خود کار پاراگراف
• دفترچه نگهداری آدرس و مشخصات فرستندگان و گيرندگان نامه الکترونيکی
• امکان دسته بندی نامه های الکترونيکی بر اساس تاريخ و ساعت و حجم و...
• انتخاب رنگ ، خط ، اندازه ، پس زمينه و... پيش فرض جهت نامه الکترونيکی
• قابل استفاده بر روی تمام ويندوزهای موجود در بازار ايران XP / 2K / NT

 / ME / WIN 98
• رابط کاربر فارسی و انگليسی مستقل از ويندوز
• نمايش ليست گزارش نامه ها در پوشه های مختلف
• ارسال فايل پيوست به همراه نامه به حجم دلخواه
• باز کردن فايلهای پيوست با استفاده از برنامه پيش فرض ويندوز
• دريافت تضمينی نامه های الکترونيکی فارسی توسط طرف مقابل
• امکان ارسال نامه های الکترونيکی به دو صورت متنی و تصوير

 لینک دانلود قسمت اول فایلها حجم فایل : ۵.۸ مگابایت
 
لینک دانلود قسمت دوم فایلها | حجم فایل : ۵.۷ مگابایت
 
لینک کرک برنامه | حجم فایل : ۳۳۵ کیلوبایت
 پسورد برای باز کردن فایلهای فشرده : www.webkadeh.net

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شايد ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه ميبست
و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود

اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمين را در زير پای خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي
آنگاه شايد پرچم کهربايی مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتی

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند

اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که هميشه خواهانند
هميشه ميتوانستند تنها نباشند

اگر گناه وزن داشت
هيچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردی
و شايد من، کمر شکسته ترين بودم

اگر غرور نبود
چشمهای مان به جای لبها سخن نميگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در ميان نگاه های گهگاه مان جستجو نميکرديم

اگر ديوار نبود
نزديک تر بوديم،
همه وسعت دنيا يک خانه ميشد
و تمام محتوای يک سفره
سهم همه بود
و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد

اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بوديم،
با اولين خميازه به خواب ميرفتيم
و هر عادت مکرر را
در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم

اگر خواب حقيقت داشت
هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبريز از ناباوری بودم
هيچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شايد، بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند
و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد
تا ديگری از سر جوانمردی
بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی ميمرد،
اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترين کالا بود
ترس نبود،زيبايی نبود
و خوبی هم، شايد

اگر عشق نبود
به کدامين بهانه می گريستيم و می خنديديم؟
کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آورديم؟
آری! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود

اگر کينه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش ميکردم
و تو سنگی را که من به شيشه ات زده بودم
به يادگار نگه ميداشتی
و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشيديم

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

 

 

عمادالدین باقی

 

ک

ی

س

ت

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

http://www.emadbaghi.com/

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

عســــــــل تلخ

¤¤
بعد از فوت پدرم زندگی روی خوش به ما نشون نداد و هر روز وضع
ما بد ترمی شد

تا جایی که خونه و مغازه رو هم مجبور شدیم بفروشیم تا جواب طلب کارها رو بدیم

 وازروی اجباردریک خانه کوچک مستاجرشدیم. برای من که تازه ازخدمت سربازی

 اومده بودم رویارویی بااین وضعیت بسیارمشکل بود ولی چاره ای نبود باید با شرایط

 کنارمیومدم بهمین خاطردریک مکانیکی مشغول بکارشدم تا بتونم اجاره خونه وسایر

هزینه هاروبا حقوقی که میگرفتم پرداخت کنم.دراون روزهای تلخ نه ازدوست خبری

 بود نه ازفامیل انگارنه انگارما دراین کره خاکی زندگی میکنیم تمام کسانی که خودشون

 روروزی دوست میدونستن حتی زحمت یک احوالپرسی خشک وخالی روبه خودشون

 نمیدادن چه برسه به کمک مالی.فامیلهایی که اکثرروزهای هفته به عناوین مختلف

 خودشون رو به منزل ما دعوت میکردن وقتی مارومیدیدن روشون رومیچرخوندن به

 سمت دیگه.ولی ازاونجا که خدا درسخترین شرایط هم بنده هاشوتنها نمیگذاره همیشه

 من ومادرم رومورد لطف خودش قرارداد وکم کم وضع ما بهترشدومن تونستم باپشتکار

زیاد یک مغازمکانیکی بخرم وازاون وضعیت نجات پیدا کنيم روزها درمغازه کارمیکرم

 وشبهاهم با مادرم گپ میزدیم وازروزهای خوشی که با پدرداشتیم صحبت میکردیم اون

 میگفت پدرت آرزوداشت توادامه تحصیل بدی و بتونی وارد دانشگاه بشی ولی تو بعد

 ازگرفتن دیپلم وقبول نشدن دردانشگاه بی معطلی رفتی دنبال سربازی. پدرت برای دوران

 بعدازخدمتت چه نقشهایی که نکشیده بود ولی فشارکاروخرابی بازارباعث مرگش شد به

 مادرم گفتم مطرح کردن این حرفهازیادخوشایند نیست ونباید با یادآوری این مطالب خودت

 روناراحت کنی اون هم اشکهاش روپاک کرد وگفت باشه پسرم منوببخش اگه ناراحتت

 کردم. راستی پسرم احمدآقا رو که میشناسی همون آقای که اوایل برای پدرت کارمیکرد

وبعد بخاطربیماری زنش مجبورشد که به شهرشون برگرده امروززنگ زده بود به خونه

 قبلی اوناهم تلفن اینجاروبهش دادن. من گفتم خوب چیکار داشت. مادرم گفت وقتی خبر

 مرگ بابات روشنید بغض اش ترکید و خیلی ناراحت شد بعد از اینکه آروم شد گفت یه

 کاری با پدرت داشته ولی با این شرایط دیگه مطرح نکرد من از مادرم پرسیدم تلفن از

 احمدآقا داری آخه پدرم همیشه ازاحمد آقا تعریف میکرد شاید بیچاره پولی چیزی لازم

 داره بهتره کمکش کنیم مادرم با سر تایید کرد و تلفن احمد آقا رو به من داد با اینکه دیر

 وقت بود ولی دلم تاب نیورد و با اون تماس گرفتم بعد از کلی احوال پرسی از احمد آقا

 راجع به کاری که باپدرم داشت سوال کردم طفره رفت خیلی اصرارکردم حرف بزنه

 ولی زیربارنمیرفت دیدم اینجورنمیشه به روح پدرم قسمش دادم زدزیرگریه وگفت دخترم

 تهرون دانشگاه قبول شده من هم قول دادم اگه بتونه قبول بشه خرج تحصیل اش رو بدم

ولی بد جوری گرفتار شدم و طلب کارها امان ام رو بریدند با خودم گفتم از آقا منوچهر

 خواهش میکنم که تا چند ماه خرج دخترم رو بده تا وضع مالی من بهتر بشه بعد خودم

 خرجش رو میدم ولی ازشانس بد من آقا منوچهربه رحمت خدا رفت ومنهم پیش دخترم

 رو سیاه شدم. من که اوضاع احمد آقا رو اینطور نابسامان دیدم و از طرفی میدونستم که

چقدر در زمانی که احمد آقا پیش پدرم کار میکرد خوش خدمتی کرده بود با تایید گرفتن

 ازمادرم ازاحمدآقا ودخترش دعوت کردم که به تهران بیایند وبرای مشکلی که پیش آمده

 راه حلی پیدا کنیم.
اون شب خیلی با خودم کلنجاررفتم وازقولی که به احمدآقا داده بود یه جورای پشیمون

بودم هنوز زندگی ما شکل و فرم خوبی بدست نیاورده بود و با مشکلات زیادی روبرو

 بودیم میترسیدم زیرباراین همه مشکل نتونم کمرراست کنم میخواستم فریاد بکشم وبخدا

 بگم که چرا پدرم روازمن گرفتی ومنو بااین همه گرفتاریها تنها گذاشتی چرا من بجای

 اینکه بفکر تشکیل زندگی باشم بایدازصبح تا شب سگ دوبزنم تا بتونم روی پای خودم

 بایستم ولی افسوس که غرورم اجازه نمیداد. نفهمیدم کی خوابم برد صبح که بیدارشدم

 حس وحال خوبی نداشتم سردردعجیبی داشتم کمی به صورتم آب زدم،صبحانه نخورده

 از خونه زدم بیرون خونه ما با ترمینال فاصه زیادی نداشت برای همین ترجیح دادم پیاده

 روی کنم بعداز گذشت بيست دقیقه به ترمینال رسیدم و با کمی پرس و جو به محلی که

 احمد آقا گفته بود رسیدم. ولی کسی اونجا نبود انگار دیر رسیده بودم میخواستم برگردم

که دیدم یه دست روی دوشمه،باورم نمیشداحمدآقا بود ولی خیلی شکسته شده بود کم کم

ده سال بیشترازسنش نشون میداد بعدازروبوسی واحوال پرسی سراغ دخترش روگرفتم

احمد آقا گفت بیرون منتظر ماست ولی قبل از اینکه بریم میخواستم در مورد موضوع

مهمی با هم صحبت کنیم من که ازاین لحن صحبت جا خورده بودم با اشاره سرآمادگی

خودمواعلام کردم واحمدآقا درادامه گفت مجید جان به ظاهرمن نگاه نکن من ازدرون

داغون تر ازظاهرم هستم فشار زندگی و شکست در کار از یک طرف و مرگ همسرم

از طرفی دیگه ازمن یک بازنده ساخته و این روهم بدون ظرف مدت امروز یا فردا با

 دست طلب کارهاروانه زندان میشم تا به امروزهم ازدست اونها فرارکردم. اگه به تو

 ومادرت اعتماد نداشتم هرگزعزیزترین کسم را که یادگارهمسرم هست رو بدست شما

 نمی سپردم این جملات رو که میگفت اشکش سرازیر شد و دیگه طاقت نیاورد برای

 اینکه اشکهاش روپنهون کنه به سمت حیاط رفت وبعدازپنج دقیقه با دخترش برگشت

 و دخترش رو به من و من رو به دخترش معرفی کرد اسمش ندا بود چشمهای مشکی

 داشت باقدی متوسط ولباسی ساده متانت خاصی توچهره اش موج میزد،کمی هم خجالتی

 بود بعدازمعارفه به سمت خونه به راه افتادیم توی راه حرفی بین مارد وبدل نشدهرکی

 به چیزی فکر میکرد و به سرنوشتی که قرار بود براش رقم بخوره می اندیشید. صدای

 راننده که میگفت رسیدیم افکارهمه روبهم ریخت احمدآقا پیش دستی کردوکرایه ماشین

 روحساب کرد بعدازاحوالپرسي بامادرم وصرف چای وکیک شروع کردیم به تعریف

 ازخاطرات گذشته گاهی ازشنیدن یک خاطره میخندیدیم وگاهی هم ناراحت میشدیم من

 واحمد آقا بعد ازخوردن ناهاردنبال کارهای ثبت نام دخترش رفتیم ووقتی احمدآقا از

هرجهت خیالش راحت شد روبه من کردوگفت مجید جان من دیگه تواین شهرکاری

 ندارم باید برگردم توروبه خدا ودخترم روهم به تو می سپارم همون طورکه پدرت

 به من اعتماد داشت منهم به تودارم ازقول من ازمادرت خداحافظی کن اصرارهای

 من برای ممانعت ازرفتنش بی فایده بود احمدآقارفت ومنوباکوله باری مسئولیت تنها

گذاشت ازفردای اون روزبیشترتلاش میکردم وبیشترکارمیکردم وبرای خوشبختی و

 رفاه ندا و مادرم از جون مایه میگذاشتم. ورود ندا به زندگی ما باعث شده بود مادرم

 ازتنهایی خلاص بشه ویک همدم برای خودش داشته باشه.مادرم دیگه افسرده نبود و

 روحیه تازه ای پیدا کرده بود ندا هم کم و بیش تو کارهای خونه به کمک مادرم میامد.

 ازپدرندا گاهی نامه به دستم میرسیدومنم ازوضعیت ندابراش مینوشتم تااینکه نامه ای

 ازاحمدآقا به دست من نرسیدونامه هایی که من براش میفرستادم برگشت میخورد

 بعدها توسط یکی ازدوستانش فهمیدم به زندان افتاده ولی من ازاین جریان چیزی به

 دخترش نگفتم و دخترش هر وقت از حال پدرش سئوال میکرد میگفتم خوبه و در

 یکی ازشهرهای دورمشغول به کاره ومرتب برای خرج تحصیل توپول میفرسته و

 اون هم از این بابت خوشحال میشد.
روزهاسپری میشد و ندا ترمهای دانشگاه رویکی پس ازدیگری پاس میکرد واکثر

 اوقات مشغول مطالعه بود و زیاد همدیگر رو نمیدیدم ولی با این حال نسبت به او

 حساس شده بودم وکارهاش روزیرنظرداشتم رفتارش بدجوری برام مهم شده بود و

 زمانی که براش کاری انجام میدادم و از من تشکر میکرد سراسر وجودم گرم میشد.

 لبخندهاش همیشه تو ذهنم بود نمیخواستم باور کنم ولی عاشقش شده بودم نمیدونستم

ازکی وازکجا فقط میدونستم دروجودم رخنه کرده.خیلی دوست داشتم نظرندا رو

 نسبت به خودم بدونم ولی افسوس که توان گفتنش رونداشتم وبا خیال اینکه نداهم به

 فکر من است خودمو رو فریب میدادم.
یک روزکه سرکارم بودم مادرم زنگ زد وگفت عصرکمی زودتربیا ومیوه وشیرینی

 هم بخرپرسیدم میوه و شیرینی برای چی میخوای؟ گفت تو بخرتا بعد بهت میگم.غروب

 با میوه و شیرینی به خانه رفتم و با کنجکاوی علت رو جویا شدم مادرم گفت یکی از

همسایه هابرای پسرش میخواد بیادخواستگاری ازنداجون حرف مادرم تمام نشده بود

 که با صدای بلند گفتم مگه ندا درسش تموم شده اون هنوزبچه است تازه پدرش هم

 که نیست مادرم که به این رفتارمن مشکوک شده بود گفت پسرم اینا که نمیخوان ندا

 روامروزعقد کنند فقط میخوان بیایند ببینند که این دوتا به دردهم میخورند یا نه من که

 بد جوری خراب کاری کرده بودم با تکان دادن سر موافقت خودمو اعلام کردم. وقتی

 خواستگارا رفتند با ندا صحبت کردم ونظرش روپرسیدم وقتی گفت هنوزدرس دارم

والان خیلی زوده نفس عمیقی کشیدم و خیالم راحت شد و خواستگارهای بعدی هم با

 دلایلی مختلف توسط ندا رد میشدند.
درس ندا تموم شدوموفق به اخذ مدرک مهندسی ساختمان شد. پدرندا بعلت بیماری از

 زندان مرخص شد ودربیمارستان بستری شد.احمدآقا دچارآسم شدید شده بود وامیدی به

 زنده ماندنش نبودوازمن خواسته بود به همراه دخترش به دیدارش بریم گرچه اجل به او

 مهلت نداد تا دختراش را ببیند ولی درنامه ای ازمن خواسته بود برای شاد کردن نداهر

 کاری که میتوانم انجام دهم وبرای خوشبختی اوکوتاهی نکنم. ندا میگریست ونامه پدرش

 را میخواند و من غرق افکار خودم بودم. چند ماهی از مرگ پدر ندا میگذشت و کم کم

اوضاع به حالت اول بازمیگشت یکروزمادرم ازقول ندابه من گفت که اوازخانه ماندن

 خسته شده وقصد دارد در شرکتی مشغول به کارشود.اول مخالفت کردم ولی بعد دیدم

 اگه به کار مشغول باشه مرگ پدرش کم اثر تر میشه و با کار کردن ندا موافقت کردم

 ولی ای کاش قبول نمیکردم.
ندا از وقتی به شرکت رفت رفتارش عوض شد و با من و مادرم سرد و سردتر میشد

 و وقتی علت رو میپرسیدم خستگی کاررو بهونه میکرد.این وضع برای من قابل تحمل

 نبود و برای خلاصی از این شرایط تصمیم گرفتم با ندا صحبت کنم و از راز دلم که

سالها پنهونش کرده بودم براش بگم یکروزصبح که مادرم رفته بودخرید،ازنداخواستم

 که کمی صبرکنه تا باهاش حرف بزنم اون هم قبول کرد نمیدونستم ازکجا شروع کنم

 من من کنان با صدای لرزون گفتم خیلی برام سخته که ازتودرخواستی کنم راستش..

 راستش... حرفم رو برید و گفت چه درخواستی؟ سرمو انداختم پایین و گفتم:

 در خواست ازدواج! ندا که انگار جا خورده بود مکثی کرد و آب دهنشو غورت داد و

 گفت مجید جان منوتوبه دردهم نمیخوریم رابطه ما رابطه برادروخواهری وغیرازاین

 هیچ چیزی بین ما نیست ما از لحاظ تفاهم هم فاصله داریم تو شغلت مکانیکیه و با روغن

 سوخته سروکارداری من باکامپیوتر،تودیپلم داری من لیسانس، پس به من حق بده مخالفت

 کنم. من باید با یک نفردرسطح خودم ازدواج کنم راستش روبخواهی من درمحل کارم

 با یکی از مهندسهای اونجا قول و قرارهامون رو گذاشتیم.
من دیگه چیزی نمی شنیدم خونه داشت دورسرم میچرخید نفسم به شمارش افتاده بود

سرم بدجوری سنگین شده بود کاش میتونستم گریه کنم.متوجه نشدم که ندا کی رفت خیلی

 خسته بودم رفتم به اتاقم تا کمی درازبکشم ولی خوابم نمیبرد به سمت بیرون به راه افتادم

 دیگه تو خونه نمی تونستم بمونم داشتم خفه میشدم مثل آدمهای راه گم کرده نمیدونستم به

 کجا باید برم خیلی دلم میخواست با یکی درد و دل کنم سرمو بزارم رو شونهاش و زار

 وزارگریه کنم. خیلی ازخونه دورشده بودم تصمیم گرفتم که به مغازه برم ولی میدونستم

 دست و دلم به کار نمیاد کل روز بیکار نشسته بودم نفهمیدم کی شب شد و وقت رفتن به

خونه ! توراه همش صحنه روبرو شدن با ندارو تجسم میکردم وضعف عجیبی درخود

 حس میکردم بالاخره رسیدم وواردخونه شدم مادرم به استقبالم اومد و سراغ ندا رو

 ازمن گرفت ولی من اظهاربی اطلاعی کردم مادرم پرسید باندا حرفت شده باهاش دعوا

 کردی با حرکت سر انکار کردم مادرم گفت ندا به من زنگ زد و گفت میخواد مستقل

 باشه ودیگه حاضرنیست باما زندگی کنه من هرچی اصرارکردم چرا چنین تصمیمی

 روگرفتی طفره رفت توروبخدااگه چیزی شده به من هم بگید. گفتم ندا از حرفهای

 من ناراحت شده من حد خودمو رعایت نکردم وازخانوم مهندس درخواست ازدواج

کردم نمیدونستم دنیای ما باهم خیلی فاصله داره مادرم که منقلب شده بود بدون

کوچکترین حرفی به سمت اتاقش رفت .بعد ازجدایی نداازجمع ما روزهای سختی

 رو پشت سرمیگذاشتیم وروزوشبهای تکراری دوباره به سراغمون امده بود بعد از

 گذشت چندهفته ازطرف پستچی یک بسته به دستمون رسید ندا برامون کیک وشیرینی

 فرستاده بودوخبرازدواجش روبا یکی ازهمکارهاش داده بود ودرآخرازتلاشهای من و

 مادرم تشکرکرده بود ونوشته بوددراولین فرصت ازخجالتتون درمیاد وهزینه هايی

که برايش پرداخت کرده بودم رو بهم پس ميده . مادرم گریه میکرد و من اون رو به

 آرامش دعوت میکردم. بعد از اون جریان دیگه از ندا خبری نشد حتی اون شرکتی

 که قبلا میرفت تعطیل شد.من هم چند سال بعد با یکی ازدخترهای همسایه ازدواج کردم

 و از خیال ندا بیرون آمدم. یک روز که صفحات روزنامه رو ورق میزدم خبری در

حوادث به چشمم خورد که شوکه شدم. تیترروزنامه به این شکل بود« زنی به کمک

 همسرش به کلاه برداری بزرگی دست زدند و تعداد زیادی واحد مسکونی را با وعده

دروغین پیش فروش کردند » زن کلاه بردار کسی نبود جز ندا و حکم قاضی

 حبس طولانی مدت محکومین بود.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

                                        tom_hanks           

                                      Tom Hanks as Paul Edgecomb in Castle Rock's The Green Mile     

                                   تام ـ هنکس

                         درسال 1956 درايالت کاليفرنيا به دنيا آمد، بازيگری را ازهمان سالهای

                        دبيرستان با تئاترمدرسه ای آغاز کرد.هنکس نخستين فيلمش را

                          در 23 سالگی در فيلم کم خرج او می داند که تو تنهائی بازی کرد.

                          پس ازاين فيلم بود که اوتوانست چندين نقش متفاوت درمجموعه های

                       کمدی تلويزيونی بدست آورد.

                           بازی هنکس در فيلم بزرگ که يکی ازپرفروشترين فيلمهای سال 1988

                           بود نام اورا بيش ازگذشته به عنوان يک بازيگرکمدی برسرزبانها انداخت.

                       چهره کودکانه وجوان اودليلی بود که دربيشترفيلمهائی که دردهه 1980 بازی

                          کرد، نقش شخصيت های بسيارجوان وساده را داشته باشد. که نهايتا به فيلم

                         فارست گامپ(1994) انجاميد که دومين اسکار را برايش به ارمغان آورد.

                         در دهه 1990 بازی او درچند فيلم مطرح آن سالها اورا به يکی ازگرانترين

                          ومحبوبترين ستاره های هاليوودی تبديل کرد.

                          فيلمهائی مانند بی خواب در سياتل، فيلادلفيا، فارست گامپ، آپولو 13 و

                       نجات سرباز رايان از مهمترين فيلمهای هنکس در دهه 1990 هستند.

                      هنکس موقعيتش را در سالهای بعد با بازی در فيلمهای مطرح ديگری

                      مانند جاده پريديشن،اگه می تونی منو بگير و قاتلان بانو تثبيت کرد.

                     هنکس تاکنون پنج بار نامزد دريافت اسکار بهترين بازيگر نقش اول مرد

                      بوده که دو بار توانسته اين جايزه را برای فيلمهای فيلادلفيا و فارست گامپ

                        دريافت کند.

                        پس ازنجات سربازرايان واگه می تونی منوبگير اين سومين فيلم ازاسپيلبرگ

                            است که تام هنکس در آن بازی کرده است.

                   فیلم شناسی تام هنکس                                                

  بازیگر:                              
                                                           (The Ladykillers (2004   قاتلین بانو  
                                       ( The Polar Express (2004  قطار سریع السیر قطبی 
                                                                ( The Terminal (2004   ترمینال  
   ( You've Got Mail/Joe vs.The Volcano (2004 شما نامه دارید/جو علیه ولکانو  
                                       ( Concert for George (2003  کنسرتی برای جرج 
                                       ( Catch Me If You Can (2002 اگه میتونی منو بگیر 
                                        ( Road to Perdition (2002 جاده ای به سوی تباهی 
                                                              ( Cast Away (2000 کشتی شکسته  
                                                          ( The Green Mile (1999 مسیر سبز 
                                                 ( Toy Story 2 (1999 داستان اسباب بازیهای 2 
                                        ( Saving Private Ryan (1998 نجات سرباز رایان 
                                                     (You've Got Mail (1998 شما نامه دارید 
                                  ( That Thing You Do! (1996 آن چيزی که انجام ميدی
                                                                       (Apollo 13 (1995 آپولو 13 
                                                       ( Toy Story (1995 داستان اسباب بازیها 
                                                         (Forrest Gump (1994 فورست گامپ  
                                                                  (Philadelphia (1993 فیلادلفیا 
                                         (Sleepless in Seattle (1993 بی خوابی در سیاتل 
                 (A League of Their Own (1992  
                                   ( Radio Flyer (1992  
                                    (The Bonfire of the Vanities (1990 آتشبازی غرور  
                                  (Joe Versus the Volcano (1990 جو در برابر آتشفشان 
                                                            ( The Burbs (1989 
                                                     (Turner & Hooch (1989  
                                                                                 (Big (1988  بزرگ 
                                                              (Punchline (1988  
                                                                (Dragnet (1987 
                               (Every Time We Say Goodbye (1986  
                                                       (The Money Pit (1986  
                                              (Nothing in Common (1986  
                               (The Man With One Red Shoe (1985  
                                                            (Volunteers (1985  
                                                          (Bachelor Party (1984 جشن مجردی 
                                                                        ( Splash (1984 ريختن
                                            (Mazes and Monsters (1982  
                                      (He Knows You're Alone (1980
       Cameo                                                   
                                              (Concert for George (2003 
 
                 کارگردان :                                                    
                                  (From the Earth to the Moon (1998   
                                              (That Thing You Do! (1996 
                تهیه کننده :                                                    
                                                 (Connie and Carla (2004 
                                (My Big Fat Greek Wedding (2002
*
                                                                (Cast Away (2000  کشتی شکسته 
                     نمايشنامه نويس:                                                         

                                             (That Thing You Do! (1996 
 
                          صدا :                                                
 
                                                    ( Toy Story 2 (1999 داستان اسباب بازیها2 
                                                     (Toy Story (1995 داستان اسباب بازیها

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

بغض گلويم را فشرده بود.

                     چشمهايم ازخواندن خسته شده بود.

                                             دلم چيزي مي خواست كه آرامم كند.

                                                                         مثلا يك نوشيدني در نهايت تلخي.

               چندين برابر هميشه قهوه در ليوان ريختم

                             و آب جوش هم رويش. روي تختم كز كردم.

                                            كف دستهايم را دور ليوان حلقه كردم

                                                                     و آرام آرام شروع كردم به خوردن.

هی به خودم می گم بی خيال...اماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

             

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

                             معجزه                              

                                    وقتي سارا دخترك هشت ساله اي بود،شنيدكه پدرومادرش درباره

                                  برادركوچكترش صحبت مي كنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار

                                   است و آنها پولي براي مداواي آن ندارند.

                                   پدربه تازگي كارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه

                                   جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد كه پدرآهسته به

                            مادر گفت: فقط معجزه مي توا ند سرمان را نجات دهد.

                                     سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت واززيرتخت قلك كوچكش

                                     را درآورد. قلك را شكست. سكه ها را روي تخت ريخت وآنها

                                      را شمرد. فقط پنج دلار. بعد آهسته ازدرعقبي خانه خارج شد و

                                      چند كوچه بالا تربه داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد

                                      تا داروسازبه او توجه كند ولي داروسازسرش شلوغ ترازآن بود

                                     كه متوجه بچه هشت ساله شود.

                                      دخترك پاهايش را بهم زد وسرفه ميكرد ولي داروسازتوجه ای

                                      نميكرد. بالا خره حوصله سارا سررفت وسكه ها را محكم روی

                                      شيشه پيشخوان ريخت. داروساز جا خورد، رو به دخترك كرد

                                   و گفت چه مي خواهي؟

                                     دخترك جواب داد برادرم خيلي مريض است. مي خواهم معجزه

                                      بخرم دارو ساز با تعجب پرسيد: ببخشيد!!!؟؟؟

                                      دخترك توضيح داد: برادر كوچك من داخل سرش چيزي رفته و

                                      بابايم مي گويد:فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد.

                                       من هم مي خواهم معجزه بخرم قيمتش چه قدر است؟ دارو ساز

                                     گفت: متا سفم دخترجان ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.چشمان

                                     دخترك پرازاشك شد وگفت شما را به خدا،او خيلي مريض است

                                    بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد.اين هم تمام پول من است. من كجا

                                    مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟ مردي كه گوشه ايستاده بود ولباس تميز

                                  ومرتبي داشت،ازدخترك پرسيد: چقدرپول داري؟ دخترك پولهارا

                             كف دستش ريخت وبه مرد نشان داد. مردلبخندي زد وگفت:آه

                                 چه جالب! فكرميكنم اين پول براي خريد معجزه براي برادرت كافی

                                 با شد. بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر

                           و والدينت را ببينم، فكرمي كنم معجزه برادرت پيش من باشد.

                                  آن مرد دكترآرمسترانگ فوق تخصص مغزواعصاب درشيكاگوبود.

                                  فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با مو فقيت انجام شد

                               واوازمرگ نجات يافت.پس ازجراحي، پدرنزد دكتررفت وگفت ازشما

                                متشكرم، نجات پسرم يك معجزه واقعي بود، مي خواهم بدانم بابت

                                هزينه ي عمل جراحي چه قدر بايد پرداخت كنم؟

                              دكتر لبخندي زد و گفت: فقط پنج دلار.

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

                          خدا یعنی چه؟ تعریف ساده هستیی که به جمیع موجودات

                               حالات امکان و غیر امکان و مادهُ غیرماده و

                                  روحُ فکر و... خالق و قادر مطلق باشد .

                               این سخن به راستی اساسی ترین کلام عالم (وجود و غیروجود)است

                                  و به آن سادگی که اکثرا میپندارند نیست . درواقع برای انسان

                                         شالوده تمامی اموراتش بر این سخن استوار است.

                                 در این مورد نظرات انسانها به 3 صورت است. خدا هست, نیست

                                             وشک(ممکن است باشد وممکن است نباشد ).

                                    در بین این سه نظر  نظر افرادی که منکر وجود خدایند از دو

                                        نظر دیگر کاملا از لحاظ عقلی و احتیاطی مردود است.

                                زیرا: تا وقتی که مااحاطه کامل علمی برکلیه عالم نداریم, نمیشود که

                         منکروجود خدا بود وازجهت عقل حداکثرمیشود موضع شک رااختیارنمود.

                     سوال : آیا کسانی که میگویند خدایی است درتمام عالم احاطه علمی دارند؟

                                 این انسانها اگر بر فرض خدایی نباشد باز متضرّر نشده اند. زیرا

                                 امور مادی خود را هم در حدی بهتر از منکرین دارا هستند و اگر

                                     هم خدایی باشد منکرین هم عالم مادی و اخروی خود را از

                                      دست داده اند. اگر خدایی نباشد مومنین در زمره انسانهایی

                     هستند که دارای تفکرات وخواستهای متعالی بوده اند تا خواستهای پست وفانی.

                                      در واقع اصلی ترین دلیل که به نظر منکرین عقلی میرسد ,

                                     متمتع شدن از امور دنیوی و آزادی فکری و روحی داشتن و

                                      اختیار مطلق داشتن به آنچه که توانایی آنرا دارند یا خواهند

                                     توانست داشت. که تمامی اینها بعد از تفکری ژرف رد میشود.

                                       و جز یک خیال واهی هیچ نیست. درواقع انکار خدا باعث

                                                          ازدست دادن اینها است.

                              چه میخواهید؟

                                  آیا میخواهید عمر جاوید داشته باشید و تا ابد به بهترین وضع

                                 که حتی در تفکرات کنونی ما نمیگنجد زندگی کنیم.

                                    یا میخواهید که برای مدّت کوتاهی زندگی کنیم در حالی که تا حد

                                      زیادی ممکن است در این مدت اکثرا در سختی باشیم و ... !.

                                                یا در کل آیا میخواهید خدایی باشد یا نباشد.

                               توضیح بیشتر.

                             اگر خدا نباشد, در آنچه که هست یا آزادیم یا میتوانیم آزاد

                                 باشیم . هیچ قید و بندی برای آنچه میکنیم  نیست.

                                     هر جور بخواهیم زندگی میکنیم . هیچ ثواب و عقابی برای

                                اعمالمان نیست . اگر نیکی یا بدی کنیم ممکن است تا زنده ایم نتیجه

                               آن را ببینیم یا نبینیم  وبعد از مردن هیچ نیست و همه چیز تمام میشود.

                                     اگر خدایی باشد , میتوانیم به یک حالت سازگار با روح و

                          سرشتمان زندگی وبعد ازمُردن دربهترین حالت زندگی کنیم( برای مؤمنین)

                                      در اینجا ممکن است حالاتی به نظرتان برسد , اما با کمی

                                   فکر میفهمید که آنها تماماً به افرادی مربوط است که درموضع

                       شک درمورد وجود وعدم وجود خدایند، که اکثرمردم به این رده تعلق دارند.

                                        نظرات بالا فقط برای مؤمنین و منکرین واقعی است .

                                   اگربه تمامی حالات تا حد زیادی فکررا به کاربندیم درمیابیم که

                              قطعاً خواست حقیقی ما برای وجود خدا قابل قیاس با انکار خدا نیست.

                                     دعا برای ظهور آقا امام زمان فراموش

                    نشه هاااااااااااااااااااااااااااااااااااا..........جيزتون ميکنم.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

 ** بوسه ميزنيم برآلوده ترين گناه

 وايمانمان رابه صليب می کشيم **

# در ميلادی ديگر#

شايد

آخرين وسوسه مسيح را هم محک بزنيم

دراين آغاز حتی ناقوسها را
 بی جرم
           به دارمی آويزيم.
                                                                                        باور قبليت رو دوباره مرور کن...!!!

 

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

    our business is not to fathom the secret of the rose                                                                  our business is perhaps 
                                to float in the enchantment of the rose.
                                 let's camp beyound wisdom.
                               wash our hands in the ecstasy of a 
                                 leaf and set to eathing
                                   and be born again when the sun rises at dawn.
                               let's fly our joys.
                           let's sprinkle water over the perception
                           of space,colour,sound,window and flower.
                          let's set heaven between the two syllables of being.
                           let's fill and refill our lungs with eternity.
                          let's lift down the burden of knowledge from 
                       
   the shoulders of the swallow

                      كارما نيست شناسايي (( راز)) گل سرخ
                كار ما شايد اين است
                      كه در(( افسون)) گل سرخ شناور باشيم.
                پشت دانايي اردو بزنيم.
                       دست درجذ به يك برگ بشوييم وسرخوان برويم.
                      صبح ها وقتي خورشيد درمي آيد متولد بشويم.
             هيجان ها راپروازدهيم.
                      روي ادراك فضا؛ رنگ؛ صدا؛ پنجره گل نم بزنيم.
                      آسمان را بشناسيم ميان دوهجاي(( هستي)).
                 ريه راازابد يت پروخالي بكنيم.
                   باردانش راازدوش پرستو به زمين بگذاريم.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

                             يکی ازدوستان گفت: تصميم گرفتم دو کاری را که تا بحال به آنهازياد

                        اهميت نميدادم در حد توانم شروع کنم،يکی نماز خواندن و ديگری

                        مراعات کردن حجاب.اما مشکل اين است که اطرافيانم خصوصا

                             خانواده ام در انجام اين کارها نه تنها به من کمک نميکنند بلکه گاهی

                             مرا مواخذه يا حتی گاهی تحقير ميکنند.فقط يک نفر مرا درک ميکند

                                    خواهر کوچکترم.........

                              به نظرم رسيد برای اينکه او را در مسيری که انتخاب کرده دارای

                  انگيزه باطنی اش کنم داستان زير را برايش تعريف کنم:

                           شاگرد:چگونه ميتوانم در راه کسب رضای خداوند موفق شوم؟

                                 استاد: به گورستان برو و به مرده ها توهين کن يا انها را تحقير کن.

                         (شاگرد دستور را اجرا کرد.)

                       استاد:جوابت را دادند؟

                          شاگرد:نه!

                                     استاد:حالا برو و از آنها تعريف و تمجيد کن.    

                               (شاگرد دستور را اجرا کرد.)

                              استاد:جوابت را دادند؟

                           شاگرد: نه!

                             استاد: برای کسب رضای خدا تو هم اينگونه باش.نه توهين و تحقيرها

                              ونه تعريف و تمجيدها تو را دراين راه نبايد تحت تاثير قراردهد چه در

               اين صورت از پيمودن مسير اصلی منحرف خواهی شد.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

                  کتی وينسلت

                                                                 

                                                  Kate Winslet  

                                     نام اصلي:                  كتی اليزابت وينسلت

                     سال تولد:                  1975

                                  محل تولد:                  لندن، انگلستان    

                                                      قد:                         ۱۶۸                    

                            نامزد اسكار:                  تايتانيك (1998)

            بيوگرافي:                                                                                 

                       كتی وينسلت در پنجم اكتبر سال 1975 در لندن به دنيا‌ آمد.

                          در سن 11 سالگي اولين نقش نمايش خود را در پفكهاي شكری

                        تبليغ نوعي غذاي كودك تجربه كرد. او اجرا در مدرسه هنر

                        را ادامه داد و در پي آن نقشهايي در نمايش درام تلويزيونی

                         چروك (1988)، مجموعه هاي تلويزيوني تصادف (1989)،

                         فصل تاريك (1991)، برگشتن (1992) و رفتارهاي آنگلوساكسون (1993)

                             بازي كرد. كيت وينسلت به همراه  لئوناردو دي كاپريو دو كشف

                           بزرگ فيلم عظيم تايتانيك بودند و از آن هنگام تا به حال شهرت

                            خود را مديون تايتانيك و جيمز كامرون هستند. كيت وينسلت در

                            نوامبر 1998 با جيم ترايپتس - دستيار دوم فيلم عوضي بدقيافه

              كه قبل از تايتانيك ساخته شده بود - ازدواج كرد.

        فيلمشناسی:                                      

                                                                 Finding Neverland 2004) :1

                                                                        Directed by Marc Forster
                                With Johnny Depp
Kate Winslet and Julie Christie

                                                                                   2  : (Titanic (1997

                                                                 Directed by James Cameron
                                             With Leonardo DiCaprio and Kate Winslet

                               3:   Eternal Sunshine Of The Spotless Mind (2004 

                                                                    Directed by Michel Gondry
                               With Jim Carrey ,,Kate Winslet and
Tom Wilkinson

                                                           4   : Sense and Sensibility (1995

                                                                               Directed by Ang Lee
                                               With Kate Winslet and Emma Thompson

                                                             5    : Heavenly Creatures (1994

                                                                     Directed by Peter Jackson
                          With Melanie Lynskey
Kate Winslet and Sarah Peirse

                                                                                     6   : Quills (2000

                                                                    Directed by Philip Kaufman
                 With Geoffrey Rush
Kate Winslet, Joaquin Phoenix and Michael Caine

                                                                          7:    Holy Smoke! (2000

                                                                     Directed by Jane Campion
                                                     With Kate Winslet and
Harvey Keitel

                                                                                     8:        Iris (2001

                                                                      Directed by Richard Eyre
                                                      With Judi Dench
and Jim Broadbent

                                                                    9:       Hideous Kinky (1999

                                                               Directed by Gillies MacKinnon
                                                          With Kate Winslet and Bella Riza

                                                      10:      The Life of David Gale (2003

                                                                        Directed by Alan Parker
                               With Kevin Spacey
Kate Winslet and Laura Linney
                                                  Complete title: The Life of David Gale 

                                                                              11:       Enigma 2001

 Directed by Michael Apted                                                                                                                                      With Dougray Scott and katy 
                                                 Complete title: Enigma (Special Edition

                                                                                   12:     Pride (2004

                                                                      Directed by John Downer
                                        With Thomas Ian Nicholas
and Joss Ackland

                                                 13:    A Kid in King Arthur's Court (1995

                                                                  Directed by Michael Gottlieb
                 With Thomas Ian Nicholas ,,Joss Ackland
and Laura Linney
                                            Complete title: A Kid in King Arthur's Court

                                                                         14:     Being Mick (2001

                                                                Directed by Kevin Macdonald

                                                           15:    Nefertiti Resurrected (2003

                                                              Directed by Matthew Wortman
                                        With Christopher Eccleston
and Kate Winslet

                                                                    16: Christmas Carol (2001

                                                            Directed by Jimmy T. Murakami
                                          Complete title: Christmas Carol - The Movie

                                                                                   17:      War Game

                                                                        Directed by Dave Unwin

                                                     18:       Romance & Cigarettes (2005

                                                                      Directed by John Turturro

                                                                              19      : Hamlet (1996

                                                               Directed by Kenneth Branagh
                       With
Kenneth Branagh ,,
Kate Winslet and Julie Christie

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

   خداوند روزه را واجب کرده تا بدينوسيله دارا و ندار، فقير وغني مساوي گردند.امام صادق(ع)
                        وقتي انسان دوست واقعي دارد که خودش هم يک دوست واقعي باشد.
                           بهترين صدقه آنستکه ميان دو نفر را اصلاح دهي.     امام علي (ع)      
     آنچه جذاب است، سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلکه دشواري رسيدن به سهولت است.
                           هيچ چيز در نامه اعمال سنگينترازخوش اخلاقي نيست. رسول اکرم(ص)
                  در مديريت اعتماد به نفس مهم و اعتماد به ديگران ضروريست
                           کاري را که خوب شروع شده ميتوان نيمي ازآنرا پايان يافته تلقي نمود. 
               سخت کوشي هرگز کسي را نکشته است، بلکه نگراني ازآن، انسان را ازبين ميبرد.
                           جهاد زن اينست که خوب شوهر داري کند.                
 امام علي(ع) 

                           ممکن است در جواني دانشمند شد ، اما تجربه در پيري به دست مي آيد. 
    هيچ فضيلتي چون جهاد نيست، وهيچ جهادي مانند مبارزه باهواي نفس خود نيست.امام باقر(ع)
              تشويش و نگراني بهترين استعدادهاي انساني را بيدار ميکند.
                           مديريت براي نگهداري وضع موجود نيست ، بلکه براي تغيير آن است.

     دورانديش کسي است که فريبندگي دنيا او را از کار براي آخرت باز ندارد.      امام علي(ع)
                            چيزي به نام شکست وجود ندارد وآنچه به دست ميآيد، نتيجه هست وبس.
      
  کارتان را آغاز کنيد ، توانايي انجامش به دنبال مي آيد.

       برآنچه ازدست رفته اندوه به دلت راه مده که تو را ازآنچه مي آيد ، بازميدارد.امام علي(ع)

                     يکی از بزرگان دانش سخنی دارد که : به عوض آنکه به تاريکی

                       لعنت فرستيد ، يک شمع روشن کنيد .

دعا برای ظهور امام زمان فراموش نشه......!!!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

                      System Mechanic , System Cleaner , Windows Washer ,

                          ووو .... تمامي اين برنامه ها براي تميز كردن ويندوز

                                 و برطرف كردن مشكلات آن است و با تمام اين امكانات كافی

                            است بعد از استفاده از اين برنامه ها يك بار از اين برنامه

                            500 كيلوبايتي استفاده كنيد تا تعداد مشكلات باقي مانده و

                                  مخصوصا پنها در ويندوز را مشاهده كنيد ! بله بعد از دانلود

                                     PC Bug Doctor v1.0.0.4 و نصب آن متوجه مي شويد

                                اين برنامه ي 500 كيلوبايتي كه تمامي رغيبان خود را كنار زده است

                                      و جايه هيچ دغدغه اي براي كاربران (‌ انتخاب بهترين برنامه )

                                نگذاشته است و توانسته قيمت خود را هم رده  برنامه های

                           شركت Symantec و يا همان Norton كند يعني به

                             39.99$‌دلار ! كه واقعا براي اين 500 كيلوبايت در رده 

                                اول گران مي باشد ! ولي بايد ديد چه ويژگي هايي است كه

                               اين برنامه را به اين ميزان رسانده است و آن چيزي جزء

                                     بي رغيب بودن در زمينه ي برطرف مشكلات ويندوز نيست

                                       مشكلاتي كه به كمك هيچ برنامه ي ديگري از بين نمي روند و

                                   مخصوصا مشكلاتي كه در پشت ويندوز و يا به عبارتي به صورت

                               پنهاني مشغول فعاليت هستند كه همين مشكلات و يا همان

                             Error‌ هايه رايج پنهان باعث مي شوند كه كاربران

   دليل مشكلات خود را ندانند !
                                 ولي با وجود PC Bug Doctor ديگر جايه هيچ نگراني 

                                 نيست . يكي ديگر از نشانه هايه بي رغيب بودن اين برنامه

                             معرفي و امتياز دهي بالايه سايت هايه رسمي مي باشد

                          كه دراول جمله خود گفته اند: Don't think your PC has errors?

                                     ( آيا شما فكر مي كنيد كه كامپيوتر شما هيچ مشكلي ندارد ؟‌) .

                                     اين برنامه با برطرف كردن مشكلات تا 94% قادر است كه

                    سرعت و كارايي ويندوز را افزايش دهد .
                                      و در آخر اينكه با تمام اين حساب يك فايل 500 كيلوبايت ارزش

                            دانلود و آزمايش كردن را 100% خواهد داشت .

573 KB
Download
Crack

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

 

                                    ذهنت را خسته نكن. بگذار تا آفتاب فردا ذهنت را روشن كند.

                                 امشب فكرت را بسپار به سياهي، سردي و نمناكي موجودي كه

                                   خورشيدِ فردا را خواهد زاييد. به شب با تمام سردي و بي روحی

                                ظاهرش. با تمام تاريكي و ناپيداييش. بگذار اين شب بشويد هر

                                 آنچه درذهنت ساخته اي تا خورشيد فردا(اگر كه ابرها نامردي نكنند)

                                  روي ذهنت با خطي خوانا و زيبا بنويسد آنچه بايد بنويسد. بنويسد

                              كه زندگي زيباست و گاهي آدمها تبديل مي شوند به وسيله اي براي

                        آزمودن بندگان ديگرخدا. گاهي آدمها تبديل مي شوند به ... به قرباني.

بگذار بنويسد.....

                               اين خورشيد همه اين چيزهاي زيبا را و بگذار قبل از رسيدن به

                              قتلگاهش و قبل از قرباني شدنش به دست همان شبِ زاينده اش

                            هر آنچه زيبا و دوست داشتني است برذهنت حك كند. نگو كه

                        بيهوده است نوشتن همه اينها. گر چه شب باز هم محوشان

                            خواهد كرد اما نوشتنشان بيهوده نيست. گرچه روز تازه با خود

                              تفكر تازه مي آورد و آفتاب دوباره هر آنچه در ذهنت نوشته بود

                            تجديد مي كند. بگذار اين شب آرام آرام نفوذ كند در ذهنت.

                               بگذار خستگي فكر كردن، اين همه فكر كردن را از تو بگيرد.

                          خودت را بسپار به نوازش اين شب كه او هم مثل تو خسته است.

                    خسته است و شرمنده از گناهان ابناء بشر .

                                خستگي‌ات را، خستگي مفرط ذهنت را از انديشيدن، تلاش كردن

                          و جنگيدن چون سربازي بي سلاح اما از جان گذشته بسپار

                             به همه ستارگاني كه در شب براي ديدنت، فقط براي ديدن تو

                                   مي آيند. به خنده هايشان هم وقعي نگذار.

مگر آدمها نخنديدند به تو؟

                                  بگذارهمه بخندند و خوش باشند. غم را براي تو و براي معدودی

                                   نوشته اند شايد، اما نه.... اين تنهاييت را كه در اين چند گاه با قيمت

                         گزاف به دست آورده اي با جان و دل محافظت كن. بگذار

                               شب در تو نفوذ كند تا در آستانه سحر، خورشيد لذتي نامحدود به

                             تو ببخشد. همچون فرو كردن تن در آب سرد و سپس سپردنش

                                 به گرماي آب گرم.. همه آنچه از آدمها ديدي در روز، از ياد ببر.

                                اين چند ساعت شب را در آرامش سپري كن كه نيرويي براي پذيرفتن

                        نامردمي ها و خنجرزدنهای

                پسران آدم و دختران حوا در روز بعد را داشته باشی.

                         ذهنت را خالي كن از اين همه فكر. ذهنت را خالي كن از

                            انديشيدن به مشكلات همه دنيا. ذهنت را خالي كن از همه چیز

                               و بخواب. اشك نريز. كافي است. صبح كه بيدار شوي خورشيد

                             چشمان پف كرده ات را خواهد ديد و آنگاه بايد گريه خورشيد

                              را هم ببيني. پس اشك نريز. اشكهايت در آغوش شب، شب را

                                   نيز به گريه مي اندازد. خودت را به آغوش اوبسپاروآرام بو بكش.

                            حس مي كني؟ بوي لذيذي است. نم، سرما، تاريكي و بي خبري.

                                 دستهايت را دور شب حلقه نكن. بگذار او تو را در آغوش بكشد.

                                   بگذار يكبار هم كه شده تكيه كني بر كسي. بگذار يكبار هم كه شده

         نگران نباشي كه: «پس مرا چه كسي بايد مراقبت كند؟»

                                شب تنها موجودي است كه مي تواني بدون ترس ازهرگونه كج فهمی

                                 و تهمتي، تهمت ضعيف بودن، خودت را در آغوشش رها كني و

                           براي چند ساعت بي خبري را تجربه كني. براي چند ساعت

                                   عميق نفس بكشي. بو بكشي و اينبار لذتي را تجربه كني كه هيچگاه

                            فرصتش را ندادي به خودت.حتي لحظه اي ترديدنكن كه اين شب

                                به محض بالا آمدن خورشيد و به محض حضور سحرگاه تو را

                          از ياد خواهد برد و تو هيچگاه او را بسته و وابسته خودت

                                نخواهي كرد اگر كه نگراني ات فقط همين است. اگر فقط همين

          است كه... مي دانم نيست.

                           خورشيد فردا كه بالا بيايدهمه اينهاازيادت خواهد رفت...می فهمی!!!

                                خورشيد فردا دوباره زندگي را وآدمها را به تو بازمي گرداند...

     نگران نباش!

                                  تو را از تنهاييت بيرون مي كشد و مي افكندت در آغوش زندگي...

مطمئن باش!

                                آرام در كنار اين شب دراز بكش...اگه ضرر کردی با من...

                                 غنيمت بشمارش كه ديگرهيچگاه موجودي را نخواهي يافت كه تو را

                                اينگونه به چشم يك انسان بنگرد. همه تو را به چشم يك مرد مي بينند.

                             همه خستگي ات را بده به او تا فردا ذهنت آزاد و چابك چون كودكي پر

                             شوربازهم درون نگرانت را بپوشاند تا كسی نيانديشد كه خسته اي.

                              تا همه بدانند كه تو خودت راه را برگزيده اي و تا همه تفاوت خستگی

                            را با نااميدي بفهمند كه تواگر خسته اي ولي هيچگاه نااميدنبوده اي.

                              اين شب تورا درآغوش خويش خواهد فشرد. سربسپاربه او وريه هايت

                         را پركن ازخنكي. نخواهي يافت انساني را كه اينگونه تورا درآغوش بكشد.

                 نخواهي يافت...

              صدايم را مي شنوي؟

                 «آري. اما نمي توانم.»

                              و لحظه اي بعد درآرامش شب در خلسه بودي. حتي شب هم ديگر

                       مي ترسد ازدرآغوش كشيدنت. تو بازهم به مرزشب رسيدي.

                        حالا ديگرشب منع دارد ازدرآغوش گرفتنت.

                     چرا؟

                                              اين تقدير توست...

                          

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

                                                                       دل به دريا ها ببايد زد

                                                   کوله بارم کو؟

                                        شيشه ها را فتح خواهم کرد

                                        آنطرف ها بی گمان درياست....

                       مادرم ميگفت:

                                      «ماهيان فرجامشان اينجاست»

                 نه اونمی دانست

                                                      در ماوراها بی گمان درياست....

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

               * " هیچ کس از شما ایمان ندارد ، تا اینکه هر چیزی را که

                                 برای خودش می خواهد، برای برادرش نیز بخواهد.(پیامبر ( ص))*

                           ******(( زندگی کوه است، اگربه او جان گفتیم جان می شنویم ))*****

           (( واگر گفتیم مرگ مرگ می شنویم . ))

              *ما مردم را به خدا پرستي دعوت مي كنيم، راه ما راه عشق

                 پاك است با تمامي جلوه هاي خيره كننده اش ، خوراكمان اميد

                   است و مقصدمان تا بينهايت، مرگ نمي تواند اين راه را سد كند

                 يا طوفانها آن را نابود سازند، زيرا كارواني كه با صداقت به

         سوي خداوند در حركت باشد راه را گم نخواهد كرد.*

                      خداوند بوسيله نيکی به پدر و مادر عمر انسان را افزون ميکند.(امام علی (ع))

         **** باز خورد ارتباط منفی، ارتباط منفی است.****

                   شيطان فريب دهنده هر شخص ، نفس اوست .(امام علی (ع))

           ** مردم با ما آنچنان اند که ما با آنها رفتار می کنیم .**

               غيبت کردن آخرين تلاش درماندگان است .(امام علی (ع))

             *** نتیجه ی ارتباط مثبت ،ارتباط مثبت می باشد.*** 

                     دنيا روياست و مغرور شدن به آن پشيمانی .(امام علی (ع))

                               بنده ديگران مباش ، که خداوند تو را آزاد  آفريده است .(امام علی (ع))

                             نابودی مردم در سه چيز است : تکبر ، آزمندی و حسد .(امام حسن (ع))

                   ****     آينده را از دريچه ترس و وحشت نگاه نکنيد ....****

              **** مردم را با کردارتان به نيکی دعوت کنيد ، تا کوشش

                                    و راستی و پرهيزگاری را در شما ببينند .(امام صادق (ع)) ****  

                      اگر در کارها جديت به خرج ندهيد ، بی استعدادترين افراد مصمم

            و با اراده نيز از ما پيش ميگيرند .

                      همانا عاقل کسی است که تجربه ها به او پند دهد .(امام علی (ع))

                         با استعداد متوسط، اما پشتکاری بيش از حد، به هر چه بخواهيد، ميرسيد .

                   اول خشم ، ديوانگی و آخرش پشيمانی است .(امام علی (ع))

                      بی خرد در شهرخودغريب است، ودرميان عزيزان خود خوار. نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤


 

                       دائيم پرسيد: چه طور به مدرسه ميری!

                           گفتم: با اتوبوس

                                 دائيم لبخند زد و گفت: من وقتي به سن تو بودم پا برهنه

                                ميرفتم اونم دوازده کيلومتر!

                  دائيم پرسيد : چقدر بار ميتوانی برداری !

                          گفتم اندازه يک کيسه گندم

                                دائيم خنديد و گفت : وقتی به سن تو بودم ارابه ميکشيدم

                         و گوساله از جا بلند ميکردم.

                   دائيم پرسيد: چند بار تا بحال دعوا کردی !

                      گفتم : دو بار هر دو بار هم کتک خوردم

                                    دائيم گفت: وقتی به سن تو بودم هر روز دعوا ميکردم

                    يک ذره هم کتک نمی خوردم.

دائيم پرسيد چند سالته!  

                                                 گفتم نه سال و نيم

                         ان وقت دائيم بادی به غبغبه انداخت وگفت:

                          من وقتی به سن تو بودم.......ده سالم بود

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

          بر سنگ قبر کشيشی چنين نوشته بود:

               آن هنگام که جوان بودم و فارغ از همه چيز و تخيلم

       مرز و محدوده ای نمی شناخت در سر آرزوی

                تغيير دنيا را می پروراندم؛بزرگتر و خردمندتر که شدم،

        دريافتم که جهان تغيير ناپذير است.بنابراين افق

         انديشه ام را محدودتر کردم و بر آن شدم تا تنها

           کشورم را تغيير دهم، اما اين هم عملی نبود و بعد

          از سالها زندگی و تجربه آخرين تلاشهای نوميدانه

            خود را صرف خانواده ام کردم، اما افسوس آنها نيز که

         نزديکترين کسان من بودند، تغيير نکردند.اکنون که

             در بستر مرگ آرميده ام به ناگاه حقيقتی را يافته ام:

     تنها اگر خود را تغيير داده بودم، آنگاه نمونه ای

   می شدم برای اعضای خانواده ام، تا آنان نيز

   خود را تغيير دهند. با انگيزه و تشويق آنها چه

   بسا کشورم نيز اندکی اصلاح می شد.شايد

 می توانستم دنيا را هم تغيير بدهم

اين متن شايد برای دوستان تکراری باشه.

ولی اينو به درخواست يکی از دوستان نوشتم.

هرچند که خوندنش هميشه جذابيت داره.

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٤

 

 تکرار...

 دقايق

 لحظه ها

تکرار شبای بی ستاره

تکرار روزهای بی سايه

و تکرار خاطرات تکراری

ای کاش...

 تکرار  ِ

غم را در شادی می پوشانديم

سرما را در گرمای دستی می فشرديم

و سکوت را در هياهوی بازی کودکانه می گنجانديم

روزی اين تکرار نيز

باز تکراری می شود

بی آنکه يادی از تکرارهای گذشته باقی مانده باشد !

اين ۱ بار رو هم بيخيال!

  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٤

 

 
جلوگیری از وارد شدن نامه‌هاي دوستان به پوشه
 
اگر به استفاده از سايتهايي مانند Yahoo و Hotmail عادت داريد
 و از وارد شدن ناخواسته نامه‌هاي مربوط به دوستان و بستگانتان
 به پوشه Junkmail يا Bulkmail ناراحت و شاکي هستيد ،
 سعي کنيد آدرس email دوستانتان را در اسرع وقت وارد سيستم
 Address Book اين سايتها کنيد.

مثلا من خودم يک اکانت در سايت ياهو دارم. در اين               
سايت مي‌توانم با مراجعه به بخش Addresses (که لينک آن        
 از منوي بالاي سايت Yahoo Mail پس از ورود به Mailbox          
قابل مشاهده است ، به بخش Address Book مراجعه کنيد.

درآنجا امکان تعريف آدرس‌هاي دوستانتان وجود دارد. البته
 به دو روش ساده تر نيز مي‌توان آدرس‌ها را وارد کرد.
 روش اول اينست که پس از ارسال هر email‌به صورت
o­nline از طريق سايت ياهو ، صفحه‌اي در مقابل شما نمايش
 داده مي‌شود که به شما پيشنهاد مي‌کند آدرس گيرنده نامه‌‌ای
 که همين الان فرستايد را به Address Book‌ خود اضافه کنيد.
از اين پيشنهاد همواره استقبال کنيد.

روش دوم به درد کساني ‌مي‌خورد که از برنامه‌ هاي
Email Client مانند Outlook استفاده مي‌کنند. در اين روش
 مي‌توانيد با مراجعه به قسمت Import Your Contacts در
 صفحه Addresses فايل آدرس‌هاي مورد نظر خود را
(مثلا در Outlook فايل CSV را مي‌توانيد به صورت خروجی
 از برنامه Outlook بگيريد) به ياهو بدهيد تا خودش آدرس‌های
 موجود در آن را يکي يکي وارد و به Address Book‌ شما
 در سايت ياهو اضافه کند.

به اين ترتيب مي‌توانيد از وارد شدن نامه‌هاي دوستانتان به پوشه
 Bulkmail‌ خودداري کنيد.
البته امکانات ديگري نيز در اين سايت و سايتهاي مشابه برای
 استثنا کردن نامه‌هاي دوستان و اقوام از فهرست Spam ها وجود
 دارد ولي هيچکدام به اندازه اضافه کردن ليست email افراد
 مورد نظرتان به سيستم Address Book موثر نيست.

پي‌نوشت: آخرين باري که پوشه Bulkmail خود را کنترل کرديد
تا احيانا نامه‌اي از دوستانتان به آنجا نرفته باشد ، کي بود؟ بهتر است
 همين حالا يک سري به آنجا بزنيد.
 
  
نویسنده : علی بيگ... ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤

 

                                            (Andy Garcia)

                                             

                                         اندي گارسيا 

                                      تاريخ تولد: 1956

                                    محل تولد: هاوانا - از کشور کوبا

                                 شغل : بازيگر

                                   سن: 48 سال

بيوگرافي

                            خوش قيافه، جالب توجه و خوش استيل بودن و بازي در

                           نقش پليسي به نام Mike Figgis در فيلم (1990)Internal Affairs و

                           همچنين بازي در نقش برادرزاده "دن کورليونه" در سومين

                              قسمت از فيلم پدر خوانده ساخته فرانسيس فورد کاپولا او را

                      تبديل به يک ستاره سينما کرد.

                             گارسيا قبل از اينکه وارد عرصه سينما شود در سالهای 1960

                           در ايالت فلوريدا در تئاتر منطقه اي کار ميکرد.

                                 او در بين سالهاي 1968 تا 1994 در فيلم هاي متعددي درنقش های

                                 پليسي و گنگستري بازي کرد. از يکي ديگر از خصوصيات گارسيا

                                مي توان به توانايی او در اجراي نقش شخصيت هايي با خصوصيت

                        محکم و حساس ، نام برد.

                         او در سومين قسمت از پدر خوانده بازي محکمي از خود به نمايش گذاشت.

جايزه اسکار

                                1. او يکبار براي همين پدر خوانده 3 در سال 1990 نامزد دريافت

                جايزه اسکار شد.

فيلم شناسی:

 (Ocean's Twelve (2004                    

                           ِDirected by Steven Soderbergh         

          With Brad Pitt, George Clooney and Julia Roberts         

                  Complete title: Ocean's Twelve (Widescreen Edition         

Ocean's Eleven (2001                    

Directed by Steven Soderbergh          

With George Clooney and Brad Pitt          

Complete title: Ocean's Eleven (Widescreen Edition          

 ( The Sopranos (1999                       

 Directed by Alan Taylor, John Patterson (III), Peter Bogdanovich       

   Rodrigo García, Steve Buscemi, Andy Wolk, Timothy Van Patten      

Matthew Penn (II), Tom Patterson (III) and Allen Coulter       

Complete title: The Sopranos - The Complete First Five Seasons       

(When a Man Loves a Woman (1994                     

Directed by Luis Mandoki        

With Andy Garcia and Meg Ryan        

(The Untouchables (1987                      

 Directed by Brian De Palma        

With Kevin Costner, Sean Connery and Robert De Niro        

Complete title: The Untouchables (Special Collector's Edition       

               Things to Do in Denver When You're Dead(1995                

    Directed by Gary Fleder                             

With Andy Garcia and Christopher Walken       

Complete title: Things to Do in Denver When You're Dead       

Dead Again (1991                       

                          Directed by Kenneth Branagh       

With Kenneth Branagh and Emma Thompson       

(For Love or Country (2000                       

 Directed by Joseph Sargent      

Complete title: For Love or Country - The Arturo Sandoval Story      

The Unsaid (2001                      

                           Directed by Tom McLoughlin       

                          With Andy Garcia and Vincent Kartheiser       

(Internal Affairs (1990                       

                       Directed by Mike Figgis       

       With Richard Gere and Andy Garcia       

Twisted (2004                       

     With Andy Garcia, Samuel L. Jackson and Ashley Judd       

Complete title: Twisted (Full Screen Edition)       

(Black Rain (1989                       

With Kate Capshaw and Andy Garcia       

Jennifer 8 (1992                     

Directed by Charles Robinson       

         With Andy Garcia        

 (Confidence (2003                      

                      With Andy Garcia and Edward Burns       

The I Love Lucy 50th Anniversary Special (2001                     

Directed by Geoffrey Smith (VI)       

Hero (1992                       

With Andy Garcia and Geena Davis         

(Just the Ticket (1999                     

Directed by Kraig Wenman        

                  With Andy Garcia        

The Man from Elysian Fields (2001                     

            Genre Feature Film-drama,,, Directed by George Hickenlooper       

            Theatrical Release 01 January, 2001       

                    (The Lonely Guy (1984                  

Directed by Danny Hiller